چپتر 568: اوج درد
0نیک از واحد مهاراونقدرها بیرون آمد و آدمهای تویجرئت راهرو با تعجب نگاهش کردند.
این تازهوارد در یک روز تمامحین اسپکترهای سطح یک، سطح دو وخود سطح سه را پشت سر گذاشته بود!
این اتفاق بهشدت نادر بود!
فقط در یک روز، ۴۰چرا امتیاز گرفته و ماندنش رادیگه در اینجا قطعی کرده بود!
نکته مهم این بوداونقدرها که امتیازهای هر دستهبندی برایجرئت اسپکترها با هم جمع نمیشدند.
این یعنی نیک در دستهبندی خطر، یک بهعلاوه پنج بهعلاوهنگاهی ده امتیاز نگرفته بود، بلکه چون توانسته بود سطح سهدربیارم را کامل کند، فقط ده امتیاز به دست آورده بود.
همه میدانستند کهبذاره شکست خوردن نیکرختکنِ تقریباً غیرممکن است.
حداقل از نظر کمبود امتیاز.
اما خیلی راحت ممکن بودبده با کشته شدن به دستنمیکنه یک شبح قدرتمند، شکست بخورد.
وقتی نیک دوباره به سمتهمین سالن اصلی راه افتاد، چند نفرانداخت سعی کردند به او نزدیک شوند.
اما قبل از اینکه به نیکرختکنِ برسند، او به سمت چپ پیچیدفکر و وارد یک واحد مهار دیگر شد.
بقیه باپسر دیدن این صحنه،چرا نفس عمیقی کشیدند.
این دیوانه واقعاًچرا یکراست سراغ سطحاول چهار درد رفته بود!
یکی از آنها بابذاره چهرهای نگران گفت: «قرارهجلوی از این کارش پشیمون بشه.»
پسر دیگریاونجا پرسید: «چرا؟همین اونقدرها هم بده؟»
پسر اول گفت: «خیلیپرسید بده. نمیمیره، اما دیگهاول جرئت نمیکنه پاشو اونجا بذاره.»
در همین حین، نیک واردبده رختکنِ جلوی واحد مهار شدنمیکنه و به قوانین نگاهی انداخت.
با خود فکر کرد: برای یه باررختکنِ هم که شده لازم نیست پیرهنم روکرد دربیارم. خدا میدونه چه جور شبحی اون توئه.
دفترچه راهنما فقطبذاره شامل اسپکترهای تارختکنِ سطح سه میشد.
اسپکترهای سطح چهاردیگری و سطح پنج عموماًبده مخفی نگه داشته میشدند.
همچنین ورود به رختکن آنهابده غیرممکن بود، مگر اینکه شخصنمیکنه سطح قبلی را کامل کرده باشد.
به کارآموزها هم گفته شده بود که زیادجلوی درباره اسپکترهای ردهبالا حرف نزنند، برای همین اکثریتشده قریببهاتفاق آدمها جزئیات اسپکترهای سطح چهار را نمیدانستند.
علاوه بر این، بعضی از واحدهای مهارجلوی نیازمند این بودند که کارآموز تعداد مشخصی امتیازشده در یک دستهبندی خاص به دست آورده باشد.
هر چه باشد، با اینکه در کار بااول یک شبح خطر همیشه در کمین بود، ایجسهمین میخواست مطمئن شود که استخراجکنندهها واقعاً میتوانند زنده بمانند.
نیک نگاهی به اطراف رختکن انداخت ونمیمیره هیچجور دفترچه راهنمایی برای شبح پیدا نکرد،همین که یعنی هنوز نمیدانست چه نوع شبحی آنجاست.
چند ثانیهپاشو بعد، بهبذاره در نزدیک شد.
همان موقع بودبذاره که متوجه تابلوییرختکنِ روی در شد.
ظاهراً برای کار با این شبح،اونقدرها شخص باید حداقل دو امتیاز درنمیکنه تمام تستهای آمادگی جسمانی گرفته باشد.
این یعنی فرد برای کاربده با این شبح باید آمادگی جسمانیپاشو بالاتر از حد متوسط داشته باشد.
علاوه بر آن، نیازمند یکهمین جلسه کار موفق با «بیحرکت»،نگاهی شبح تمرکز سطح دو بود.
نیک در حالی که بهحین در دست میزد، با خودانداخت فکر کرد: اوضاع داره سختگیرانه میشه.
مانع او بهدیگری رنگ سبز درخشیداونقدرها و در باز شد.
وقتی نیکپرسید وارد شد، بلافاصلهبده شبح را دید.
یک سنگ سفیداونجا و بزرگ بود کهرختکنِ وسط اتاق قرار داشت.
نیک میتوانست بفهمد سنگ ازحین چه جنسی است، چون بویانداخت غلیظ نمک به بینیاش هجوم آورد.
نیک در حالی که متوجه چند تصویرسازیبده آویزان روی دیوار میشد، با خود فکراونجا کرد: یه شبح تسخیرکننده از جنس نمک، هاه؟
تصویر اول استخراجکنندهای را نشانبده میداد که نوعی پابند زنجیردارنمیکنه را به یکی از پاهایش میبست.
تصویر دوم یک استخراجکنندهبذاره سالم را نشان میدادجلوی که به سنگ دست میزد.
تصویر سوم استخراجکننده راهمین نشان میداد که رویقوانین زانوهایش میافتاد و لاغرتر میشد.
تصویر چهارم یک پوستهپرسید خشکیده را نشان میداد کهنمیمیره جلوی سنگ نمک افتاده بود.
تصویر آخر نشان میداد کهبده زنجیرِ پابند کشیده شده ونمیکنه استخراجکننده را به عقب میکشد.
نیک در حالی که به پابند و زنجیریجلوی که از سوراخ کوچکی در دیوار بیرون آمدهشده بود نگاه میکرد، با خود فکر کرد: خیلی خب.
لحظهای بعد، جلو رفتهمین و پابند را دورقوانین یکی از مچهای پایش بست.
در نهایت، نیکدیگری به سنگ نزدیکاونقدرها شد و لمسش کرد.
بهمحض اینکه به سنگ دست زد، تشنه شد.دیگه این اتفاق بهشدت عجیب بود، چون بیش ازرختکنِ یک دهه بود که طعم تشنگی را نچشیده بود.
برای او احساسی بیگانه بود.
سپس، نیک احساسبذاره کرد عضلاتش دررختکنِ حال سوختن هستند.
نیک در حالی که دندانهایش رااونقدرها روی هم میسایید، با خود فکر کرد:پاشو داره تمام رطوبت بدنم رو بیرون میکشه.
بیرون کشیدن آب ذخیرهشده از بدن یک نفردیگه یک چیز بود، اما این شبح داشت آبرختکنِ را از ساختار مولکولی بدن نیک هم بیرون میکشید.
این یعنی مولکولهای نیک در حالحین تغییر ماهیت بودند و از یکخود نوع مولکول به نوعی دیگر تبدیل میشدند.
با اینکه فرآیند شیمیایی یکسان نبود، اماجلوی تغییر ماهیت مولکولها در فرآیندهایی مثل غوطهوربار شدن در اسید یا سوختن هم رخ میداد.
و این همان چیزیپرسید بود که نیک دراول این لحظه حس میکرد.
پوستش داشت شکننده میشد.
اندامهای داخلیاش خشک شدند.
چشمهایش دراونجا کاسه سرشهمین فرو رفتند.
*** 569 - Chapter 569 – Brutal Requirements.txt ***