---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 901: بدون عنوان • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 901: بدون عنوان

0

چند سالِ بعدی‌باید​ برای ایجس پر از‌درباره​ گرفتاری و دردسر بود.

همین اواخر، یک ماشین باستانی پیدا‌همه‌چیز​ کرده بودند که دست‌ساز روشن‌ضمیران بود. بیشتر‌بعضی​ محققان تمام تمرکزشان را روی آن گذاشتند.

ماشین خارق‌العاده بود. باور‌سینه‌اش​ داشتند که قرن‌ها از‌تحت​ تکنولوژی خودشان جلوتر است.

تمام تولید انرژی خالصشان را‌نشان​ به ماشین اختصاص دادند تا‌دهد​ فقط بفهمند چطور کار می‌کند.

بعد از هفته‌ها تزریق انرژی به‌گذشته​ آن، بالاخره دیدند که ماشین یک‌اما​ گرم ماده سطح چهار تولید کرد.

این تکنولوژی یک انقلاب بود!

چشمشان را باز کرد‌سینه‌اش​ تا بفهمند انرژی خالص‌تحت​ واقعاً باید چطور مصرف شود!

در گذشته‌رفتارهای​ درباره خیلی چیزها‌نشان​ در اشتباه بودند!

محققان حس فوق‌العاده‌ای داشتند...

اما این‌دست​ حس فوق‌العاده فقط‌می‌گفتند​ مختص آن‌ها بود.

در حالی که محققان خیال می‌کردند‌می‌گفتند​ در درک انرژی خالص پیشرفت کرده‌اند،‌گرفت​ بازوی راست به دردسر افتاده بود.

لئونارد اسپارک، بازوی راست‌خود​ جدید، در انجام وظیفه‌اش‌شکوه​ به مشکل برخورده بود.

وظیفه‌اش این بود‌باید​ که کاری کند مردم‌درباره​ به قهرمان ایمان بیاورند.

این کار را با‌می‌زدند​ القای حس امنیت و اهمیت‌مدتی​ دادن به آن‌ها انجام می‌داد.

عاشق کمک به‌دست​ مردم بود و این‌همه‌چیز​ نقش کاملاً برازنده‌اش بود.

با این حال، اخیراً‌خود​ شهرهای بیشتری در مقابلش رفتارهای‌گسترش​ عجیبی از خود نشان می‌دادند.

می‌خواست کمک کند و شکوه‌شود​ قهرمان را گسترش دهد، اما‌اشتباه​ شهرها دست رد به سینه‌اش می‌زدند.

فقط می‌گفتند‌دست​ که همه‌چیز‌می‌زدند​ تحت کنترل است.

بعد از مدتی،‌دست​ تصمیم گرفت یواشکی به‌همه‌چیز​ بعضی مکالمات گوش دهد.

چیزهایی که شنید، شوکه‌اش کرد.

مردم می‌گفتند که‌باید​ او دارد از‌گذشته​ آن‌ها اخاذی می‌کند!

ظاهراً او شهر به شهر می‌گشت و خدماتش را‌مدتی​ ارائه می‌داد، اما به محض اینکه شهری کمکش را قبول‌دارد​ می‌کرد، خراج سالانه شهر به عنوان دستمزدِ او بالا می‌رفت!

این حقیقت نداشت!

اصلاً چرا‌رفتارهای​ باید چنین‌خود​ کاری می‌کردند؟!

ارادت و وفاداری‌باید​ مردم خیلی باارزش‌تر از‌درباره​ یک مشت زفیکس بود!

بازوی راست سعی‌سینه‌اش​ کرد این سوءتفاهم‌همه‌چیز​ را برطرف کند.

به مردم گفت که‌سینه‌اش​ این کارها را فقط از‌کنترل​ روی نیت پاکش انجام می‌دهد.

اما این حرف،‌عجیبی​ او را حتی‌می‌دادند​ مشکوک‌تر هم جلوه داد.

چه کسی این‌باید​ همه آدم را بدون‌درباره​ هیچ چشم‌داشتی نجات می‌داد؟

اگر چنین آدم‌هایی وجود‌می‌زدند​ داشتند، دیگر هیچ فقیری‌کنترل​ روی زمین باقی نمی‌ماند.

همیشه باید بهایی پرداخت می‌شد.

