چپتر 845: رونویسی
0اولین کاری که نیک پس ازداخل بازگشت انجام داد، این بود که ساماربهشدت و آریا را از برگشتنش باخبر کند.
سپس به یکی از اتاقهای خالیبیش متعددی که نگه داشته بود رفتتوزیع و شروع به خلق مواد کرد.
پس ازتوزیع خلق مواد،فعلی دستگاهی ساخت.
این دستگاهپنج قرار بود هستهبیش آینده بشریت باشد.
بایگانی.
تمام دانشی که نیک جمعآوریارتفاع کرده بود، در کمتر ازمیتوانست ده هزار مانع جا نمیگرفت.
او به یک فضای ذخیرهسازیمغز متمرکز برای دانشی نیاز داشت کهکردن انسانها بتوانند از آن استفاده کنند.
هدف نهایی این بود که دانش را بین تمام کسانی کهتوزیع در نیمه تاریک زندگی میکردند پخش کند، اما موانع فعلیشان آنقدرداخل پیشرفته نبودند که بتوانند این حجم از اطلاعات را ذخیره کنند.
اما تا زمانی که به آنداخل دسترسی داشتند، میتوانستند موانع بهتری بسازند کهبهشدت قادر به ذخیره این بار اطلاعاتی باشد.
برای مثال، دانهها میتوانستندمتر تمام این اطلاعات راعرض در خود نگه دارند.
با خود فکر کرد: «ساختن یه پایگاه دادهبخش با مواد انرژی خالص خیلی طول میکشه. فقطبدون یه فضای ذخیرهسازی خیلی بزرگ با مواد زفیکس میسازم.»
پس از چند روزارتفاع ساخت و ساز، نیکتنها دستگاه را تمام کرد.
دستگاه پنج متروارد ارتفاع و بیش ازارتباط بیست متر عرض داشت.
تنها کاری که اینمتر دستگاه میتوانست انجام دهد،عرض ذخیره و توزیع دانش بود.
فضای دستگاه آنقدر بود کهمغز میتوانست ۵۰ برابر اطلاعات فعلی مغزکردن نیک را در خود جا دهد.
نیک با خودمتر فکر کرد: «حالا میرسیمعرض به بخش رو اعصابش.»
سپس، نیک شروع بهکردن وارد کردن اطلاعات مهندسیاشذهنی به داخل دستگاه کرد.
ارتباط ذهنی باپنج دستگاه، بدون نوعی ایمپلنتبیست مغزی، بهشدت دشوار بود.
نیک میدانست چطور این نوع ایمپلنتهاحالا را بسازد، اما نمیدانست چطور میتواندمهندسیاش آنها را به ذهن کسی متصل کند.
دانش زیستشناسیاش محدود بود.
بنابراین، ایناعصابش یعنی بایدکردن همهچیز را مینوشت.
و اینساز کار زمانمتر زیادی میبرد.
نیک میتوانست هزاران صفحه رامغز در عرض چند ثانیه بنویسد،وارد اما این سرعت کافی نبود.
او به صدهامتر میلیارد، اگر نگوییمبیست تریلیونها، صفحه نیاز داشت.
هفتهها گذشت.
ماهها گذشت.
نیک مشغولتوزیع پر کردن بایگانیمغز از اطلاعات بود.
انتقال دانش ازمتر طریق انتقال صوتیبیست بسیار سریعتر بود.
پس از حدود دو سال نوشتن،داخل نیک به سامار گفت که محققانمغزی میتوانند به بایگانی دسترسی داشته باشند.
بعد از دو سال کهارتفاع هیچ کاری جز نوشتن نکردهمیتوانست بود، نیک چقدر نوشته بود؟
چیزی حدود ۵ درصدفعلی از دانشی که ازبخش آدمخوار شاد دریافت کرده بود.
