---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 555: فصل ۵۵۵ – گدایان • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 555: فصل ۵۵۵ – گدایان

0

منتوس پرسید: «وقتی دولت این‌قدر قدرت داره،‌کنی​ چطور ممکنه رقابتی وجود داشته باشه؟ به‌می‌دیم​ نظر می‌رسه داری زفیکس رو هدر می‌دی.»

نیک گفت: «رقابت‌قوی‌ان​ هست. فقط نه‌می‌رسیم​ برای جایگاه اول.»

«دولت حاکم بلامنازعه‌ست و هیچ راهی برای پایین کشیدنش وجود‌کمترین​ نداره. حتی می‌تونم بگم اگه شانسی برای سقوط دولت وجود‌جلو​ داشته باشه، یعنی از همین الان یه اشتباهی مرتکب شدی.»

منتوس ابرو گره کرد. «این شرکت‌ها هستن که زفیکس تولید‌می‌دیم​ می‌کنن و رقابته که بهشون بازدهی می‌ده. اگه فقط ضعیف‌ترین‌ها‌باید​ با هم رقابت کنن، کمترین سود ممکنه رو گیر می‌یاری.»

نیک با چهره‌ای بی‌تفاوت به منتوس نگاه کرد‌شهر​ و با کلافگی پرسید: «این‌قدر اصرار داری هر‌حال​ چیزی رو که همین الان جلو چشماته نادیده بگیری؟»

نیک دیگر‌چقدر​ تحمل سوال‌های مغرضانه‌می‌دیم​ منتوس را نداشت.

ماروین ابرو بالا‌می‌کنن​ انداخت، در حالی که‌می‌ده​ سایمون فقط اخم کرد.

لیوپولد خنثی به نظر می‌رسید.

منتوس با لحنی‌واقعیت​ سرد گفت: «ما داریم‌کنی​ بحث می‌کنیم. استدلال‌های تو...»

نیک حرف منتوس را قطع کرد: «نه، ما بحث نمی‌کنیم. من بهت گفتم شهرم‌اوضاع​ رو چطور اداره می‌کنم. آماری که دادم بیرون رو می‌دونی. این غیرقابل‌انکارـه. اینا واقعیته. تو‌سمت​ داری سعی می‌کنی با فرضیاتی که هیچ ربطی به واقعیت ندارن، درباره حقایق بحث کنی.»

«بهت گفتم شهر‌می‌کنن​ چند تا اسپکتر‌بازدهی​ داره و چقدر قوی‌ان.»

«بهت گفتم چقدر خراج می‌دیم.»

«بهت گفتم‌ربطی​ چطور به‌ندارن​ اینا می‌رسیم.»

«با این حال، اینجایی و داری بر اساس تجربیات و باورهای خودت درباره‌اینکه​ اینکه اوضاع چطور باید باشه بحث می‌کنی، نه درباره چیزی که واقعاً هست.‌نفر​ داری حقایق رو به خاطر یه پیش‌بینی غیرضروری و کاملاً غلط نادیده می‌گیری.»

منتوس با‌تولید​ سردی به‌رقابته​ نیک نگاه کرد.

سپس، برای یک ثانیه به آن‌اسپکتر​ سه نفر دیگر نگاه کرد و‌حال​ دوباره رویش را سمت نیک برگرداند.

«اگه نمی‌خوای یه بحث متمدنانه‌درباره​ داشته باشی، منم دلیلی نمی‌بینم‌اسپکتر​ لحنم رو مودبانه نگه دارم.»

«حرفم اینه که‌قوی‌ان​ فکر می‌کنم تصویر دقیقی‌حال​ از حقایق ارائه نمی‌دی.»

منتوس گفت: «فکر‌می‌کنن​ می‌کنم داری یه‌بازدهی​ چیزایی رو پنهان می‌کنی.»

نیک با چهره‌ای بی‌حوصله‌شهر​ به منتوس نگاه کرد.‌قوی‌ان​ «باشه. برو از بقیه بپرس.»

منتوس با شک‌واقعیت​ و تردید ابرویی‌حقایق​ بالا انداخت. «ببخشید؟»

نیک تکرار کرد: «برو از بقیه بپرس. از هر کسی خواستی بپرس. شهر خارجی، شهر داخلی، برام مهم نیست.‌غیرضروری​ دقیقاً از هر آدم یا استخراج‌کننده‌ای که خواستی بپرس. من هیچ رازی رو ازت پنهان نمی‌کنم. شاید بتونم چند‌مودبانه​ نفر رو دست‌کاری کنم تا بهت دروغ بگن، اما نمی‌تونم هر ۱۲۰۰۰ نفر رو با این دقت کنترل کنم.»