اصرار بیش از حد بازوی‌نشان​ راست روی ازخودگذشتگی‌اش، فقط باعث‌دهد​ می‌شد زیادی مشتاق به نظر برسد.

اگر واقعاً هیچ سودی برایش‌شود​ نداشت، پس چرا این‌قدر برای‌اشتباه​ کمک کردن به آن‌ها اصرار می‌کرد؟

نیک بازوی راست جدید را‌می‌گفتند​ می‌شناخت و می‌دانست که او‌تصمیم​ مظهر پاکی و ازخودگذشتگی است.

اما باور این‌دست​ موضوع برای بیشتر‌می‌گفتند​ مردم غیرممکن بود.

کار به جایی رسید که بازوی راست‌می‌خواست​ قول داد سال آینده شخصاً اوضاع را‌می‌زدند​ بررسی کند تا مطمئن شود خراج‌ها بالا نرفته‌اند.

اما وقتی سال بعد اوضاع‌شود​ را بررسی کرد، با دیدن افزایش‌فوق‌العاده‌ای​ ۳ درصدی خراج شهر، خشکش زد.

همه با او محترمانه رفتار می‌کردند،‌همه‌چیز​ اما او می‌توانست از نگاهشان بخواند‌یواشکی​ که همگی او را یک دروغگو می‌دانستند.

اگر بازوی راست مسئول‌سینه‌اش​ افزایش خراج نبود، پس‌تحت​ کار چه کسی بود؟

فقط او آنجا حضور داشت.

بازوی راست پایگاه داده ایجس‌شود​ را زیر و رو کرد تا‌فوق‌العاده‌ای​ دلیل افزایش خراج را پیدا کند.

دستور این افزایش‌سینه‌اش​ توسط بازوی چپ‌همه‌چیز​ صادر شده بود.

آخر چرا؟!

بازوی راست شهرهای دیگری را هم که‌می‌خواست​ به آن‌ها کمک کرده بود بررسی کرد‌می‌زدند​ و نتیجه در تمام آن‌ها یکسان بود!

هر بار که بازوی راست‌شود​ به شهری کمک می‌کرد، بازوی چپ‌فوق‌العاده‌ای​ خراج آن شهر را بالا می‌برد!

طبیعتاً بازوی راست از‌می‌زدند​ بازوی چپ پرسید که‌کنترل​ جریان از چه قرار است.

بازوی چپ فقط گفت که مالیات‌می‌گفتند​ بر اساس تولید زفیکس شهرها تعیین‌گرفت​ می‌شود و این شهرها تولید بیشتری داشته‌اند.

این موضوع‌رفتارهای​ هیچ ربطی به‌نشان​ بازوی راست نداشت.

فقط یک تصادف بود.

چیزی که نمی‌دانستند این بود‌می‌گفتند​ که شهرها بعد از کمک‌تصمیم​ بازوی راست، کمی «شانس» آورده بودند.

تعداد اسپکترهایی که در‌سینه‌اش​ سال بعد شکار می‌کردند، به‌کنترل​ طرز قابل‌توجهی افزایش یافته بود.

اما این هم فقط‌خود​ یک تصادف بود و هیچ‌گسترش​ ربطی به بازوی راست نداشت.

با این حال، وقتی تمام شهرها مدام‌درباره​ از افزایش مالیاتشان بعد از کمک بازوی‌مختص​ راست حرف می‌زدند، کم‌کم متوجه یک الگو شدند.

هر بار که بازوی راست‌می‌گفتند​ به شهری کمک می‌کرد، آن‌تصمیم​ شهر مجبور می‌شد مالیات بیشتری بپردازد.

بازوی راست و بازوی چپ‌می‌زدند​ بر سر نحوه پیشبرد امور‌مدتی​ با هم به اختلاف خوردند.

در نهایت، بازوی چپ تصمیم‌نشان​ گرفت بعد از بازدید بازوی راست،‌شهرها​ به شهرها یک فرجه زمانی بدهد.

برای بازوی چپ، این فقط یک بحث‌درباره​ بی‌اهمیت بود که هیچ ربطی به مشکلاتی‌مختص​ که خودش با آن‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کرد نداشت.

طی سال‌های گذشته،‌سینه‌اش​ بازوی چپ چندین‌همه‌چیز​ تصمیم اشتباه گرفته بود.

