چپتر 789: انسانیترین
0نیک به پایگاهمحض تحقیقاتی مخفی رفت وتردیدهام آریا را آزاد کرد.
وقتی بیرون آمد وچهره آن همه دستگاههای مختلفباور را دید، کنجکاو شد.
اما غافلگیرکنندهترین چیزکشید این بود کهخوبیه هیچکس آنجا نبود.
نیک گفت: «همه اعضای فعلی، دشمن واقعی رو دیدن و تو مرکز اصلیسرش پایگاه تحقیقاتی قرنطینه شدن. میخوام حضورم و هر اطلاعاتی که ازم داری رومنم مخفی نگه داری. اینجا فقط یه نفر دیگه از وجود من خبر داره.»
«تو نمیدونی توانایی من چیه، اما میدونی که اگههوا کسی ازش باخبر بشه، بدجوری میافتم تو نقطه ضعف.قلباً نمیتونم بذارم کسی چیزی در موردش بفهمه. لطفاً درک کن.»
آریا جواب داد: «میدونم.»
ناگهان، دروازه بزرگ انتهایچهره پایگاه تحقیقاتی باز شدباور و شخصی بیرون آمد.
وقتی آریا آنآشنا شخص را دید،باور چشمانش گرد شد.
البته، چشمان گوستی هماینکه با دیدن آریا ازدود روی تعجب گرد شد.
گوستی در حالی که نزدیکتر میشد با لبخند گفت: «خب، عجب غافلگیری جالبی. راستش رو بخوای،میخاراند وقتی نیک گفت یه رهبر جدید برای کل این تشکیلات پیدا کرده، یکم دو به شکمیدونه بودم، اما به محض اینکه تو رو دیدم، تمام شک و تردیدهام دود شد رفت هوا.»
آریا آهی کشید. «دیدن یه چهرهخوبیه آشنا حس خوبیه. همیشه باور داشتمبشریت که تو قلباً صلاح بشریت رو میخوای.»
گوستی در حالی که پشت سرش را میخاراند با لبخندی معذبمیخوای گفت: «خب، یه کم طول کشید، اما دوست مشترکمون بالاخره کمکم کردذاتی تا این میل ذاتی که همیشه تو وجودم بود رو درک کنم.»
آریا لبخند زد. «منم همینطور.»
گوستی پرسید: «چقدر میدونی؟»
نیک جواب داد: «فقط میدونه که یه دشمن واقعی وجود داره، و درمیخوای همین حد. نمیدونه داریم رو چی تحقیق میکنیم، چند نفریم، اعضا کی هستن،وجودم یا هر چیز دیگهای. درست مثل بقیه، اونم اول باید دشمن رو ببینه.»
گوستی قبل از اینکه رو به آریا کند گفت: «میفهمم. میدونم که احتمالاً به حرفهای نیکمعذب شک داری چون با یه سری حقایق اساسی در تضاده، اما بهت اطمینان میدم که دارهنمیدونه راست میگه. همه اینجا مثل تو بودن تا اینکه اون مدرک غیرقابلانکار رو با چشمای خودشون دیدن.»
آریا سرش را تکان داددیدم و گفت: «بهش شک ندارم.آهی من به نیک اعتماد دارم.»
گوستی لبخند زد. «شنیدنش خوبه. متأسفم، اما تا زمانیداشتم که تبدیل به یه محافظ بشی باید همین بیرونمعذب بمونی. پیشرفت، یه شرط لازم برای دیدن اون مدرکه.»
آریا گفت: «میفهمم.»
گوستی گفت: «من تنها کسیام که اجازه داره به مرکز رفت و آمد کنه. بقیه فقط درطول صورتی اجازه دارن از این در رد بشن که من همراهشون باشم. این یعنی تا وقتی کهتحقیق یه محافظ نشی، به احتمال زیاد هیچکس دیگهای رو نمیبینی. امیدوارم مشکلی با این قضیه نداشته باشی.»
آریا گفت:بودم «مشکلی نیست. میتونمدیدم باهاش کنار بیام.»
گوستی گفت: «نیک، میتونی چند نفر دیگه روباور هم بیاری؟ فکر کنم تنها گذاشتن رفیق جدیدمونمیخاراند برای چند سال، استرس بیخودی بهش وارد کنه.»
نیک سرآهی تکان داد.چهره «برنامهم همین بود.»
آریا گفت:چهره «فکر کنم یههمیشه نفر رو میشناسم.»
گوستی پرسید: «اوه؟محض یکی دیگه ازتمام کسایی که میشناسم؟»
آریا سرآهی تکان داد.چهره «سامار ملفیونه.»
وقتی نیکآهی این راچهره شنید، اخم کرد.
