چپتر 835: ترسناک
0بازوی راست جدید باشراکت طمع همکاری کرد وعضو به یک سپر تبدیل شد.
حالا که جایگاه بازوی راستایجس دوباره پر شده بود، نیک میتوانسترسمی به کاری برگردد که واقعاً میخواست.
برای دستگیری طمع، پنجاه سال وقت آزاد وجولیان ارتقا به یک سقوطکرده میانی به نیک پاداش دادهچنین شد؛ ارتقایی که بعد از پایان مرخصیاش انجام میگرفت.
مشارکتها باید پاداش میگرفتند ودارد وضعیت نیک به عنوان یکقطع شبح در این زمینه کمک میکرد.
از انسانها انتظار میرفت که بهکرده بشریت خدمت کنند، اما نیک باشبیه ایجس یک شراکت برقرار کرده بود.
سپرها اوخدمت را عضواما رسمی ایجس نمیدانستند.
او بیشترنیاز شبیه یکواقع نیروی موقت بود.
با این حال، همین نیروی موقتچنین یک فاسدکننده دیگر را پیدا کردهکردن و حتی یک دشمن تحویلشان داده بود.
باید پاداش مناسبیایجس به او میدادند، وگرنهسپرها میزان مشارکتش کم میشد.
اگر پاداش درخوری نمیگرفت، ممکنایجس بود کمتر مایه بگذارد و دنبالرسمی راه دیگری برای قویتر شدن بگردد.
سپرها از این موضوع خوششان نمیآمد،همه اما باید اعتراف میکردند که اینفریبکاری شبح برای موفقیت ایجس حیاتی بود.
آنها به او نیاز داشتند.
در واقع، نیاز آنها بهبرقرار این شبح، خیلی بیشتر ازنمیدانستند نیاز شبح به آنها بود.
همه میدانستند که جولیاناما چقدر در بازیهای روانی، فریبکاریسپرها و مخفی ماندن مهارت دارد.
اگر چنین شبحی تصمیم میگرفتخیلی روابطش را با ایجس قطع کند،روانی پیدا کردن دوبارهاش تقریباً غیرممکن میشد.
آن وقت، آرامآرامماندن و یکییکی سراغ محافظهاشبحی میرفت و شکنجهشان میکرد.
جولیان وینتر دشمن وحشتناکی میشد.
همکاری با بشریتکنند باید برایش سودآورتر ازبرقرار سوءاستفاده از بشریت میبود.
این تنهانیاز راه برای تضمینخیلی شکوفایی بشریت بود.
طبیعتاً، قهرمانمخفی هم همینمهارت باور را داشت.
قهرمان نمیدانستاما که نیک قبلاًبرقرار انسان بوده است.
او فکر میکرد کهاما نیک پروژهای از بازوی چپسپرها سابق و تکنسین بوده است.
تکنسین تنها سپریداشتند بود که واقعاًهمه به نیک اعتماد داشت.
وقتی مرخصی نیک رسماًمهارت شروع شد، بلافاصله بهتصمیم آزمایشگاه زیرزمینی سر زد.
نزدیک به سیایجس سال بود کهکرده آنجا نرفته بود.
وقتی دید همهچیزکنند دارد به آرامی پیشبرقرار میرود، نفس راحتی کشید.
اگر اتفاقی برای پایگاه زیرزمینیخیلی میافتاد، تا زمانی که خودش بهروانی آنجا نمیرسید، روحش هم خبردار نمیشد.
تا الان، سامار رسماًمهارت رهبری کل پایگاه راتصمیم به عهده گرفته بود.
محققان خیلی آرامترایجس بودند و تقریباًکرده هیچ مشکلی وجود نداشت.
تقریباً.
فقط یکنیاز چیز توجه نیکخیلی را جلب کرد.
شش محقق ناپدید شده بودند.
چه اتفاقی افتاده بود؟
امکان نداشت همینطوری مرده باشند.
آنها استخراجکننده بودندداشتند و میتوانستند صدهاهمه سال عمر کنند.
هیچ شبح دشمنی هممهارت آنجا نبود و دلیلی همروابطش برای کشتن هیچکدامشان وجود نداشت.
نیک به آریا کهشراکت داشت به توضیحات کسی گوشرسمی میداد، مخابره کرد: «من برگشتم.»
وقتی آریا صدای نیکاما را شنید، چشمانش ازکرده شدت شوک گشاد شد.
لحظهای بعد، عذرخواهیداشتند کرد و واردهمه یک راهروی خلوت شد.
نیک جلویش ظاهر شد.
و بعد،اما آریا تقریباًشراکت از حال رفت.
در حالی که نگاهشاما به زمین دوخته شده بود،سپرها چهرهاش از وحشت وا رفت.
با صدایی ضعیف گفت: «بالاخره.»
نیک با دیدن اینمهارت حجم از اضطراب درتصمیم آریا، احساس بدی پیدا کرد.
گفت: «ببخشید، اما کار داشتم.برقرار به حساب طمع رسیدیم ونمیدانستند ایجس حالا یه دشمن داره.»
آریا فقطخدمت با حواسپرتیاما سر تکان داد.
سپس، برای مدتی ساکت ماند.
نیک پرسید: «اتفاقی افتاده؟»
آریا بیصدا سر تکان داد.
گفت: «یهخدمت لحظه بهماما وقت بده، لطفاً.»
نیک فقطنیاز سر تکان دادخیلی و منتظر ماند.
حدود ۳۰ ثانیهماندن بعد، آریا دوباره ایستادشبحی و نفس عمیقی کشید.
گفت: «حدوداما ۱۸ سال پیشبرقرار یه اتفاقی افتاد.»
