---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 639: پایان تحقیقات • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 639: پایان تحقیقات

0

تحقیقات روی «شادی‌وظیفه‌شان​ از طریق طعم‌حتی​ ;)» انجام شد.

همه استخراج‌کنندگان را به گوشه‌ای‌کیلو​ راندند و آن‌ها ورود نگهبان‌ها‌اینا​ به ساختمانشان را تماشا کردند.

وقتی نگهبان‌ها داخل‌گفت​ ساختمان را دیدند،‌منشی‌ای​ معذب به نظر می‌رسیدند.

این دیگه‌کاغذی​ چه طراحی‌ذره‌ای​ گهی بود؟

اینجا یک‌جلویشان​ تولیدکننده بود‌تکه​ یا مهدکودک؟

یکی از متخصصان فریاد زد: «خیلی خب پسرا! قراره همه‌چیز رو از هم بپاشیم! هیچ‌رئیس​ سوراخ‌سنبه‌ای رو جا نذارین! داخل تک‌تک واحدهای مهار رو بگردین! از تک‌تک شبح‌ها بازجویی کنین!‌داشت​ درهای قفل رو بشکنین! کف‌‌پوش‌ها رو بکنین! دیوارها رو بشکافین! فرماندار می‌خواد همه‌چیز بررسی بشه!»

نگهبان‌ها با فریاد‌گفت​ تایید کردند و بعد‌اومده​ شروع به گشتن کردند.

درها از لولا کنده شدند.

بعضی‌هایشان هیجان‌زده بودند، چون اساساً فرصت‌حتی​ این را پیدا کرده بودند که‌۱۰۰​ یک ساختمان کامل را نابود کنند.

بقیه عصبی بودند، چون‌۱۰۰​ اصلاً دلشان نمی‌خواست با‌انداخت​ اسپکترهای ناشناخته روبه‌رو شوند.

تخته‌های کف زمین کنده شدند.

در کمتر از یک‌ذره‌ای​ ساعت، بیش از ۵۰ استخراج‌کننده‌۱۰۰​ داشتند کل ساختمان را می‌گشتند.

کاغذها روی‌جلویشان​ زمین پخش‌تکه​ شده بودند.

دیوارها فروریختند.

چند نگهبان فقط در‌اینا​ یک نقطه نشستند و‌برای​ کوهی از کاغذ جلویشان بود.

وظیفه‌شان این بود که هر‌مهم​ تکه کاغذی را که حتی‌کیلو​ ذره‌ای مهم به نظر می‌رسید، بخوانند.

بنگ!

یک نگهبان زن ۱۰۰ کیلو کاغذ را جلوی‌انداخت​ یکی از خواننده‌ها انداخت و گفت: «اینا از دفتر‌کار​ منشی‌ای اومده که برای رئیس استخراج‌کنندگان زفیکس کار می‌کنه.»

کاغذها روی‌انداخت​ زمین پخش‌اینا​ شده بودند.

چند نگهبان فقط در‌ذره‌ای​ یک نقطه نشستند و‌بنگ​ کوهی از کاغذ جلویشان بود.

خواننده با دیدن کوه کاغذ‌کاغذی​ اخم کرد، اما وقتی فهمید‌بخوانند​ صاحب کاغذها کیست، علاقه‌مند شد.

کاغذهایی را که داشت می‌خواند‌کیلو​ به کناری هل داد و‌اینا​ شروع به خواندن کاغذهای منشی کرد.

در همین حین، کسی‌اینا​ دیوار کنار او را شکست‌رئیس​ اما از آن عبور نکرد.

در عوض، آن‌حتی​ شخص با علاقه به‌بخوانند​ داخل دیوار نگاه کرد.

آن‌ها واقعاً‌جلویشان​ داشتند همه‌چیز‌تکه​ را می‌گشتند.

نگهبان‌ها تقریباً به یک روز کامل‌جلوی​ نیاز داشتند تا کل ساختمان را‌منشی‌ای​ بگردند، اما تحقیقاتشان هنوز تمام نشده بود.

با اینکه ساختمان گشته شده‌دفتر​ بود، اما توده‌های عظیم کاغذ‌زفیکس​ هنوز در حال خوانده شدن بودند.

علاوه بر این،‌حتی​ بخشی وجود داشت‌می‌رسید​ که نمی‌توانستند بررسی‌اش کنند.

طبیعتاً، نگهبان‌ها تونل مخفی فروریخته را‌حتی​ پیدا کردند و بلافاصله فهمیدند که‌۱۰۰​ قبلاً آنجا تونلی وجود داشته است.

خلاص شدن از شر سنگ‌ها‌کیلو​ برای استخراج‌کنندگان سخت نبود، اما نتوانستند‌دفتر​ بفهمند تونل به کجا ختم می‌شود.