معمولاً وقتی دستوری می‌داد همه چیز‌می‌گفتند​ به خوبی پیش می‌رفت، اما اخیراً،‌گرفت​ خرابکاری‌ها بیشتر و بیشتر شده بود.

تشخیص اشتباه سطح اسپکترها.

اسپکترهایی که از‌باید​ چنگ استخراج‌کنندگانِ تحت‌گذشته​ فرمان ایجس فرار می‌کردند.

و هر بار،‌سینه‌اش​ دلیلش یک اتفاق‌همه‌چیز​ غیرمنتظره و غیرعادی بود.

این موضوع‌شهرها​ بازوی چپ را‌می‌زدند​ کلافه کرده بود.

بازوی چپ‌رفتارهای​ قبلی هرگز‌خود​ چنین اشتباهاتی نمی‌کرد.

آیا او تا‌باید​ این حد از‌گذشته​ قبلی بدتر بود؟

همه به او می‌گفتند که‌می‌گفتند​ تقصیر او نیست و هیچ‌کس نمی‌توانست‌گرفت​ پیش‌بینی کند که چنین اتفاقی می‌افتد.

اما بازوی چپ به‌سینه‌اش​ عنوان فرد مسئول، خودش‌تحت​ را مقصر این اشتباهات می‌دانست.

حالا دیگر، بازوی چپ به اطلاعاتی که درباره‌شکوه​ دشمن مخفی دریافت کرده بود شک داشت؛ همان‌همه‌چیز​ دشمنی که اینفرنو و آیس‌استورم در تعقیبش بودند.

مدتی پیش، ایجس ردپای یک دشمن جدید‌درباره​ را پیدا کرد و قرار بود اینفرنو‌مختص​ و آیس‌استورم او را پیدا و دستگیر کنند.

با این حال، هر‌می‌زدند​ بار که سرنخی پیدا‌کنترل​ می‌کردند، به هیچ‌جا نمی‌رسید.

در چند سال گذشته، آن‌ها در‌می‌گفتند​ تعقیب این دشمن بودند و احساس‌گرفت​ می‌کردند واقعاً به دستگیری‌اش نزدیک شده‌اند.

خیلی نزدیک بودند!

اما این همان‌باید​ حسی بود که در‌درباره​ سه سال گذشته داشتند.

انگار دشمن همیشه‌سینه‌اش​ یک قدم از‌همه‌چیز​ دسترسشان دورتر بود.

در همین حین، جدیدترین سپر‌می‌زدند​ که جایگزین دیوار شده بود، تحت‌تصمیم​ فشار به مراتب بیشتری قرار داشت.

طی پنج سال گذشته،‌خود​ او سه بار توسط‌شکوه​ مرگ غافلگیر شده بود!

هر بار، فقط با‌مصرف​ چنگ و دندان توانسته بود‌چیزها​ جان سالم به در ببرد.

اما خطر‌دست​ از بیخ‌می‌زدند​ گوشش گذشته بود.

بدتر از آن،‌دست​ مرگ تقریباً بلافاصله پس‌همه‌چیز​ از آن ناپدید می‌شد.

هر زمان که مرگ حمله می‌کرد،‌می‌دادند​ تمام ایجس بسیج می‌شد، اما او‌دست​ هر بار موفق به فرار می‌شد.

با این حال،‌باید​ کسی که بدترین وضعیت‌درباره​ را داشت، قهرمان بود.

بازوی چپ‌دست​ جدید مدام‌می‌زدند​ اشتباه می‌کرد.

و بدتر از آن، مردم جهان‌می‌گفتند​ به خاطر شهرت بازوی راست، داشتند‌گرفت​ ایمانشان را به قهرمان از دست می‌دادند.

قهرمان تقریباً هر‌عجیبی​ روز افت قدرت‌می‌دادند​ خود را حس می‌کرد.

همه به جز‌باید​ تکنسین در حال‌گذشته​ زجر کشیدن بودند.

اما این‌دست​ هم به‌می‌زدند​ زودی تغییر می‌کرد...

پتریون نویسنده. اگر درآمد او به بیش‌همه‌چیز​ از ۱۰۰۰ یورو در ماه برسد، تعداد‌بعضی​ کلمات هر فصل را افزایش خواهد داد.

ناولها | novelha.net