چپتر 553: فصل ۵۵۳ – پایان یک رویا
0آریا دوبارهاحساس از دفترکرد نیک بیرون رفت.
نیک فقط بهاتفاق برگه کاغذ رویغیرممکن میز نگاه میکرد.
سعی میکرد روی خواندن کاغذذرهای تمرکز کند، اما مدام یکفشار خط را بارها و بارها میخواند.
انگار نمیتوانست جملهایاتفاق را که تازه خواندهوقتی بود به یاد بیاورد.
حس میکرد در یک رویاست،هیچچیز اما همزمان حس میکرد تازه ازمیشد یک رویای طولانی بیدار شده است.
آریا تقریباً ده دقیقه برای نیکغیرممکن حرف زده بود و گفته بود کهکرد این رابطه برای او چطور بوده است.
گفته بودهیچچیز که میخواست بهذرهای نیک کمک کند.
اما نتوانسته بود.
تلاشش را کرده بود، بارها وفرار بارها، اما مهم نبود چه کار میکند،فشار قدرت کمک کردن به او را نداشت.
و باور داشت دلیلشهرگز این است که نیک خودشواقعی نمیخواست به خودش کمک کند.
همچنین گفته بود که یکذرهای رابطه قرار است زندگی هرفشار دو طرف را بهتر کند.
با این حال،اتفاق نیک فقط روزهای آریاوقتی را بدتر کرده بود.
البته، اوایل همهچیز عالی بود، اما بعدزمان از اینکه هیجان اولیه از بین رفت،رنج وجودش پر از نگرانی و استیصال شده بود.
و بعد، چیزیاتفاق گفت که واقعاًغیرممکن به نیک ضربه زد.
«فکر هم نمیکنمفرار این رابطه زندگی تووارد رو بهتر کرده باشه.»
این حرفمیدانست سوزاند، چون حقنمیافتد با او بود.
نیک از ایده بودن درهیچچیز یک رابطه خوشش میآمد، اماوارد از خودِ رابطه لذتی نبرده بود.
رویاپردازی کرده بود کههرگز برای یک بار هم کهواقعی شده، هیجانزده و خوشحال باشد.
با این حال، درزمان اعماق وجودش میدانست کهمیشد این اتفاق هرگز نمیافتد.
غیرممکن بود.
و وقتی بالاخره با یک رابطه واقعیزمان روبرو شد، فقط احساس گناه کرد ورنج هیچچیز نمیخواست جز اینکه از آن فرار کند.
هر زمان که ذرهای خوشحالی واردغیرممکن زندگی نیک میشد، زیر بار گناه،گناه فشار و رنج بیپایان دفن میشد.
همین باعث میشدفرار نیک ناخودآگاه از هروارد لحظه شادیآوری دوری کند.
و حرف زدناتفاق با آریا اوغیرممکن را خوشحال میکرد...
برای همین، درگناه سطح شخصی ازفرار آریا دوری میکرد.
حق با او بود.
این رابطه مرده بود.
از همان اول مرده بودنمیافتد و نیک حس سردی ازروبرو تایید را درون خودش احساس کرد.
از همان ابتدا میدانستکرد که امکان ندارد اینذرهای رابطه به جایی برسد.
میدانست.
و با اینفرار حال، باز همخوشحالی تلاش کرده بود.
مثل یک احمق.
رویای داشتن ذرهای گرما در زندگیاش را در سرخوشحالی پرورانده بود و فقط برای یک لحظه، احمقانه خودشباعث را متقاعد کرده بود که واقعاً میتواند به آن برسد.
بدترین قسمتش ایناتفاق بود که نیک میدانستوقتی همهچیز تقصیر خودش است.
میدانست کههیچچیز همهچیز درزمان ذهن خودش میگذرد.
تقصیر آریا نبود.
مقصر خودش بود.
او کسی بوداتفاق که این رابطهغیرممکن را غیرممکن کرده بود.
با این حال، منطقزمان و احساسات هر دومیشد با او همنظر بودند.
آنقدر آدم بیگناه کشته بود که نمیتوانست ازبالاخره نظر منطقی توجیه کند که لیاقت خوشحالی رازمان دارد، و احساساتش هم با این موضوع موافق بود.
اغلب اوقات، منطق و احساسات برفرار سر چیزی به شدت با همزیر اختلاف داشتند، اما این بار نه.
طمع، نیک بعد ازهرگز چند دقیقه با خودشبالاخره فکر کرد. من طمعکار بودم.
من خودخواه بودم.
خوشحالی دلیلیمیدانست نیست کههرگز من هنوز زندهم.
من اینجام تاگناه تقاص تمام آسیبهایی روزمان که زدم پس بدم.
مگه مارکوس وقتیاتفاق از خلافکارا رشوهغیرممکن میگرفت، دنبال خوشحالی نبود؟
مگه ورنون وقتیفرار مالیات خون رو بالاوارد برد، دنبال خوشحالی نبود؟
مگه سه تا رهبر آناتومینمیافتد وقتی تمام کارمنداشون رو تبدیل بهاحساس عروسک خیمهشببازی کردن، دنبال خوشحالی نبودن؟
آدما کارایی روگناه میکنن که باورفرار دارن خوشحالشون میکنه.
