چپتر 598: بدن جدید
0تکنسین در حالی کهچشمانش به نمایشگر روی مانعششدیدِ نگاه میکرد، گفت: «خیلی جالبه.»
نمایشگر علائمباز حیاتی یک نفرشدت را نشان میداد.
طبق علائم حیاتی، فشار خونش بالاقفل رفته بود و ضربان قلبش بهتجربه مرز ۱۵۰ ضربه در دقیقه میرسید.
همه این اطلاعاتِ ریزودرشت در نوعبعد خودشان جالب بودند، اما برای فهمیدنِباز اوضاع، اصلاً نیازی به دیدنشان نبود.
نیک به مردیمنقبض قدبلند و هیکلیداشت خیره شده بود.
مرد هیکلی تندتند نفس میکشید. عرق سردمانده از سر و رویش میریخت. عضلاتش منقبضکنم شده بود و چشمانش روی نیک قفل بود.
مرد داشت واکنشِعضلاتش شدیدِ «جنگ یاقفل گریز» را تجربه میکرد.
بدنش مشخصاً گریز رامعذبکننده انتخاب کرده بود، اماتکان درِ پشت سرش بسته بود.
مرد با یک لبخند عصبی، سعی کردواکنشِ لحنش را عادی نشان دهد و باانتخاب صدای بلندی گفت: «هِـ... هِی! اوضاع چطوره؟»
کاملاً مشخص بود که داردشدت سعی میکند فضای سنگینِ نگاهِبیرون بیروح و خیرهی نیک را بشکند.
پرسید: «تومیریخت هم بچهیمنقبض همین طرفایی؟»
تکنسین فروپاشیِ بیشترِ وضعیت روانیِ مرد را زیر نظرداد داشت، اما آن را پای این گذاشت که نیکبپرد با سکوت و بیتفاوتیاش، استادِ تشدیدِ فضاهای معذبکننده است.
بعد از مدتی، تکنسین سرشقفل را تکان داد و لحظهای بعد،تجربه درِ پشت سرِ مرد باز شد.
مرد با شنیدن صدای بازشدت شدنِ در، از شدت ترسبیرون کم مانده بود از جا بپرد.
مرد در حالی که با عجله ازداشت در بیرون میرفت، گفت: «اوه، هِی، فـ... فکرانتخاب کنم معنیش اینه که باید برم. باشه، فعلاً!»
مرد با قدمهای تندمعذبکننده به سمت خروجیِ بخشتکان تحقیقات رفت و جیم شد.
صدای تکنسین در سرِ نیک پیچید: «فکرواکنشِ کنم برای الان کافی باشه. تو فقطانتخاب با همونجا ایستادنت، تکتکشون رو زَهرهترک کردی.»
نیک آهی کشید و باشدت لحنی که بوی استیصال میداد،بیرون گفت: «من واقعاً سعی نمیکنم بترسونمشون.»
تکنسین با خنده گفت: «مشخصه. ولیقفل مهم نیست چیکار کنی، هر آدمتجربه معمولیای حرکاتت رو یه تهدید میبینه.»
نیک با چهرهای سردرگم بهاست گوشهای خیره شد. پرسید: «دیگهلحظهای واقعاً هیچ شکی توش نیست؟»
تکنسین گفت: «نه، این یکی دیگه کار روشدیدِ تموم کرد. آمارِت ۴۸ از ۵۰ـه. تو فقطدرِ با عوض کردنِ حالتِ صورتت، تقریباً همه رو ترسوندی.»
نیک سعیباز کرد با واقعیتِشدت جدیدش کنار بیاید.
تکنسین در چند روزِ گذشته، نیک راداشت موشِ آزمایشگاهیِ خودش کرده بود تا هرچهمشخصاً میتوانند دربارهی وضعیتِ جدیدش اطلاعات جمع کنند.
نیک حتی کمی عذابوجدان داشت که یک سپر اینهمهداد وقت را صرفِ او میکند، اما تکنسین فقط گفتهبپرد بود که این موضوع از هر چیزِ دیگری مهمتر است.
این بهعضلاتش آیندهی بشریتچشمانش مربوط میشد!
حداقل این چیزیشنیدن بود که با نیشِمانده باز و هیجانزدهاش میگفت.
در آخرین آزمایششان، میخواستند بفهمندچشمانش که وضعیتِ جدیدِ نیک چهجنگ تأثیری روی آدمهای اطرافش میگذارد.
برای تستِ این موضوع،معذبکننده آدمهای معمولیِ زیادی راتکان به آنجا آورده بودند.
اولش، قرار بودمنقبض نیک فقط همانجا بایستدواکنشِ و هیچ کاری نکند.
با این حال، هر بار، آدمیترس که روبهروی نیک قرار میگرفت، دچار واکنشِفکر جنگ یا گریز میشد و وحشت میکرد.
وقتی از آنها پرسیدند که موقع ایستادن روبهروی نیک چهجنگ حسی داشتند، همگی گفتند که حس میکردند نیک پر از نفرتیلبخند بیپایان است و هر لحظه امکان دارد به آنها حمله کند.
