چپتر 768: پنج محافظ
0«زیادهروی کردم، حالامسئله باید فکر کنماومده ببینم چیکار کنم.»
«اگه حتی مرگ هم دست بهانسانی کار شده، یعنی بیش از حدمعمولاً توجهها رو به خودم جلب کردم.»
«از نظر فنی، مرگ و قهرمان نور باید با همامنه کار کنن، اما نمیدونم سطح همکاریشون چقدر عمیقه. آیا مدام باجواب هم در تماسن، یا فقط میخوان به یه هدف مشترک برسن؟»
«فکر کنم اینروند خیلی به شخصیتمعمولاً قهرمان نور بستگی داره.»
«خیلی خوب نمیشناسمش،مسئله اما به نظرماومده یه کم مغروره.»
«یه آدم نسبتاً جوون بود که یه شبهآدمایی به اوج قدرت انسانی رسید. آدمایی که روند طبیعیمیگه رو طی نمیکنن، معمولاً تو قدرت تازهشون گم میشن.»
«اما اگه اشتباه کنم، مستقیمبگیرم به مرگ میگه من کیام،امنه و مرگ هم درجا منو میکشه.»
«زنده موندنم از همهطبیعی چی مهمتره. بدون من، بشریتاشتباه نمیتونه از پس بیگانهها بربیاد.»
نیک نفس عمیقی کشید.
بعد، نیک به پایگاه شمالقدرت غربی مثلث بزرگ رفت وطبیعی مانعش را به آن متصل کرد.
در نهایت،گفت با بازویخبری چپ تماس گرفت.
بازوی چپآدمایی دستور داد:طبیعی «گزارش بده.»
نیک گفت: «فقطمسئله میخواستم یه خبریاومده بگیرم. دستور جدیدی هست؟»
«اگه بازوی چپشبه فکر کنه برگشتنمانسانی امنه، خودش میگه.»
بازوی چپ گفت: «یه اتفاقبگیرم غیرمنتظره افتاده. یه مسئله مهمامنه پیش اومده و باید برگردی.»
«داره میگه برگشتن امنه.»
نیک جواب داد: «فوراً برمیگردم.»
بازوی چپ قبلشبه از قطع کردنانسانی تماس گفت: «خوبه.»
نیک دوباره نفسمیخواستم عمیقی کشید وجدیدی پایگاه را ترک کرد.
در مسیر، خودشروند را به شکلمعمولاً جولیان وینتر درآورد.
وقتی وارد محدوده درک مرگپیش شد، نیک احساس اضطراب کرد،فوراً اما به بازوی چپ اعتماد داشت.
آن چند ثانیه پرواز در مسیر برگشت بیشآدمایی از حد طولانی به نظر میرسید، اما نیکمستقیم توانست بدون هیچ دردسری وارد مقر ایجس شود.
«اگه مرگ و قهرمان نور مدام با همکنه در تماس بودن، این بهترین موقعیت برای ترورمهم کردنم بود. خوشبختانه، به نظر میرسه همکاریشون محدوده.»
نیک مستقیمآدمایی به دفترطبیعی بازوی چپ رفت.
نیک پرسید: «دستورات جدید؟»
بازوی چپ بدون هیچ حرفیقدرت بلند شد و درِ دفترطبیعی قهرمان نور را باز کرد.
نیک با خودشمیخواستم فکر کرد: «همونطورجدیدی که انتظار میرفت.»
هر دو در سکوت وارد دفتر شدند ومیشن نیک دید که قهرمان نور دارد از پنجرهزنده جدیدی که قبلاً آنجا نبود، به بیرون نگاه میکند.
به نظر میرسیدمسئله کمی دکوراسیون دفترشاومده را تغییر داده است.
نیک بابود تعظیمی کوتاه وقدرت محترمانه گفت: «قهرمان.»
بازوی چپ کنار تختخبری پادشاهی ایستاد و فقطکنه به نیک نگاه کرد.
قهرمان با صدای بمطبیعی خود گفت: «تو اینمیشن چند روز خیلی پرکار بودی.»
نیک جواب داد: «باید سهمپیش خودم رو ادا کنم. به نظرمبرمیگردم این مؤثرترین راه برای کمک کردنه.»
قهرمان به آرامی گفت: «گرفتن بیشانسانی از ۴۰۰ اسپکتر تو کمتر از دوتازهشون هفته. چند تا شیطان، و کلی متعصب.»
«به حساب خائنها رسیدی...»
و بعد، قهرمان برگشت.
«و پنجافتاده تا محافظمهم رو کشتی.»
چشمان نیکبود از تعجب گشادقدرت شد. پرسید: «قهرمان؟»
قهرمان بهگفت آرامی به سمتبگیرم تختش قدم برداشت.
