چپتر 706: بدون عنوان
0در وسطفکر سالن، هیکلاینه بلندی قرار داشت.
حدود سه متر قد و به همان اندازه پهنابافرهنگ داشت. کاملاً قرمزرنگ بود و به نظر میرسید باتفاوت گوشت پوشیده شده. سراسر بدنش پر از غده بود.
سراسر بدنِ گِردش، پر ازاینه واژنهای گشاد و آلتهای مردانهاییاد بود که مایعات از آنها میچکید.
نیک دید که چند تا ازلجن آلتها به داخل واژنها فرو میروندکمی و مایعی را درونشان پمپاژ میکنند.
لحظهای بعد، واژنی که مایع به آن پمپاژ شدهیاد بود شروع به باد کردن کرد و تنها چندبدن ثانیه بعد، لجنِ خیسی از گوشت از آن بیرون افتاد.
به محض اینکه لجن گوشتی به زمین برخورد کرد،بافرهنگ موهای سیاهی از آن بیرون زد و کمی بعد، ششمردم موش صحرایی از درون آن کیسه مایعِ گوشتی بیرون پریدند.
موشها بلافاصلهخود به سمتانگل تونلهای مختلف دویدند.
طبیعتاً، آنهابیرون در راه یکیاینکه از شهرها بودند.
اما اینهافکر تنها موشهایاینه آنجا نبودند.
نیک همچنین میتوانست تعداد زیادی موشکرده چاق را ببیند که مشخصاً بابدن گوشت اجساد انسانها پر شده بودند.
در بالای آنفکر هیکل بزرگ، یک کامِهمون گوشتیِ باز قرار داشت.
کام دائماً بازافتاد بود و هیچ دندانیگوشتی در آن وجود نداشت.
موشهای چاق ازانگل هیکل بالا میرفتند واسمش به داخل کام میخزیدند.
نیک با خود فکرزمانهایی کرد: پس انگل اینه. دقیقاًبافرهنگ به همون اندازه اسمش چندشآوره.
نیک به یادفکر زمانهایی افتاد که باهمون انگل صحبت کرده بود.
موشها همیشه خیلیافتاد بافرهنگ و کاریزماتیکلجن به نظر میرسیدند.
بدن واقعی انگل کاملاًاینه با چیزی که ازچندشآوره خودش نشان میداد، تفاوت داشت.
مردم معمولاً موشها را چندشآور میدانستند،کرده اما بدن واقعی انگل در سطحبدن کاملاً متفاوتی از چندشآور بودن قرار داشت.
نیک مدتیخود به انگلانگل خیره شد.
طبیعتاً، او انگل را میکشت.
این شبح آسیبهایانگل عظیمی به چندینهمون شهر وارد کرده بود.
با اینچندشآوره حال، چیزهایزمانهایی زیادی هم میدانست.
دانش آن بهشدت ارزشمند بود.
نیک میخواستبیرون از دانش انباشتهشدهیاینکه انگل استفاده کند.
نیک فکرفکر کرد: خوشبختانهاینه یه راهی هست.
لحظهای بعد، نیک به یک فضایکرده ایزوله رفت، دوباره به انسان تبدیلبدن شد و مانع خود را غیرفعال کرد.
بعد از آن، یک پالتویاینه بلند و سیاه برداشت ویاد ماسکش را روی صورتش گذاشت.
در نهایت، نیک پایینتنهاش را بهلجن مه تبدیل کرد، طوری که شبیهکمی نوعی شیطان سایهای به نظر میرسید.
او الانفکر واقعاً شبیه یکدقیقاً شبح شده بود.
سپس، نیکچندشآوره در زمینزمانهایی فرو رفت.
داخل سالن، موشها مثلانگل همیشه از انگل بالا میرفتندچندشآوره و از آن خارج میشدند.
«چقدر خوششانسی.»
ناگهان، وقتی انگل یکاینه پیام صوتی دریافت کرد،چندشآوره تمام موشها از حرکت ایستادند.
انگل بهچندشآوره غبار خورنده پیامصحبت فرستاد: «یکی اینجاست!»
رنگ غبار تغییر کرد واینه نیک میتوانست احساس کند کهیاد خطری از آن ساطع میشود.
همانطور که انتظار میرفت،محض غبار خورنده میتوانست بهزمین اسپکترها هم حمله کند.
نیک به انگل پیام داد:دقیقاً «واقعاً فکر میکنی اگه از اینصحبت ستون میترسیدم، باهات ارتباط برقرار میکردم؟»
لحظهای بعد، یکیاد ماسک سیاه رویکرده زمین سالن ظاهر شد.
یک ثانیه بعد، ماسک سیاه ازدقیقاً زمین بیرون کشیده شد و یکصحبت ستون سیاه و کشیده ایجاد کرد.
ماسک به انگل نگاه کرد.
طبیعتاً، انگل هم نگاهشاینه را برگرداند و سعی کردیاد شبح سیاه را آنالیز کند.
