چپتر 724: پوسته بسته
0نیک مدتیعلاوه به ماشینِ درونبار جسد خیره شد.
تلفیقی ازهمین سه چیزورود مختلف بود.
اول، همگامساز زفیکسِ طبیعی.
دوم، افزونهاینداشت دستساز برایعظیمی ارتقای همگامساز زفیکس.
سوم، معماری غیرعادیِ یک چیزبار بیگانه که همگامساز زفیکس رامعمولاً وادار به فعال شدن میکرد.
بهنوعی، این میتوانستحقیقت نمایانگر گذشته، حال وبهخودیخود آیندهٔ جسد هم باشد.
به دنیابیشترین آمدن بهعنوانعذاب یک انسان عادی.
تبدیل شدننداشت به انسانیعظیمی بینهایت قدرتمند.
و در نهایت،تقریباً بدل شدن بهزندگیاش یک ماشین بیروح.
نیک بعد از مدتی تماشایتاریکی ماشین، با احتیاط جلو رفتعلاوه و غشا را لمس کرد.
تا زمانی کهرنج هیچ دخالتی در عملکردشورود نمیکرد، نباید اتفاقی میافتاد.
وقتی نیک غشا را لمس کرد،علاوه مقاومت نسبتاً زیادی حس کرد، اما اصلاًزده به آن شدتی که انتظار داشت نبود.
نیک در حالی که شاخکهای مِهمانندشزندگیاش را عقب میکشید، با خودش فکر کرد:وارد «غشا اصلاً به سفتیِ خود جسد نیست.»
«اگه میخواستم، میتونستم غشاورود رو نابود کنم وعظیمی عملاً کابوس رو بکشم.»
هضم اینبیشترین موضوع برای نیکهمین کمی سنگین بود.
او از نظربهخودیخود تئوری میتوانست یکی ازتقریباً جاودانان را نابود کند.
حتی فراتر از آن، بعدبار از خورشید، کابوس احتمالاً مسببمعمولاً بیشترین رنج و عذاب بود.
همین حقیقت که هیچ انسانیتاریکی حق ورود به تاریکی را نداشت،تقریباً بهخودیخود رنج عظیمی به همراه داشت.
علاوه بر این، تقریباً هرهمین انسانی حداقل یک بار در زندگیاشعظیمی تصادفاً در تاریکی پرسه زده بود.
معمولاً، وقتی کسی برایعظیمی دفعات اول وارد تاریکی میشد،بار اوضاع آنقدرها هم بد نبود.
بیشتر اوقات، آنهاتقریباً فقط کمی درزندگیاش تاریکی فرو میرفتند.
در آن حالت، کابوس فقطتاریکی در ذهنشان نجوا میکرد و سعیتقریباً میکرد کمی با روانشان بازی کند.
اما اگر کسی مدامعذاب و بهطور تصادفی وارد تاریکینداشت میشد، شکنجهٔ عظیم آغاز میگشت.
اوضاع آنقدر وحشتناک بود که بیش ازتقریباً ۵۰ درصد از تمام انسانها حتی از نگاهکسی کردن به یک مکان تاریک هم وحشت داشتند.
و نیک باتقریباً یک ضربه، میتوانست بهتصادفاً تمام اینها پایان دهد.
ماشین نابود میشد.
چرخش همگامساز زفیکس متوقف میشد وحقیقت در عرض چند ثانیه، به زفیکس خالصعلاوه تبدیل میشد و در هوا پخش میگشت.
شکی نبود که توانمندیِ تکنولوژیک خورشید فراتر از حد تصورزندگیاش بود، اما بدون یک مادهٔ پایهٔ مناسب مثل این همگامساز زفیکس،بیشتر نمیتوانست بهراحتی جایگزینی بسازد که دقیقاً همان کار را انجام دهد.
شاید راههای ارزانترِ زیادی برای رسیدنزندگیاش به نتایج مشابه وجود داشت، امادفعات هیچکدام دقیقاً همین نتیجه را نمیدادند.
