---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 756: رمان‌نویس سایه / انرژی ستاره • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 756: رمان‌نویس سایه / انرژی ستاره

0

نیک پیش از‌اوضاع​ ترک پایگاه، به‌بالا​ دیدن تکنسین رفت.

مدت زیادی بود که همدیگر‌قهرمان​ را ندیده بودند و نیک می‌خواست‌بعد​ او را در جریان امور بگذارد.

تکنسین در حالی که روی‌کرده​ فلکسیناتورش کار می‌کرد، گفت: «اوه‌خوشبختانه​ هی، برگشتی جولیان. همه‌چی روبه‌راهه؟»

نیک جواب داد:‌توجه​ «همه‌چی روبه‌راهه. همه‌چی داره‌کنم​ طبق برنامه پیش می‌ره.»

وقتی تکنسین این جمله را‌دستش​ شنید، فهمید که در آن لحظه‌نیست​ کسی آن‌ها را زیر نظر ندارد.

هر چه باشد، نیک حالا‌قهرمان​ می‌توانست حس کند چه کسی‌لحظه‌ای​ و از کجا دارد نگاهش می‌کند.

«اوضاع چطـ...»

نیک دستش را بالا آورد تا‌می‌تونم​ حرف تکنسین را قطع کند: «نیازی‌دوباره​ نیست بپرسی. اوضاع شهر استالوارت خوبه.»

ضربان قلب‌می‌کند​ تکنسین کمی‌چطـ​ بالا رفت.

تنها دلیلی که نیک حرفش را‌نور​ قطع می‌کرد این بود که کسی‌خداحافظی​ ناگهان توجهش به آن‌ها جلب شده باشد.

تکنسین با‌بهم​ لبخند گفت: «خوبه‌کرده​ که اینو می‌شنوم.»

نیک گفت: «من الان مسئول شکار چند‌کنم​ تا از اسپکترها برای ایجس هستم. حواست‌غاری​ باشه که واحدهای مهار به‌اندازه کافی داشته باشیم.»

تکنسین با خنده‌اوضاع​ گفت: «نگران نباش.‌بالا​ مدام برات می‌فرستمشون.»

نیک می‌خواست بیشتر درباره پیشرفت محقق‌ها‌نور​ به او بگوید، اما قهرمان نور در‌کرد​ آن لحظه داشت به اتاقشان نگاه می‌کرد.

لحظه‌ای بعد، نیک‌علاقه​ خداحافظی کرد و پایگاه‌این‌قدر​ ایجس را ترک کرد.

«انگار قهرمان الان خیلی‌نمی‌کرد​ بیشتر بهم علاقه پیدا کرده.‌می‌کنه​ قبلاً این‌قدر بهم توجه نمی‌کرد.»

«خوشبختانه الان می‌تونم حس‌چطـ​ کنم کی داره نگاهم می‌کنه،‌قطع​ این کار رو راحت‌تر می‌کنه.»

وقتی توانایی نیک دوباره فعال‌قهرمان​ شد، به غاری تصادفی رفت‌لحظه‌ای​ تا برای حرکت بعدی‌اش برنامه‌ریزی کند.

«باید تولید زفیکس خودم رو بالا ببرم و در عین حال به ایجس هم کمک‌راحت‌تر​ کنم. تحمیل رنج به کل شهرها هنوزم یه راه برای پیشرفته، اما نباید راهم رو گم‌کمک​ کنم. اگه شروع کنم به زجر دادن بی‌دلیل آدما، دیگه هیچ فرقی با بقیه اسپکترها ندارم.»

«نباید تو‌این‌قدر​ مسیر رسیدن به‌خوشبختانه​ قدرت گم بشم.»

«با این حال، این‌چطـ​ یه حقیقت غیرقابل‌انکاره که باید‌قطع​ تولید زفیکسم رو بیشتر کنم.»

«آره، کشتن یه تباه‌گر این کار رو‌داشت​ می‌کنه، اما هر تباه‌گری که بهش حمله‌انگار​ می‌کنم یعنی چندین بار به خطر انداختن جونم.»

«الان می‌تونم با‌علاقه​ سقوط‌کرده‌های ضعیف‌تر بجنگم، اما‌این‌قدر​ تباه‌گرها هنوز خیلی قدرتمندن.»

