چپتر 793: تیم در حال رشد
0سامار از قفس اسپکترآمدن بیرون آمد و بهبین محیط جدیدش نگاه کرد.
طبق آمار رسمی، اوسرنخ در یکی از مأموریتهایمیشد شهر زرشکی کشته شده بود.
شهر زرشکی با کمک یکگرفت مأمور ویژه، برای شکار یکاینکه شبح قدرتمند اعزام شده بود.
چند نفر به چشمبین خودشان دیدند که اوتعجب به دست شبح کشته شد.
اما مأموریت موفقیتآمیز بودآمدن و شهر زرشکی توانست یکرفت شیطان اوج را اسیر کند.
متأسفانه، چون شهر زرشکی قدرت کافی برایمحسوب استفاده از شیطان اوج را نداشت، شبح رادیگر در ازای خراج چند سال به ایجس فروخت.
مأمور ویژهروزی هم، طبیعتاً،نیک زنده ماند.
جفتوجور کردن این قضایا چندرفت روزی وقت نیک را گرفت، امادیدنت اینطوری هیچ ردی به جا نمیماند.
برای اینکه همه چیز بینقص پیش برود، باید پایرفت یک مأموریت در میان میبود. هر چه باشد، سامارچهره قضیه یک مأموریت را پیش بازوی چپ پیش کشیده بود.
وقتی سامار از قفس اسپکتر بیرونپدرش آمد، بلافاصله چشمش به آریا افتادبگوید که لبخند معذبی به او زد.
حال وروزی هوای بینشان...نیک عجیب بود.
جفتشان میدانستند کهمتشنج سامار اساساً قصددید داشت آریا را بکشد.
اما دلیلش فقط این بود که آریامتشنج تنها سرنخ مرگ پدرش محسوب میشد وگفت حاضر نبود حقیقت را به او بگوید.
حالا که حقیقت راسرنخ میدانست، دیگر دلیلی برایمیشد هدف گرفتن آریا وجود نداشت.
با باز شدن درهانیک و بیرون آمدن گوستی، ایننمیماند فضای متشنج از بین رفت.
وقتی سامار گوستیمتشنج را دید، چشمانشدید از تعجب گشاد شد.
گوستی گفت: «آه، سامار. ازگوستی دیدنت خوشحالم. دیدن یه چهرهدید آشنای دیگه حس خوبی داره.»
گوستی متوجه شدتنها که نیک تغییرپدرش چهره نداده است.
پرسید: «فرض میکنموقت با این دوستموناینطوری حسابی آشنایی داشته باشی؟»
با شنیدنفضای کلمه دوست، حالرفت سامار گرفته شد.
با لحنیشدن تاریک گفت: «بهگوستی اندازه کافی میشناسمش.»
طبیعتاً، نیک ماجرایتنها وینتور را برایشپدرش تعریف کرده بود.
متأسفانه، به خاطروقت عارضه مصرف، حفرههای زیادیهیچ در خاطراتش وجود داشت.
در نهایت،فضای سامار بابین نیک همعقیده بود.
نیک و وینتور فقطآمدن دو تا بچه بودند کهرفت اشتباهاتی ازشان سر زده بود.
اما این بهتنها آن معنا نبود کهمحسوب نیک را بخشیده است.
نیک برادر کوچکش رانیک کشته بود، در حالیردی که حقش مرگ نبود.
با این وجود، سامار آنقدررفت باهوش بود که ارزش نیکگفت را برای بشریت درک کند.
شاید با روشهایش موافقآمدن نبود، اما نمیتوانست کارآمدبین بودنشان را انکار کند.
برای همین، تصمیم گرفت با وجودپدرش تمام نفرتی که از نیک داشت،بگوید در مأموریتش به او ملحق شود.
او را نبخشیده بود.
دلش نمیخواستفضای هیچ تعاملی بارفت او داشته باشد.
نمیخواست حتی نزدیکش باشد.
اما به خاطر بشریت،سرنخ حاضر بود نادیدهاش بگیردمیشد و وجودش را تحمل کند.
سامار به گوستی گفت: «خوشحالم کهاینطوری زیر نظر شما کار میکنم. همیشهچیز تعهدتون به علم رو تحسین میکردم.»
سامار در سنینمتشنج پایینتر، تا حدی طرفدارچشمانش دوآتیشه گوستی محسوب میشد.
حتی یکشدن زمانی بهآمدن او علاقه داشت.
متأسفانه، زندگی یک استخراجکننده معمولاً با تنهاییمحسوب عجین بود و تمام میل به دوستیمیدانست و روابط عاشقانه در نطفه خفه میشد.
گوستی وروزی سامار کمی باگرفت هم خوشوبش کردند.
آریا به نیکمتشنج مخابره کرد: «کارت خوبچشمانش بود. سامار دختر باهوشیه.»
نیک جواب داد: «کاملاًآمدن مشخصه. آدم رو یادبین نسخه جوونتر بازوی چپ میاندازه.»
«بازوی چپ ستون فقرات ایجسه.مرگ با گذشت زمان، سامار همنبود ممکنه بشه ستون فقرات بشریت.»