«اگه همین الان کابوس رو نابود کنم،بهخودیخود چند برابرِ گذشته رستگار میشم. زندگی میلیونها میلیونتصادفاً انسان از این رو به اون رو میشه.»
نیک میخواست نفس عمیقی بکشد.
«اما بهنداشت این سادگیهاعظیمی هم نیست.»
«راستش رو بخوای، اون موقع کهزندگیاش برای اولین بار به ایجس ملحقدفعات شدم، همهچیز خیلی سادهتر به نظر میرسید.»
«فقط کافی بود اونقدرورود قوی بشم که بتونمعظیمی با جاودانان در بیفتم.»
«فقط یکییکی جاودانانرنج رو بکشم وحقیقت مشکل حل میشه.»
«کاش همینطور بود...»
«در عوض، اگه الان کابوس رو بکشم، خورشید میفهمه که بشریتکسی اونقدر قوی شده که بتونه یه جاودانه رو بکشه، و بلافاصله فاکتورحالت سرکوب رو بالا میبره و احتمالاً تقریباً تمام سپرها رو قتلعام میکنه.»
«بعدش هم خیلی راحت یه ماشین دیگهبهخودیخود میسازه تا کاری شبیه به کابوس انجامزندگیاش بده. حتی ممکنه از کابوس هم بدتر باشه.»
«شاید چیزی بسازه که انسانها رو مجبور کنهتاریکی دقیقاً زیر نور خورشید بمونن، و حتی بهبار نور شبح هم هیچ شانسی برای مقابله باهاش نده.»
«حتی ممکنه نور خودش رو کم کنه تا شکستنبار و انعکاس نور به داخل غارهای دوردست سختتر بشه،میشد بدون اینکه خودش نور زیادی رو از دست بده.»
نیک به کابوس نگاه کرد.
«کشتنش یعنی تشدید درگیری.ورود بشریت هنوز برای جنگیدنعظیمی با خورشید آماده نیست.»
نیک کنار کابوس مادیعذاب شد و کمی بیشترتاریکی به آن نگاه کرد.
«باید حواسم باشه که قراره بهعلاوه تکنسین چی بگم. بعضی از این چیزهازده قطعاً تحت نظارت اطلاعاتیِ خورشید قرار دارن.»
«اگه یه روزی برای جنگیدنبار با خورشید آماده بشیم، میتونممعمولاً بدون هیچ مشکلی کابوس رو بکشم.»
«تا اونهمین موقع، میتونیم ازتاریکی کابوس استفاده کنیم.»
«تا وقتی که من اینجام تا به استخراجکنندههاتاریکی کمک کنم، میتونم اونها رو به منطقهٔ امنِبار اطراف کابوس راهنمایی کنم. اونجا میتونن باهاش همسو بشن.»
«با این حال، مطمئن نیستم چقدر امن باشه.حداقل حتماً شبحهایی هستن که حقیقت رو دربارهٔ خورشید میدونن.وارد حتی ممکنه بعضیهاشون مستقیماً زیر نظر خورشید کار کنن.»
«اگه همچین موردی باشه، مرگ قطعاً یکیشونه. اگه مرگ بفهمه کهکسی ما میتونیم یه استخراجکننده رو با کابوس همسو کنیم، ممکنه بهمیرفتند خورشید خبر بده، و این یعنی مرگِ شانس بشریت برای آزادی.»
«اگه فقط یکی دو تا استخراجکنندهٔ خیلی قوی باشن که تونستن با کابوس همسو بشن، مرگپرسه ممکنه اصلاً متوجه نشه، چون اونها فقط یه جهش توی تواناییِ فعلیشون دریافت کردن. اما اگهذهنشان استخراجکنندههای ضعیفِ زیادی باشن که نشانههای واضحی از تواناییِ کابوس رو نشون بدن، اوضاع حسابی دردسرساز میشه.»