«از هر کی می‌خوای بپرس.»

منتوس اخم کرد. «من اینجا نیستم‌اسپکتر​ که از کسی بپرسم. تو کسی‌حال​ هستی که قراره شهر رو معرفی کنی.»

نیک جواب داد: «ولی من دارم دروغ می‌گم. پس اگه فکر می‌کنی دروغ می‌گم،‌می‌دیم​ چرا به حرف زدن باهام ادامه می‌دی؟ یه راه آسون برای رسیدن به حقیقت وجود‌کاملاً​ داره. فقط می‌تونی بری از بقیه بپرسی. این نشون می‌ده که دروغ می‌گم یا نه.»

«آزادی بری هر جای شهر و با هر‌اینجایی​ کسی حرف بزنی. هر کاری می‌خوای بکن تا‌واقعاً​ بفهمی این شهر چطور اداره می‌شه. من منتظر می‌مونم.»

منتوس بیشتر از‌می‌کنن​ قبل کلافه به‌بازدهی​ نظر می‌رسید. «ما...»

ماروین با‌حقایق​ آرامش پرید وسط‌چند​ حرفش: «ایده خوبیه.»

منتوس اخم کرد و رویش‌درباره​ را سمت ماروین برگرداند، که‌اسپکتر​ به حرف زدن ادامه داد.

ماروین توضیح داد: «ما اینجاییم تا بفهمیم‌حال​ شهر چطور کار می‌کنه. اینکه خودمون شهر‌اوضاع​ رو ببینیم، بهترین راه برای این کاره.»

لیوپولد سر تکان داد. «می‌خوام درباره‌بازدهی​ استخراج‌کننده‌ها بیشتر بدونم. فکر کنم برم‌گیر​ پیش چندتاشون و درباره شهر ازشون بپرسم.»

سایمون گفت: «من به جنبه اجتماعیش‌اسپکتر​ علاقه دارم. خیلی چیزا تغییر کرده‌حال​ و می‌خوام نگاه دقیق‌تری بهشون بندازم.»

ماروین لبخند کوچکی زد. «عالیه، چون‌حقایق​ من به جنبه تجاری قضایا علاقه دارم.‌خراج​ چطوره دو ساعت دیگه همینجا جمع بشیم؟»

آن دو‌چقدر​ نفر دیگر‌خراج​ سر تکان دادند.

ماروین از‌تولید​ منتوس پرسید: «تو‌بهشون​ می‌خوای چیکار کنی؟»

منتوس با سردی به نیک‌چند​ نگاه کرد. «فکر کنم برم‌می‌دیم​ یه نگاهی به دولت بندازم.»

صدای جدیدی‌ربطی​ گفت: «با کمال‌درباره​ میل همراهیت می‌کنم.»

منتوس به منبع صدا نگاه‌می‌دیم​ کرد و آریا را دید‌تجربیات​ که به او خیره شده است.

نیک به‌تولید​ آریا علامت‌رقابته​ داده بود.

او اصلاً‌حقایق​ به منتوس‌شهر​ اعتماد نداشت.

منتوس قبل از اینکه رفتارش‌درباره​ به حالت عادی برگردد، نگاه‌اسپکتر​ سردی به آریا انداخت. «ممنون می‌شم.»

ماروین قبل از اینکه‌خراج​ پرواز کند و برود، گفت:‌اساس​ «پس، دو ساعت دیگه می‌بینمتون.»

لیوپولد هم سریع رفت، در‌بهشون​ حالی که آریا منتوس را‌کمترین​ راهنمایی کرد و با خود برد.

حالا فقط‌حقایق​ نیک و سایمون‌چند​ باقی مانده بودند.

سایمون گفت:‌ربطی​ «خیلی چیزا‌ندارن​ فرق کرده.»

نیک سر تکان داد. «بهت‌می‌دیم​ گفته بودم دفعه بعد که‌تجربیات​ بیای اینجا، همه‌چی فرق می‌کنه.»

سایمون فقط‌تولید​ در سکوت‌رقابته​ سر تکان داد.

نیک پرسید:‌حقایق​ «می‌خوای ببرمت‌شهر​ یه دوری بزنیم؟»

سایمون جواب داد: «حتماً.»

