چپتر 646: غذایی برای ارباب
0مردی با لباس فرم «ورتیگو باکس»،گیجترشان درحالیکه به مرد دیگری در دفتراینجوری نگاه میکرد، گفت: «صبر کن، چی؟»
مرد دوم با خشم فریاد زد: «فهمیدن حرف مناولیه مگه چقدر سخته؟! گفتم همین الان باید یه جنگ تمامعیارمعلومه با "سویرلینگ ابیس" راه بندازیم! بیخیال این نقشههای احمقانه بشیم!»
مرد اول و مردنگران سومی با شوک مطلقبودند به او خیره شدند.
مرد اول داد زد:کردیم «دیوونه شدی آلوین؟! نمیتونیم همینجوریطبیعتاً بریم به جنگشون! چت شده؟»
آلوین جا خورد. آن دو بهوضوحگیجترشان دیدند که این حرف چقدر اواینجوری را رنجانده؛ واکنشی که گیجترشان کرد.
آلوین گفت: «من دیوونه نیستم، مارتین. مجبور نیستی اینجوری حرفمدیرعامل بزنی. میتونستی فقط بگی با ایدهام مخالفی. تو مدیرعاملی. بههرحالمطمئنم تو تصمیم میگیری چیکار کنیم. دلیلی نداره اینقدر تهاجمی برخورد کنی.»
مارتین و مردچهرههایی سوم، استن، نگاهینفر به هم انداختند.
استن پرسید: «حالت خوبه؟ ایندرگیری چند روزه خیلی عجیب رفتار میکنی.چهرههایی تو اون جلسه عجیب اتفاقی افتاد؟»
آلوین اخم کرد. «نمیفهمم کجام عجیبه، و نه،نیستم ما فقط عادی حرف زدیم. سعی کردیم سربگی یه درگیری به توافق برسیم، ولی خب طبیعتاً نتونستیم.»
آن دو باکردند چهرههایی نگران بهبودند آلوین نگاه کردند.
این سهنتونستیم نفر، رهبراننگران «ورتیگو باکس» بودند.
هر سهزدیم آنها قهرمانانکردیم اولیه بودند.
مارتین مدیرعامل بود.
استن رئیس استخراجکنندگان زفیکس بود.
و آلوین مدیر مالی بود.
استن پرسید: «مطمئنی؟»
آلوین بابهوضوح کلافگی فریاد زد:واکنشی «معلومه که مطمئنم!»
مارتین پرسید: «میشه براینفر یه بار هم کهقهرمانان شده داد نزنی، آلوین؟»
آلوین که بهش برخورده بود، پرسید: «چی؟ الانبودند تقصیر منه؟ شماهایید که یه بند دارید ازم انتقادمدیر میکنید. یعنی الان حق ندارم از خودم دفاع کنم؟»
استن با کلافگی گفت:کردیم «ما که بهت حملهولی نکردیم! داریم عادی حرف میزنیم.»
آلوین فریاد زد:دیدند «دقیقاً مثل من! منمکرد دارم عادی حرف میزنم!»
مارتین فریاد زد:کردند «بس کنید!» وبودند بعد نفس عمیقی کشید.
مارتین شمردهشمرده گفت: «آلوین...» که باعث شد آلوین معذب شود و تکانیمدیرعامل بخورد. «فکر کنم سر این درگیری یه کم استرس داری. به نفعبرای همهمونه که چند روز مرخصی بگیری. ما خودمون به همهچیز رسیدگی میکنیم.»
به نظر میرسید آلوینکردیم دوباره میخواهد منفجر شود،ولی اما فقط نفس عمیقی کشید.
گفت: «شاید حق با تو باشه. شاید صدامو یکممارتین بردم بالا. دو سه روز آینده به کارای مالیمخالفی میرسم و بعدش دوباره تمرکزم رو میذارم رو درگیری.»
آن دو سر تکان دادند.