«قطعا نمیتونیم اجازه بدیم استخراجکنندههای جدید با کابوس همسو بشن، و حتی اگه میخواستیمتقریباً هم، شک دارم بتونم از آدمهای عادی در برابر نفوذ کابوس تو این مکانبیشتر محافظت کنم. نفوذ کابوس این دور و بر به شکل غیرمنطقیای غلیظ و قدرتمنده.»
«در واقع، حتی نمیدونمعظیمی اون موقع چطوری تونستمحداقل خودم رو به اینجا برسونم.»
نیک نگاهش راتقریباً از کابوس گرفت وتصادفاً به سمتی تصادفی چرخید.
«باید بفهمم دقیقا کجام.»
لحظهای بعد، بهرنج مه تبدیل شد وورود به جلو پرواز کرد.
همانطور که نیک از کابوسهمراه دور میشد، حس کرد تراکمزندگیاش پریفیکس در محیط اطراف افت میکند.
همزمان، میتوانستعلاوه بفهمد چه اتفاقیبار برای پریفیکس میافتد.
«همهش دارههمین به سمتورود کابوس کشیده میشه.»
«مثل هر چیز دیگهای، کابوس هم از این قاعدهنداشت مستثنی نیست که برای تولید یه چیزی، به یهتصادفاً چیز دیگه نیاز داره. بدون پریفیکس، نمیتونه زفیکس تولید کنه.»
«تمام پریفیکسِ توی هوا داره بهعلاوه سمت کابوس کشیده میشه، و یهپرسه ابر غلیظ از پریفیکس دورش میسازه.»
«با این حال، تراکم پریفیکس توزندگیاش ناحیه بیرونیِ قلمروی کابوس به طرز عجیبیوارد پایینه. حتی چند برابر کمتر از بیرونه.»
«این یعنی فقط مقدارورود محدودی پریفیکس داره توعظیمی این مکان آزاد میشه.»
«اگه این مکان به دنیای بیرون وصلورود بود، تراکم پریفیکس تو این ناحیه بایدتقریباً حداقل با تراکم عادی پریفیکس قابلمقایسه میبود.»
«این یعنی ما تو یههمراه فضای ایزولهایم که فقط بهزندگیاش همین مقدار پریفیکس دسترسی داره.»
«که در عوض، یعنی یه چیزیزندگیاش وجود داره که مقدار پریفیکس دریافتیِدفعات ما تو اینجا رو تعیین میکنه.»
نیک از قبلحقیقت ایدهای داشت که آنبهخودیخود چیز چه میتواند باشد.
بعد از کمی پرواز بیشتر،همین نیک دیوار عظیمی پیدا کردبهخودیخود که سوراخهای ریز بیشماری رویش بود.
نیک چشمانش رابهخودیخود بست و رویعلاوه هوا تمرکز کرد.
«بعضی از سوراخها زفیکسحداقل تحویل میدن، در حالیپرسه که بقیه پریفیکس میآرن.»
وقتی نیک داخل سوراخهای کوچک دیوارنداشت سبز بود، به خاطر اعوجاج ادراکش،حداقل نتوانسته بود بفهمد زفیکس به کجا میرود.
اما در این مکان،عذاب هیچ اثر اعوجاجی رویتاریکی ادراک نیک وجود نداشت.
به هرنداشت حال، دلیلی همهمراه برایش وجود نداشت.
اینجا احتمالا هستهتقریباً یکی از امنترین وتصادفاً مستحکمترین مکانهای جهان بود.
هیچ فایدهای نداشتحقیقت که در این مکانبهخودیخود تجهیزات دفاعی مستقر کنند.
این کار مثل این بودهمین که یک پوسته استخوانی ضخیمبهخودیخود داخل قلب یک نفر باشد.
«اگه یکی از سوراخهایی که زفیکس تحویل میدنحداقل رو دنبال کنم، قطعا سر از یه جور انباروارد غولپیکر زفیکس درمیآرم. احتمالا کیلومترها و کیلومترها زفیکس اونجاست.»
