---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 588: فصل ۵۸۸ – اولین قتل‌ها • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 588: فصل ۵۸۸ – اولین قتل‌ها

0

سینتیا وسط‌هجوم​ طبقه همکف‌تمام​ ساختمان متوقف شد.

روبه‌رویش سه در قرار داشت که‌دیگری​ به شفت‌های استخراج‌کننده‌ها ختم می‌شد. در کنارش‌باز​ هم دو در به سمت راه‌پله‌ها می‌رفت.

یکی از بزرگ‌ترین نقاط ضعف ساختمان این بود‌می‌رسید​ که این درها تنها راه جابه‌جایی بین طبقات‌نسبت​ بودند؛ چیزی که نگهبانی از آن‌ها را راحت‌تر می‌کرد.

البته می‌شد این را یک نقطه قوت هم‌رساند​ در نظر گرفت، چون دشمن برای دفع هرگونه‌می‌توانستند​ حمله‌ای فقط باید همین یک منطقه را نگهبانی می‌داد.

سینتیا چشم از درها برنمی‌داشت، در حالی‌لگد​ که استیو یکی پس از دیگری به‌می‌آمد​ درها هجوم می‌برد و تمام اتاق‌ها را می‌گشت.

استیو درها را با لگد‌استیو​ باز می‌کرد، نگاهی به داخل‌اتاق‌ها​ اتاق‌ها می‌انداخت و دوباره بیرون می‌آمد.

هر بار که اتاقی را می‌گشت،‌حرکات​ از مانع خودش استفاده می‌کرد تا‌جایش​ وجود هرگونه مانع دیگری را اسکن کند.

اگر مانعش حضور مانع‌بی‌نهایت​ دیگری را در اتاق حس‌جایش​ می‌کرد، به استیو هشدار می‌داد.

هر بار که استیو دری‌اتاق‌ها​ را با لگد می‌شکست، دل‌وروده‌اش‌داخل​ از شدت استرس در هم می‌پیچید.

می‌دانست که امروز باید آدم‌استیو​ بکشد، اما هنوز هم امیدوار‌اتاق‌ها​ بود که به شخص قدرتمندی برنخورد.

بنگ!

استیو در‌پرورش‌یافته‌ی​ دیگری را با‌می‌رسید​ لگد باز کرد.

دینگ!

مانع استیو به او هشدار‌استیو​ داد و او بلافاصله تمام تمرکزش‌می‌گشت​ را روی انتهای اتاق جمع کرد.

کسی در انتهای اتاق حضور داشت،‌حرکات​ اما برای حواسِ به‌شدت پرورش‌یافته‌ی استیو، حرکات‌خشک​ آن شخص بی‌نهایت کند به نظر می‌رسید.

در یک چشم‌به‌هم‌زدن،‌حرکات​ استیو خودش را‌چشم‌به‌هم‌زدن​ به مقابل او رساند.

شخص در جایش خشک شد.

کهنه‌کاران حس دقیقی نسبت به زفیکس داشتند و‌می‌برد​ می‌توانستند بر اساس تراکم زفیکسی که حس می‌کردند،‌می‌انداخت​ قدرت یک استخراج‌کننده دیگر را تا حدودی تخمین بزنند.

این حواس نمی‌توانستند سطح دقیق طرف مقابل را مشخص کنند، اما آن‌قدر‌جایش​ دقیق بودند که بفهمند شخص مقابل یا آن‌قدر ضعیف است که تهدیدی‌قدرت​ محسوب نمی‌شود، یا آن‌قدر قوی است که مبارزه با او هیچ معنایی ندارد.

و حالا، آن شخص حس کرده‌چشم‌به‌هم‌زدن​ بود که استیو آن‌قدر قدرتمند است‌دقیقی​ که حتی نمی‌تواند به مبارزه فکر کند.

برای همین، بلافاصله‌می‌برد​ دست‌هایش را به‌می‌گشت​ نشانه تسلیم بالا برد.