اگه یک میلیارداتفاق اعتبار بیشتر داشتهغیرممکن باشم، خوشحالتر میشم.
اگه بههیچچیز شهر حکومتزمان کنم، خوشحالتر میشم.
اگه آدمایی کهاتفاق بهم ظلم کردنغیرممکن رو بکشم، خوشحالتر میشم.
آدما سعی میکنن احساسات مثبت روفرار تقویت کنن و در عین حالزیر از شر احساسات منفی خلاص بشن.
و اگه حواست نباشه،هرگز خیلی زود خودت رو توواقعی گردابی از طمع گم میکنی.
اما منمهیچچیز از اونازمان بهتر نیستم.
مگه من بااتفاق تلاش برای رستگاریغیرممکن خودم، دنبال خوشحالی نیستم؟
ذهن نیک شروع به فکر کردن دربارهزمان چیزی کرد، اما نمیتوانست رمزگشایی کند کهرنج ذهنش دقیقاً به چه چیزی فکر میکند.
فقط میدانست که داردهرگز به چیزی فکر میکند،بالاخره اما نمیدانست آن چیز چیست.
شاید فقط داشتفرار سعی میکرد واقعیتخوشحالی جدیدش را هضم کند.
تقریباً سی دقیقه،اتفاق نیک فقط بهغیرممکن دیوار خیره ماند.
از قضا، چیزی که بیشترهیچچیز از همه درد داشت اینوارد بود که اصلاً درد زیادی نداشت.
اجتنابناپذیر بود.
برایش آماده بود.
میدانست که این اتفاق میافتد.
این بدترین چیز بود، چونهیچچیز به این معنی بود کهوارد دیگر هیچ امیدی باقی نمانده است.
اگر نیک واقعاًاتفاق امیدی داشت، حالشغیرممکن خیلی بدتر میشد.
اما نداشت.
حالا چی؟میدانست نیک باهرگز خودش فکر کرد.
سکوت.
فکر کنممیدانست باید برگردمهرگز سر کار.
واقعاً هیچچیزی عوض نشده.
هنوزم قراره مثلاتفاق قبل درباره همونغیرممکن چیزا حرف بزنیم.
شاید رسماً تو یهکرد رابطه بودیم، اما درذرهای واقع هیچوقت رابطهای نداشتیم.
نیک آهی کشید.
من نمیتونمهیچچیز تو یهزمان رابطه باشم.
فقط باعث میشم شریک زندگیم روغیرممکن پایین بکشم، و از طرف دیگه، ممکنهکرد خودم از هدف واقعی زندگیم منحرف بشم.
بهتر کردن بشریت.
«من مسئول مرگ بیشتر از هزارغیرممکن نفر بودم، و در عوضش باید زندگیکرد حداقل یه میلیون نفر رو بهتر کنم.»
«وقتی این کارفرار رو کردم، میتونمخوشحالی به خوشبختی فکر کنم.»
نیک شریک عاطفی سابقش را ازغیرممکن ذهنش بیرون کرد و روی برنامهریزیگناه برای رفتنش از شهر زرشکی متمرکز شد.
در حین برنامهریزی،گناه حس میکرد همهچیزفرار دارد خودبهخود پیش میرود.
تقریباً انگار داشت تماشا میکردنمیافتد که شخص دیگری مشغول کارروبرو است و او فقط نظارهگر بود.
سعی کرد به خودش بقبولاند کهخوشحالی همهچیز تمام شده و باید به سردفن کارش برگردد، اما به این سادگیها نبود.
او یکمیدانست انسان بود ونمیافتد انسانها ماشین نبودند.
در نهایت، انگارگناه آن روز هیچفرار اتفاقی نیفتاده بود.
با این حال،اتفاق نیک هنوز همغیرممکن احساس متفاوتی داشت.
شاید «سرد وفرار دور» کلمهی درستیخوشحالی برای توصیفش بود.
طی چند روز بعد، نیکنمیافتد یک برنامهی توسعهی ۲۰ ساله برایاحساس شهر زرشکی را به پایان رساند.
قرار نبود این برنامه موهیچچیز به مو اجرا شود، چونوارد قطعاً حوادث پیشبینینشدهای در راه بود.
این برنامه بیشتر بههرگز عنوان یک راهنما و چکلیستواقعی در نظر گرفته شده بود.
شامل اهدافی بود که شهرذرهای باید به آنها میرسید و چیزهاییرنج که باید از آنها اجتناب میشد.
طبیعتاً، برنامه شامل توضیحات مفصلینمیافتد هم بود که چرا بایدروبرو از این چیزها دوری کرد.
همهچیز برایاحساس شکوفایی بلندمدتکرد شهر بود.
و بعد،میدانست کار نیکهرگز تمام شد.
هنوز یک روز تا آمدن بازرسخوشحالی باقی مانده بود و نیک دیگربیپایان هیچ کاری برای انجام دادن نداشت.
شهر همین حالااتفاق هم داشت رویغیرممکن پای خودش میچرخید.
