---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 904: بخش اول • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 904: بخش اول

0

چرا نیک‌جونشون​ آن پیشگویی‌کردن​ را خواست؟

ریسک بی‌خودی به نظر می‌رسید.

دلیلش ساده بود.

اگر کسی آینده را می‌دانست،‌جونم​ حتی یک آینده نامعلوم، می‌توانست‌بالا​ خودش را برایش آماده کند.

اگر پیشگویی درست از‌کردن​ آب درمی‌آمد، نیک نمی‌توانست‌دلم​ از مرگش فرار کند.

اما همین به‌می‌خوای​ او اجازه می‌داد برای‌آدم‌های​ مرگ حتمی‌اش نقشه بکشد.

می‌توانست برای دوران‌کردن​ غیبت ابدی‌اش، نقشه‌های جایگزینی‌دلم​ برای بشریت تدارک ببیند.

و اگر پیشگویی‌کمال​ واقعیت نداشت، باز‌می‌دم​ هم فرقی نمی‌کرد.

چون در‌جونشون​ آن صورت، فقط‌منم​ یک دروغ بود.

در آن حالت،‌می‌خوای​ فرقی با هذیان‌های‌می‌جنگی​ یک معتاد خیابانی نداشت.

«باید برای مرگم آماده بشم.»

«پیشگویی‌های پیامبر دروغین فقط ۵۰ درصد احتمال‌وقتی​ داره به حقیقت بپیونده، ولی چی می‌شه اگه‌شنیدن​ خودم عمداً کاری کنم که پیشگوییش واقعی بشه؟»

«در اون صورت،‌فدا​ یه نبرد نهایی‌اونا​ در کار خواهد بود.»

«بدترین حالت اینه‌می‌خوای​ که هیچ نبرد‌می‌جنگی​ نهایی‌ای در کار نباشه.»

«این یعنی‌فدا​ من همون‌منم​ موقعش هم مُردم.»

حرف‌های پیامبر‌می‌کنه​ دروغین در ذهن‌جونم​ نیک تداعی شد.

«خیلی وقت‌ها،‌جونشون​ سرنوشتت همون‌کردن​ خواسته‌های توئه.»

«چرا با‌چیزی​ چیزی که می‌خوای‌بیفته​ اتفاق بیفته می‌جنگی؟»

«آدم‌های خیلی زیادی‌کردن​ جونشون رو برای‌ندارم​ بشریت فدا کردن.»

«منم فرقی با اونا ندارم.»

«دلم نمی‌خواد‌جونشون​ بمیرم، ولی این‌منم​ هیچ اهمیتی نداره.»

«اگه به بشریت‌می‌خوای​ کمک می‌کنه، با کمال‌آدم‌های​ میل جونم رو می‌دم.»

«تا وقتی که شانس‌منم​ بشریت رو ببره بالا،‌نمی‌خواد​ هیچ مشکلی باهاش ندارم.»

به دلیلی نامعلوم، بعد‌میل​ از شنیدن پیشگویی پیامبر‌شانس​ دروغین، نیک احساس سبکی می‌کرد.

انگار باری‌جونشون​ از روی دوشش‌منم​ برداشته شده بود.

وقتی نیک به دنیا‌اتفاق​ نگاه کرد، فهمید که‌زیادی​ میلیون‌ها جوجه متولد شده‌اند.

پیامبر دروغین یک دشمن میانی‌اونا​ بود و مرگش مقدار وحشتناکی‌اهمیتی​ زفیکس در سراسر جهان پخش کرد.

«خیلی زیاده، ولی بازم می‌خوام.»

«همه‌چیز آماده‌ست.‌جونشون​ وقت بخش‌کردن​ نهایی نقشه‌مه.»

نیک به زیرزمین‌می‌خوای​ رفت و شروع به‌آدم‌های​ خلق متریال‌های قدرتمند کرد.

این کار هفته‌ها طول کشید، اما در نهایت‌نمی‌خواد​ موفق شد یک واحد مهار بسازد که می‌توانست حتی‌می‌دم​ یک دشمن اوج را هم درون خودش نگه دارد.