دیوارهای تونل و‌گفت​ کوه از سنگ‌منشی‌ای​ ساخته شده بودند.

هیچ‌چیزی وجود نداشت‌حتی​ که به آن‌ها بگوید‌بخوانند​ تونل به کجا می‌رود.

خب، حداقل در‌وظیفه‌شان​ مورد یکی از‌حتی​ تونل‌ها این‌طور بود.

پیدا کردن تونلی‌بنگ​ که به انبار مرکزی‌خواننده‌ها​ ختم می‌شد، سخت نبود.

متأسفانه، این‌انداخت​ موضوع کمک زیادی‌دفتر​ به آن‌ها نکرد.

در نهایت، هیچ‌حتی​ کاری از دستشان‌می‌رسید​ برای تونل فروریخته برنمی‌آمد.

هرکسی که حامی این تولیدکننده‌کاغذی​ بود، کارش را در پاک‌بخوانند​ کردن ردپایش خوب انجام داده بود.

بیشتر بازرس‌ها ساختمان را‌۱۰۰​ ترک کردند. بقیه مشغول‌انداخت​ خواندن کوه‌های کاغذ بودند.

با این حال، با وجود‌دفتر​ اینکه بالاخره ساختمان را ترک‌زفیکس​ کردند، کارشان هنوز تمام نشده بود.

امروز روزی بود‌حتی​ که باید از‌می‌رسید​ تمام استخراج‌کنندگان بازجویی می‌شد.

استخراج‌کنندگان یکی‌یکی توسط‌وظیفه‌شان​ پیشرفته‌ترین بازجوها مورد‌حتی​ بازجویی قرار گرفتند.

به نظر‌بخوانند​ می‌رسید بیشتر استخراج‌کنندگان‌کیلو​ هم قربانی باشند.

آن‌ها مجبور بودند در این‌دفتر​ محیط افتضاح زندگی کنند و‌زفیکس​ مثل بچه‌های کوچک رفتار کنند.

به عنوان افراد‌حتی​ بالغ، اصلاً دل خوشی‌بخوانند​ از این موضوع نداشتند.

با این حال، چند‌تکه​ نفری هم بودند که‌مهم​ کاملاً مشکوک به نظر می‌رسیدند.

وقتی بازجوها به‌بنگ​ کسی شک می‌کردند، او‌خواننده‌ها​ را پیش مافوقشان می‌فرستادند.

مافوق، افراد مشکوک را به‌دفتر​ یک واحد مهار ویژه می‌برد‌زفیکس​ و آن‌ها را همان‌جا رها می‌کرد.

او نمی‌دانست چرا‌حتی​ باید آن‌ها را‌می‌رسید​ به آنجا ببرد.

فقط می‌دانست‌جلویشان​ که این دستور‌کاغذی​ فرماندار بوده است.

جالب اینجا بود‌بنگ​ که او فقط آن‌ها‌خواننده‌ها​ را به آنجا می‌آورد.

آن‌ها را برنمی‌گرداند.

هربار که مافوق شخص‌ذره‌ای​ جدیدی را می‌آورد، شخص‌بنگ​ قبلی ناپدید شده بود.

مافوق هیچ‌جلویشان​ ایده‌ای نداشت که‌کاغذی​ آن‌ها کجا رفته‌اند.

تا اینکه سه روز گذشت.

سه روز بعد، مافوق شخص جدیدی‌منشی‌ای​ را آورد، اما وقتی در را‌می‌کنه​ باز کرد دید شخص قبلی هنوز آنجاست.

مافوق با تعجب‌حتی​ پرسید: «تو هنوز‌می‌رسید​ اینجا چیکار می‌کنی؟»

استخراج‌کننده با احتیاط گفت: «قربان،‌کاغذی​ به من گفتن که شما‌بخوانند​ من رو به بیرون راهنمایی می‌کنین.»

مافوق اخم کرد.

قبلاً نیازی‌انداخت​ به انجام‌اینا​ این کار نداشت.

مافوق گفت:‌کاغذی​ «خیلی خب.‌ذره‌ای​ برو بیرون.»

شخص داخل واحد مهار بیرون آمد و‌ذره‌ای​ مافوق کسی را که با خودش آورده‌جلوی​ بود، به داخل واحد مهار هل داد.

مافوق بعد‌بخوانند​ از بستن در‌کیلو​ گفت: «دنبالم بیا.»

آن دو‌انداخت​ به سمت‌اینا​ خروجی راه افتادند.

شخص گفت: «قربان،‌حتی​ اگه جسارت نیست بپرسم،‌بخوانند​ اون تو چی بود؟»

مافوق پرسید: «چی چی بود؟»

شخص پرسید:‌بخوانند​ «اون... رویا...‌۱۰۰​ کلمه درستیه؟»

مافوق دستور داد: «توضیح بده.»

