چپتر 901: بدون عنوان
0چند سالِ بعدیباید برای ایجس پر ازدرباره گرفتاری و دردسر بود.
همین اواخر، یک ماشین باستانی پیداهمهچیز کرده بودند که دستساز روشنضمیران بود. بیشتربعضی محققان تمام تمرکزشان را روی آن گذاشتند.
ماشین خارقالعاده بود. باورسینهاش داشتند که قرنها ازتحت تکنولوژی خودشان جلوتر است.
تمام تولید انرژی خالصشان رانشان به ماشین اختصاص دادند تادهد فقط بفهمند چطور کار میکند.
بعد از هفتهها تزریق انرژی بهگذشته آن، بالاخره دیدند که ماشین یکاما گرم ماده سطح چهار تولید کرد.
این تکنولوژی یک انقلاب بود!
چشمشان را باز کردسینهاش تا بفهمند انرژی خالصتحت واقعاً باید چطور مصرف شود!
در گذشتهرفتارهای درباره خیلی چیزهانشان در اشتباه بودند!
محققان حس فوقالعادهای داشتند...
اما ایندست حس فوقالعاده فقطمیگفتند مختص آنها بود.
در حالی که محققان خیال میکردندمیگفتند در درک انرژی خالص پیشرفت کردهاند،گرفت بازوی راست به دردسر افتاده بود.
لئونارد اسپارک، بازوی راستخود جدید، در انجام وظیفهاششکوه به مشکل برخورده بود.
وظیفهاش این بودباید که کاری کند مردمدرباره به قهرمان ایمان بیاورند.
این کار را بامیزدند القای حس امنیت و اهمیتمدتی دادن به آنها انجام میداد.
عاشق کمک بهدست مردم بود و اینهمهچیز نقش کاملاً برازندهاش بود.
با این حال، اخیراًخود شهرهای بیشتری در مقابلش رفتارهایگسترش عجیبی از خود نشان میدادند.
میخواست کمک کند و شکوهشود قهرمان را گسترش دهد، امااشتباه شهرها دست رد به سینهاش میزدند.
فقط میگفتنددست که همهچیزمیزدند تحت کنترل است.
بعد از مدتی،دست تصمیم گرفت یواشکی بههمهچیز بعضی مکالمات گوش دهد.
چیزهایی که شنید، شوکهاش کرد.
مردم میگفتند کهباید او دارد ازگذشته آنها اخاذی میکند!
ظاهراً او شهر به شهر میگشت و خدماتش رامدتی ارائه میداد، اما به محض اینکه شهری کمکش را قبولدارد میکرد، خراج سالانه شهر به عنوان دستمزدِ او بالا میرفت!
این حقیقت نداشت!
اصلاً چرارفتارهای باید چنینخود کاری میکردند؟!
ارادت و وفاداریباید مردم خیلی باارزشتر ازدرباره یک مشت زفیکس بود!
بازوی راست سعیسینهاش کرد این سوءتفاهمهمهچیز را برطرف کند.
به مردم گفت کهسینهاش این کارها را فقط ازکنترل روی نیت پاکش انجام میدهد.
اما این حرف،عجیبی او را حتیمیدادند مشکوکتر هم جلوه داد.
چه کسی اینباید همه آدم را بدوندرباره هیچ چشمداشتی نجات میداد؟
اگر چنین آدمهایی وجودمیزدند داشتند، دیگر هیچ فقیریکنترل روی زمین باقی نمیماند.
همیشه باید بهایی پرداخت میشد.
اصرار بیش از حد بازوینشان راست روی ازخودگذشتگیاش، فقط باعثدهد میشد زیادی مشتاق به نظر برسد.
اگر واقعاً هیچ سودی برایششود نداشت، پس چرا اینقدر برایاشتباه کمک کردن به آنها اصرار میکرد؟
نیک بازوی راست جدید رامیگفتند میشناخت و میدانست که اوتصمیم مظهر پاکی و ازخودگذشتگی است.
اما باور ایندست موضوع برای بیشترمیگفتند مردم غیرممکن بود.
کار به جایی رسید که بازوی راستمیخواست قول داد سال آینده شخصاً اوضاع رامیزدند بررسی کند تا مطمئن شود خراجها بالا نرفتهاند.
اما وقتی سال بعد اوضاعشود را بررسی کرد، با دیدن افزایشفوقالعادهای ۳ درصدی خراج شهر، خشکش زد.
همه با او محترمانه رفتار میکردند،همهچیز اما او میتوانست از نگاهشان بخواندیواشکی که همگی او را یک دروغگو میدانستند.
اگر بازوی راست مسئولسینهاش افزایش خراج نبود، پستحت کار چه کسی بود؟
فقط او آنجا حضور داشت.
بازوی راست پایگاه داده ایجسشود را زیر و رو کرد تافوقالعادهای دلیل افزایش خراج را پیدا کند.
دستور این افزایشسینهاش توسط بازوی چپهمهچیز صادر شده بود.
آخر چرا؟!
بازوی راست شهرهای دیگری را هم کهمیخواست به آنها کمک کرده بود بررسی کردمیزدند و نتیجه در تمام آنها یکسان بود!
هر بار که بازوی راستشود به شهری کمک میکرد، بازوی چپفوقالعادهای خراج آن شهر را بالا میبرد!
