چپتر 733: پیشروی
0نیک وسطکنی اتاق بزرگنمیکنم تکنسین نشسته بود.
چندین دستگاهشاید پیچیده دورحکم و برش بودند.
میدانست همه دستگاهها چهبهانه کار میکنند، اما فقط طرزآدمها کار بعضیهایشان را بلد بود.
بسیاری از این دستگاهها را تکنسین طراحی کرده بودنکند و وقتی برای ساختشان به کسی نیاز نداشت، معمولاًمیکرد آنها را با در نظر گرفتن سبک شخصی خودش میساخت.
این یعنی مدارها ونمیکنم دستکاریهای زفیکس آنها بهشدتاگه پرهرجومرج و بینظم بودند.
بهخاطر درک بالا و قدرت شخصی تکنسین،تمدید او عملاً تکنولوژیهای زیادی ساخته بود کهاگه از آزمون محقق حسود رد نشده بودند.
این بهانه خوبی هم بود تاطوری دستگاهها را طوری طراحی نکند که بقیهآنجا آدمها بتوانند از آنها سر در بیاورند.
گوستی هم آنجامحقق بود، اما فقط باخوبی دستگاههای معمولی کار میکرد.
تکنسین پرسید: «داره اتفاق میافته؟»
نیک جواب داد: «نه.»
تکنسین در چندنشده روز گذشته این سؤالنکند را بارها پرسیده بود.
نیک قبلاً هرگز بهعنوان یک شبح ارتقاخوبی پیدا نکرده بود و مطمئن نبودند وقتیگوستی این اتفاق بیفتد، هشداری دریافت میکند یا نه.
به همین خاطر، فقط منتظر ماندندعوض و آماده بودند تا هر ثانیه کهآره شد، ضبط روند ارتقا را شروع کنند.
تکنسین گفت: «شایدباید باید حکم یه نگهبانتمدید دیگه رو تمدید کنی.»
نیک جواب داد:نشده «فکر نمیکنم این کارنکند چیزی رو عوض کنه.»
«اگه تو میگی...»
نیک فقطکنی به انتظارنمیکنم ادامه داد.
و انتظار.
«داره شروع میشه؟»
«نه.»
و انتظار.
«داره شروع میشه؟»
«آره.»
تکنسین جا خورد.
«آره؟»
نیک درحالیکه ناگهانباید احساس سرگیجه کرد،دیگه فریاد زد: «آره!»
تکنسین وحسود گوستی بلافاصله دستگاههایشانخوبی را روشن کردند.
در همین حین،محقق نیک دندانهایش رابهانه به هم سایید.
چند ثانیه پیش،فکر حس کرده بودعوض دنیا دارد تغییر میکند.
انگار همهچیزشاید در اطرافشحکم داشت تار میشد.
ادراکش کاملاً به هم ریختهخوبی بود و حس میکرد دوبارهبتوانند دارد با حواس پلید کار میکند.
اگر نیک معده داشت، مطمئننشده بود که الان یک حالتبقیه تهوع دیوانهوار را حس میکرد.
دنیا درست قبلفکر از اینکه دوبارهعوض روشن شود، تاریک شد.
از میان آن تاری، نیکنگهبان میتوانست گوستی و تکنسین رانمیکنم ببیند که با دستگاههایشان ور میرفتند.
آرامآرام، پیکرههاییحسود دور نیکبهانه ظاهر شدند.
انسان بودند.
سن، جنسیت، جایگاهفکر اجتماعی، قدرتها وعوض شرایط متفاوتی داشتند.
در میان آنها، نیکحکم چند چهره آشنا هم دیدفکر که برجستهترینشان مارکوس جولیوس بود.
به نظر میرسید همه آنها احساساتیطوری از درد، سرکوب، ترس و چیزهاییگوستی شبیه به این را تجربه میکردند.
در اصل،آزمون همه آنهاحسود داشتند زجر میکشیدند.
در نهایت، دستگاهها،فکر گوستی و تکنسینعوض کاملاً ناپدید شدند.
