چپتر 779: محقق حسود
0چند کیلومتر دورتر، نیکوجود حس کرد چیزی رویبرای موقعیتش قفل کرده است.
آن چیزمحقق پشت یکوضوح کوه بود.
نیک بلافاصله موقعیتدرمیآمد را به عینکفرستاد قهرمان مخابره کرد.
اما اوبیشتر هیچ واکنشیظریفتری نشان نداد.
قهرمان مخابرهظریفتری کرد: «داره منتظرسرانجام میمونه. خیلی محتاطه.»
همانطور کهمحقق انتظار میرفت، هیچمیدید حملهای اتفاق نیفتاد.
آن چیزسرانجام فقط همانجا پشتبرای کوه مانده بود.
نیک وقت بیشتری پیدا کرد تا آنسرانجام چیز را حس کند، و به خاطرحسود فاصلهی کم، توانست طرح کلیاش را تشخیص دهد.
نمیتوانست بدنش را واضح ببیند، امادرمیآمد میفهمید که آن چیز تقریباً شکلحسود و شمایل یک انسان را دارد.
اما ظاهرشمحقق هم کاملاًوضوح شبیه انسان نبود.
ناهنجاریهای زیادیسرانجام در ظاهرشجدید به چشم میخورد.
نیک تصویر رابسیار دقیقتر کرد تا اینکهسرانجام به یک سایهنما رسید.
وقتی قهرمان طرحهمهجای کلی انسان رادرمیآمد دید، جا خورد.
این خیلی دقیقترحسود از چیزی بودسیستم که انتظارش را داشت.
در حالی که منتظر بودند، نیکفرستاد سعی کرد شکلهایی پیدا کند که باعصبی ناهنجاریهای ظاهر آن چیز همخوانی داشته باشد.
به نظر میرسیدبسیار هیچچیز واقعاً باوجود آن جور درنمیآید.
بعد، ناخودآگاه به بیگانههاوجود فکر کرد، و این تصویرفرستاد خیلی بهتر روی آن نشست.
با اینمحقق حال، هنوز هممیدید کاملاً دقیق نبود.
انگار شاخکهای خیلیدرمیآمد بیشتر و بسیار ظریفتریحالا همهجای آن وجود داشت.
سرانجام، نیک به چیزیظریفتری فکر کرد که کاملاًدرمیآمد با آن جور درمیآمد!
او تصویر جدید را برایسرانجام قهرمان فرستاد، و قهرمان حالاحالا محقق حسود را به وضوح میدید.
یک سیستم عصبی انسان.
یک مغز بود کهجدید به یک سیستم عصبیمحقق معلق متصل شده بود.
سپرها با دفعات زیادی که با محقق حسود جنگیده بودند،برای میدانستند که او شاخکهای کوچک زیادی دارد که با آنهامعلق حمله میکند، اما هرگز نتوانسته بودند واقعاً آنها را ببینند.
چند ثانیه بعد، یکی ازسرانجام رشتههای عصبی کشیده شد وحالا از پشت کوه بیرون آمد.
توانایی نیک به او میگفت کهسیستم آن رشته عصبی کجاست، اما هر چقدردفعات هم تلاش میکرد، نمیتوانست آن را ببیند.
مکان دقیقش رادرمیآمد میدانست، اما باز همحالا نمیتوانست آن را ببیند.
این وحشتناک بود.
رشته عصبی بههمهجای آرامی به سمتدرمیآمد مقر ایجس حرکت کرد.
بوووم!
به محض اینکه به فاصلهی ۵۰۰ متری محققانمحقق رسید، قهرمان نور شمشیرش را چرخاند و هلالیمتصل از نور خورشید به سمت رشته عصبی شلیک شد.
رشته عصبی قطعبسیار شد و دروجود دم ناپدید گشت.
هیچ اثریظریفتری از آن رشتهسرانجام عصبی باقی نماند.
هیچکس آن را ندید.
بازوی چپ ودرمیآمد تکنسین پایین پریدندفرستاد و جلوی محققان ایستادند.
با این حال،بسیار محقق حسود ازوجود جایش تکان نخورد.
نیک با خودش فکر کرد: «میدونه که ما یه نقشهای داریم، و میخوادوضوح بفهمه اون نقشه چیه. میدونه پشت کوه جاش امنه. حتی اگه قهرمان همین الانحمله حمله کنه، با این فاصلهی زیادی که بینشونه وقت کافی برای جاخالی دادن داره.»
چند ثانیه بعد، رشتههای عصبی بیشتریسیستم به سمت محققان دراز شدند، وسپرها قهرمان همهی آنها را نابود کرد.
سپس، نیک دید که محققبرای حسود تعداد زیادی از رشتههایوضوح عصبیاش را به داخل زمین میفرستد.
آنها به آرامیبسیار به زیر مقروجود ایجس رفتند، و بعد...
وارد شدند!
یک جاییمحقق از ساختمانوضوح سوراخ بود!
قهرمان در عینک خود دیدبرای که چطور شبکهای از رشتههایوضوح عصبی در سراسر ساختمان گسترش یافت.
این به آنها فهماند که دروجود گذشته، هر زمان که محقق حسود حملهمحقق میکرده، شاید اصلاً داخل ساختمان نبوده است!
سرانجام، رشتههای عصبی ازوجود ورودی اصلی بیرون زدند وفرستاد به سمت محققان هجوم بردند.
بنگ!
قهرمان رشتههای عصبی را نابود کردفرستاد و به بقیهی سپرها مخابره کردسیستم که آن موجود داخل ساختمان است.