اما نمیتوانست هیچیاد اثری از زفیکسکرده او حس کند!
نیک چند سال تمرین کرده بوددقیقاً و موفق شده بود تواناییای خلقصحبت کند که زفیکسش را پنهان میکرد.
او زفیکس انسانی از خود نشان نمیداد،گوشتی که باعث میشد هاله مثبت انسانی نداشته باشد،درون اما حس یک شبح را هم القا نمیکرد.
او فقط یکانگل جور فضای خالیهمون و پوچ بود.
در حالی که این تغییر قیافه هر استخراجکننده ضعیفی را گولمیرسیدند میزد، کهنهکاران و افراد قویتر ممکن بود حس کنند یک جایمیدانستند کار میلنگد، چون آنها میتوانستند زفیکس را خیلی خوب حس کنند.
برای آنها،خود نیک حسانگل عجیبی داشت.
یک ثانیه بعد،افتاد غبار خورنده داخللجن سالن ظاهر شد.
انگل به غبارانگل خورنده دستور داد:همون «وایسا! بهش حمله نکن!»
انگل سریع بهیاد عقب نگاه کرد، اماهمیشه شبح ناپدید شده بود!
«چقدر واقعاً خوششانسی.»
انگل برگشت و ماسک را دید کهگوشتی فقط چند سانتیمتر با بدنش فاصله داشتصحرایی و از نزدیک به او نگاه میکرد.
انگل میدانستفکر که کاراینه تمام است.
به نظر میرسیدیاد روزهای بیخیالیاش بهکرده پایان رسیده است.
میتوانست بفهمد کهفکر این شبح بسیاردقیقاً باهوش و قدرتمند است.
انگل نمیتوانست با چربزبانی راهش را بازگوشتی کند و قسر در برود، و نهصحرایی میتوانست در مبارزهای پیروز شود یا فرار کند.
در مقایسه با غباراینه خورنده، انگل واقعاً میتوانست حرکتیاد کند، اما اصلاً سریع نبود.
همچنین درچندشآوره مبارزه هیچزمانهایی فایدهای نداشت.
انگل بدونخود هیچ احساسیانگل پرسید: «چی میخوای؟»
دیگر خبری ازافتاد لحن صحبتِ شیکلجن و کاریزماتیکش نبود.
به هر حال، هیچاینه فایدهای نداشت که بخواهدچندشآوره با این شبح مذاکره کند.
این یک مذاکره نبود.
نیک پرسید: «بهمفکر بگو، تو به یکیهمون از فاسدکنندهها خدمت میکنی؟»
انگل به این فکرمحض کرد که چطور بایدزمین به این سوال جواب بدهد.
چیزهای زیادی میدانست،انگل اما درباره فاسدکنندههاهمون اطلاعات زیادی نداشت.
انگل تقریباً همهچیز را درباره شهرهایکرده اطراف میدانست، اما از رهبران واقعیبدن اسپکترها یا ایجس تقریباً هیچچیز نمیدانست.
کاملاً مطمئنخود نبود که فاسدکنندههااینه چطور عمل میکنند.
باید میگفتبیرون که یکمحض خدمتکار است؟
یا باید میگفت که نیست؟
همانطور که ادراک انگل بهصحبت ماسک خیره شده بود، حسکاریزماتیک کرد دروغ گفتن هیچ فایدهای ندارد.
انگل یک متعصب اوج بود،اینه اما در برابر یک فاسدکننده،یاد فقط یک حشره به حساب میآمد.
در واقع، حتی درمحض برابر خدمتکار یک فاسدکنندهزمین هم پشیزی ارزش نداشت.
انگل جواب داد: «نه.اینه تو اولین کسی هستیچندشآوره که من رو پیدا کرده.»
اسپکتر مرموز دوباره تکرار کرد: «چقدر واقعاً خوششانسم. یه روح پاکمیرسیدند تو این جزیره متروک. یه متعصب اوج که اونقدر باهوشه کهمیدانستند یه شیطان پایانی رو تحت سلطه خودش دربیاره. چه شانس بزرگی.»
پیکر سیاهخود مثل یک ماراینه دور انگل خزید.
حالا دیگر انگل فهمیدهمحض بود که این یک اسپکتربرخورد هوشمند با ذهنی بیثبات است.
اغلب اوقات میشد این اسپکترها راهمون بازی داد، اما در عین حالکرده میتوانستند از اسپکترهای باثبات هم خطرناکتر باشند.
اسپکتر سیاهچندشآوره پرسید: «میخوای بهصحبت ما ملحق بشی؟»
انگل جواب داد:فکر «فکر نمیکنم حقدقیقاً انتخابی داشته باشم.»
اسپکتر سیاه گفت:افتاد «چقدر واقعاً خوششانسم.لجن یه اسپکتر باهوش.»
سپس، اسپکترفکر سیاه جلویاینه انگل توقف کرد.
اسپکتر گفت:چندشآوره «من اززمانهایی طمع اطاعت میکنم.»