دیگر حتیاحساس نیازی نداشت باهیچچیز آریا صحبت کند.
از فردا به بعد، او به تنهاییوقتی شهر را اداره میکرد و نیک ازهیچچیز قبل تمام وظایفش را به او سپرده بود.
در اینهیچچیز لحظه، نیک فقطذرهای یک تماشاگر بود.
پس نیکمیدانست هم به همیننمیافتد نقش بسنده کرد.
نیک پایگاه را ترککرد کرد، تبدیل به مهذرهای شد و وارد شهر گردید.
نمیخواست وقتی برای آخرینهرگز بار به شهر نگاهبالاخره میکند، کسی او را بشناسد.
فردا میرفت و نیکزمان میخواست برای آخرین بارمیشد نگاهی به شهر بیندازد.
اولین توقفگاهش درگزاتفاق بود، دقیقاً همان جاییوقتی که زندگی کرده بود.
متأسفانه، آناحساس مکان کاملاًکرد غیرقابلشناسایی شده بود.
کوچهای که در آن با آلبرت آشنا شدهبالاخره بود و خانهی هوروا، هر دو وقتی که دریایذرهای زرشکی طغیان کرد، به درون آن سقوط کرده بودند.
جایی که او وزمان وینتور، رویاپرداز را گیر انداختهزیر بودند هم دیگر قابلشناسایی نبود.
تمام این تغییرات بههرگز نیک یادآوری میکرد کهبالاخره چه کار کرده است.
او دلیلاحساس نابودی تمام اینهیچچیز مکانهای قدیمی بود.
او دلیل ایناتفاق بود که درگزغیرممکن دیگر وجود نداشت.
هم در معنایفرار بد و همخوشحالی در معنای خوبش.
سرانجام، نیکمیدانست به خیابانیهرگز بسیار آشنا رسید.
یک هتل و یک انبار.
هتل جایی بود که نیکنمیافتد از هوروا مراقبت کرده بود، واحساس انبار اولین ساختمان رویای تاریک بود.
وقتی نیک به انبارزمان نگاه کرد، حس کرد بهزیر دوران جوانیاش پرتاب شده است.
آن زمانمیدانست چقدر خامهرگز و بیسواد بود...
اما دراحساس عین حالکرد چقدر هم میخندید.
آیا آن زمان خوشحال بود؟
شاید نه، امافرار قطعاً آن موقعخوشحالی به خوشحالی نزدیکتر بود.
سپس، نیک بهاتفاق ساختمان بزرگ دیگریغیرممکن در شهر خارجی رفت.
دومین ساختمان رویای تاریک.
در مقطعی از دههی گذشته،نمیافتد بالاخره کسی این ساختمان بزرگ رااحساس به جای مناسبی منتقل کرده بود.
تکیه دادن چنین ساختمان بزرگی به آن ابرسازهمیشد اصلاً امن به نظر نمیرسید، و اینکه زودترناخودآگاه جابهجا نشده بود، نمونهی بارزی از فساد مارکوس بود.
چنین مشکلی نهایتاًاتفاق باید در عرضغیرممکن چند ماه حل میشد.
نیک به زمانیگناه فکر کرد که درزمان آن ساختمان کار میکرد.
آن موقع هم حالهرگز و روزش چندان تعریفیبالاخره نداشت، اما همهچیز سادهتر بود.
نیک باور داشت که میتواندذرهای شهر زرشکی را تغییر دهد،فشار اما آن زمان قدرتش را نداشت.
اما حالا داشت، وهرگز این فشار و مسئولیت بسیارواقعی بیشتری را روی دوشش میگذاشت.
آن روزها همهچیز آسانتر بود.
در نهایت، نیک وارد شهرنمیافتد داخلی شد و به بخشروبرو بیرونی پایگاه جدید نگاه کرد.
این همان ساختمانیفرار بود که زمانیخوشحالی به اسپارتانها تعلق داشت.
اتفاقات آنمیدانست روز ازهرگز ذهن نیک گذشت.
آن زمان، هرگز باور نمیکردهیچچیز که این مأموریت کوچک قراروارد است تمام زندگیاش را تغییر دهد.
در آخر، نیک بههرگز مرکز شهر داخلی، بهبالاخره پایگاه جدید نگاه کرد.
این آخرین ساختمان رویای تاریک بود،خوشحالی قبل از اینکه با سولاس ادغامبیپایان شود و «رویای آسمان» را شکل دهد.
از یک نظر،اتفاق خانهی نیک از آنوقتی زمان تغییری نکرده بود.
طی چند دقیقهی بعد، نیک نگاهیفرار هم به لایه میانی انداخت، امازیر هیچچیز جالبی برایش آنجا وجود نداشت.
تصمیم گرفت به لایه بالایینمیافتد نگاه نکند، چون نسبت بهروبرو آنجا فقط احساس انزجار داشت.
همین و بس.
برای چند دقیقه،اتفاق نیک به شهرغیرممکن زرشکی خیره شد.
و بعد، رفتگناه تا روی یکی اززمان اسپکترهای شهر کار کند.
تا زمانی که کارشهرگز تمام میشد، روز رفتنبالاخره دیگر فرا رسیده بود.