چپتر 625: گهواره سیاه
0راث به نیک گفتهمهچیز که باید کجا برود،تمام و بالاخره، نیک فهمید کجاست.
او در بخش غربی قاره بزرگ بود. دقیقتر، بین دو پهنه آبیکرد بسیار بزرگ قرار داشت که تقریباً هماندازه بودند. اگر چند صد کیلومتراولین به سمت جنوب غربی میرفت، وارد بخشهای شمال شرقی قاره جنگ میشد.
نیک قارهها و شکل و شمایلفرو دنیا را میشناخت و با اینمیشدند اطلاعات، بالاخره میتوانست به ایجس برگردد.
فقط کافی بودقلمرو چند هزار کیلومتر بهبعد سمت غرب پرواز کند.
مهمتر از آن،برمیگشت نیک حتی نیازیفرو نداشت از راث بترسد.
در مسیر مأموریتش، نیک میتوانست خیلی راحت بهآزاد سمت غرب پرواز کند و قبل از اینکهزیادی راث حتی متوجه خیانتش بشود، به مقر ایجس برسد.
مسیر خانهاش باز بود.
با این حال،قلمرو نیک تصمیم گرفتمییافت فعلاً به ایجس برنگردد.
فرصتی که با «مجبور شدن» بهفرو بندگی به دست آورده بود، آنقدرمیشدند خوب بود که نمیشد از آن گذشت.
اگر نیک میتوانست چند سالتمام زیر دست راث کار کند،خودش میتوانست کمک بزرگی به بشریت بکند.
کار او این بود که نفوذ سایرمیپاشید فاسدکنندهها را در شهرها از بین ببردفکر و کنترل را به خادمان راث بسپارد.
البته، در کوتاهمدت، این کارگسترش فقط به معنای جایگزین کردنهمهچیز یک هیولا با هیولایی دیگر بود.
اگر نیک کارش راهمهچیز خوب انجام میداد، قلمروتمام راث به شدت گسترش مییافت.
و بعد، به محض اینکه نیک به ایجسآزاد برمیگشت، همهچیز در یک لحظه فرو میپاشید و تمامبکنم شهرهایی که نیک به راث داده بود، آزاد میشدند.
نیک با خودش فکر کرد: «با کار کردن زیرشهرهایی دست راث میتونم کارهای مفید زیادی بکنم. میتونم بهمفید هزاران نفر کمک کنم. شاید هم دهها هزار نفر.»
قبل از اینکه نیک برای اولین مأموریتشبعد راه بیفتد، رئیس استخراجکنندگان زفیکسِ فرقه اطلاعاتتمام پایهای را که باید میدانست، در اختیارش گذاشت.
هر چه بود،برمیگشت نیک حالا درفرو جبهه راث قرار داشت.
هفت فاسدکننده، بهفرو جز طمع، قلمروهایشهرهایی خاص خودشان را داشتند.
دلیل اینکه طمع هیچ قلمروی نداشت این بود که داشتن قلمروآزاد به معنای پایبند شدن به یک مکان بود، و این کارنفر پیدا کردن و کشتن او را برای برخی از دشمنان راحتتر میکرد.
وقتی نیک شنید که اساساًگسترش کل دنیا از قبل بینهمهچیز فاسدکنندهها تقسیم شده است، جا خورد.
میدانست که نفوذشان به جاهای دوری میرسد،میپاشید اما فکرش را هم نمیکرد که تمامفکر دنیا از قبل بینشان تقسیم شده باشد.
وقتی نیک درباره بقیه سقوطکردههاتمام پرسید، رئیس استخراجکنندگان زفیکس فقطخودش گفت که آنها اهمیتی ندارند.
پس از کمی صحبت، نیک فهمید که قلمروتمام فاسدکنندهها را میتوان اساساً به عنوان امپراتوری ومیتونم قلمرو سقوطکردهها را به عنوان دولتشهر در نظر گرفت.
سقوطکردهها معمولاًمیداد با هیچکدام ازگسترش خادمان فاسدکنندهها درنمیافتادند.
با اینکه فاسدکنندهها در بیشتر مواقعفرو خطر فوری و مستقیمی نداشتند، امامیشدند مافوقهایشان، یعنی سهگانه نابودی، خطرناک بودند.
درافتادن با فاسدکنندههافرو به معنای درافتادنشهرهایی با سهگانه نابودی بود.
فقط تعداد انگشتشماری از سقوطکردهها،لحظه مثل طمع، میتوانستند از عواقبداده چنین کاری قسر در بروند.
با اینکه به نظر میرسید اسپکترها زیربعد پرچم مرگ متحد شدهاند، اما اوضاع درتمام لایههای زیرین اصلاً اینقدرها هم آرام نبود.
فاسدکنندهها در تلاشبرمیگشت برای گسترش قلمروهایشان،فرو مدام با یکدیگر میجنگیدند.