استیو بازوی طرف را گرفت، از اتاق بیرون دوید‌تمام​ و او را به سمت خروجی پرت کرد. فریاد‌بیرون​ زد: «خودت رو تسلیم نگهبان‌ها کن! منتظر دستورات بعدی باش!»

در آن لحظه، موجی از آرامش وجود آن شخص‌چشم‌به‌هم‌زدن​ را فرا گرفت، اما به سرعت از دستور استیو پیروی‌می‌توانستند​ کرد و با دست‌های بالا برده از ساختمان خارج شد.

نگهبان‌ها بلافاصله‌پرورش‌یافته‌ی​ او را‌بی‌نهایت​ بازداشت کردند.

او فقط‌هجوم​ یک کهنه‌کار‌تمام​ میانی بود.

استیو یک متخصص پایانی بود.

استیو به‌کسی​ باز کردن‌به‌شدت​ درها ادامه داد.

بنگ!

ناگهان یکی از درهای‌تمام​ راه‌پله منفجر شد و ترکش‌هایش‌نگاهی​ به دیوارهای اطراف برخورد کرد.

هم‌زمان، مه بنفش و غلیظی‌استیو​ طبقه اول را پر کرد و‌می‌گشت​ دیدن هر چیزی را دشوار ساخت.

بلافاصله مانع سینتیا فعال‌به‌شدت​ شد و تصویری روی‌می‌رسید​ میدان دیدش نقش بست.

مانعش به او نشان‌بی‌نهایت​ داد که افرادی دارند‌رساند​ از راه‌پله بیرون می‌ریزند.

سینتیا تپش‌هجوم​ قلبش را‌تمام​ توی گوش‌هایش می‌شنید.

دشمن!

این‌ها دشمن بودند!

باید جلویشان را می‌گرفت!

به نفر اول شلیک کرد.

بنگ!

اما گلوله‌کسی​ به دیوارِ‌به‌شدت​ پشت سرشان خورد.

خطا زده بود.

لحظه‌ای بعد، سینتیا سایه‌تمام​ آن شخص را دید‌باز​ که به سمتش چرخید.

بنگ! بنگ! بنگ!

گلوله‌ها در اطراف سینتیا پخش‌پرورش‌یافته‌ی​ شدند و چندتایی از آن‌ها‌مقابل​ حتی به مانعش برخورد کردند.

در آن‌پرورش‌یافته‌ی​ لحظه، سینتیا‌بی‌نهایت​ به وحشت افتاد.

بنگ! بنگ! بنگ!

و متقابلاً شلیک کرد.

سایه‌هایی که مانعش نشان‌به‌شدت​ می‌داد، پیش از ناپدید شدن‌چشم‌به‌هم‌زدن​ به قطعاتی درخشان تبدیل شدند.

یک، دو،‌پرورش‌یافته‌ی​ سه، چهار،‌بی‌نهایت​ پنج، شش، هفت.

بعد از اینکه سینتیا نفر هفتم‌می‌گشت​ را کشت، دیگر هیچ‌کس جرئت نکرد‌دوباره​ پایش را در طبقه همکف بگذارد.

گوش‌های سینتیا بی‌وقفه زنگ‌حالی​ می‌زد و چشمانش از‌می‌برد​ حدقه بیرون زده بود.

به هیچ‌چیزی فکر نمی‌کرد.

بدنش در‌پرورش‌یافته‌ی​ جست‌وجوی هر‌بی‌نهایت​ مهاجم باقی‌مانده‌ای بود.

استیو در حالی که‌تمام​ خودش را به سینتیا‌باز​ می‌رساند فریاد زد: «وضعیت؟!»

سینتیا از روی غریزه تفنگش را به سمت استیو نشانه‌اتاق‌ها​ رفت، اما خیلی زود کنترلش را به دست آورد و پیش‌اتاقی​ از آنکه واقعاً روی او قفل کند، سلاح را پایین آورد.

جواب داد: «مـ... من خوبم! از‌حرکات​ راه‌پله سمت راست اومدن. کار هر کسی‌خشک​ که از اونجا رد شد رو ساختم.»