نیک و سایمون‌قوی‌ان​ برای مدتی در‌می‌رسیم​ شهر خارجی قدم زدند.

سایمون به خیابان‌های شلوغ‌رقابته​ نگاه کرد و متوجه‌ضعیف‌ترین‌ها​ حال‌وهوای متفاوت شهر شد.

آخرین باری‌حقایق​ که اینجا بود،‌چند​ فضا خفه‌کننده بود.

اما این‌ربطی​ بار، فضا پرجنب‌وجوش‌درباره​ به نظر می‌رسید.

طبیعتاً خبری از شادی‌خراج​ نبود. چنین فضایی فقط‌اینجایی​ در قصه‌ها پیدا می‌شد.

با این حال،‌می‌کنن​ هنوز هم پر از‌می‌ده​ زندگی و جاه‌طلبی بود.

با این وجود، همه نمی‌توانستند زندگی‌اسپکتر​ خوبی داشته باشند و سایمون بالاخره به‌اینجایی​ یکی از گداهای شهر زرشکی برخورد کرد.

گدا با یک لیوان‌ندارن​ فلزی کنار خیابان نشسته‌شهر​ بود و فقط خوابیده بود.

ظاهرش آشفته بود‌قوی‌ان​ و بوی تعفنش‌می‌رسیم​ آدم را خفه می‌کرد.

سایمون مدت زیادی زندگی کرده‌بهشون​ بود و در طول قرن‌ها‌کمترین​ میلیون‌ها نفر را دیده بود.

آدم‌های بی‌تجربه شاید فکر می‌کردند‌چند​ این گدا هم مثل فقرای‌می‌دیم​ درگز قدیم است، اما این‌طور نبود.

تفاوت در جاه‌طلبی بود.

مردم درگز که سایمون‌خراج​ پنج سال پیش دیده‌اینجایی​ بود، برای زنده ماندن می‌جنگیدند.

آن‌ها تا سر حد مرگ‌بهشون​ کار می‌کردند و برای زنده ماندن‌سود​ خطرات عظیمی را به جان می‌خریدند.

شاید آن‌ها هم به اندازه‌چند​ همین گدا کثیف و آشفته‌می‌دیم​ بودند، اما بقیه چیزها فرق داشت.

این گدا‌ربطی​ تلاش زیادی برای‌درباره​ زنده ماندن نمی‌کرد.

فقط برایش مهم نبود.

این طرز‌تولید​ فکر می‌توانست دلایل‌بهشون​ زیادی داشته باشد.

یک حادثه تلخ‌کنی​ که تمام امیدش‌اسپکتر​ را گرفته بود.

نفرت از خود.

اعتیاد.

بیماری روانی.

افسردگی.

یا شاید هم‌واقعیت​ فقط یک آدم‌حقایق​ عجیب و تنبل بود.

سایمون این‌چقدر​ تفاوت را‌خراج​ خیلی واضح می‌دید.

کسی که حاضر نبود برای خودش‌بازدهی​ بجنگد، ته جامعه سقوط می‌کرد، مگر اینکه‌می‌یاری​ کسی را داشت که به جایش بجنگد.

سایمون و نیک به راهشان‌چند​ ادامه دادند و خیلی زود‌می‌دیم​ چند گدای دیگر هم پیدا کردند.

یکی از آن‌ها با سرعت‌درباره​ در خیابان‌ها قدم می‌زد و با‌چقدر​ صدای بلند با خودش حرف می‌زد.

یکی دیگر راه‌قوی‌ان​ می‌رفت و با نفرت‌حال​ به همه نگاه می‌کرد.

یکی دیگر به شدت‌رقابته​ لاغر بود و مدام‌ضعیف‌ترین‌ها​ زخمی روی بازویش را می‌خاراند.

مشخص بود‌حقایق​ که همه این‌چند​ آدم‌ها مشکلاتی دارند.

سایمون بعد از مدتی‌ندارن​ از نیک پرسید: «چی‌کار می‌تونن‌چند​ بکنن تا وضعیتشون بهتر بشه؟»

نیک بلافاصله جواب داد: «نیم لیتر خون اهدا کنن. این کار اون‌قدر پول بهشون می‌ده که برای خورد و‌غیرضروری​ خوراک یک ماهشون بیشتر از کافیه. مسکن هم خیلی ارزونه، چون تعداد خونه‌هامون از آدم‌ها بیشتره. همین الان، شهر دنبال‌نگه​ کارگر می‌گرده تا سیستم فاضلاب رو گسترش بده، چون نمی‌خوایم دوباره همه‌جا تبدیل به یه دریاچه بزرگ از گه بشه.»