نیک پرسید: «میدونیآشنا که اون دنبالباور کشتنته، مگه نه؟»
آریا آهی کشید. «میدونم، اما این به خاطر اینه که نمیتونه از غرورش بگذره. سامار دخترباور باهوشیه، و من سالها باهاش کار کردم. رابطهش با پدرش فقط یه معامله بود. فکر کنممیل خیلی زود تو زندگیش نقاب ورنون رو شناخت، و همین تمام عشقی که بهش داشت رو کشت.»
«دوست داشتنِآهی کسی کهچهره دوستت نداره، سخته.»
«اون راه پدرش رو ادامهآشنا داد، اما به چیزهایی کهقلباً اون باور داشت، اعتقادی نداره.»
«خیلی ازچهره گذشتهی خودمخوبیه رو توش میبینم.»
«اگه بتونی باهاش حرفاینکه بزنی و بهش بگیدود چی شده، شاید کوتاه بیاد.»
«سامار خیلی باانگیزه و باهوشه. تو وقت آزادش تحقیق میکنه و همینبشریت الانشم بدون اینکه تمرکز اصلیش روش باشه، کمک زیادی به تکنولوژی شهرمیل زرشکی کرده. اگه فقط میتونست این کینهتوزی رو فراموش کنه، محقق فوقالعادهای میشد.»
نیک گفت: «ریسکش بالاست. اگه حتی یه ذره اطلاعات جای اشتباهی درزبشریت کنه، همهچیز فرو میریزه. هر یه عضو میتونه کل عملیات رو نابودمیل کنه. من باید به آدمهایی که میارم تو تیم، اعتماد کامل داشته باشم.»
آریا گفت: «میفهمم. من حاضرم بهش اعتماد کنم. شاید هدفش کشتنمیخوای من باشه، اما میدونم که تو قلبش انسانیت داره. به نظرم رفتارذاتی سرد ورنون نسبت به انسانیت باعث شد اون واکنش برعکسی نشون بده.»
«وقتی بچهای از یه ویژگیدیدم پدر و مادرش خوشش نمیاد، اغلبکشید دقیقاً تو مسیر برعکسش رشد میکنه.»
«بچهای که میبینه پدر و مادرش مدام خودشون رو فدای بقیه میکنن، احتمالمیخوای زیادی داره که خیلی خودخواه بشه. میبینه که پدر و مادرش و حتی خودشونکنم دارن از این فداکاریها رنج میبرن، و کمکم از این طرز فکر متنفر میشه.»
«البته، برعکسش هم درسته. ورنون یه تاجر بزرگ بود،داشتم اما تو اعماق وجودش کاملاً بیاحساس و سرد بود. سامارطول این روی اون رو میشناسه، و مطمئنم که ازش متنفره.»
گوستی و نیک با چشمهاییهمیشه پر از شک و تردید،بشریت کمی به آریا نگاه کردند.
نیک گفت: «میتونم برم باهاش حرف بزنم، اما باید بدونی کهکشید مأموریت از هر چیز دیگهای مهمطره. اگه حس کنم قابلاعتماد نیست،پشت نمیتونم ریسک لو رفتن هویتم رو به جون بخرم. مجبور میشم بکشمش.»
آریا جوابآهی داد: «درستچهره مثل خودم.»
نیک ازآهی این حرفچهره کمی آزرده شد.
اما آریا حق داشت.
اگه معلوم میشدمحض آریا تو طولتمام صحبتشون قصد همکاری نداره...
میکشتش.
هر عضو احتمالیکشید که نیک باهاش حرفهمیشه میزد، حق انتخابی نداشت.
اونا درچهره برابر یهخوبیه اتمامحجت قرار میگرفتن.
همکاری کن یا بمیر.
کار درستیآهی نبود، اماچهره ضرورت داشت.
نیک جواب داد: «آره.»
آریا گفت: «بهخاطرش سرزنشت نمیکنم. منباور سنگینی این عملیات رو درک میکنم. اگهسرش به کشتن من فکر نمیکردی، ناامید میشدم.»
«جایگاه تو تو خطاینکه مقدم بشریته. شاید یه شبحهوا باشی، اما از همه انسانتری.»
نیک با یادآوری خائنهایی که همین الانهمیشه داشتن تو واحدهای مهار ویژه زجر میکشیدن،پشت سوزش عذابوجدانی رو تو قلبش حس کرد.
آیا این کاریکشید بود که یهخوبیه انسان انجام بده؟
نیک نفسچهره عمیقی کشید وهمیشه آهی سر داد.
«میرم با سامارمحض حرف بزنم، اماتمام هیچ قولی نمیدم.»
پتریون نویسنده. اگه درآمدش به بیشترخوبیه از ۱۰۰۰ یورو در ماه برسه،بشریت تعداد کلمات هر فصل رو بیشتر میکنه.
/user?u=27791050