طبیعتاً بازوی راست ازمیزدند بازوی چپ پرسید کهکنترل جریان از چه قرار است.
بازوی چپ فقط گفت که مالیاتمیگفتند بر اساس تولید زفیکس شهرها تعیینگرفت میشود و این شهرها تولید بیشتری داشتهاند.
این موضوعرفتارهای هیچ ربطی بهنشان بازوی راست نداشت.
فقط یک تصادف بود.
چیزی که نمیدانستند این بودمیگفتند که شهرها بعد از کمکتصمیم بازوی راست، کمی «شانس» آورده بودند.
تعداد اسپکترهایی که درسینهاش سال بعد شکار میکردند، بهکنترل طرز قابلتوجهی افزایش یافته بود.
اما این هم فقطخود یک تصادف بود و هیچگسترش ربطی به بازوی راست نداشت.
با این حال، وقتی تمام شهرها مدامدرباره از افزایش مالیاتشان بعد از کمک بازویمختص راست حرف میزدند، کمکم متوجه یک الگو شدند.
هر بار که بازوی راستمیگفتند به شهری کمک میکرد، آنتصمیم شهر مجبور میشد مالیات بیشتری بپردازد.
بازوی راست و بازوی چپمیزدند بر سر نحوه پیشبرد امورمدتی با هم به اختلاف خوردند.
در نهایت، بازوی چپ تصمیمنشان گرفت بعد از بازدید بازوی راست،شهرها به شهرها یک فرجه زمانی بدهد.
برای بازوی چپ، این فقط یک بحثدرباره بیاهمیت بود که هیچ ربطی به مشکلاتیمختص که خودش با آنها دستوپنجه نرم میکرد نداشت.
طی سالهای گذشته،سینهاش بازوی چپ چندینهمهچیز تصمیم اشتباه گرفته بود.
معمولاً وقتی دستوری میداد همه چیزمیگفتند به خوبی پیش میرفت، اما اخیراً،گرفت خرابکاریها بیشتر و بیشتر شده بود.
تشخیص اشتباه سطح اسپکترها.
اسپکترهایی که ازباید چنگ استخراجکنندگانِ تحتگذشته فرمان ایجس فرار میکردند.
و هر بار،سینهاش دلیلش یک اتفاقهمهچیز غیرمنتظره و غیرعادی بود.
این موضوعشهرها بازوی چپ رامیزدند کلافه کرده بود.
بازوی چپرفتارهای قبلی هرگزخود چنین اشتباهاتی نمیکرد.
آیا او تاباید این حد ازگذشته قبلی بدتر بود؟
همه به او میگفتند کهمیگفتند تقصیر او نیست و هیچکس نمیتوانستگرفت پیشبینی کند که چنین اتفاقی میافتد.
اما بازوی چپ بهسینهاش عنوان فرد مسئول، خودشتحت را مقصر این اشتباهات میدانست.
حالا دیگر، بازوی چپ به اطلاعاتی که دربارهشکوه دشمن مخفی دریافت کرده بود شک داشت؛ همانهمهچیز دشمنی که اینفرنو و آیساستورم در تعقیبش بودند.
مدتی پیش، ایجس ردپای یک دشمن جدیددرباره را پیدا کرد و قرار بود اینفرنومختص و آیساستورم او را پیدا و دستگیر کنند.
با این حال، هرمیزدند بار که سرنخی پیداکنترل میکردند، به هیچجا نمیرسید.
در چند سال گذشته، آنها درمیگفتند تعقیب این دشمن بودند و احساسگرفت میکردند واقعاً به دستگیریاش نزدیک شدهاند.
خیلی نزدیک بودند!
اما این همانباید حسی بود که دردرباره سه سال گذشته داشتند.
انگار دشمن همیشهسینهاش یک قدم ازهمهچیز دسترسشان دورتر بود.
در همین حین، جدیدترین سپرمیزدند که جایگزین دیوار شده بود، تحتتصمیم فشار به مراتب بیشتری قرار داشت.
طی پنج سال گذشته،خود او سه بار توسطشکوه مرگ غافلگیر شده بود!
هر بار، فقط بامصرف چنگ و دندان توانسته بودچیزها جان سالم به در ببرد.
اما خطردست از بیخمیزدند گوشش گذشته بود.
بدتر از آن،دست مرگ تقریباً بلافاصله پسهمهچیز از آن ناپدید میشد.
هر زمان که مرگ حمله میکرد،میدادند تمام ایجس بسیج میشد، اما اودست هر بار موفق به فرار میشد.
با این حال،باید کسی که بدترین وضعیتدرباره را داشت، قهرمان بود.
بازوی چپدست جدید مداممیزدند اشتباه میکرد.
و بدتر از آن، مردم جهانمیگفتند به خاطر شهرت بازوی راست، داشتندگرفت ایمانشان را به قهرمان از دست میدادند.
قهرمان تقریباً هرعجیبی روز افت قدرتمیدادند خود را حس میکرد.
همه به جزباید تکنسین در حالگذشته زجر کشیدن بودند.
اما ایندست هم بهمیزدند زودی تغییر میکرد...
پتریون نویسنده. اگر درآمد او به بیشهمهچیز از ۱۰۰۰ یورو در ماه برسد، تعدادبعضی کلمات هر فصل را افزایش خواهد داد.