او گفت: «هرچند خوشحالم که داریمعمولاً با تمام توانت به بشریت کمک میکنی،درجا اما کارات تأثیر بدی روی ایجس گذاشته.»
قهرمان روی تختش نشستمهم و سرش را رویبرگشتن مشت راستش تکیه داد.
«من و مرگ یه توافق نانوشته داریم. اگه تا پایطبیعی مرگ بجنگیم، یه طرفمون نابود میشه. مبارزه بین ما کلمنو دنیا رو تغییر میده و هیچکدوممون از پیروزیمون مطمئن نیستیم.»
«بهخاطر همین، ما نمیجنگیم. من کل روزهست تو این اتاق میشینم و مرگ هم یهمسئله جایی تو اقیانوس، خیلی دورتر از بشریت میمونه.»
با صدایی بم ادامه داد: «اما،معمولاً این وحشیبازیهای اخیرت، مرگ رو وادارکیام کرده که این توافق رو بشکنه.»
«رفتوآمد بین پایگاه اصلی ایجس و دنیای بیرون برای محافظانفوراً و افراد قویتر از اونا ممنوع شده. دلیلش هم اینهجولیان که مرگ هر محافظی که به اینجا اومده رو کشته.»
نیک نفس عمیقی کشید.
پنج محافظ مرده بودند.
بشریت درآدمایی کل کمتر ازنمیکنن صد محافظ داشت.
قهرمان گفت: «میخوام دیگه تو دستگیری اسپکترهابرگردی به شهرها کمک نکنی. ما مرگ روکردن خیلی عصبانی کردیم و اون داره تلافی میکنه.»
«الان اصلاً شرایط جنگیدن باهاش رو نداریم. شاید منروند قوی باشم، ولی قدرتم در برابر مرگ محدوده. میتونمکیام عقب نگهش دارم، ولی اصلاً مطمئن نیستم که بتونم بکشمش.»
«اگه بخوایم بجنگیم، حتی با کمک تکنسین وکنه بازوی چپ، شانس پیروزیمون کمتر از ده درصده، وپیش این محاسبه تازه بدون در نظر گرفتن سهگانه تخریبه.»
«اسپکترها میتونن به اقیانوس عقبنشینی کنن، جایی که مادر کوسه و نیزهکیام سهشاخ نمکی سپرهای اونان. اگه ببینن دارن تو جنگ شکست میخورن، میرنبربیاد تو اقیانوس و ما هیچ کاری نمیتونیم بکنیم تا از نقطهضعفشون استفاده کنیم.»
«خلاصه بگم، تحریک کردن اسپکترها برای یهبرگردی جنگ نهایی، به نابودی ایجس ختم میشه.کردن برای همین، باید خیلی نامحسوستر رشد کنیم.»
پرسید: «مشکل رو میفهمی؟»
نیک با خودش فکر کرد: «چقدر حرف میزنی تا کارات رو توجیهاتفاق کنی. آدما وقتی دروغ میگن زیاد حرف میزنن. تو حتی مجبور نیستی خودتقطع رو برای من توجیه کنی. فقط کافیه دستور بدی و منم اطاعت میکنم.»
نیک با احترامروند گفت: «میفهمم. سعیمعمولاً میکنم جلب توجه نکنم.»
قهرمان گفت: «تو هنوز برای اسپکترها ناشناختهای و اینجواب برتری ماست. تو باعث مرگ دو تا از فاسدکنندههامسیر شدی و این اسپکترها رو تو موضع ضعف قرار داد.»
«اونا ناامید شدن و دارن به هر طرف چنگروند میندازن. در نهایت، اسپکترها هنوز خیلی از ما قویترن.کیام ما باید بدون اینکه زیاد عصبانیشون کنیم، قویتر بشیم.»
بازوی چپگفت ناگهان پریدخبری وسط حرفش: «قهرمان.»
قهرمان نگاهیآدمایی به او انداختنمیکنن و پرسید: «بله؟»
او گفت: «اسپکترها دشمن بشریتن. من مشکل رو میفهمم،جواب ولی ما تو یه جنگیم. تلاش برای پیروزی بدون عصبانیشکل کردن دشمن، اصلاً شبیه یه استراتژی موفق به نظر نمیرسه.»
«حملهٔ مرگ نشون میده کهقدرت استراتژیهای ما داره جواب میده. اگهنمیکنن متقابلاً نجنگیم، اسپکترها ما رو میبلعن.»
«متوقف کردن حملاتمونمیخواستم درست وقتی کهجدیدی داره جواب میده، غیرمنطقیه.»
«این بیشتر شبیهروند چیزیه که یهمعمولاً جاسوس دوجانبه پیشنهاد میده.»
پتریون نویسنده: اگر درآمد او به بیشبرگردی از ۱۰۰۰ یورو در ماه برسد، تعدادکردن کلمات هر فصل را افزایش خواهد داد.
/user?u=27791050