---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 791: وینتور • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 791: وینتور

0

سامار از لای‌نیستی​ دندان‌های به هم فشرده‌اش‌چیه​ گفت: «تو خیلی پستی!»

نیک گفت: «مجبورم این کار‌می‌زنن​ رو بکنم. این به خاطر‌بکشن​ خودم نیست، به خاطر بشریته.»

سامار با انزجار گفت: «عجب حرفای‌آدم​ حق‌به‌جانبی! گروگان گرفتن یه شهر کامل‌نبودی​ چه ربطی به صلاح بشریت داره؟!»

نیک جواب‌نیستی​ داد: «چون تو‌هدفت​ ارزشش رو داری.»

سامار با پوزخندی از سر شوک پرسید: «چی؟» قیافه‌اش شبیه‌باور​ کسی بود که تازه یکی از فرم سینه‌هایش تعریف کرده‌مجبور​ باشد و گفته باشد لمس کردنشان چه حس خوبی دارد.

چندش‌آور بود!

نیک گفت: «آریا گفت که تو مثل ورنون نیستی.‌اساس​ اون می‌دونه هدفت چیه و با وجود این، بازم‌ایدئولوژی​ باور داره که تو برای بشریت ارزش زیادی قائلی.»

سامار با انزجار مطلق به نیک نگاه‌وجود​ کرد. «و برای همین کل شهر رو گروگان‌نگاه​ گرفتی؟! که من رو مجبور به اطاعت کنی؟!»

نیک جواب داد: «آره.‌اون​ باید ادعاش رو ثابت کنم.‌بازم​ باید خودِ واقعی‌ت رو ببینم.»

«مهارت‌های استنتاجی تو ترسناکه، و همین‌می‌ذارن​ تو رو برای بشریت ارزشمند می‌کنه. داشتن‌روی​ تو به عنوان متحد بشریت خیلی مفیده.»

«ارزش جذب کردنت، به‌جنازه‌ی​ خطراتی که شهر زرشکی‌می‌سازن​ رو تهدید می‌کنه می‌چربه.»

سامار پوزخند صداداری‌اون​ زد: «دقیقاً مثل آدمای‌وجود​ حق‌به‌جانب ایجس حرف می‌زنی.»

«از صلاح بشریت دم می‌زنن و می‌ذارن‌چیه​ مردم تو شهرهاشون زجر بکشن. دارن آرمان‌شهرشون‌قائلی​ رو روی جنازه‌ی بی‌شمار آدم بی‌دفاع می‌سازن.»

«بر اساس‌ایجس​ حرفای وینتور،‌می‌زنی​ تو این‌طوری نبودی.»

«وینتور می‌گفت که تو می‌خواستی زندگی‌آدم​ مردم عادی رو بهتر کنی. می‌گفت‌نبودی​ که تو با اون ایدئولوژی موافق نیستی.»

«مثل این که اشتباه می‌کرده.»

حرف‌های سامار گزنده بود.

برای اولین بار بعد از‌می‌زنن​ مدت‌ها، نیک حس کرد خشمی‌بکشن​ درونش در حال جوشیدن است.

خوشبختانه، نیک یک شبح بود؛ به‌آدم​ این معنی که کنترل احساساتش خیلی راحت‌تر‌می‌گفت​ بود، چون به مراتب ضعیف‌تر شده بودند.

نیک گفت: «شهر‌اون​ ستون آب رو تو‌وجود​ پایگاه داده جستجو کن.»

سامار با ابروهای گره‌خورده به‌می‌دونه​ او نگاه کرد، اما تصمیم‌باور​ گرفت فعلاً با او راه بیاید.

او اطلاعات ثبت‌شده را خواند که می‌گفت شهر ستون‌زجر​ آب چند سال پیش دچار تغییر بزرگی شده و این‌اساس​ تغییر به شدت به نفع انسان‌های عادی شهر بوده است.

«خب که چی؟ به یه‌بی‌شمار​ شهر کمک کردی و در عوض‌این‌طوری​ یکی دیگه رو به نابودی کشوندی.»

نیک گفت:‌نیستی​ «شهر برایت‌کلیر‌می‌دونه​ رو جستجو کن.»

در دقایق بعدی، نیک‌اون​ نام شهرها را یکی پس‌بازم​ از دیگری به زبان آورد.

هر بار، شهر تغییرات شگرفی کرده‌می‌ذارن​ بود و این تغییرات همیشه به‌آرمان‌شهرشون​ نفع مردم عادی تمام شده بود.

بعد از‌آرمان‌شهرشون​ بیست شهر، عزم‌بی‌شمار​ سامار متزلزل شد.

نیک گفت: «صدها مورد از اینا‌چیه​ دارم. می‌تونم چند ساعت برات اسم ردیف‌قائلی​ کنم، و خواهی دید که همه‌شون همین‌طورن.»

سامار گفت: «یکی دیگه بگو.»

نیک دقیقاً‌ایجس​ همین کار‌می‌زنی​ را کرد.