نیک اغراق نمیکرد.
سامار هنوز جوان بودبین و استعداد تبدیل شدنتعجب به یک محافظ را داشت.
با پیشرفتهای کافی در زمینه زیستشناسی،فضای بشریت شاید حتی راهی برای افزایشتعجب مقدار زفیکس قابلجذب توسط انسان پیدا میکرد.
این موضوع میتوانست بهسرنخ سامار اجازه دهد در آیندهحاضر به یک سپر تبدیل شود.
او حاضر بود انتقام شخصیاش رااینطوری فدای خیر بشریت کند، و این چیزیبینقص نبود که از عهده هر کسی بربیاید.
تیم نیک داشت شکل میگرفت.
هیچکدام ازشدن اعضایشان افرادآمدن پیشپاافتادهای نبودند.
بعد از اینکه سامار را بهپدرش پایگاه مخفی آورد، آنجا را ترکبگوید کرد تا چند اسپکتر شکار کند.
او به گروه بزرگینیک از اسپکترها با سطوحردی قدرت متفاوت نیاز داشت.
تیم قرار بود حتی ازرفت این هم بزرگتر شود، و نیکدیدنت نمیتوانست مدام استخراجکنندههای قوی را بدزدد.
جوانان آیندهساز بودند، و از آنجافضای که این ماموریت قرار بود دههها یاگشاد حتی قرنها طول بکشد، حضورشان ضروری بود.
طی سال بعد،تنها نیک ۴۰ نفر دیگرمحسوب را هم جذب کرد.
تقریباً همهروزی آنها جانهانیک یا کهنهکاران بودند.
دلیل اینکه نیک افرادی دررفت این سطح را جذب میکرد،گفت توانایی او در ذهنخوانی بود.
پنهانکاری بالاترین اولویت را داشت.
نیک ذهن تکتک نیروهایسرنخ جدید را میخواند تامیشد مطمئن شود هیچ مشکلی ندارند.
داشتن خانواده بهخودیخود یک مشکل بود،اینطوری چرا که نیک تحت هیچ شرایطی نمیتوانستبینقص اجازه دهد اعضای خانواده کنار نیروهایش بمانند.
مشکل دیگر،فضای جاهطلبی بیشبین از حد بود.
بله، نیروی جدید باید اراده قویتر شدن رابین میداشت، اما اگر کسی بیش از حد تشنهخوشحالم مقام یا شهرت بود، جایی در تیم نداشت.
نیک همچنین بیست اسپکترسرنخ دیگر با سطوح قدرتمیشد مختلف را اسیر کرد.
در نهایت، تیم بزرگتر شدگرفت و به حدود ۵۰ نفراینکه و تقریباً ۲۵ اسپکتر رسید.
تولید زفیکس بهطور چشمگیریبین افزایش یافت و تنوع موضوعاتگشاد مورد تحقیق نیز بیشتر شد.
سپس، نیک تصمیم گرفتآمدن چهار سال آینده را صرفرفت خواندن یادداشتهای تحقیقاتی تکنسین کند.
او باید طوری رفتارسرنخ میکرد که انگار دارد کارحاضر محقق حسود را انجام میدهد.
او همهچیز راوقت نخواند و فقطاینطوری روی کلیات تمرکز کرد.
نیک محقق نبود.
او یکشدن قاتل وآمدن مامور مخفی بود.
دانستن در حدیتنها که فناوری راپدرش درک کند، کافی بود.
نیک برنامه داشت پنجنیک سال بعدی را صرف گوشنمیماند دادن به دشمن اسیرشده کند.
با دانش جدیدش از فناوری،رفت میتوانست مسیر گفتوگو با دشمن رادیدنت هم به سمتی مفیدتر هدایت کند.
بسیاری از چیزهایی کهآمدن دشمن توضیح میداد، ازبین قبل برای بشریت شناختهشده بود.
اگر فقط میتوانستند ازسرنخ این مباحث رد شوند،میشد سالها در زمان صرفهجویی میکردند.
با این حال، قبل از اینکه نیکهیچ بتواند دوباره به حرفهای دشمن گوش دهد،پیش باید به یک مشکل اساسی رسیدگی میکرد.
اهریمن تاریکی.
اهریمن تاریکی هنوز در دژ ایجس بود، و بارفت اینکه ملاقات با آن هر یک دهه یا بیشترچهره چیز عجیبی نبود، اما ملاقاتهای مکرر ممکن بود شکبرانگیز شود.
اما با افزایش تعدادسرنخ اعضا، آنها به دسترسی منظمتریحاضر به اهریمن تاریکی نیاز داشتند.
نیک با خودش فکر کرد: «باید اهریمن تاریکیردی رو به دست بیارم. و باید یهکاری کنمباید که به نظر برسه هدف اصلی اون نبوده.»
نیک بهفضای سمت دژبین نگاه کرد.
سپس، نفس عمیقی کشید.
پتریون نویسنده. اگر درآمدش به بیشپدرش از ۱۰۰۰ یورو در ماه برسد، تعدادحالا کلمات هر فصل را افزایش خواهد داد.
/user?u=27791050