از نظرتشدیدِ آنها، او بهاست شدت خطرناک بود.
طبیعتاً تکنسین در تمام این مدتداشت آنجا حضور داشت و میدید کهبدنش نیک کاملاً آرام و عادی است.
بعد از آن، نیکشدنِ برای چند نفرِ بعدی،بپرد پشتش را به آنها کرد.
نفراتِ بعدی فقط پشتِمنقبض نیک را میدیدند، اماواکنشِ باز هم از او میترسیدند.
وحشت داشتند که مبادامعذبکننده او برگردد و باتکان چیزِ مورمورکنندهای روبهرو شوند.
بعد از آن، نیک بهقفل محض ورودِ افراد، شروع کردگریز به لبخند زدن و معرفیِ خودش.
نیک در زندگیاش با آدمهای زیادی سرمانده و کله زده بود و خیلی خوب میدانستمعنیش چطور خودش را کاریزماتیک و صمیمی نشان دهد.
هشت نفر ازعضلاتش آن ده نفر،قفل باز هم ترسیده بودند.
دو نفرِ آخر نترسیدند، امااست حس میکردند که به هیچوجهلحظهای نمیتوانند به نیک اعتماد کنند.
حس میکردند هرمنقبض کلمهای که از دهانشواکنشِ خارج میشود، دروغ است.
مهم نبود نیک چهشدنِ کار میکند، تمامِ حرکاتش بهعجله خصمانهترین شکلِ ممکن برداشت میشد.
و متأسفانه،میریخت این موضوعمنقبض کاملاً منطقی بود.
از آنجا که هسته شبح، همگامساز زفیکس نیکتکان را احاطه کرده بود، هر ذره زفیکسی که ازمانده آن ساطع میشد، زفیکسِ شبح بود، نه زفیکسِ انسانی.
این یعنی نیک عملاً هالهی یکداشت شبح را داشت و انسانها همبدنش به طور غریزی از اشباح وحشت داشتند.
اشباح دشمنانِباز خونی وشدنِ طبیعیِ آنها بودند.
طبیعتاً نیک هنوز انسان بود.
هنوز هم میتوانست همهچیزمعذبکننده را حس کند، هرچندتکان به شکلی کُند و خفهشده.
این هم یکیمنقبض دیگر از چیزهایی بودواکنشِ که تغییر کرده بود.
حتی آدمهای عادی هم مقدارِ بسیار ناچیزی پریفیکسبپرد و زفیکس در بدنشان جریان داشت، اما این مقدارباید آنقدر کم بود که عملاً صفر به حساب میآمد.
با این حال،عضلاتش همین مقدار کمقفل هم تفاوت ایجاد میکرد.
قرار گرفتن در اطراف یکاست شبح، به طور طبیعی آدملحظهای را عصبی و بیقرار میکرد.
حتی استخراجگرها هم این را حسداشت میکردند. فقط به آن عادت داشتندبدنش و میتوانستند با این اضطراب کنار بیایند.
این طبیعت انسانشنیدن بود که نسبتترس به اسپکترها محتاط باشد.
پس، وضعیت نیک چطور بود؟
او هیچ فرقی نداشت.
او هم وقتیمنقبض در اطراف اسپکترها بود،واکنشِ کمی اضطراب حس میکرد.
اما مشکل اینجا بود کهشدت زفیکس شبح به طور مداومبیرون در سراسر بدنش جریان داشت.
این یعنی ناخودآگاه نیک دائماًچشمانش احساس میکرد که یک شبح درونشگریز است یا او را احاطه کرده.
نیک آگاهانه و منطقی میدانستاست که اینطور نیست، اما احساساتشلحظهای به این چیزها اهمیتی نمیدادند.
آنها همچنانعضلاتش احساس بیقراریچشمانش و اضطراب میکردند.
و این باعث میشدشدنِ نیک به سختی بتواندبپرد احساسات دیگر را تجربه کند.
«مسیر احساسی» او دائماً درگیر جاقفل دادن به اضطراب بود و فضایتجربه کمتری برای بقیه چیزها باقی میگذاشت.
این فضای کمتری برایمعذبکننده هر نوع احساسی، ازتکان جمله احساسات منفی، باقی میگذاشت.
معمولاً آدم فکر میکند که وحشت، استرس،واکنشِ خشم و غم در چنین حالتی تشدیدانتخاب میشوند و راحتتر حس میشوند، اما اینطور نبود.
این یکباز نوع اضطرابشدنِ معمولی نبود.
این اضطرابی بود کهمنقبض از نزدیک بودن بهواکنشِ یک شبح نشأت میگرفت.
ذهن وتشدیدِ بدنش در حالتاست بقای دائمی بودند.
این یک «آرامشمنقبض اضطراری و یخی»داشت درون نیک ایجاد میکرد.
زفیکس شبح همچنین همان چیزی بودترس که باعث میشد نیک احساس کنداوه همیشه در حال یخ زدن است.
