چپتر 737: مأموریت تحقیقاتی
0محققها با وحشت و ناباوریسادگیها به گوستی خیره شدند. اونفر به طرز عجیبی خونسرد بود.
چه غلطی داشت اتفاق میافتاد؟!
محافظانشان کشته شدهاغراقآمیز بودند، یکی ازفقط همتیمیهایشان هم همینطور!
گوستی با لبخندی خونسرد گفت: «شماهامیتوانستند همین الان رسماً مردین. حداقل تامسنتری جایی که به بشریت مربوط میشه.»
«تو طول مسیر، کوسه مادر حمله کردکاملاً و ما گروهی از بااستعدادترین محققهامون روبیشتر از دست دادیم. واقعاً برای ایجس یه فاجعهست.»
گوستی به آنهاشما نگاه کرد. «امافقرات برای بشریت فاجعه نیست.»
مایکل، درحالیکه سؤال همهنظر را به زبان میآورد،متخصص پرسید: «چـ... چه خبره؟»
گوستی گفت: «بهمحض اینکه برسیم همهچیز رو توضیح میدم. نیازی نیستمرد بترسین. من یاغی نشدم که برای خودم یه نیروی انسانی بسازم. نه،کردند کل این ماجرا حمایت سه تا از سپرها رو پشت خودش داره.»
«مجبور نمیشین دست به جنایتسادگیها یا همچین چیزایی بزنین. نه،نفر ما با اسپکترها کار نمیکنیم.»
«همهمون برایبیشتر صلاح واقعیقراره بشریت کار میکنیم.»
زن مو مشکی اخمنظر کرد. «مگه ایجس همونمتخصص صلاح واقعی بشریت نیست؟»
گوستی بهآرامی سر تکان داد. «به این سادگیها نیست. شرایطسوم کاملاً به ضررمونه و کمتر از ده نفر تو دنیانداریم این رو میدونن. خب، با شماها، میشن بیشتر از ده نفر.»
«شما قرارهبهآرامی ستون فقرات آزادیسادگیها واقعی بشریت باشین.»
این حرفبیشتر دیوانهوار و اغراقآمیزستون به نظر میرسید.
آنها فقطدیوانهوار چند متخصصنظر ویژه بودند.
چطور میتوانستندچند ستون فقراتویژه تمام بشریت باشند؟
محقق سوم که مرد مسنتری بود، با دیدنضررمونه پایین رفتنشان به سمت اقیانوس، با وحشت فریاد زد:ستون «هی، هی، هی! یه کم زود نداریم میریم پایین؟!»
آن دوبیشتر نفر دیگرقراره هم وحشت کردند.
اگر به اقیانوس برخوردنظر میکردند، کوسه مادر یامتخصص سهشاخ نمک کارشان را میساخت!
گوستی با لحنی مرموزویژه گفت: «نگران نباشین. همهچیزباشند از قبل آماده شده.»
لحظهای بعد، دیسک به وسطسادگیها اقیانوس شیرجه زد و صداینفر فریاد محققها به هوا رفت.
فکر میکردندبیشتر عمرشان بهقراره پایان رسیده، اما...
هیچ اتفاقی نیفتاد.
فقط در آب فرو رفتند.
سپس متوجه شدند که آبسادگیها شور را لمس نمیکنند ونفر دیواری آنها را احاطه کرده است.
درون چیزی شبیه بهقراره یک لوله بودند کهباشین به اعماق اقیانوس میرفت.
اثری ازدیوانهوار نفوذ سهشاخنظر نمک حس نمیشد.
هرچه باشد، با اینکه لولهچطور درون اقیانوس بود، اما بخشیسوم از آن به حساب نمیآمد.
بااینحال، وقتی به پایینداد رفتن ادامه دادند، شوکضررمونه بعدی از راه رسید.
هرچه پایینتربیشتر میرفتند، هواقراره تاریکتر میشد!
کابوس!
اما در کمالمتخصص تعجب، نفوذ کابوسمیتوانستند هرگز به سراغشان نیامد.
حتی وقتیبهآرامی همهجا در تاریکیسادگیها مطلق فرو رفت.
درحالیکه همه به تاریکیقراره اطراف نگاه میکردند، حسباشین میکردند درون یک رؤیا هستند.
هرگز پیش نیامدهاغراقآمیز بود که در تاریکیچند باشند و شکنجه نشوند.
این تجربهایچند کاملاً جدیدویژه برایشان بود.
پس از حدود نیم دقیقهسادگیها سقوط، لوله قوس برداشت ونفر دوباره به سمت بالا رفت.
از آب بیرونشما پریدند، اما هنوزفقرات در تاریکی بودند.
سپس لوله به یکنظر تونل تبدیل شد ومتخصص به مسیرشان ادامه دادند.