سینتیا تمام تلاشش را می‌کرد‌می‌رسید​ تا حرفه‌ای به نظر برسد،‌خشک​ اما صدایش هر از گاهی می‌لرزید.

استیو با شنیدن‌می‌برد​ این حرف، از اضطراب‌لگد​ خودش هم کاسته شد.

به دلیلی نامعلوم، شنیدن ترس و‌دیگری​ اضطراب سرکوب‌شده‌ی سینتیا، استیو را آرام‌لگد​ کرد و ذهنش را شفاف ساخت.

استیو در حالی که به‌پرورش‌یافته‌ی​ گشتن اتاق‌ها برمی‌گشت، دستور داد:‌مقابل​ «کارت خوب بود! ادامه بده!»

بوووووم!

صدای شلیک‌هجوم​ یک تفنگ تک‌تیرانداز‌اتاق‌ها​ در ساختمان پیچید.

استیو و سینتیا می‌دانستند‌حالی​ که مندور همین الان‌می‌برد​ به کسی شلیک کرده است.

سینتیا با‌کسی​ شنیدن این صدا،‌پرورش‌یافته‌ی​ کمی آرام‌تر شد.

او تنها کسی‌حرکات​ نبود که در‌چشم‌به‌هم‌زدن​ این وضعیت قرار داشت.

مه بنفش‌رنگ در حالی که دوباره به پریفیکس تبدیل‌نگاهی​ می‌شد، به سرعت از بین رفت. کاملاً مشخص بود‌خودش​ که این مه، تواناییِ یکی از استخراج‌کننده‌های دشمن بوده است.

با محو شدن‌برنمی‌داشت​ مه، سینتیا بالاخره‌دیگری​ چشمش به جنازه‌ها افتاد.

حس کرد اندام‌های درون‌به‌شدت​ قفسه سینه‌اش از شدت‌می‌رسید​ وحشت به لرزه افتاده‌اند.

در گذشته بارها جنازه دیده بود،‌چشم‌به‌هم‌زدن​ اما تا به حال جسد کسی‌دقیقی​ را که خودش کشته باشد، ندیده بود.

مغز، خون،‌هجوم​ استخوان، امعا‌تمام​ و احشا، مایعات...

جنازه‌های بی‌سر.

تکه‌گوشت‌های خونین.

چیزی که به‌حرکات​ آن نگاه می‌کرد،‌چشم‌به‌هم‌زدن​ اصلاً شبیه انسان نبود.

فقط مشتی گوشت بود.

بوم!

ناگهان، مانع سینتیا فعال شد و‌حرکات​ دید که گلوله بزرگی با برخورد‌جایش​ به مانعش مچاله و متلاشی شد.

گلوله یک تفنگ تک‌تیرانداز بود.

سینتیا حس کرد مقداری زفیکس‌اتاق‌ها​ از دست داده است و‌داخل​ بلافاصله به سمت راه‌پله دیگر چرخید.

بنگ!

از روی غریزه، از میان سوراخ جدیدی‌بی‌نهایت​ که روی در ایجاد شده بود شلیک کرد‌دقیقی​ و فواره‌ای از خون را پشت آن دید.

لحظه‌ای بعد، سینتیا‌حرکات​ تازه فهمید چقدر زفیکس‌مقابل​ از دست داده است.

حدود ۳ درصد.

این مقدار تقریباً هیچ بود.

یعنی کسی که به او‌پرورش‌یافته‌ی​ شلیک کرده بود، در بهترین‌مقابل​ حالت یک کهنه‌کار ابتدایی بود.

همه این‌ها را فهمید،‌بی‌نهایت​ اما در سینه‌اش فقط حسی‌جایش​ از پوچی و رخوت داشت.

این اتفاق را به‌تمام​ پسِ ذهنش راند و دوباره‌نگاهی​ روی کار اصلی تمرکز کرد.