کمی بعد، آلوین از اتاقکردند جلسه بیرون رفت و آنقهرمانان دو دوباره به هم نگاه کردند.
چش شده بود؟
در همینبهوضوح حین، چندرنجانده کیلومتر آنطرفتر.
مردی با لباس فرمنفر «سویرلینگ ابیس» پرسید: «نرگل،قهرمانان نظرت راجع به این چیه؟»
نرگل با بیحوصلگیچهرههایی غرولند کرد: «هوم... بهرهبران نظر خیلی ریسکی میاد.»
سکوت.
مرد اولبهوضوح گفت: «خبببب؟رنجانده و دلیلش چیه؟»
نرگل بانگران بیخیالی جواب داد:رهبران «ممکنه استخراجکنندههامون بمیرن.»
مرد سوم با کلافگی گفت: «آره، میدونم. تو هر کمینیقهرمانان همیشه این احتمال هست. اما همونطور که قبلاً توضیح دادم،کلافگی احتمال شکست خوردن کمین نهایتاً ۳۰ درصده. نمیفهمم کجاش ریسکیه.»
نرگل آهی از رویکردیم کلافگی کشید و گفت:ولی «پس برو انجامش بده، ثور.»
آن دو اخم کردند.
کارل، مدیرعامل «سویرلینگ ابیس» پرسید: «نرگل، میشهآنها لطفاً این قضیه رو جدی بگیری؟ کلزفیکس جلسه داری جوابهای کوتاه و سربالا میدی.»
نرگل چشمی چرخاند و جواب داد: «دارم جدیبودند میگیرم. فقط، چرا باید همچین ریسکی بکنیم؟ منزفیکس زندگیم رو سر ۷۰ درصد قمار نمیکنم. واقعاً غیرضروریه.»
ثور، رئیس استخراجکنندگان زفیکسِ «سویرلینگ ابیس» جواب داد: «ما که نداریم سر زندگیکردند خودمون قمار میکنیم. اگه پای بقای شرکت در میون بود، آره، ۷۰ درصد خیلیمطمئنی کمه، ولی بدترین اتفاقی که ممکنه بیفته اینه که دو تا از کهنهکاران بمیرن.»
نرگل جواب داد: «باشه.»
سکوت.
ثور و کارل قبل ازکردند اینکه دوباره به نرگل نگاهقهرمانان کنند، نگاهی به هم انداختند.
کارل پرسید: «همین؟»
نرگل جواب داد: «آره.»
کارل آهی کشید.
پرسید: «نرگل،نتونستیم کاری کردیمنگران بهت بربخوره؟»
نرگل جواب داد: «نه.»
سکوت.
ثور پرسید: «امــــا؟»
نرگل پرسید: «اما چی؟»
ثور پرسید: «نمیخواستی بگی اما؟»
نرگل جواب داد: «نه، نمیخواستم.»
سکوت.
کارل پرسید: «خیلی خب، چهکردند خبره نرگل؟ داری غیرعادی رفتار میکنی.اولیه تو سرت چی میگذره؟ مشکل چیه؟»
نرگل شانهایزدیم بالا انداخت ودرگیری جواب داد: «هیچی.»
کارل پرسید: «بهخاطر اونرنجانده جلسه هفته پیشه؟ چندنیستم روزه داری عجیب رفتار میکنی.»
نرگل شانهای بالا انداخت. «نه، همهچی مرتبه.آنها فقط راجع به یه درگیری حرف زدیم ولیمدیر نتونستیم به توافق برسیم. هیچ اتفاق عجیبی نیفتاد.»
ثور پرسید: «پس چت شده؟»
نرگل پرسید: «منظورت چیه؟»
ثور فریاد زد: «همین! بهزور حرف میزنی. همهش شونه بالا میندازینیستی انگار هیچی برات مهم نیست. ذرهای احساسات از خودت نشون نمیدی.میگیری جوری رفتار میکنی که انگار دیگه هیچچیزی به تخمت هم نیست.»