«سر پا شدن‌می‌کنن​ تو شهر زرشکی‌بازدهی​ کار سختی نیست.»

نیک گفت: «تنها چیزهایی که‌چند​ می‌تونه جلوت رو بگیره، بیماری‌می‌دیم​ روانی و نداشتن اراده برای جنگیدنه.»

سایمون پرسید: «بیمارهای روانی چی؟»

نیک گفت: «من که خیریه باز نکردم. اگه نتونی از‌تجربیات​ خودت مراقبت کنی، یکی دیگه باید این کار رو برات بکنه،‌غلط​ و اگه هیچ‌کس رو نداشته باشی، هیچ‌کس هم ازت مراقبت نمی‌کنه.»

«من می‌خوام زندگی مردم رو بهتر کنم،‌می‌ده​ اما فقط تا جایی می‌تونم این کار‌چهره‌ای​ رو بکنم که به نفع ایجس هم باشه.»

«اگه مردم می‌خوان از بیمارهای روانی مراقبت کنن،‌قوی‌ان​ آزادن این کار رو بکنن. من جلوشون رو‌باورهای​ برای ساختن بیمارستان، تیمارستان یا هر کوفت دیگه‌ای نمی‌گیرم.»

«اما شهر پولی براش نمی‌ده.»

سایمون فقط سر تکان داد.

طبیعتاً همیشه جاهایی برای پیشرفت‌بهشون​ وجود داشت و به نظر سایمون،‌سود​ این یکی از همان جنبه‌ها بود.

با این حال، برجسته‌شهر​ کردن این موضوع بیش‌قوی‌ان​ از حد انتقادآمیز بود.

شهر زرشکی همین حالا هم کمترین‌حقایق​ تعداد فقرا را در بین تمام شهرهایی‌خراج​ که سایمون در عمرش دیده بود، داشت.

انتقاد از شهر زرشکی به خاطر‌می‌رسیم​ این آمار، تمرکز بیش از حد‌خودت​ روی یک مشکل نسبتاً کوچک بود.

بالاخره دو ساعت‌می‌کنن​ گذشت و همه‌بازدهی​ به محل قرار برگشتند.

وقتی نیک رسید، ماروین و لئوپولد از‌چقدر​ قبل داشتند با هیجان با هم حرف‌اساس​ می‌زدند و یافته‌هایشان را به اشتراک می‌گذاشتند.

به نظر می‌رسید شهر‌ندارن​ زرشکی آن‌ها را به‌شهر​ طرز مثبتی غافلگیر کرده بود.

ماروین با لبخندی دوستانه گفت:‌می‌دیم​ «آه، نیک. دقیقاً همون کسی‌تجربیات​ که می‌خواستم باهاش حرف بزنم.»

نیک پرسید: «بله؟»

او پرسید: «چطوری تونستی‌شهر​ کاری کنی که مردم‌قوی‌ان​ این‌قدر ازت متنفر بشن؟»

نیک پرسید: «کدوم مردم؟»

«اونایی که‌چقدر​ تو طبقه‌خراج​ بالا زندگی می‌کنن.»

نیک تکرار‌تولید​ کرد: «آه،‌رقابته​ لایه بالایی. خب...»

سپس، نیک دقیقاً به ماروین گفت که با مردم‌خراج​ لایه بالایی چه کار کرده است و هرچه بیشتر‌اینکه​ حرف می‌زد، ابروهای ماروین از روی تعجب بالاتر می‌رفت.

این... خیلی غیرعادی بود.

ماروین پرسید: «چرا قدرتمندترین‌خراج​ آدم‌های شهر رو تا این‌اساس​ حد با خودت دشمن کردی؟»

«چون حاضر نبودن بخش‌رقابته​ کوچیکی از ثروتشون رو بدن‌کنن​ تا فقرا بتونن زندگی کنن.»

«اگه با زور‌کنی​ ازشون نگیرم، هیچ‌وقت‌اسپکتر​ از دستشون خارج نمی‌شه.»

«یا اطاعت می‌کنن یا می‌میرن.»

«انتخاب سومی وجود نداره.»

ناولها | novelha.net