هیچ اتفاق دیگری نیفتاد تا‌استیو​ اینکه استیو کار بررسی تمام‌اتاق‌ها​ اتاق‌های طبقه همکف را تمام کرد.

استیو پرسید: «طبقه‌حواسِ​ همکف پاک‌سازی شد.‌حرکات​ مندور، بیرون امنه؟»

مندور در حالی که‌بی‌نهایت​ اطراف ساختمان را می‌پایید،‌رساند​ جواب داد: «محیط رو بستیم.»

تا آن لحظه، نگهبان‌ها تمام محوطه را‌لگد​ محاصره کرده بودند و بیش از یک دقیقه‌بار​ بود که هیچ‌کس از ساختمان فرار نکرده بود.

طبیعتاً، با اینکه جوخه‌حالی​ باید کارهای کثیف را انجام‌تمام​ می‌داد، اما کاملاً تنها نبودند.

آن‌ها برای ایجس‌حواسِ​ کار می‌کردند و نگهبانان‌بی‌نهایت​ شهر هم پشتیبانشان بودند.

با اینکه نگهبان‌ها کسی را‌می‌رسید​ نمی‌کشتند، اما هر کسی را که‌کهنه‌کاران​ از ساختمان فرار می‌کرد، دستگیر می‌کردند.

استیو دستور‌هجوم​ داد: «خوبه!‌تمام​ پیشروی کنین!»

مندور تفنگش را‌برنمی‌داشت​ غلاف کرد و‌دیگری​ از روی دیوار پرید.

جلوی ورودی‌کسی​ اصلی فرود آمد‌پرورش‌یافته‌ی​ و رفت داخل.

وقتی چشم مندور به راه‌پله‌ها و‌چشم‌به‌هم‌زدن​ چاهک‌های استخراج‌کننده افتاد، روی زمین دراز‌دقیقی​ کشید و تفنگش را بیرون کشید.

مصالح این ساختمان آن‌قدر مقاوم بود که می‌توانست در برابر‌داخل​ قدرت متخصصان میانی دوام بیاورد؛ این یعنی اکثریت قریب‌به‌اتفاق آدم‌ها فقط‌اسکن​ از طریق پنجره‌ها، راه‌پله‌ها یا چاهک‌ها می‌توانستند بین طبقات جابه‌جا شوند.

طبیعتاً اگر شیشه‌ها را می‌شکستند‌استیو​ تا از پنجره فرار کنند،‌اتاق‌ها​ نگهبانان شهر ترتیبشان را می‌دادند.

استیو کل طبقه را پاک‌سازی‌پرورش‌یافته‌ی​ کرده بود؛ یعنی دشمنان حالا‌مقابل​ فقط می‌توانستند در طبقات دیگر باشند.

این یعنی‌پرورش‌یافته‌ی​ کسی نمی‌توانست مندور‌می‌رسید​ را غافلگیر کند.

فقط رئیس استخراج‌کنندگان زفیکس‌تمام​ و آن متعصبِ سرکش می‌توانستند‌نگاهی​ کف و دیوارها را بشکافند.

در حالی که مندور همان‌جا منتظر ماند،‌هجوم​ استیو و سینتیا به داخل چاهک استخراج‌کننده‌نگاهی​ هجوم بردند تا به طبقه بعدی بروند.

به محض اینکه استیو وارد چاهک‌حرکات​ استخراج‌کننده شد، دید که چند نفر‌جایش​ اسلحه‌هایشان را به سمت او نشانه رفته‌اند.

استیو چشمانش را‌حرکات​ ریز کرد و‌چشم‌به‌هم‌زدن​ به بالا پرید.

بنگ! بنگ! بنگ!

آن‌ها رگباری از گلوله را به سمتش شلیک کردند، اما‌اتاق‌ها​ هیچ‌کدام آن‌قدر سریع نبودند که به استیو برخورد کنند؛ او‌بار​ بیش از سه سطح از قوی‌ترینِ آن کمین‌کنندگان قوی‌تر بود.

بنگ!