نرگل شانه بالاکردند انداخت. «نمیفهمم منظورت چیه.آنها همه چی مثل همیشهست.»
کارل با کلافگی پرسید:نگران «این یه جور بازیه؟بودند کاملاً معلومه رفتارت عوض شده.»
نرگل بازدیم لحنی بیحوصلهکردیم پرسید: «چطور؟»
کارل نفس عمیقی کشید.
کارل گفت: «نرگل، لطفاً از اتاق برو بیرون.قهرمانان نمیدونم چت شده، ولی وقتی یکی از قویترینمالی آدمامون اینطوری رفتار میکنه، نمیتونیم درست پیش بریم.»
«لطفاً برو بیرون و به رفتارنفر امروزت فکر کن. بعداً میتونیم مردمدیرعامل و مردونه با هم حرف بزنیم.»
نرگل چشمانش راسعی چرخاند و باتوافق کمی دلخوری گفت: «باشه.»
بعد به سمت در اتاقواکنشی جلسه رفت. قبل از رفتن دستشنیستی را تکان داد و گفت: «میبینمتون.»
بعد از رفتنش، آننفر دو با ابروهای گرهخوردهقهرمانان به هم نگاه کردند.
به نظر میرسید هرنگران دو تولیدکننده با یکی ازآنها رهبرانشان مشکل پیدا کرده بودند.
خوشبختانه، به خاطرسعی درگیری بینشان، از مشکلاتبرسیم طرف مقابل خبر نداشتند.
حدود یک هفتهدیدند بعد، هر دو تولیدکنندهکرد پیام مهمی دریافت کردند.
فرماندار میخواست با مدیرعاملهانفر درباره تعیین قوانین بیشترقهرمانان برای این درگیری صحبت کند.
آنها هنوز هم اجازه داشتند همدیگرنفر را بکشند، اما او میخواست آسیبمدیرعامل به مردم عادی را به حداقل برساند.
فقط مدیرعاملها اجازه حضورکردیم داشتند تا احتمال شروع یکطبیعتاً درگیری ناگهانی به حداقل برسد.
گذشته از این، اگر فقط دو مدیرعامل حضورنیستم داشتند، فرماندار در آن موقعیت دست بالا رابگی داشت، چون از هر دوی آنها قویتر بود.
یک روز بعد،کردند دو مدیرعامل جلوی ساختمانآنها مرکزی شهر جمع شدند.
کارل در حالی که دستش رانفر به سمت دشمنش دراز میکرد، بامدیرعامل لبخند گفت: «آه، از دیدنت خوشحالم مارتین.»
مارتین با خنده دست کارلدرگیری را فشرد و جواب داد: «اوه،چهرههایی خیلی وقت بود ندیده بودمت کارل!»
با اینکه داشتند سعی میکردند همدیگرگیجترشان را بکشند، اما در این لحظهاینجوری مثل دو دوست قدیمی به نظر میرسیدند.
مارتین با اشارهکردند به ساختمان پرسید:بودند «چرا نمیریم تو؟»
کارل بانتونستیم لبخند جوابنگران داد: «البته.»
سپس هر دو درکردیم حالی که کمی گپولی میزدند، وارد ساختمان شدند.
فرماندار از قبل دررنجانده سالن اصلی بود ونیستم به آن دو نگاه کرد.
او سلام کرد: «کارل، مارتین.»
آنها بانتونستیم تکان دادن سرکردند جواب دادند: «سرنا.»
سرنا، فرماندار شهر، به پلههادرگیری اشاره کرد و هر سهنتونستیم نفر به طبقه هفتم ساختمان رفتند.
سرنا جلوی یکدیدند دروازه عظیم ایستاد وکرد مانع او فعال شد.