با خود فکر کرد: «این کار حدودعرض ۵۰ سال وقتم رو میگیره. ولی لازمه.مغز سرعت پیشرفت تکنولوژیمون سر به فلک میکشه.»
طبیعتاً، زمانی که اولین محققان بهداخل بایگانی دسترسی پیدا کردند، نیک خودش رابهشدت پنهان کرد تا کسی او را نبیند.
محققان میدانستند که دانشمتر جدیدی در حال اضافهعرض شدن است، اما نمیدانستند چگونه.
در حقیقت، نیک فقط درمغز اتاق کوچکی داخل دستگاه نشستهوارد بود و بیوقفه تایپ میکرد.
وقتی محققان گوشهای ازارتفاع خرد نهفته در آن دستگاهمیتوانست را دیدند، احساس کوچکی کردند.
آنها تنها میتوانستند بخشهای کوچکی از آنچه نوشتهذهنی شده بود را درک کنند، اما همین بخشهایچطور کوچک هم باعث میشد احساس کنند شبیه غارنشینها هستند.
این تقریباً جادویی بود.
آریا پیام داد: «نیک.»
نیک پرسید: «بله؟» و سرعتبیش نوشتن او به مقدار ناچیزدهد ۷۰۰ صفحه در ثانیه کاهش یافت.
آریا پیام داد: «ما زفیکسمهندسیاش بیشتری میخوایم، و به جوجههانوعی و نوجوانان خیلی بیشتری نیاز داریم.»
نیک نفس عمیقیپنج کشید. «باشه. یهبیش کم بهم وقت بده.»
«ممنون.»
نیک دستگاه را ترکارتفاع کرد و از شهرتنها زیرزمینی به بیرون پرواز کرد.
پیدا کردناعصابش جوجهها کارکردن سختی نبود.
در هر لحظه، به معنایارتفاع واقعی کلمه هزاران جوجه وحشیمیتوانست در محدوده ادراک نیک وجود داشتند.
او حدود ۱۰۰ تا از آنهاییحالا که کار باهاشان راحتتر بود را گرفتداخل و داخل واحدهای مهار درون شهر انداخت.
وقتی شهر را ساخته بود،بیش برای محکمکاری فضای کافی برای حدودتوزیع ۱۰,۰۰۰ اسپکتر در نظر گرفته بود.
نیک نیازی نداشت به سطح جوجههاداخل توجه کند، چون در هر صورتمغزی هنگام کار با استخراجکنندهها قویتر میشدند.
پیدا کردنساز نوجوانها کمیمتر سختتر بود.
با این حال، با ادراک وحشتناکحالا نیک، میتوانست بعد از چند ساعت بهداخل اندازه کافی از آنها هم پیدا کند.
سپس، نیکپنج به دنبالارتفاع زفیکس گشت.
میتوانست تعدادی از اسپکترهای شکارشده راداخل با مقداری زفیکس معاوضه کند، امامغزی شاید راه آسانتری هم وجود داشت.
کاروانها.
طبیعتاً کاروانها قانونی بودندفعلی و پولشان را ازبخش سفر بین شهرها درمیآوردند.
با این حال، بعضیارتفاع از این کاروانها تجارتهایتنها نهچندان تمیزی هم انجام میدادند.
قاچاق انسان.
حدود سه روز زیر نظرارتفاع گرفتن چندین کاروان طول کشید تادهد یکی از آنها را پیدا کند.
صبر کرد تا کاروان محمولهمغز فعلیاش را تحویل دهد و بعدکردن همه افراد داخل آن را کشت.
اجساد به آدمخوار شاد منتقلبیش شدند و کریستالهای عظیم زفیکسدهد به شهر زیرزمینی برده شدند.
این مقداراعصابش چیزی حدود ۱۵۰مهندسیاش کیلو زفیکس میشد.
در نهایت،ساز نیک میتوانستمتر به نوشتنش برگردد.
پنج سال دیگر گذشت.