«سقوط‌کرده‌ها مثل شیاطین نیستن. اکثر شیاطین فقط تجربه درگیری با‌راحت‌تر​ یه شهر رو دارن و بعدش از بیرون شهرهای زیادی‌تولید​ رو محاصره می‌کنن، اما همون‌جا هم هست که بیشترشون شکست می‌خورن.»

«شیاطین یه بار موفق می‌شن و‌بالا​ سعی می‌کنن دوباره هم موفق بشن، اما‌شهر​ تو این دفعات بعدی، بیشترشون گیر می‌افتن.»

«هر شهری حداقل یه شیطان داره.‌نور​ احتمالاً بیشتر از هزار تا شیطان تو‌کرد​ کل دنیا تو واحدهای مهار حبس شدن.»

«مبارزه علنی با شهرها به خاطر ایجس پرخطره، اما شیاطین واقعاً‌می‌تونم​ راه دیگه‌ای ندارن. اونا باید برن سراغ کاروان‌هایی که توسط قهرمانان فوق‌العاده‌برنامه‌ریزی​ قدرتمند رهبری می‌شن، یا اینکه برای پیشرفت به کل شهرها حمله کنن.»

«این پرخطرترین بخششه.»

«در همین حال، سقوط‌کرده‌ها تونستن چند‌بالا​ بار این کار رو انجام بدن.‌بپرسی​ اونا به‌شدت زیرک و خیلی قدرتمندن.»

«از نظر تئوری، من قدرت کشتن سقوط‌کرده‌های‌داشت​ ضعیف‌تر رو دارم، اما اونا ممکنه غرایز‌انگار​ وحشتناک و چندین قدرت مختلف داشته باشن.»

«با وجود قدرتم،‌علاقه​ بازم باید در‌قبلاً​ برابرشون به‌شدت محتاط باشم.»

«و برای اینکه یکی از‌خوشبختانه​ اونا بشم، باید همون مسیری‌راحت‌تر​ رو برم که اونا رفتن.»

«درست مثل شیاطین، باید برای پیشرفت رنج عظیمی به وجود بیارم، و با اینکه‌استالوارت​ از نظر تئوری می‌تونم این رنج رو به شهرها تحمیل کنم، هیچ‌وقت دلم نمی‌خواد‌می‌شنوم​ این کار رو بکنم. شاید یه اسپکتر باشم، اما تو قلبم، هنوز یه انسانم.»

«باید کاری رو‌بگوید​ بکنم که سقوط‌کرده‌ها‌نور​ توش موفق شدن.»

«باید شهرها یا قهرمان‌های قوی رو شکار کنم، و‌نمی‌کرد​ از اونجایی که حاضر نیستم این کار رو با شهرها‌غاری​ بکنم، چاره‌ای برام نمی‌مونه جز اینکه بیفتم به جون قهرمان‌ها.»

«اما باید حقشون باشه! عمراً‌خوشبختانه​ یه قهرمان رو همین‌طوری الکی‌راحت‌تر​ گیر بیارم و شکنجه‌اش کنم!»

«خوشبختانه، قهرمان‌های زیادی هستن‌چطـ​ که درد و رنج‌حرف​ وحشتناکی به ضعیف‌ترها تحمیل می‌کنن.»

«اونا می‌شن هدف من.»

نیک نگاهی‌بهم​ به داخل‌پیدا​ کیف فضایی‌اش انداخت.

«با طولانی‌تر کردن حکم نگهبان‌ها فقط‌می‌تونم​ یه ذره زفیکس تولید می‌کنم، ولی دلیلش‌فعال​ اینه که اونا واقعاً دارن زجر نمی‌کشن.»

«اگه بتونم رنجی که یه‌دستش​ قهرمان می‌کشه رو بیشتر کنم، می‌تونم‌نیست​ چند برابر بیشتر زفیکس برداشت کنم.»

وقتی چشم نیک به‌اما​ شیء خاصی درون کیف‌اتاقشان​ فضایی‌اش افتاد، نفس عمیقی کشید.

«اگه گوستی می‌دونست می‌خوام‌پیدا​ اینو برای چی استفاده‌توجه​ کنم، شاید اصلاً برام نمی‌ساختش.»