انگل برای اطمینان پرسید: «طمع؟»
اسپکتر سیاه تکرار کرد:محض «دقیقاً. چقدر واقعاً خوششانسی کهبرخورد به قویترین فاسدکننده خدمت میکنی.»
طمع خاص بود.
تنها فاسدکنندهای بود کهزمانهایی به هیچکدام از اعضایخیلی سهگانه نابودی خدمت نمیکرد.
دلیلش این بود کهانگل پیدا کردن و کشتن طمعچندشآوره بیش از حد سخت بود.
به همین خاطر،افتاد طمع یک اسپکترلجن بیطرف به حساب میآمد.
اسپکتر سیاه در حالی که چند تکهاسمش سنگ روی زمین شروع به شکل گرفتنخیلی میکردند، گفت: «چقدر خوششانسی. بهزودی طمع رو میبینی.»
انگل میتوانستچندشآوره ببیند چهزمانهایی اتفاقی دارد میافتد.
این اسپکتر سیاهفکر داشت یک رلهدقیقاً بزرگتر احضار میکرد.
بعد ازبیرون چند دقیقه، رلهاینکه بزرگتر احضار شد.
اسپکتر سیاه جلویانگل رله بزرگتر رفت واسمش سنگ تغییر شکل داد.
سنگ به مردیاد جوانی با موهایکرده قهوهای تبدیل شد.
اسپکتر سیاه در حالیانگل که سرش را عمیقاً خمچندشآوره میکرد، فریاد زد: «ارباب طمع.»
انگل همبیرون سرش را خماینکه کرد. «ارباب طمع.»
غبار خورنده تکان نخورد.
مرد جوان با علاقه بهصحبت اسپکتر سیاه نگاه کرد وکاریزماتیک با تعجب چند بار پلک زد.
وقتی ماسک را رویانگل صورت اسپکتر سیاه دید، فهمیدچندشآوره قضیه از چه قرار است.
لحظهای بعد، لبخند گشادی روی صورت مردگوشتی جوان نقش بست و دستهایش را طوریصحرایی بالا برد که انگار یک گابلین حریص است.
مرد جوان در حالی که به اطراف نگاهچندشآوره میکرد، با صدایی زیر پرسید: «این چیه؟ خدمتکارهایکاریزماتیک بیشتر برای گنجینه من؟ کافی نیست! بیشتر میخوام!»
در همین حین، در بخش تحقیقکرده و توسعه مقر ایجس، تکنسین مثل یکواقعی گرملین جلوی یک حلقه سنگی ایستاده بود.
او و نیک موفق شدهاینه بودند رلههای بزرگتر را براییاد ارتباط رله به رله سازگار کنند.
با رله بزرگتر، آنها میتوانستنداینکه از آن سر دنیا با همسیاهی صحبت کنند، که بهشدت مفید بود.
البته، ردیابی هر دواینه طرف آسان بود، اما اصلاًیاد برای چه کسی اهمیت داشت؟
تکنسین در مقر ایجس بود.
همه ازخود قبل میدانستندانگل او کجاست.
در مورد موقعیت نیک، آن دو آنقدرگوشتی از هم دور بودند که طرف مقابلصحرایی فقط میتوانست موقعیت تقریبی او را تخمین بزند.
او میتوانست هر جاییاینه در قاره متروک یا بخشیاد جنوب شرقی قاره بزرگ باشد.
اسپکتر سیاه گفت: «ارباب طمع، این خدمتکار جدیدخیلی خیلی باهوشه و چیزهای زیادی درباره شهرهای اطراف میدونه.میداد چاه دانش شما رو گسترش میده. چقدر واقعاً خوششانسیم!»
تکنسین میدانست نیک چه میخواهد.
میدانست که اگر نیک توانسته تالجن این حد به این اسپکتر نزدیککمی شود، بهراحتی میتواند آن را بکشد.
بنابراین، نیک مشخصاًانگل برای کشتن آن بهاسمش کمک تکنسین نیازی نداشت.
تکنسین در حالی که دستهایش راکرده به هم میمالید، با صدای زیرشبدن گفت: «دانش! دانش بیشتر! دانش قدرته!»
او در حالی که به انگلدقیقاً اشاره میکرد، فریاد زد: «تو! همهچیزصحبت رو درباره این جزیره به من بگو!»
«این اولین دستورافتاد تو به عنوانلجن خدمتکار من، طمعه!»
انگل میدانست کهانگل به هیچ وجههمون نمیتواند مقاومت کند.
این طمعچندشآوره بود، یکیزمانهایی از فاسدکنندهها!
از آن مهمتر، قدرتیانگل که انگل از طریق رلهچندشآوره بزرگتر حس میکرد، غیرقابلانکار بود.
طمع بهطرز غیرقابلتصوری قدرتمند بود!
انگل گفت:فکر «همین کار رودقیقاً میکنم، ارباب طمع.»
و سپس، انگل شروعزمانهایی کرد به حرف زدنخیلی درباره جزیره و شهرهایش.