مرد گفت: «خب، یکم‌ذره‌ای​ بعد از اینکه رفتی،‌بنگ​ همه چراغ‌ها خاموش شدن...»

مافوق با‌جلویشان​ شنیدن این‌تکه​ حرف شوکه شد.

چراغ‌ها رو خاموش کرده بودن؟!

این‌جوری شکنجه‌شون می‌کردن؟!

این دیگه تهِ بی‌رحمی بود!

مرد ادامه داد: «اما به‌جای اینکه دردی حس کنم، فقط رفتم‌بنگ​ تو یه جور خلسه. تصاویری از گذشته‌م رو می‌دیدم که دارن‌برای​ اتفاق می‌افتن، و حس می‌کردم همه مردم شهر دارن باهام حرف می‌زنن.»

«نمی‌دونستم دارم چیکار می‌کنم،‌۱۰۰​ اما تقریباً ناخودآگاه، فقط‌انداخت​ جواب همه سؤالاشون رو می‌دادم.»

مرد پرسید: «اون چی بود؟»

مافوق اخم کرد.

با خودش فکر کرد:‌تکه​ به‌نظر خطرناک و محرمانه‌مهم​ میاد. اصلاً نباید می‌پرسیدم.

مافوق درحالی‌که جوری رفتار‌۱۰۰​ می‌کرد که انگار می‌دونه قضیه‌گفت​ چیه، جواب داد: «این محرمانه‌ست.»

مرد گفت: «آها، باشه.»

هر دو تو سکوت‌ذره‌ای​ به راهشون ادامه دادن‌بنگ​ و بالاخره به خروجی رسیدن.

مرد قبل از اینکه‌تکه​ برگرده تا سمت شهر‌مهم​ بره، گفت: «من دیگه می‌رم.»

مافوق فقط سر تکون داد.

مرد شروع‌انداخت​ کرد به‌اینا​ راه رفتن.

مافوق یکدفعه‌کاغذی​ پرسید: «چرا‌ذره‌ای​ فقط تویی؟»

مرد برگشت و پرسید: «ببخشید؟»

مافوق پرسید: «چرا فقط تو‌کیلو​ رو باید تا بیرون همراهی‌اینا​ می‌کردم؟ هیچ‌کدوم از بقیه رو ندیدم.»

مرد کمی مضطرب به نظر می‌رسید، اما مافوق‌برای​ می‌تونست تشخیص بده که این اضطراب به‌خاطر تو‌اخم​ منگنه قرار گرفتن بود، نه پنهان کردن یه راز.

مرد گفت:‌کاغذی​ «نمی‌دونم. حتی‌ذره‌ای​ نمی‌دونم چی شد.»

مافوق کمی بهش نگاه کرد.

به‌نظر می‌رسید آدم خوبی باشه.

دلیلش همین بود؟

نه، اوضاع‌کاغذی​ نمی‌تونست به‌ذره‌ای​ این سادگی باشه.

تو این دنیا،‌وظیفه‌شان​ آدما به‌خاطر خوب‌حتی​ بودن پاداش نمی‌گرفتن.

در واقع، با‌بنگ​ سوءاستفاده بقیه ازشون، به‌خاطر‌خواننده‌ها​ خوب بودنشون مجازات می‌شدن.

امکان نداشت این آدم‌اینا​ فقط به‌خاطر خوب بودنش‌برای​ زنده مونده باشه، مگه نه؟

بعد از‌کاغذی​ مدتی، مافوق‌ذره‌ای​ برگشت داخل.

چند ساعت‌جلویشان​ بعد، دستورات‌تکه​ جدیدی رسید.

نگهبان‌ها لیستی‌بخوانند​ از اسامی‌۱۰۰​ دریافت کردن.

آدم‌های تو این لیست‌اینا​ باید دستگیر و جداگانه‌برای​ تو واحد مهار زندانی می‌شدن.

نگهبان‌ها از دستورات پیروی‌ذره‌ای​ کردن و تمام این افراد‌۱۰۰​ رو تو واحد مهار انداختن.

بیشتر از ۵۰ استخراج‌گر و‌کاغذی​ بیش از ۱۵۰ آدم معمولی‌بخوانند​ اما کاملاً ثروتمند بینشون بود.

خانواده‌های این افراد نگران‌۱۰۰​ شدن، اما می‌دونستن که‌انداخت​ عزیزانشون رو دوباره می‌بینن.

هرچی باشه، نگهبان‌ها گفته‌اینا​ بودن که این افراد‌برای​ فقط برای بازجویی دستگیر می‌شن.