لحظهای بعد، دروازه عظیم بهرهبران آرامی باز شد و دومدیرعامل مدیرعامل داخل اتاق را دیدند.
کارل در حالی که به مواد سیاهرهبران و عمیقی که اتاق از آن ساختهرئیس شده بود نگاه میکرد، گفت: «مواد حسابی گرونقیمتیه.»
سرنا توضیح داد: «این اتاق جلسه جدید ما برای قرارهای حساسه. اتاق کاملاً ایزولهست،نفر درست مثل یک واحد مهار، و از موادی ساخته شده که حتی میتونه یککلافگی شیطان رو هم مهار کنه. من از این اتاق فقط برای مهمترین جلسات استفاده میکنم.»
دو مدیرعاملبهوضوح اتاق را باواکنشی دقت بررسی کردند.
همانطور کهنگران گفته بود،نفر کاملاً ایزوله بود.
در نهایت، هر سه نفرکردند وارد شدند و دروازه بهقهرمانان آرامی شروع به بسته شدن کرد.
بنگ!
دروازه بسته شددیدند و آن سه نفرکرد در اتاق تنها ماندند.
سرنا گفت:نگران «خب پس،نفر شروع کنیم؟»
و سپس...
دینگ!
تمام چراغها خاموش شدند!
کارل و مارتینکردند بلافاصله وحشت کردند وآنها سلاحهایشان را بیرون کشیدند.
بنگ!
گلولهای شلیک شدسعی و اتاق فقط برایبرسیم یک لحظه روشن شد.
کارل دید کهدیدند سرنا و مارتینگیجترشان به سمتش حرکت میکنند.
مارتین دید کهکردند سرنا و کارلبودند به سمتش حرکت میکنند.
سرنا دید کهچهرههایی مارتین و کارل بهرهبران سمت یکدیگر نشانه رفتهاند.
بنگ! بنگ! بنگ!
آن دو بلافاصله شروع بهواکنشی مبارزه با یکدیگر کردند، درمجبور حالی که سرنا عقب ایستاد.
همزمان، مهنگران سیاهی پشت سررهبران کارل ظاهر شد.
مه سیاه بهچهرههایی انسانی شمشیر بهنفر دست تبدیل شد.
تَرَق!
شمشیر، مانعبهوضوح کارل رارنجانده در هم شکست.
همزمان، هیکلینگران سهسر پشت سررهبران مارتین ظاهر شد.
هر سه سر موهای بلندکردند و سیاهی داشتند و حالتقهرمانان چهره هر کدام متفاوت بود.
سر سمت چپ گریه میکرد.
سر سمت راست میخندید.
سر وسط بیتفاوت بود.
سپس، شش بازو از بدن آننفر هیکل بیرون زد و با سرعتیمدیرعامل وحشتناک روی مانعِ پیش رویشان چنگ کشیدند.
بنگ!
مانع مارتینبهوضوح هم دررنجانده هم شکست.
هر دوی آنها به وحشت افتادند،بودند اما بدون هیچ زفیکس باقیماندهای، نفوذرئیس کابوس کاملاً بر آنها چیره شد.
نیک نفوذ کابوس رانگران کنترل کرد و باعثبودند شد آنها بیهوش شوند.
همزمان، نیک ازسعی سرنا هم در برابربرسیم نفوذ کابوس محافظت میکرد.
نیک بهبهوضوح هیکل سهسررنجانده گفت: «انجامش بده.»
هیکل سهسر بین دو فرد بیهوشبودند قدم گذاشت و شروع به حرکترئیس دادن بازوهایش به شکلی مرموز کرد.
لحظهای بعد، گازی رنگارنگ ازکردند بدن کارل خارج شد وقهرمانان به بدن مارتین نفوذ کرد.
هیکل شروعزدیم به گریه کردندرگیری و خندیدن کرد.
و فریادبهوضوح زد: «غذایرنجانده بیشتر برای ارباب!»