تاریکی همهچیز را درحکم اطراف نیک بلعید و سایهفکر آن آدمهای پرشمار واضحتر شد.
مهی که ذهن نیک را تار کرده بود کنار رفت وبیاورند حس کرد دوباره کنترل بدنش را به دست آورده؛ چیزی که عجیبچند بود، چون از همان اول هم کنترلش را از دست نداده بود.
نیک ایستادآزمون و بهحسود اطراف نگاه کرد.
خودش را روی یکنمیکنم سطح سفید دید کهاگه فقط چند متر عرض داشت.
تمام انسانهای زجرکشیدهباید اطرافش داشتند ازدیگه درد به خود میپیچیدند.
لحظهای بعد،حسود نیک متوجه شدخوبی که خورشید آنجاست.
پیش از این، نیکحسود در اتاق تکنسین بودطوری و خورشید هیچکجا دیده نمیشد.
اما حالا برگشتهفکر بود و رویعوض سطح سفید او میتابید.
نیک چند ثانیهباید همانجا ایستاد، امادیگه هیچ اتفاقی نیفتاد.
هیچ تفاوت خاصی حسبهانه نمیکرد و احساس همبقیه نمیکرد که دارد قویتر میشود.
لحظهای بعد، میلی درونیحسود برای حرکت به یکطوری سمت خاص پیدا کرد.
نیک تصمیم گرفت از اینچیزی میل پیروی کند و بهانتظار لبه سطح سفیدش نزدیک شد.
در آن لحظه، چندحکم تا از سایهها تبدیلکنی به غبار سفید شدند.
پیکرههایشان ناپدید شد و غبارخوبی سفید روی زمینِ مقابل نیکبتوانند جمع شد و مسیر کوچکی ساخت.
نیک در آن مسیر پیش رفتبهانه و آدمهای بیشتری تبدیل به غباربتوانند سفید شدند تا مسیر را طولانیتر کنند.
بعد از چند متر پیشروی، نیک متوجهکنه شد سایههای اطرافش که تبدیل به غبارخورد سفید نشده بودند، شروع به تغییر کردند.
نیک دید کهباید صحنههای وحشتناکی دردیگه اطراف مردم ظاهر میشوند.
این وحشتها داشتند مردمبهانه را با درد فیزیکیبقیه و روانی شکنجه میکردند.
نیک متوجه شد: من نمیتونم این کار رو بکنم.نکند با اینکه تا حدی میتونم تأثیر کابوس رو کنترلمیکرد کنم، اما نمیتونم خودم این شکنجهها رو به وجود بیارم.
در آن لحظه،فکر نیک فهمید چهعوض اتفاقی دارد میافتد.
من الان تو پروسه انتخاب توانایی جدیدمم، وکنی اگه درست حدس زده باشم، مسیری که انتخابانتظار میکنم همون تواناییایه که قراره به دست بیارم.
نیک به اطراف نگاه کرد.
با توجه به این وحشتها، اگه تو این مسیر به جلوآدمها رفتن ادامه بدم، یه جور توانایی به دست میآرم که مردممیافته رو شکنجه میده. به نظر میرسه یه جور قدرت برای ساختن توهمه.
نیک چشمانش را ریز کرد.
احتمالاً این همون تواناییایهحکم که بیشترین زجر روکنی به انسانها تحمیل میکنه.
نیک بلافاصله شروع کرد بهخوبی پس زدنِ میلی که اوبتوانند را به این مسیر میکشاند.
غریزه و هدف یک شبح اینه که انسانهاطوری رو زجر بده. پس، پیروی از غریزهم بهمدستگاههای تواناییای میده که میتونه زجر وحشتناکی ایجاد کنه.
اسپکترهای بدون شعور هموننمیکنم مسیری رو میرن کهاگه غریزهشون براشون انتخاب میکنه.
نیک بهشاید خورشیدِ بالایحکم سرش نگاه کرد.