همه این افراد به یک‌مهم​ واحد مهار بزرگ فرستاده شدن و‌جلوی​ با اضطراب به هم نگاه می‌کردن.

تقریباً همه‌شون همدیگه رو‌تکه​ می‌شناختن، چون مدت‌ها بود که‌می‌رسید​ با هم معاملات مخفیانه داشتن.

با اینکه خودشون رو‌۱۰۰​ به موش‌مردگی زده بودن،‌انداخت​ می‌دونستن برای چی اونجان.

فرماندار از‌انداخت​ معاملات کثیفشون‌اینا​ باخبر شده بود.

به همدیگه دلگرمی می‌دادن.‌ذره‌ای​ امکان نداشت شهر بتونه‌بنگ​ همه‌شون رو زندانی کنه!

روی هم رفته، تقریباً ۱۰‌کاغذی​ درصد از تمام کسب‌وکارهای شهر‌بخوانند​ بلک ماین مال اونا بود!

بعد از مدتی،‌بنگ​ یه نگهبان در‌جلوی​ رو باز کرد.

نگهبان گفت: «دیمیتری آئرول.»

مرد مسنی بلند‌حتی​ شد و به‌می‌رسید​ نگهبان نزدیک شد.

نگهبان به دیمیتری اشاره کرد‌کاغذی​ که دنبالش بیاد و هر‌بخوانند​ دو از واحد مهار خارج شدن.

دو دقیقه بعد، همون‌۱۰۰​ نگهبان دوباره در رو باز‌گفت​ کرد و گفت: «استاسیا آفریو.»

زن مسنی بلند‌گفت​ شد و از‌منشی‌ای​ اتاق رفت بیرون.

طی ۳۰ دقیقه‌حتی​ بعدی، یکی پس از‌بخوانند​ دیگری صدا زده می‌شدن.

نگهبان گفت: «جنکینز گاروولنیر.»

جنکینز، مردی‌بخوانند​ جوان‌تر، بلند شد‌کیلو​ و رفت جلو.

هر دو از واحد‌اینا​ مهار خارج شدن و‌برای​ جنکینز دنبال نگهبان راه افتاد.

نگهبان، جنکینز رو از یه‌مهم​ ردیف پله پایین برد و‌کیلو​ وارد یه راهروی باریک کرد.

نگهبان جلوی دری که ظاهراً‌کاغذی​ تصادفی به نظر می‌رسید ایستاد،‌بخوانند​ بازش کرد و رفت کنار.

نگهبان گفت: «برو تو.»

جنکینز رفت‌انداخت​ جلو و‌اینا​ از در گذشت.

بام!

درِ پشت سرش‌وظیفه‌شان​ بسته شد، اما جنکینز‌ذره‌ای​ حتی متوجهش هم نشد.

تمام حواسش به‌بنگ​ کوه جنازه‌هایی بود‌جلوی​ که جلوش قرار داشت.

صدایی با‌انداخت​ سردی پرسید:‌اینا​ «جنکینز گاروولنیر؟»

جنکینز به پهلو نگاه کرد.

فرماندار اونجا‌جلویشان​ بود و داشت‌کاغذی​ بهش نگاه می‌کرد.

جنکینز که تو‌بنگ​ شوک بود و نمی‌فهمید‌خواننده‌ها​ چه خبره، پرسید: «بـ-بله؟»

فرماندار سر تکون داد.

بعد، اسلحه‌اش رو‌حتی​ کشید بیرون و‌می‌رسید​ به سرش شلیک کرد.

بدن جنکینز به‌وظیفه‌شان​ عقب پرت شد‌حتی​ و لبه رختکن افتاد.

جنازه‌اش کنار کوه‌بنگ​ جسدها بود، اما‌جلوی​ خیلی زود می‌رفت زیرش.

فرماندار درحالی‌که با اضطراب‌اینا​ به گوشه اتاق نگاهی‌برای​ انداخت، نفس عمیقی کشید.

اونجا، یه سایه‌حتی​ سیاه و نامحسوسی‌می‌رسید​ از دود رو دید.

تصمیم گرفت با سایه‌تکه​ حرف نزنه و فقط روی‌می‌رسید​ کوه جنازه‌های جلوش تمرکز کنه.

طبیعتاً، خودش کسی‌بنگ​ بود که اون کوه‌خواننده‌ها​ جسد رو ساخته بود.

سعی کرد‌انداخت​ برای مدتی‌اینا​ آروم بمونه.

بعد، در دوباره‌حتی​ باز شد و یه‌بخوانند​ نفر دیگه اومد تو.

درحالی‌که اون شخص با شوک‌کاغذی​ به کوه جنازه‌ها نگاه می‌کرد،‌بخوانند​ فرماندار به لیست اسامی خیره شد.

ناولها | novelha.net