سرانجام، روبهرویچند یک دروازهویژه توقف کردند.
دیسک روی زمینتکان نشست و گوستیشرایط به سمت دروازه رفت.
گوستی گفت: «دنبالم بیاین.»
محققها هنوز میترسیدند،اغراقآمیز اما در آنفقط لحظه چارهای نداشتند.
هرچیزی که آن دو محافظچطور را کشته بود هنوز آنجاسوم حضور داشت، اما نمیتوانستند ببینندش.
محققها بهبهآرامی دروازه نگاه کردندسادگیها و جا خوردند.
مایکل بابیشتر شوک گفت:قراره «مواد رتبه هفت؟»
گوستی سر تکان داد. «همون موادیفقط که مقر ایجس ازش ساخته شده. برایباشند این دروازه میتونین از تکنسین تشکر کنین.»
لحظهای بعد،چند نوری ازویژه سقف تابید.
محققها بالا راتکان نگاه کردند و یککاملاً گوی نورانی شناور دیدند.
طبیعتاً، آن نیک بود.
دور نگهداشتن نفوذ کابوس زفیکس زیادیفقط مصرف میکرد، برای همین به استفادهتمام از توانایی نورش روی آورده بود.
این کارچند زفیکس بسیارویژه کمتری مصرف میکرد.
گوستی درحالیکه به نور اشاره میکرد، گفت:کاملاً «این یکی از متحدای ماست. متأسفانه هویتشبیشتر خیلی حساسه و واجبه که مخفی بمونه.»
محققها فقطبیشتر با ترس بهستون نور خیره شدند.
هرکسی که درون آننظر نور بود، میتوانست بدونمتخصص هیچ مشکلی آنها را بکشد.
گوستی به دروازهمتخصص نزدیک شد ومیتوانستند مانع او فعال گشت.
لحظهای بعد، دروازهتکان باز شد و همهکاملاً توانستند داخل را ببینند.
گوستی گفت: «اینشما فقط بخش کوچیکیفقرات از کل ماجراست.»
محققها بادیوانهوار خود فکرنظر کردند: «فقط؟»
سالن روشنی را دیدند کهچطور بیش از صد متر عرض داشت.مرد سالن پر از دستگاههای مختلف بود.
فراتر از آن، چیدمانش شباهتسادگیها بسیار زیادی به بخش تحقیقنفر و توسعه واقعی ایجس داشت.
مایکل با دیدن یکقراره دستگاه بزرگ و خاص، باحرف شوک داد زد: «یه فلکسیناتور؟!»
گوستی گفت: «شما امیدنظر بشریت هستین. طبیعتاً قرارمتخصص نیست باهاتون بد تا کنیم.»
مایکل با همان حالت شوکهچطور اضافه کرد: «ولی فقط تکنسینسوم میدونه چطور باید باهاش کار کرد.»
گوستی گفت: «خب، این یه نسخه سادهشدهکاملاً از اونه. به خاطر محقق حسود، شما سهشما تا باید بخشهای پیچیدهترش رو خودتون توسعه بدین.»
«به دلایل امنیتی، هیچ تکنولوژیای که اینآزادی پایین ساخته میشه نباید توسط همه شناختهفقط بشه. فلکسیناتور رو میسپارم به شما سه تا.»
«متأسفانه ما این شانس رو نداریم که محققمتخصص حسود رو دور بزنیم. این یعنی هیچکدوم ازمرد چیزایی که اینجاست توسط محقق حسود "تأیید" نشده.»
محققها ازچند این موضوع خاصچطور هیچ نگرانیای نداشتند.
به هر حال، آنها مدام در حالکاملاً توسعه تکنولوژیهای جدید بودند و محقق حسودبیشتر برایشان مثل یک ترس و همراه همیشگی بود.
حالا که سالن روشن شدهستون بود، نیک دیگر نیازی به تولیداغراقآمیز نور نداشت. به سادگی ناپدید شد.
زن مو مشکیاغراقآمیز پرسید: «حالا میتونیفقط همهچیز رو توضیح بدی؟»
گوستی گفت: «یه بخشیش رو، آره. متأسفانهتمام تا وقتی نتونین وارد هسته اصلی آزمایشگاهپایین بشین، نمیتونم کل حقیقت رو بهتون بگم.»
گوستی به سمت میزی درسادگیها گوشه اتاق رفت که چندنفر صندلی دورش چیده شده بود.
او نشست وشما آن سه نفرفقرات هم دنبالش رفتند.
اما برای نشستناغراقآمیز احساس راحتی نمیکردند. پسچند فقط کنار میز ایستادند.
گوستی نفس عمیقی کشید و گفت:میتوانستند «خیلی خب. قهرمان نور یه مأمورمسنتری نفوذیه. اون برای خورشید کار میکنه.»