بعد از چهلمین‌روی​ شهر، سامار حرفش‌آدم​ را باور کرد.

«من صدها شهر رو به سمت بهتر شدن تغییر دادم. تقریباً صد تا از خادمان فاسدکننده‌ها‌کرد​ رو رسوا کردم و کشتم. غرور رو بیرون کشیدم تا چاقو بتونه بکشتش. شهوت رو بیرون‌ترسناکه​ کشیدم تا بازوی راست بتونه بکشتش. محقق حسود رو بیرون کشیدم تا قهرمان نور بتونه بکشتش.»

«من سرنوشت میلیون‌ها نفر رو عوض‌هدفت​ کردم و بشریت رو از چندین‌ارزش​ غل‌وزنجیری که سرکوبشون می‌کرد، آزاد کردم.»

«من اون سلاحی نبودم که قدرتمندترین‌می‌ذارن​ شبح‌ها رو کشت، اما کسی بودم‌آرمان‌شهرشون​ که اون سلاح‌ها رو نشونه گرفت.»

«تاخت‌وتاز من تو مثلث بزرگ‌بی‌شمار​ چنان تأثیر عظیمی داشته که حتی‌این‌طوری​ مرگ هم به کارام توجه می‌کرد.»

«کارای من داره‌اون​ شبح‌ها رو تا‌چیه​ مغز استخوان می‌لرزونه.»

سامار اصلاً‌ورنون​ تحت‌تأثیر قرار‌اون​ نگرفته بود.

«با پا‌ایجس​ گذاشتن روی‌می‌زنی​ جنازه‌ی آدمای بی‌گناه.»

او گفت: «دقیقاً مثل ایجس.»

نیک تأیید کرد: «آره. من آدمای بی‌گناه رو‌بازم​ قربانی کردم. اما قسم خوردم به ازای هر نفری‌همین​ که قربانی می‌کنم، زندگی هزار نفر رو بهتر کنم.»

«کار درستیه؟ نه،‌نیستی​ ولی چه کار‌هدفت​ دیگه‌ای از دستم برمیاد؟»

«من این امتیاز‌حرف​ رو ندارم که‌می‌ذارن​ وقت تلف کنم.»

«من این امتیاز رو‌جنازه‌ی​ ندارم که بتونم نگران‌می‌سازن​ تک‌تک آدمای اون بیرون باشم.»

«ما داریم‌نیستی​ با یه دشمن‌هدفت​ بی‌نهایت قدرتمند می‌جنگیم!»

«بدون فداکاری، محکومیم‌نیستی​ که تا ابد‌هدفت​ غذای اسپکترها بمونیم!»

«بشریت باید آزاد بشه!»

«بشریت باید خورشید رو‌جنازه‌ی​ بکشه و دشمن واقعی‌می‌سازن​ رو از بین ببره!»

چشمان سامار هنوز ریز‌می‌دونه​ شده بود. «و اون‌بازم​ دشمن واقعیِ مرموز کیه؟»

«نمی‌تونم بهت بگم.‌نیستی​ این کار کل عملیات‌چیه​ رو به خطر میندازه.»

سامار مدتی‌ایجس​ به نیک‌می‌زنی​ نگاه کرد.

«هدفت چیه؟»

نیک گفت: «آزاد‌اون​ کردن بشریت از‌چیه​ دست دشمن واقعی.»

پرسید: «ایجس برای تو چیه؟»

«یه متحد ناآگاه. ایجس از بشریت‌می‌ذارن​ محافظت می‌کنه. ایجس بشریت رو زنده‌آرمان‌شهرشون​ نگه می‌داره. ایجس برامون زمان می‌خره.»

«وظیفه ما اینه که‌جنازه‌ی​ سلاحی بسازیم تا خورشید‌می‌سازن​ و دشمن واقعی رو بکشه.»

«به‌جز آدم‌هایی که بخشی از عملیاتن، فقط بازوی‌بازم​ چپ و تکنسین ازش خبر دارن. حتی قهرمان‌کرد​ نور یا بقیه سپرها هم از وجود ما بی‌خبرن.»

پرسید: «مدرکی هم داری؟»

نیک گفت:‌ایجس​ «یادداشت‌های تحقیقاتی تکنسین‌می‌زنن​ همین‌جا پیش منه.»

جواب داد: «این‌روی​ مدرک نمی‌شه. همه از‌بی‌دفاع​ قبل اون‌ها رو دارن.»

«مال من ویرایش‌شده نیست. اینا یادداشت‌های تحقیقاتی‌وجود​ تو خام‌ترین حالت ممکنن. تنها کسی که‌مطلق​ می‌تونست اینا رو بده بیرون، خود تکنسین بود.»

سامار دستور داد: «برام بفرستشون.»

نیک مانع‌ایجس​ خود را‌می‌زنی​ فعال کرد.

«فضای خالی‌آرمان‌شهرشون​ کافی روی‌جنازه‌ی​ مانعت نداری.»