همچنین باید به این نکته توجه میشدداده که کنترل یک قلمرو به این معنا نبودمفید که فاسدکننده سلطه مطلقی بر آن قلمرو دارد.
این فقط جایی بودهمهچیز که آنها بیشترین فعالیتتمام را در آن داشتند.
هر چه بود، ایجسشدت هنوز هم رسماً کنترل تمامبرمیگشت شهرها را در دست داشت.
و اما در مورد قلمروها...
راث کل قاره جنگ را کنترلشهرهایی میکرد و در حال حاضر داشتکرد به سمت قاره بزرگ گسترش مییافت.
راث از قبل کنترل شبهجزیره بزرگ بین قاره جنگ و قارهآزاد بزرگ را به دست گرفته بود، و در حال حاضر تلاشنفر میکرد تا به سمت شمال و غرب قاره بزرگ گسترش پیدا کند.
بخش طویل غربی قاره بزرگگسترش که در شمال قاره جنگهمهچیز قرار داشت، تحت کنترل گلاتونی بود.
این هدف اصلی راث بود.
بخش اعظم قاره بزرگ توسط اسلاث وداده شهوت کنترل میشد که با هم نمیجنگیدند، چونمفید هر دوی آنها زیر دست طاعون کار میکردند.
اسلاث بخشهای شمالی قاره بزرگ رافرو کنترل میکرد، در حالی که شهوتمیشدند کنترل بخشهای جنوبی را در دست داشت.
مکانهایی که قلمروهای گلاتونی، راث، شهوت و اسلاث با هم تلاقیلحظه پیدا میکردند، قلمرو مورد مناقشه در نظر گرفته میشدند. این همانجاییمیتونم بود که نیک از این به بعد در آن کار میکرد.
قلمرو مورد مناقشه در داخللحظه قاره بزرگ، بزرگترین منطقه درگیریداده اسپکتر با اسپکتر در جهان بود.
غرور و انوی در این جنگشهرهایی درگیر نبودند. آنها جنگ خودشان راکرد در دو قاره دیگر پیش میبردند.
غرور مثلث بزرگ را کنترل میکردفرو و به سمت قاره طویل گسترش مییافت،خودش جایی که انوی در آن حکومت میکرد.
با این حال،قلمرو این قلمروها به طوربعد مساوی تقسیم نشده بودند.
با اینکه مقر اصلی ایجس در آنجا بود و «غرور»داده مجبور بود با سنگینترین حضور آنها دستوپنجه نرم کند، امابکنم باز هم توانست بخش زیادی از قلمرو «انوی» را تصرف کند.
«غرور» از قبل نوار باریک خشکی بینداده دو قاره را فتح کرده بود و یکسوممفید شمالی قاره طویل هم به تسخیرش درآمده بود.
دلیل این موفقیتبرمیگشت چشمگیر، وضعیت شخصیفرو خود «انوی» بود.
هرچه باشد، ایجس او را در قارهبعد متروک سرکوب کرده بود و نمیتوانست ازتمام قدرت خودش به عنوان برگ برنده استفاده کند.
همین موضوع باعث میشد جذبلحظه خدمتگزاران جدید و وفادار نگهداده داشتن نیروهای فعلیاش بهمراتب سختتر شود.
«انوی» به خاطر تلفات سنگینش در قاره طویل،آزاد بخش بزرگی از نیروهایش را به سمت غرب عقببکنم کشید؛ به سوی مجمعالجزایر واقع در شمال قاره متروک.
از آنجا که «شهوت» درگیر نبرد با «گلاتونی» و «راث»داده در غرب بود و این جزایر هم اهمیت مرکز قارهبکنم را نداشتند، «انوی» توانست جای پایش را در آنجا محکم کند.
به همین خاطر، نیمه جنوبشرقی مجمعالجزایر تحت کنترل «انوی»برمیگشت درآمد، در حالی که «شهوت» نیمه شمالغربی جزایر ومیشدند همچنین قلمرو پهناور جنوب قاره بزرگ را در اختیار داشت.
اگر اوضاع به همین منوال پیش میرفت، «غرور» در نهایت قاره طویل را فتح میکرد ومیتونم بزرگترین قلمرو جهان را به چنگ میآورد؛ آن هم بدون اینکه نقطه ضعف مناسبی برای حملهزفیکسِ داشته باشد. در طرف مقابل، «انوی» باید فقط به همان مجمعالجزایر شمال قاره متروک بسنده میکرد.
با این حساب، «انوی»میپاشید با اختلاف، کوچکترین قلمروآزاد را از آن خود میکرد.
فاسدکنندهها اینگونه قلمروهایشانبرمیگشت را بین خودفرو تقسیم کرده بودند.
از ظواهر امر پیدا بودگسترش که «راث» و «غرور» درهمهچیز حال گسترش قلمرو خود هستند.