همگامساز زفیکس نیک با پریفیکس «گرم و پذیرا»یواکنشِ محیط احاطه و غرق نشده بود، بلکه درکرده زفیکس «سرد و یخی» یک شبح قرار داشت.
با این حال، نیک کاملاًاست مطمئن نبود که از اینلحظهای وضعیت راضی است یا نه.
از یک طرف، احساس میکرد بسیار غیرطبیعی استشدیدِ و حس میکرد واقعاً باید این وضعیت رادرِ درست کند، چون انسانها قرار نبود اینطور باشند.
اما از طرف دیگر، عذاب وجدانشترس دیگر مثل قبل طاقتفرسا نبود، چون زیرفکر سایه این اضطراب جدید پنهان شده بود.
نه بدترمیریخت بود ومنقبض نه بهتر.
فقط... متفاوت بود.
با اینعضلاتش حال، اینچشمانش تنها تفاوت نبود.
تفاوت بزرگی همشنیدن در قدرتهایش و نحوهمانده توسعه آنها وجود داشت.
یک جنبه مثبت این بودچشمانش که بازسازی زفیکس نیک حتیجنگ از قبل هم سریعتر شده بود.
علاوه بر این، او میتوانستاست تبدیل به یک متخصص ویژه شودسرِ و هر لحظه آماده ارتقا بود.
یک جنبه مثبت دیگر همقفل وجود داشت، اما برای چند سالتجربه همچنان یک نکته منفی باقی میماند.
به دلیل خطوط دستکاری روی هسته شبح، نیک درعجله حال حاضر نمیتوانست به درستی از تواناییهایش استفاده کند،برم که این موضوع او را به شدت ضعیف میکرد.
با این حال، تکنسین ازچشمانش قبل در حال توسعه راهیجنگ برای تغییر خطوط دستکاری بود.
یا دقیقتر بگوییم،فضاهای داشت روی روشی برایمدتی تغییر آنها کار میکرد.
تکنسین خودش نمیتوانست آنها راقفل تغییر دهد، اما تکنیکش بهگریز نیک راهی برای تغییرشان میداد.
تکنسین قرنها بود که روی اینترس تکنیک کار میکرد و هنوز تااوه کامل شدنش راه زیادی مانده بود.
با این حال، او قصد داشت یک نسخه اولیهشدیدِ به نیک بدهد تا آن را امتحان کند. برای صاحبسرش هسته شبح خیلی راحتتر بود که خطوط را تغییر دهد.
اگر همه چیز طبق انتظار پیش میرفت، نیک میتوانستداد خطوط دستکاری را دوباره شکل دهد تا نه تنهابپرد تواناییهای قبلیاش را برگرداند، بلکه آنها را تقویت هم بکند.
اگر درست شکل میگرفتند، هسته شبح نیک میتوانستشدیدِ به عنوان یک تقویتکننده برای زفیکس منحصربهفردی کهدرِ از همگامساز زفیکس او بیرون میآمد، عمل کند.
این کار تنها باشدنِ داشتن یک همگامساز زفیکس درونعجله یک هسته شبح امکانپذیر بود.
نیک از همین حالا تمرکزشچشمانش را روی یادگیری بیشتر درباره شبحشناسی،گریز زیستشناسی و دستکاری زفیکس گذاشته بود.
اگر میخواست خطوط دستکاری هستهاست شبحش را دوباره شکل دهد، بایدسرِ چیزهای زیادی درباره این موضوعات میدانست.
با این حال، یک چیزقفل دیگر هم متفاوت بود کهگریز نیک اصلاً از آن خوشش نمیآمد.
این موضوعباز به ارتقای سطحشدت آیندهاش مربوط میشد.
همانطور که انتظار میرفت، هسته شبح نیک اجازهواکنشِ نمیداد زفیکس اسپکترهای بیگانه از آن عبور کند،کرده که یعنی همگامساز زفیکس نیک نمیتوانست ارتقا پیدا کند.
با این حال، از آنجا کهبعد زفیکس شبح خودش را تولید میکرد، همگامسازشنیدن زفیکس نیک میتوانست آن را جذب کند.
اما هستهعضلاتش شبح او چطورقفل زفیکس تولید میکرد؟
پس از آزمایشهایشنیدن فراوان، تکنسین وترس نیک متوجه شدند چطور.
نیک دائماً در حال تولیدچشمانش زفیکس شبح بود، اما این تولیدگریز در طول روز بسیار بیشتر میشد.
در ساعات پایانی،فضاهای تولیدش به میزانبعد قابلتوجهی کاهش مییافت.
دلیلش این بودمنقبض که انسانها معمولاً درواکنشِ ساعات پایانی خواب بودند.
نیک حالا مثل یک شبحشدت زفیکس تولید میکرد و روشش برایمیرفت تولید زفیکس، رنج دادن انسانها بود.
هرچه بیشتر رنج میکشیدند وچشمانش شخصِ در حال رنج قدرتمندترجنگ بود، نیک زفیکس بیشتری تولید میکرد.
پذیرش اینتشدیدِ موضوع برایمعذبکننده نیک آسان نبود.