«این ذات درونی من بهعنوانخوبی یه شبحـه که من روبتوانند تو این مسیر میندازه، یا خورشید؟»
«پیدا شدن سروکلهیمحقق خورشید تو این دنیایخوبی رویایی نمیتونه تصادفی باشه.»
فکری درکنی ذهن نیکنمیکنم جرقه زد.
«یعنی خورشیدشاید داره به اسپکترهانگهبان تواناییهاشون رو میده؟»
«اگه همهیحسود اسپکترها از خورشیدخوبی میان، پس منطقیه.»
«اسپکترها یه ساختهی مصنوعی از خورشیدن، که خودشم یهنکند ساختهی مصنوعی از فضاییهاست. خورشید احتمالاً همون ماشینیه کهمیکرد به اسپکترها اجازهی وجود داشتن و رشد کردن میده.»
«یه شبح در واقع تواناییچیزی جدیدی به دست نمیاره. تواناییانتظار جدیدش رو از خورشید میگیره.»
نیک به مسیرباید کوچکی که ساختهدیگه بود نگاه کرد.
«با این حال، خورشید احتمالاًخوبی یه شبح رو مجبور نمیکنهبتوانند تو یه مسیر خاص پیش بره.»
«اینکه میتونم به راحتی در برابر میلِ رفتن تو اونبقیه مسیر مقاومت کنم، خودش یه مدرکه. علاوه بر این، چندداره تا از اسپکترها گفته بودن که میتونن مسیرشون رو انتخاب کنن.»
«منطقیه.»
«تا جایی که میدونم، خورشیدنگهبان شعور نداره. فقط یه ماشینه کهچیزی به اسپکترها اجازهی وجود داشتن میده.»
«در حالیحسود که اسپکترهایی هستنخوبی که هوش دارن.»
«آیا من از یه موجود تکسلولیبهانه که قدرت استدلال نداره میخوام که یهبیاورند شغل مناسب برای یه انسان تعیین کنه؟»
«نه.»
«به خاطر همین، خورشید به اسپکترهاییدیگه که هوش کافی برای استدلال دارن، آزادیکنه میده تا مسیر خودشون رو انتخاب کنن.»
نیک به سطحنشده اولیهاش برگشت وطوری مسیرِ روبهرویش ناپدید شد.
مسیر دوباره به غبارحسود سفید تبدیل شد و بعدنکند به شکل سایههایی دردمند درآمد.
<!--sse--><!--/sse-->
همزمان، آنشاید صحنههای وحشتناکحکم هم محو شدند.
همهچیز بهحسود همان حالتبهانه اولش برگشته بود.
این بار،آزمون نیک مسیر متفاوتینشده را انتخاب کرد.
غبار سفید ظاهر شد تاچیزی مسیری بسازد و نیک میدیدانتظار که سایهها دوباره در حال تغییرند.
این بار، همهی آنها ازنگهبان درد به خود میپیچیدند ونمیکنم دود سیاهی از زخمهایشان بیرون میزد.
نیک در حالی کهبهانه به سطح اولیهاش برمیگشت، باآدمها خودش فکر کرد: «احتمالاً سمه.»
او مسیرآزمون کمی متفاوتیحسود را انتخاب کرد.
این بار، وحشتهایی رانمیکنم دید که آدم رااگه از نظر فیزیکی بیمار میکرد.
نیک چند مسیر دیگر را همدیگه امتحان کرد و در نهایت، چیزی ظاهرکنه شد که سایههای اطرافش را تغییر نمیداد.
در عوض، ایننشده بدن خود نیکطوری بود که تغییر میکرد.
نیک چند بازویمحقق بلند و سایهواربهانه با پنجههایی وحشتناک درآورد.
نیک به یاد آورد: «ظاهرچیزی اسپکترها هم میتونه بعد ازانتظار یه ارتقا بهشدت تغییر کنه.»
وقتی در مسیر دیگری قدمنگهبان گذاشت، متوجه شد که بهطورنمیکنم خودکار به مه تبدیل میشود.