«گلاتونی» و «انوی» بههمهچیز سختی مقاومت میکردند و قلمرویشانشهرهایی در حال آب رفتن بود.
«اسلاوث» ولحظه «شهوت» هممیپاشید وضعیت باثباتی داشتند.
به نظر میرسید که «جنگ» بهفرو «قحطی» یورش برده است، در حالی کهخودش «طاعون» فقط گوشهای ایستاده و تماشا میکرد.
البته، اعضای اصلی سهگانه نابودیگسترش مستقیماً با هم نمیجنگیدند؛ چونهمهچیز «مرگ» چنین اجازهای به آنها نمیداد.
این فقط خدمتگزارانشان بودند که بهفرو جان هم میافتادند و سهگانه هممیشدند هیچ تلاشی برای متوقف کردنشان نمیکرد.
نیک بعد از دریافت هدفش،تمام شهر کراس مارک را ترک کردفکر و به سمت شمال راه افتاد.
از روی چند شهر پروازلحظه کرد و دوباره به رشتهکوهِداده بین دو دریای بزرگ رسید.
این بار، از رشتهکوهشدت گذشت و مسیرش رامحض به سمت شمالغرب کج کرد.
نیک مرز شمالی دریایهمهچیز بزرگ را امتداد داد تاشهرهایی اینکه به یک شبهجزیره رسید.
هدف نیک دقیقاً همینجا بود.
مرز جنوبی شبهجزیره که بهلحظه دریای بزرگ ختم میشد، پوشیده ازآزاد کوههای سر به فلک کشیده بود.
خود شبهجزیره حدود صد کیلومترگسترش وسعت داشت و تنها یک شهرلحظه کنترل آن را در دست داشت.
مرکز شبهجزیره به خاطر رگه ماگمایی کهمیپاشید از زیرش میگذشت، بهشدت داغ بود وفکر زندگی در آنجا برای انسانها غیرممکن بود.
به خاطر همین رگهمیپاشید ماگمای زیرزمینی، نام این شبهجزیرهمیشدند را «گهواره سیاه» گذاشته بودند.
با این حال،برمیگشت در جنوب گهواره سیاهمیپاشید خرابههای حیرتانگیزی وجود داشت.
یکی از کوههاقلمرو را عملاً ازمییافت درون خالی کرده بودند.
ایجس معتقد بود که این کوه توخالی در دوران «رنجکِشان» ساختهآزاد شده است. از آنجا که دوران رنجکِشان دقیقاً پیش از عصرنفر حاضر بود، این یعنی کوه در زمان نسبتاً نزدیکی حفر شده بود.
رنجکِشان به این معروف بودند که بهشدت ازآزاد یکدیگر منزوی و دور افتادهاند؛ تقریباً نیمی اززیادی خرابههای زیرزمینی دنیا در دوران آنها ساخته شده بود.
شهری که کنترل گهواره سیاه رافرو در دست داشت، داخل همین خرابهمیشدند بود و «شهر بلک ماین» نام داشت.
کل شهر بلک ماین درون کوه قرار داشت وبرمیگشت نور خورشید را از طریق مواد گرانقیمتی که قابلیتمیشدند انتقال و پخش نور را داشتند، به داخل شهر میرساند.
بخشهای عظیمی از نمای بیرونی کوه با صفحاتتمام نقرهای پوشیده شده بود؛ این صفحات نور خورشیدمیتونم را جذب کرده و به درون کوه هدایت میکردند.
وقتی نیک به گهواره سیاه رسید، بلافاصله متوجهآزاد شد که بافت زمین با آن تپههای خاکیِ کِرِمرنگیبکنم که همهجا دیده میشد، زمین تا آسمان فرق دارد.
البته نیک به خاطرهمهچیز دانش گستردهاش از تاریختمام بشر، دلیلش را میدانست.
بعد از اینکه مدتی به گهواره سیاهبعد خیره ماند، مسیرش را به سمت جنوبتمام کج کرد؛ به سوی یکی از بزرگترین کوهها.
«هدفم همینجاست.»
«شهر بلک ماین.»
نیک ورقههای فلزی نقرهای را دید کهمیپاشید سرتاسر کوه را پوشانده بودند؛ چند دروازهفکر بزرگ هم در کوهپایه به چشم میخورد.
شهر بلک ماین در زمینهگسترش دفاع در برابر اسپکترها، یکی ازلحظه امنترین شهرهای دنیا به حساب میآمد.
هرچه باشد، برای نفوذ بهلحظه داخل آن حتماً باید ازداده یکی از ورودیها رد میشدی.
حداقل اسپکترهای معمولیفرو که مجبور بودندشهرهایی این کار را بکنند.
اما نیک فقط بههمهچیز مه تبدیل شد وتمام به سمت کوه پرواز کرد.