وقتی کارش تمام‌کمال​ شد، نیک دوباره‌می‌دم​ آنجا را ترک کرد.

باید ریسک کوچکی‌فدا​ می‌کرد، اما نتیجه‌اش‌اونا​ ارزشش را داشت.

بعد از ساخت واحد‌اتفاق​ مهار، نیک به سمت‌زیادی​ مقر ایجس راه افتاد.

این بار تغییر چهره نداد.

او با‌می‌کنه​ چهره جولیان‌میل​ وینتر ظاهر شد.

به محض اینکه به‌کردن​ مقر ایجس نزدیک شد،‌دلم​ توانایی‌اش از کار افتاد.

قهرمان متوجه حضورش شده بود.

نیک از فاصله‌ای‌کردن​ دور گفت: «برای‌ندارم​ یه معامله دیگه اومدم.»

در اعماق ایجس،‌کمال​ قهرمان داشت به‌می‌دم​ نیک نگاه می‌کرد.

می‌دانست که تریکستر فقط‌کردن​ وقتی خودش را نشان‌دلم​ می‌داد که می‌خواست پیدایش کنند.

اما متأسفانه،‌چیزی​ قهرمان نمی‌دانست باید‌بیفته​ چه کار کند.

اگر تریکستر می‌خواست قهرمان تمام سپرها‌ندارم​ را احضار کند تا یک شبح‌کمک​ دیگر بتواند پناهگاهشان را نابود کند چه؟

اما اگر تریکستر پیش‌بینی‌میل​ کرده بود که قهرمان به‌ببره​ چنین چیزی فکر نمی‌کند چه؟

قهرمان باور داشت‌فدا​ که می‌تواند تریکستر‌اونا​ را گیر بیندازد.

هرچه باشد، قهرمان حالا دیگر‌بیفته​ یک سپر پایانی بود و‌فدا​ خیلی قدرتمندتر از قبل شده بود.

در حالی که‌کردن​ تریکستر فقط یک‌ندارم​ دشمن اولیه بود.

اما اگر به‌کمال​ تریکستر حمله می‌کرد‌می‌دم​ و شکست می‌خورد چه؟

ممکن بود تریکستر تلافی کند.

تازه، معامله‌های قبلی‌می‌خوای​ با فریب‌کار خیلی‌می‌جنگی​ خوب پیش رفته بود.

باید سعی‌فدا​ می‌کرد فریب‌کار‌منم​ را دستگیر کند؟

اما اگر‌می‌کنه​ فریب‌کار انتظارش‌میل​ را داشت چه؟

پس نباید‌جونشون​ برای دستگیری‌اش‌کردن​ تلاش می‌کرد؟

اما اگر فریب‌کار‌می‌خوای​ انتظار این یکی‌می‌جنگی​ را هم داشت چه؟

هر بار که قهرمان‌منم​ با فریب‌کار درگیر می‌شد، همه‌چیز‌بمیرم​ طبق میل فریب‌کار پیش می‌رفت.

قهرمان احساس‌می‌کنه​ استیصال و‌میل​ درماندگی می‌کرد.

حس می‌کرد هر‌فدا​ کاری هم که بکند،‌ندارم​ باز هم شکست می‌خورد.

فقط انتخاب‌های اشتباه وجود داشتند.

قهرمان در حالی‌کردن​ که در دفترش قدم‌دلم​ می‌زد، پرسید: «چی می‌خوای؟»

نیک گفت: «تو این پنج سال گذشته قدرتم رو نشون‌بالا​ دادم. این کار رو کردم تا بهت ثابت کنم تا زمانی‌روی​ که بخوام به ایجس ضربه بزنم، ایجس نمی‌تونه جلوم رو بگیره.»

«من شایعات مربوط‌فدا​ به بازوی راست‌اونا​ رو پخش کردم.»

«من اسپکترها رو برای‌اتفاق​ شهرها پیدا کردم و اطلاعاتش‌جونشون​ رو به بازوی چپ دادم.»

«من سرنخ‌های جعلی برای اینفرنو و‌ندارم​ طوفان یخ ساختم. هیچ دشمن مخفی‌ای‌کمک​ در کار نیست. همه‌ش کار من بود.»