«و اگه درست فکر کرده باشم،زندگیاش با دنبال کردن یکی از سوراخهای دیگهوارد احتمالا یه ژنراتور پریفیکس دیگه پیدا میکنم.»
«همونطور که انتظارحقیقت میرفت، این احتمالانداشت یه سیستم پوسته بستهست.»
«هیچکدوم از اجزاش به هیچوجه با دنیایورود بیرون در تعامل نیستن، به جز انرژیتقریباً ستارهای که به ماشین بیولوژیکی منتقل میشه.»
«این یعنی احتمالا بدونعظیمی اهریمن تاریکی هم نمیتونستم بهبار سلامت از اینجا بیرون برم.»
«انگار یکم بیپروا بودم.»
«خوشبختانه، به خیر گذشت.»
«تو آینده باید بیشتر مراقبهمین باشم، ولی خب اشتباه پیشبهخودیخود میآد. منم فقط یه انسانم.»
نیک مطمئن نبود کهعظیمی این حرفش را بهحداقل شوخی زد یا نه.
«شاید نبایدعلاوه همیشه اینقدرحداقل بیروح باشم.»
نیک سرش را تکان داد. درنداشت ذهنش نظر داد: «حاشیه رفتم. بایدحداقل بیشتر روی بررسی کردن تمرکز کنم.»
نیک کوچک شد و خودشهمین را درون یکی از سوراخهاییبهخودیخود که پریفیکس تحویل میداد چپاند.
همانطور که از داخل سوراخهمراه پرواز میکرد، متوجه شد کهزندگیاش ادراکش تقریبا هیچ تغییری نکرده است.
همانطور که انتظار میرفت، هیچبار اقدام دفاعیای در این سوراخهامعمولاً به جز سختیِ خودشان وجود نداشت.
نیک با سرعت ازورود درون سوراخ پرواز کرد وهمراه از سمت دیگر خارج شد.
نیک در حالی که به ماشینحقیقت بیولوژیکی غولپیکر نگاه میکرد، با خودهمراه فکر کرد: «همونطور که انتظار میرفت.»
این یکی بسیاربهخودیخود شبیه به ماشینعلاوه بیولوژیکی دیگر بود.
همهجا مادهای شبیه به کیتین وجودزندگیاش داشت که توسط غشاها و ماهیچههایدفعات شفاف به اینطرف و آنطرف رانده میشد.
تراکم پریفیکسهمین هم بالاتر ازتاریکی حد معمول بود.
«حالا که تا اینجا اومدم، باید دوبارهورود به خود خورشید نگاهی بندازم. شاید باتقریباً درک بهتر شرایط، چیز جدیدی یاد بگیرم.»
نیک از میانبهخودیخود ماشین بیولوژیکی بهعلاوه سمت بالا پرواز کرد.
با این حال،تقریباً تنها پس اززندگیاش چند ثانیه متوقف شد.
با وجود اینکه ماشین بهشدت پرسرصدانداشت و آشفته بود، برای نیک مانندحداقل ارتعاشاتی مجزا و منطقی به نظر میرسید.
بهنوعی، الگویی دررنج آنها وجود داشتحقیقت و منطقی بودند.
با این حال، همینعظیمی الان، نیک چیزی شنیده بودبار که با الگو همخوانی نداشت.
مثل این بود که وقتیبار کسی دارد به موسیقی گوشمعمولاً میدهد، یک نفر بشقابی را بیندازد.
صدای بسیار متفاوتی بود.
نیک تغییر مسیررنج داد و بهحقیقت سمت صدا حرکت کرد.
تنها پس از مسافتی کوتاه، نیکعلاوه منشأ آن را دید و وقتیپرسه دید، چشمانش از شدت شوک گشاد شد.
«اون دیگه چیه؟!»
«اون یه شبحه؟!»