«ولی من باید‌توجه​ قوی‌تر بشم! بشریت به‌کنم​ قدرت من نیاز داره!»

نیک ظاهرش را‌اوضاع​ تغییر داد و‌بالا​ از غار بیرون زد.

سپس، به‌محقق‌ها​ سمت یک شهر‌قهرمان​ تصادفی راه افتاد.

طبق گفته‌های بازوی چپ، خدمتکار جدیدی‌قبلاً​ از جنگ داشت ظهور می‌کرد و نیک‌نگاهم​ می‌خواست اطلاعات بیشتری در موردش پیدا کند.

چند شهر اولی‌توجه​ که به آن‌ها‌می‌تونم​ سر زد، پاک بودند.

البته، این‌ور و آن‌ور چندتا قهرمانِ عوضی‌آورد​ پیدا می‌شدند، اما حقشان نبود رنجی را‌استالوارت​ که نیک قرار بود تحمیل کند، تجربه کنند.

این رنج‌محقق‌ها​ فقط مختص خائنین‌قهرمان​ به بشریت بود.

سرانجام، بعد از چند روز،‌کرده​ نیک به شهری رسید که‌خوشبختانه​ کاملاً مشکوک به نظر می‌رسید.

«این دیگه یه دیکتاتوریِ تمام‌عیاره.»

البته، از نظر فنی، همه‌ی‌دستش​ شهرها دیکتاتوری بودند، اما این‌نیازی​ یکی نمونه‌ی بارز و کاملش بود.

حضور نگهبان‌ها‌محقق‌ها​ در همه‌جا به‌شکل‌قهرمان​ دیوانه‌واری پررنگ بود.

در هر گوشه‌ای سربازها و‌کرده​ نگهبان‌ها مستقر بودند و همگی‌خوشبختانه​ با خصومت به مردم نگاه می‌کردند.

در همین حال، مردم‌نمی‌کرد​ حق نداشتند بدون مجوز‌نگاهم​ از خانه‌هایشان بیرون بیایند.

طبیعتاً، رفتن به سر کار به‌معنای داشتن مجوز بود،‌قطع​ اما هر کارگری باید به هر نگهبانی اجازه می‌داد‌کمی​ تا به هر دلیلی خانه‌اش را آزادانه تفتیش کند.

هم‌زمان، نیک در‌بگوید​ چشمان مردم عادی نفرت‌داشت​ و سرکوب را می‌دید.

عجیب بود.

البته، غیرعادی نبود که مردم در چنین‌کنم​ وضعیتی مملو از نفرت و حس سرکوب‌شدگی‌غاری​ باشند، اما جای یک احساس خالی بود.

ترس.

انگار مردم هیچ ترسی نداشتند.

آن‌ها مدام علیه نگهبان‌ها شورش‌کرده​ می‌کردند و نگهبان‌ها هم بلافاصله آن‌ها‌می‌تونم​ را به قصد کشت کتک می‌زدند.

زندان‌ها پر بود و تقریباً بیست‌می‌تونم​ درصد از تمام مردم عادی به‌خاطر‌دوباره​ جراحات شدید در بستر افتاده بودند.

مردم علیه ستمگران متحد‌چطـ​ شده بودند و دسته‌جمعی‌حرف​ آن‌ها را به چالش می‌کشیدند.

نگهبان‌ها نمی‌توانستند به افراد‌اما​ بیشتری آسیب بزنند، چون‌اتاقشان​ اقتصاد شهر به‌شدت لطمه می‌دید.

در شرایط عادی، چنین چیزی جواب‌قبلاً​ نمی‌داد، چون بیشتر مردم حاضر نبودند‌کنم​ جانشان را فدای خیر جمعی کنند.

اما این دقیقاً همان چیزی بود‌می‌تونم​ که اینجا داشت اتفاق می‌افتاد، و به‌فعال​ همین دلیل هم این شهر مشکوک بود.

پتریون نویسنده. اگر درآمدش به بیش‌بالا​ از ۱۰۰۰ یورو در ماه برسد، تعداد‌شهر​ کلمات هر فصل را افزایش خواهد داد.

/user?u=27791050

ناولها | novelha.net