«همین‌طور با مرگ‌کمال​ همکاری کردم تا به‌وقتی​ جدیدترین عضوتون حمله کنم.»

«و تصویر شما‌فدا​ رو تو چشم‌اونا​ مردم عادی خراب کردم.»

نیک خنده کوتاهی کرد.

«چند سال پیش حتی یه عتیقه تقلبی به‌نمی‌خواد​ خوردتون دادم. مخترع فکر می‌کنه داره پیشرفت می‌کنه،‌جونم​ ولی در واقع داره همه‌چیز رو اشتباه یاد می‌گیره.»

قهرمان با‌می‌کنه​ شنیدن این‌میل​ حرف خشمگین شد.

متوجه شده بود که ایجس‌منم​ در این پنج سال گذشته‌بمیرم​ عملاً داشت از هم می‌پاشید.

نیک اضافه کرد: «همین‌طور تمام‌بیفته​ اسپکترهای تو پایگاه‌ها رو آزاد‌فدا​ کردم و پیامبر دروغین رو کشتم.»

«هر کاری دلم بخواد‌منم​ می‌تونم بکنم و تو‌نمی‌خواد​ هم نمی‌تونی جلوم رو بگیری.»

نیک ادامه داد: «با این‌جونم​ حال، واقعاً چند نفر مردن؟‌بالا​ واقعاً چقدر تلفات به جا گذاشتم؟»

«چند نفری بودن، اما‌کردن​ در قبال کارایی که‌دلم​ کردم، می‌شه گفت هیچی.»

قهرمان دندان‌هایش‌چیزی​ را به‌اتفاق​ هم سایید.

این بدترین قسمتش بود.

این واقعیت که فریب‌کار می‌توانست بدون به‌وقتی​ خطر انداختن جان کسی، این‌همه رنج به‌بعد​ بار بیاورد، نشان‌دهنده سطح بالایی از کنترل بود.

مثل تفاوت کشتن‌فدا​ یک اسپکتر با‌اونا​ مهار کردن آن بود.

مهار کردنش خیلی سخت‌تر بود.

نیک اساساً به جای‌منم​ نابود کردن ایجس، داشت‌نمی‌خواد​ آن را مهار می‌کرد.

اگر می‌توانست آن‌قدر کنترل از خود نشان دهد که بدون‌بالا​ کشتن آدم‌های زیاد، این‌همه رنج ایجاد کند، به این معنی‌باری​ بود که می‌توانست مرگ و میر عظیمی هم به راه بیندازد.

قهرمان دوباره پرسید: «چی می‌خوای؟»

نیک گفت: «من آماده یه معامله‌م. دلیل اینکه کنترلم‌جونشون​ رو بهت نشون دادم اینه که ببینی اگه بعد‌اهمیتی​ از انجام سهم من، بزنی زیر معامله چه اتفاقی می‌افته.»

«از اونجایی که این معامله بزرگ‌تر از‌دلم​ قبلی‌هاست، من اول سهم خودم رو انجام‌کمال​ می‌دم. وگرنه ممکنه حرفم رو باور نکنی.»

«آزادی که معامله رو رد‌جونم​ کنی، اما اون‌وقت مجبور می‌شم از‌مشکلی​ یه مسیر دیگه ارتقا پیدا کنم.»

«من قدرتمندتر می‌شم. تو هم هیچ قدرتی‌ندارم​ برای متوقف کردنم نداری. با این حال،‌می‌کنه​ روی اینکه چطور قدرتمندتر بشم، حق انتخاب داری.»

نیک پرسید:‌چیزی​ «می‌خوای پیشنهادم‌اتفاق​ رو بشنوی؟»

قهرمان برای مدتی ساکت ماند.

«پیشنهادت رو بگو.»

یادداشت نویسنده: پتریون نویسنده. اگر درآمد او‌ندارم​ به بیش از ۱۰۰۰ یورو در ماه برسد،‌کمال​ تعداد کلمات هر فصل را افزایش خواهد داد.

ناولها | novelha.net