چند سایه در مسیرش ظاهر شدند ونکند وقتی مهِ او به آنها برخورد کرد،دستگاههای به مادهای لزج و خمیری تبدیل شدند.
این تواناییای نبودمحقق که نیک بهبهانه آن علاقهای داشته باشد.
کاملاً مطمئن نبود که چه میخواهد، اما میدانستاگه که به هیچکدام از تواناییهایی که تا الانناگهان به او نشان داده شده بود، علاقهای ندارد.
بعد از بیستباید بار امتحانِ دیگر،دیگه چیز جدیدی ظاهر شد.
نیک در مسیری قدم گذاشتخوبی که نه او و نهبتوانند سایهها را اصلاً تغییر نمیداد.
تصمیم گرفتآزمون کمی در آننشده مسیر جلو برود.
با پیشروی در مسیر، نیک بهسرعت شروع به درکمیگی منطقی کرد که مسیرها با آن چیده شده بودند،سرگیجه و همین باعث شد بفهمد این مسیر چه معنایی دارد.
نیک متوجه شد: «هوش.»
نیک بهحسود یادِ «حلزونبهانه مغزگنده» افتاد.
<!--sse--><!--/sse-->
حلزون مغزگندهکنی به شکلنمیکنم وحشتناکی باهوش بود.
نیک چند محاسبه انجام دادنگهبان و متوجه شد که محاسباتنمیکنم پیچیده خیلی آسانتر به نظر میرسند.
این اولین مسیرینشده بود که واقعاًطوری نظرش را جلب کرد.
توانایی افزایش هوش ترسناک بود.
میتوانست باکنی آن کارهاینمیکنم زیادی انجام دهد.
با این حال،باید به لطف هوشِ افزایشیافتهاش،تمدید متوجه حقیقت تلخی شد.
«هوش برای جامعه مهمه، اما هرچقدر هم پذیرفتنش سخت باشه،بتوانند تو مبارزه، هوش فقط بهت اجازه میده راههای جدیدی برایمیافته مقابله با دشمن پیدا کنی و اون روشها رو کارآمدتر میکنه.»
«تأثیرش رویآزمون خروجیِ قدرتِحسود واقعی، محدوده.»
«اگه تو یه مبارزه باشم، ترجیحعوض میدم یه مرد عضلانی کنارم باشهمیشه تا یه آدم ضعیف اما باهوش.»
«یه آدم ضعیف اما باهوش، دردیگه برابر یه خرس که داره بهشعوض حمله میکنه، کار زیادی از دستش برنمیاد.»
«با اینکه هوش بالاتر قطعاً جالبه، اما ازبقیه قضا، همین هوشِ بالا رفتهی الانم داره بهممیکرد میگه که افزایش هوش، مفیدترین ویژگی ممکن نیست.»
«یه آدم باهوشمحقق میدونه چطور از یهخوبی موقعیتِ نامساعد دوری کنه.»
«بهترین راه برایفکر زنده موندن اینهعوض که اصلاً نجنگی.»
نیک به سطحباید اولیهاش برگشت و بهتمدید حالت عادی خود درآمد.
بدون تردید،حسود در یکبهانه مسیر قدم گذاشت.
تواناییِ انتهای اینمحقق مسیر در مبارزهبهانه به دردی نمیخورد.
قدرتش راکنی هم به هیچچیزی وجه افزایش نمیداد.
با این حال، همهچیز را خیلی آسانترتمدید میکرد و چیزهای زیادی را که الاناگه قادر به انجامشان نبود، برایش باز میکرد.
در نهایت، تمام سایهها بهخوبی غبار سفید تبدیل شدند وبتوانند مسیر نیک به پایان رسید.
سرانجام، نیکآزمون قدم درحسود تاریکی اطرافش گذاشت.
و لحظهایکنی بعد، ازنمیکنم خواب بیدار شد.
او تواناییشاید جدیدش را بهنگهبان دست آورده بود.