موجی از شوکتکان و وحشت بهشرایط جان محققها افتاد.
پیرمرد با ابروهایشما گرهخورده گفت: «اینفقرات هیچ منطقی نداره.»
گوستی گفت: «ولی حقیقته. اون از کجا پیداش شد؟ هیچکدوم از سپرها قبل از اینکهسوم یهو جلوی مقرمون ظاهر بشه، حتی نمیشناختنش. چطور میتونه از خورشید استفاده کنه تا بابرخورد کل بشریت حرف بزنه؟ چرا گفت خورشید متحد ماست، در حالی که کاملاً مشخصه نیست؟»
گوستی متوجه شد پیرمردویژه میخواهد بیشتر بحث کند،باشند اما حرفش را قطع کرد.
«خورشید یه قهرمان رو انتخاب میکنه تا روی بشریت نظارتنفر داشته باشه و مطمئن بشه که آدما اونقدر قوی نمیشن کهحرف بتونن بهش حمله کنن. قهرمان نور قبلی هم یه مأمور بود.»
«اما قهرمان نور قبلی از کارهاشفقرات پشیمون شد. فقط به لطف اونهنظر که ما الان این چیزا رو میدونیم.»
«قهرمان نور قبلی، تو یهمیرسید فرصت نادر که نظارتی روش نبود،میتوانستند حقیقتِ دنیا رو به سپرها گفت.»
«قهرمان نور کنترل نسبیویژه روی خورشید داره وباشند میتونه ازش بخواد کارایی بکنه.»
«قهرمان نور قبلی، سپرها روسادگیها از شبکه خورشید جدا کرد ودنیا همهچیز رو درباره دنیا بهشون گفت.»
«اما این کار عواقب وحشتناکی داشت. خورشید برایباشین مجازات، قهرمان نور رو ضعیف کرد تا وقتیمتخصص که یه قهرمان جدید برای جایگزینی آماده بشه.»
«قهرمان نور قبلیاغراقآمیز تاوان این خیانتفقط رو با جونش داد.»
محققها گوش میدادند، اما هضمچطور این حرفها برایشان بیش ازسوم حد تخیلی و غیرقابلباور بود.
گوستی گفت: «تمام این اطلاعات از طرف تکنسینضررمونه و بازوی چپ اومده. اونا دو نفری هستنقراره که دارن این مأموریت مخفی رو رهبری میکنن.»
«صحت حرفهای قهرمان قبلی توسط یه شخص ثالثباشین هم تأیید شده. دوست ناشناسمون که ما رو تاویژه اینجا اسکورت کرد، حقیقت رو با چشمای خودش دیده.»
با ایندیوانهوار حال، محققها هنوزمیرسید قانع نشده بودند.
زن مو مشکی گفت: «ایناچطور همش حرفه. مدرکتون کو؟ ادعاهایسوم بزرگ، مدارک بزرگ هم میخوان.»
گوستی رو به پیرمرد کرد و گفت:کاملاً «خیلی زود بهتون مدرک هم نشون میدیم.بیشتر چقدر با ارتقا پیدا کردن فاصله داری؟»
پیرمرد با چهرهایشما محتاط و تودار جوابآزادی داد: «چند سال دیگه.»
لحظه بعد، گوستیاغراقآمیز چیزی از کیسهفقط فضاییاش بیرون آورد.
زن موچند مشکی با شوکچطور داد زد: «اکسیر؟!»
گوستی تکرار کرد: «ما ستون فقراتِ جدید بشریتیم.ضررمونه سپرهایی که این مأموریت مخفی رو رهبری میکنن،قراره تو حمایت کردن هیچ کم و کسری نمیذارن.»
گوستی اکسیرها را بهقراره سمت پیرمرد هل دادباشین و گفت: «همهشون برای توئه.»
پیرمرد بادیوانهوار شوک بهنظر شیشهها خیره شد.
«ولی این...»
گوستی جملهاش را کامل کرد: «یه اسرافه؟ داریضررمونه از زاویه اشتباهی به قضیه نگاه میکنی. پنج تاستون متخصصِ جدید نمیتونن بشریت رو نجات بدن. تو میتونی.»
«اکسیرها رو بردار.شما تا آخر امروز بایدآزادی برای ارتقا آماده بشی.»
«و بعدش، هموناغراقآمیز مدرکی که میخواینفقط رو بهتون نشون میدم.»
در آن لحظه،متخصص لبخند کمرنگی رویمیتوانستند لبهای گوستی نشست.
«راستش، این اولین باریه که خودمم قراره اونضررمونه مدرک رو ببینم. تا الان فقط حرفای تکنسینقراره و یکی از دوستام رو در موردش شنیده بودم.»
گوستی گفت: «بهتون اطمینانقراره میدم. تا یک روزباشین دیگه، حرفم رو باور میکنین.»