آریا پیام فرستاد: «نیک، چند تا نوجوانعرض دیگه و حدود سه تا بالغ نیازمغز داریم. ۵۰۰ کیلو زفیکس دیگه هم میخوایم.»
نیک جواب داد: «باشه.»
او زفیکسساز و اسپکترهامتر را گیر آورد.
سه سال بعد.
آریا پیام فرستاد: «نیک، جوجههابیش و بالغهای بیشتری میخوایم. ۵۰۰دهد کیلو زفیکس دیگه هم نیاز داریم.»
نیک جواب کوتاهیوارد داد و مسئلهداخل را حل کرد.
حالا دیگر پیدا کردنمتر کاروانهایی که قاچاق انسانعرض میکردند کمی سخت شده بود.
این بار، نیک برای برآوردهمغز کردن این درخواست به حدودوارد سه هفته زمان نیاز داشت.
چهار سال گذشت.
آریا پیام فرستاد: «نیک.»
در حالی کهپنج هنوز در حالبیش تایپ بود، پرسید: «چیه؟»
«جوجهها و بالغهای بیشتری میخوایم. چندحالا تا ارشد دیگه هم نیاز داریم.مهندسیاش یه تن زفیکس هم ضرری نداره.»
نیک اخمپنج کرد. «چراارتفاع اینهمه چیز میخواید؟»
جواب داد:اعصابش «فقط یه نگاهمهندسیاش به شهر بنداز.»
نیک همین کار رامتر کرد و وقتی نگاه کرد،تنها مجبور شد نفس عمیقی بکشد.
بیش ازتوزیع ۳,۰۰۰ بچهفعلی آنجا بود!
بچههای نهساله دفعه قبل حالا در دههعرض بیست زندگیشان بودند و چند نفر ازمغز آنها از قبل به جان تبدیل شده بودند.
بیشتر جوجههااعصابش به نوجوانکردن تبدیل شده بودند.
حتی فراتر از آن، جانها وبیش کهنهکارانی که نیک سالها پیش استخدامتوزیع کرده بود نیز پیشرفت کرده بودند.
تقریباً تکتک جانهابرابر به یک کهنهکارحالا تبدیل شده بودند.
ظاهراً شهر راهی پیدا کرده بود تاعرض زفوزیس را قابلتحمل کند، که یعنی استخراجکنندههامغز دیگر برای پیشرفت به اراده زیادی نیاز نداشتند.
تبدیل شدن به یک متخصص همداخل کار سختی نبود، چون فقط بهمغزی زمان و انباشت زفیکس نیاز داشت.
دلیل اینکه شهر زرشکی جانهایارتفاع بسیار بیشتری نسبت به کهنهکاران داشت،دهد اراده لازم برای گذراندن زفوزیس بود.
دلیل اختلاف تعداد بینفعلی کهنهکاران و متخصصان، تعدادبخش محدود اسپکترهای در دسترس بود.
نمیشد بهپنج همه به طوربیش مساوی اولویت داد.
هیچکدام از این دوکردن مورد در شهر زیرزمینیذهنی مشکلی به حساب نمیآمدند.
نیک برای همه اسپکتر کافیارتفاع آورده بود و همه میتوانستندمیتوانست زفوزیس را پشت سر بگذارند.
از این به بعد،فعلی حد نهایی یک استخراجکنندهبخش عادی، سطح متخصص بود.
سپس، بزرگترینپنج مانعِ ممکنارتفاع فرا رسید.
مصرف.
و این دلیل اصلیایمتر بود که آریا ناگهانعرض درخواست ارشدها را کرده بود.
نیک بعد ازبرابر کمی نگاه کردن بهمیرسیم همهچیز، فقط آهی کشید.
«به هر حال مرخصیام یک سال دیگه تمومتنها میشه. بهتره از این یک سال آخر استفادهمیرسیم کنم تا به اندازه کافی بهشون منابع بدم.»