نیک پرسید:خدمت «به اون محققهایایجس گمشده ربط داره؟»
گفت: «محققهای مرده، آره.»
«چطوری مردن؟»
آریا نفس عمیقی کشید.
گفت: «خیلی... ترسناکه.»
نیک بانیاز ابرویی بالاواقع رفته پرسید: «ترسناک؟»
آریا محافظی بودماندن که میتوانست باچنین وحشیترین اسپکترها کار کند.
اگر او چیزی راشراکت ترسناک میدانست، قطعاً پایعضو چیز مهمی در میان بود.
گفت: «ما یه تیم تحقیقاتی برای اسپکترها تشکیلکرده دادیم. اگه میخوایم از انرژی خالص و انرژیموقت ستاره استفاده کنیم، باید بیشتر درباره اسپکترها بدونیم.»
«تیم روی اسپکترها تحقیق میکرد و به مفاهیمی از اونا رسید کهفریبکاری مقابله باهاشون برای بشریت خیلی سخت میشد. ما قصد داشتیم سلاحهایی بسازیم تاتقریباً با این اسپکترهای خاص مقابله کنیم. بشریت باید برای همچین دشمنهایی آماده باشه.»
نیک سر تکان داد.
آریا بااما تردید گفت:شراکت «و بعد...»
نیک حتیخدمت میتوانست ترس راایجس در چشمانش ببیند.
گفت: «همهشون شروع کردن به جیغهمه کشیدن. اونا فقط داشتن تحقیق میکردنفریبکاری که یهو شروع کردن به جیغ زدن.»
«تا حالا همچین جیغهایی نشنیدهدارد بودم. انگار داشتن زنده زندهقطع خورده میشدن یا یه همچین چیزی.»
«همهمون دویدیم اونجاایجس و نگاه کردیم،کرده اما هیچی نمیدیدیم.»
«مطلقاً هیچچیزی اونجا نبود.»
«سعی کردمنیاز دشمن رو پیداخیلی کنم، اما نتونستم.»
«نه زفیکسی بود،ماندن نه هیچ نوع نیرویی،شبحی هیچی. مطلقاً هیچی نبود.»
«سعی کردیم آرومشون کنیم تا بهمونکرده بگن چه خبره، اما اونا فقطشبیه با وحشت به جیغ کشیدن ادامه دادن.»
«بعد، زفیکسشونخدمت شروع کرداما به افت کردن.»
«بعدش، بدنهاشوننیاز مچاله وواقع خشک شد.»
«در نهایت، تبدیلماندن به پوستههایی خشکیدهچنین شدن و مردن.»
«ما همهاما فقط باشراکت وحشت تماشا میکردیم.»
«هیچ کاری از دستمون برنمیاومد.»
«همه وحشت کردهداشتند بودن و فکرهمه میکردن نفر بعدی خودشونن.»
«هفتهها تومخفی ترس ومهارت وحشت بودیم.»
«بالاخره همه آروم شدن.»
آریا آبخدمت دهانش رااما قورت داد.
«بعد، تصمیم گرفتیم هرواقع چیزی که تیم روشجولیان تحقیق میکرد رو بازیابی کنیم.»
«جیمز یادداشتهاشونمخفی رو خوند،مهارت و بعد...»
«اونم شروعاما کرد بهشراکت جیغ کشیدن.»
«دوباره همون اتفاق افتاد.اما جیمز هم تبدیل بهکرده یه پوسته خشکیده شد.»
«تو هموننیاز لحظه، فهمیدمواقع با چی طرفیم.»
«بلافاصله تماممخفی یادداشتهای تحقیقاتیمهارت رو سوزوندم.»
«از اون موقعایجس تا حالا هیچکرده اتفاق دیگهای نیفتاده.»
آریا ساکت شد.
افکار نیکنیاز دیوانهوار درواقع سرش میچرخید.
او هممخفی میدانست با چهدارد چیزی طرف هستند.
فقط یک شبحایجس وجود داشت کهکرده میتوانست چنین کاری کند.
چیزی چنان بینهایت وحشتناکاما که حتی قویترین انسانها همسپرها از ترسش به خود میلرزیدند.
نیک گفت: «تیمداشتند تحقیقاتی تصادفاً نالهمه رو کشف کرده بود.»
بدن آریا لرزیدماندن و چشمانش گشادچنین شد. «اسمش رو نیار!»
نیک گفت: «من درباره جزئیات حرفکرده نمیزنم. همه به نال میگن نال.شبیه فقط به زبون آوردن اسمش خطری نداره.»
آریا نگاهش را پایین انداخت.
گفت: «حق با توئه. ببخشید.»
نیک جواب داد: «مشکلی نیست.»
نال.
تنها چیزی کهکنند نمیشد رویش تحقیقشراکت کرد، حتی در خفا.
نیک بهنیاز پرتوهای نورواقع نگاه کرد.
به احتمال زیاد این هماندارد روشی بود که نال افرادیقطع را که دربارهاش میدانستند، ردیابی میکرد.
هیچ راهاما فراری ازشراکت آن وجود نداشت.
دانستن دربارهاش، بهکنند معنای کشته شدنشراکت به دستش بود.
اگر تونیاز میدانستی، اوواقع هم میفهمید.
نیک بهمخفی یاد گذشتهاشمهارت در درگز افتاد.
به یاد آورد که جلویبرقرار یک ساختمان در حال سوختننمیدانستند در شهر خارجی بیدار شده بود.
آیا این همانکنند اتفاقی بود کهشراکت برای خانوادهاش افتاده بود؟
برای پدر و مادرش؟