سامار اخم کرد‌اون​ و تعدادی فایل‌چیه​ را پاک کرد.

«هنوز کافی نیست.»

فایل‌های بیشتری را پاک‌می‌زنی​ کرد و در نهایت،‌شهرهاشون​ فایل را دریافت کرد.

آن‌ها را خواند و همان‌طور‌بی‌شمار​ که انتظار می‌رفت، پر از‌وینتور​ چرت‌وپرت و وراجی‌های غیرضروری بود.

یادداشت‌های شخصی‌نیستی​ یک محقق دقیقاً‌هدفت​ همین شکلی بود.

در حالی که نسخه ویرایش‌شده فقط پر از‌وجود​ اطلاعات درست بود، این یادداشت‌ها شامل مسیرهای اشتباه متعددی‌کرد​ می‌شد که تکنسین در طول راهش طی کرده بود.

این اصل جنس بود.

و حجمش هم حدود‌جنازه‌ی​ ۴۰ برابر بزرگ‌تر از‌می‌سازن​ نسخه ویرایش‌شده‌ی یادداشت‌ها بود.

این دانش انباشته‌ی شخصی بود که می‌توانست‌وجود​ در یک ثانیه هزاران کلمه بنویسد و‌مطلق​ گستره‌ی آن به بیش از یک هزاره می‌رسید.

سامار مدتی ساکت ماند.

با صدایی‌ایجس​ آرام پرسید: «چرا‌می‌زنن​ وینتور رو کشتی؟»

«اون جونم رو‌روی​ نجات داد، اما زندگیم‌بی‌دفاع​ رو هم نابود کرد.»

«اون شبیه ورنون نبود،‌می‌دونه​ اما وقتی بچه بود،‌بازم​ مثل ورنون رفتار می‌کرد.»

«فقط کاری‌ورنون​ رو می‌کرد که‌می‌دونه​ یاد گرفته بود.»

«با گذشت سال‌ها،‌حرف​ به اشتباهاتش پی‌می‌ذارن​ برد و عوض شد.»

«اما دیگه‌آرمان‌شهرشون​ کار از‌جنازه‌ی​ کار گذشته بود.»

«کسی که تو این‌می‌دونه​ دنیا بیشتر از همه‌بازم​ بهم آسیب زد، وینتور بود.»

«فقط یه‌ورنون​ بچه بود‌اون​ که اشتباه کرد.»

«اما بهم صدمه زد.»

«عصبانی بودم.»

«اون مسبب عمیق‌ترین‌اون​ دردی بود که‌چیه​ تو زندگیم حس کردم.»

«عصبانی بودم.»

«منم اون‌ایجس​ موقع فقط‌می‌زنی​ یه بچه بودم.»

«خشمم بهم غلبه‌روی​ کرد و وقتی‌آدم​ فرصتش پیش اومد، کشتمش.»

«نظرم در‌نیستی​ مورد مرگ‌می‌دونه​ وینتور دوگانه‌ست.»

«حقش مرگ نبود. نباید می‌کشتمش.»

«با این حال، مرگش‌می‌زنی​ من رو به جایی‌شهرهاشون​ رسوند که امروز هستم.»

«اگه نمی‌مرد، منم الان‌جنازه‌ی​ فقط یه استخراج‌کننده دیگه‌می‌سازن​ تو شهر زرشکی بودم.»

«مرگش من رو‌اون​ تو این مسیر خودخواهانه‌وجود​ برای رستگاری قرار داد.»

«اگه می‌تونستم، زنده‌ش می‌کردم.»

«اما مرگش رو تغییر نمی‌دادم.»

«حقش مرگ نبود...»

«اما مرگش‌نیستی​ به نفع کل‌هدفت​ بشریت تموم شد.»

«اون فقط یکی از‌اون​ بی‌شمار جنازه‌های بی‌گناهیه که‌وجود​ دارم روشون پا می‌ذارم.»

نیک با‌ایجس​ صدایی لرزان گفت:‌می‌زنن​ «اون دوستم بود...»

«از کشتنش پشیمونم.»

«اما بدون‌نیستی​ فداکاری ناخواسته‌ش، بشریت‌هدفت​ هیچ امیدی نداشت.»

«نیتم موقع کشتنش کاملاً خودخواهانه بود.‌هدفت​ اون موقع به بشریت فکر نمی‌کردم. فقط‌زیادی​ عصبانی، کینه‌توز و پر از نفرت بودم.»

«با این وجود،‌حرف​ مرگش من رو به‌مردم​ آدم امروز تبدیل کرد.»

«و میلیون‌ها‌آرمان‌شهرشون​ نفر بابتش‌جنازه‌ی​ سپاسگزار خواهند بود.»

پتریون نویسنده. اگر درآمد او به‌چیه​ بیش از ۱۰۰۰ یورو در ماه برسد،‌قائلی​ تعداد کلمات فصل‌ها را افزایش خواهد داد.

/user?u=27791050

ناولها | novelha.net