البته، او میدانست که آنجا نیست،وجود اما باید طوری وانمود میکرد که انگارمحقق فریب نقشهی محقق حسود را خورده است.
قهرمان به پایین ووجود سمت محققها پرید وبرای روی ورودی اصلی تمرکز کرد.
در همین حین، نیک تصویر رویسیستم عینک را تغییر داد؛ تصویری شفافسپرها که کوه پشت سرش را نشان میداد.
لحظهای بعد، عصبهای بیشتری ازبرای ورودی اصلی بیرون زدند ووضوح قهرمان با آنها درگیر شد.
طی این سالها، درظریفتری مبارزه با محقق حسوددرمیآمد حسابی ماهر شده بود.
هجوم سیلآسای عصبها چند ثانیه ادامهدرمیآمد داشت، تا اینکه نیک حس کردحسود بدن اصلی به حرکت درآمده است.
عصبهایش هنوز از ورودی اصلیمیدید بیرون میریختند، اما بدن اصلیاشمتصل بر فراز کوه شناور بود.
نیک تصویر را بهروز کرد تا شبکهایحالا از عصبها را نشان دهد که ازمغز بدن اصلی به بیرون امتداد یافته بودند.
عصبها در امتدادبسیار افق کشیده شدند وسرانجام ساختمان را محاصره کردند.
بازوی چپ وهمهجای تکنسین هیچکدام ازدرمیآمد اینها را نمیدیدند.
بدون عینک،محقق قهرمان هموضوح متوجه چیزی نمیشد.
نزدیکتر شد.
و بعد، دربسیار فاصله حدود یکوجود کیلومتری متوقف شد.
تمام عصبها متوقفهمهجای شدند، بهجز آنهاییدرمیآمد که داخل ساختمان بودند.
محقق حسود داشت آماده میشد.
قهرمان با خونسردیدرمیآمد به دفع عصبهایفرستاد ورودی اصلی ادامه داد.
ناگهان، تمامبیشتر عصبها بهظریفتری جلو هجوم آوردند.
قهرمان حملهای بههمهجای عصبهایی که از مقرجدید بیرون میزدند ترتیب داد.
اما همزمان، چرخید ووضوح انگشتش را به سمت بدنمعلق اصلی محقق حسود نشانه رفت.
لیزری رنگینکمانی شلیک شد.
بنگ!
لیزر به بدن اصلیوجود محقق حسود برخورد کرد، امافرستاد هیچ آسیبی به آن نزد.
در عوض، لیزرحسود به امواج نوری متعددعصبی و آشفتهای متلاشی شد.
انگار طوفانی از الکتریسیته در آسمان پدیدارحالا شده بود، با این تفاوت که فقطمغز از نورهای آشفته و رنگارنگ تشکیل میشد.
با برخورد امواج نوری به یکدیگر، الگوییسرانجام آشفته پدیدار شد که خطوط بدن محققحسود حسود را با دقتی بینقص نمایان میکرد.
طبیعتاً، تمام عصبها بلافاصلهوجود عقب کشیدند و محققبرای حسود پا به فرار گذاشت.
اما درست در همان لحظه، سایههایی ازعصبی بدن بازوی چپ بیرون زدند و چشمانشجنگیده به گردابهایی سیاه و تاریک تبدیل شدند.
موهایش بلند و سفید شد.
در همین حین، گردابیظریفتری سهبعدی دور جایی که محققجدید حسود قرار داشت پدیدار شد.
بازوی چپظریفتری بهترین سرکوبگر درسرانجام تمام دنیا بود.
با اینمحقق وجود، قدرتشوضوح محدودیت داشت.
محقق حسود تقریباًدرمیآمد بلافاصله توانست ازفرستاد گرداب بیرون بیاید.
اما در این سطح ازهمهجای قدرت، تفاوت بین «بلافاصله» وبرای «تقریباً بلافاصله» تفاوتی نجومی بود.
قهرمان به سمت گرداب چرخید.
امواج نوری از بینوضوح رفته بودند و محققمغز حسود دوباره نامرئی شده بود.
اما فقط برای یکجدید صدمثانیه، محقق حسود در هواحسود و داخل گرداب گیر افتاد.
نیک تصویریبیشتر واضح راظریفتری مخابره کرد.
مسیر حرکتیظریفتری دقیقی راوجود مخابره کرد.
«تقریباً بلافاصله» برای افرادی در سطح قدرت آنها،مغز زمان زیادی محسوب میشد؛ و محقق حسود به اندازهایآنها کند حرکت کرد که نیک توانست تصویر را بفرستد.
و تصویر، مسیر فرار بسیاربرای واضحی را نشان میداد که محققمیدید حسود در حال طی کردنش بود.
قهرمان شمشیرش را تاب داد.
هلالی از نورهمهجای به سمت محققدرمیآمد حسود شلیک شد.
وقتش بود!
این تنها ضربهشان بود!
تمام ورقهابیشتر به نفعظریفتری آنها برگشته بود!
از اینجا بههمهجای بعد، همهچیز بهدرمیآمد قهرمان بستگی داشت!
اگر میخواستمحقق خطا بزند،وضوح خطا میزد.
اگر میخواستسرانجام به هدف بزند،برای به هدف میزد.
همهچیز به خودش بستگی داشت.
پاتریون نویسنده. اگر درآمدش به بیشدرمیآمد از ۱۰۰۰ یورو در ماه برسد، تعدادوضوح کلمات هر فصل را افزایش خواهد داد.
/user?u=27791050