استیو مانع اولین نفر را‌می‌رسید​ در هم شکست، او را گرفت‌کهنه‌کاران​ و به کف چاهک استخراج‌کننده کوبید.

او فقط یک‌می‌برد​ کهنه‌کار اولیه بود؛ یعنی‌لگد​ از نوچه‌های معمولی نبودند.

نیازی نبود بمیرند.

استیو به‌سرعت خودش را به‌پرورش‌یافته‌ی​ نفرات بعدی رساند و همین‌مقابل​ کار را با آن‌ها هم کرد.

تنها در عرض‌حرکات​ دو ثانیه، چهار نفر‌مقابل​ به پایین پرت شدند.

بنگ! بنگ!

در حالی که استیو دنبال‌استیو​ دشمنان بیشتری می‌گشت، صدای شلیک‌اتاق‌ها​ گلوله‌هایی را از پایین شنید.

یکی از کهنه‌کاران هرطور شده بود مقداری‌بی‌نهایت​ زفیکس بازیابی کرده بود و داشت به‌کهنه‌کاران​ کسی بیرون از چاهک استخراج‌کننده شلیک می‌کرد.

بنگ!

و بعد، سرش منفجر شد.

استیو با دیدن‌برنمی‌داشت​ این صحنه، دل و‌هجوم​ روده‌اش به هم پیچید.

آن‌ها به او حمله کرده بودند،‌حرکات​ اما چون دل و جرئت کشتنشان‌جایش​ را نداشت، فقط زمین‌گیرشان کرده بود.

توی دلش بر‌حرکات​ سر خودش فریاد‌چشم‌به‌هم‌زدن​ کشید: من یه بازنده‌ام!

آن‌ها به او حمله کرده بودند،‌می‌گشت​ اما چون دل و جرئت کشتنشان‌دوباره​ را نداشت، فقط زمین‌گیرشان کرده بود.

و به خاطر همین تصمیم، آن‌ها به‌هجوم​ هم‌تیمی‌اش سینتیا حمله کرده بودند و او‌نگاهی​ را مجبور کرده بودند که آن‌ها را بکشد!

کشتن آن‌ها وظیفه او بود!

اما به خاطر ضعف و‌می‌رسید​ تزلزلش، بار یک جان دیگر‌خشک​ را روی وجدان سینتیا گذاشته بود.

استیو دندان‌هایش را‌می‌برد​ روی هم سایید‌می‌گشت​ و به پایین پرید.

خرت!

درست روی سر آن افراد‌پرورش‌یافته‌ی​ فرود آمد و با شمشیرهای‌مقابل​ رپیرش، سر همه‌شان را قطع کرد.

همین حالا هم گند زده‌می‌رسید​ بود و سینتیا را مجبور کرده‌کهنه‌کاران​ بود کار او را انجام دهد.

دیگر این‌هجوم​ اشتباه را‌تمام​ تکرار نمی‌کرد!

استیو از در به‌حالی​ بیرون نگاه کرد و‌می‌برد​ چشمش به سینتیا افتاد.

سینتیا برایش سر تکان داد.

او هم‌پرورش‌یافته‌ی​ در جواب‌بی‌نهایت​ سر تکان داد.

سپس، استیو دوباره‌می‌برد​ به بالا پرید و‌لگد​ وارد طبقه دوم شد.

لحظه‌ای بعد، سینتیا‌برنمی‌داشت​ هم بالا آمد و‌هجوم​ به او ملحق شد.

در همان حال که مندور‌پرورش‌یافته‌ی​ مراقب راه‌پله و چاهک‌ها بود،‌مقابل​ صدای شلیک‌های بیشتری به گوشش خورد.

سینتیا و‌پرورش‌یافته‌ی​ استیو داشتند در‌می‌رسید​ طبقات دیگر می‌جنگیدند.

بنگ!

و بعد، طبقه‌برنمی‌داشت​ زیر پایش منفجر شد‌هجوم​ و مانعش فعال شد.

ناولها | novelha.net