چپتر 556: فصل ۵۵۶ – وداع
0منتوس به محضدارن اینکه رسید جلوی نیک،مجبورشون گفت: «این استبداد خالصه!»
نیک گفت:روش «آره، هست.خوب که چی؟»
منتوس با ناباوری پرسید: «کهترجیح چی؟ ایجس قراره به بشریتیکی کمک کنه، نه اینکه سرکوبشون کنه.»
نیک جواب داد: «آره، ایجس قرارهاصلاً به بشریت کمک کنه، اما این لزوماًخوب به معنی کمک به تکتک آدما نیست.»
ابروهای منتوسنیاز از شدتبگه تعجب بالا پرید.
نیک داشت چه چرتوپرتهایی میگفت؟!
ماروین و لئوپولدهمه از گوشهای ایستادهمیدن بودند و گوش میدادند.
نیک پرسید: «فرماندارای فاسد چی؟دیگهای اونا آدم نیستن؟ کمک بهالانم اونا همون کمک به بشریته؟»
منتوس بانیاز کلافگی گفت:بگه «اون فرق داره.»
نیک گفت: «آره، فرق داره. اونا آدمدارن هستن، اما طرف بشریت نیستن. آدمی کهمنه طرف بشریت نباشه، طرف ایجس هم نیست.»
«تقریباً همه آدما خودخواهان و ترجیحمیدن میدن خودشون یه اعتبار بگیرن تاهزار اینکه به یکی دیگه هزار تا بدن.»
«بدتر از اون،حرف آدما به طرز مسخرهایچرا نسبت به همدیگه بیاعتمادن.»
«بخش زیادی از اونا هنوزم ترجیح میدن همون یهکار دونه اعتبار رو بگیرن، حتی اگه طرف مقابل قول بدهایجسن از اون هزار تا اعتبار، پونصد تاش رو بهشون بده.»
«هر چی پولدارتر باشی، بیاعتمادترداده میشی. آدمای پولدار قدرتمند و باهوشن،مجبورشون اما خیلی وقتا کور هم هستن.»
«نمیتونن ببینن باید کجا برن، و حاضر نیستن به حرف هیچکسدیگه دیگهای گوش بدن. اصلاً چرا باید گوش بدن؟ خودشون تا همینجاهنوزم بالا اومدن. تا الانم این روش براشون خیلی خوب جواب داده.»
«این آدما به یکی نیاز دارن کهچرا بهشون بگه چیکار کنن. به یکی نیازداده دارن که مجبورشون کنه به بقیه کمک کنن.»
«این کار منه.»
«من نماینده ایجس تو اینداده شهرم، و مجبورشون میکنم راه منمجبورشون رو برن، یعنی راه ایجس رو.»
«اگه از همراهی امتناعخودخواهان کنن، یعنی علیه ایجسناعتبار و در نتیجه، علیه بشریت.»
نیک با صدایی سرد اما آروم گفت:چرا «کسایی تو شهر زرشکی که از دستوراتمداده سرپیچی کنن، دشمن بشریتن و نابود میشن.»
سکوت.
ماروین و لئوپولد با علاقه بهنیاز نیک نگاه میکردند، در حالی که منتوسکار با انزجار به او خیره شده بود.
منتوس با سردی گفت: «پس اینطوری تونستی به اینبگیرن ارقام برسی. همه رو مجبور کردی از رژیم دیکتاتوریتهمدیگه پیروی کنن، داراییشون رو دزدیدی و به بردگی کشوندیشون.»
ماروین از همان گوشه با ناباوری تکرار کرد: «بردگی؟اومدن قسم به قهرمان، اگه آدمایی که من تو بالاترین طبقهکنن دیدم بردهان، فکر کنم تقریباً همه دلشون بخواد برده باشن.»
بعد با خندهای ریزبگه اضافه کرد: «اونا یهبقیه مشت برده خیلی شادن.»
منتوس چهرهروش در هم کشید:داده «منظورم این نبود.»
نیک پرسید: «چرا؟ پس داشتی درباره کی حرف میزدی؟ آدمای لایه بالایی بیشترین هزینه رو دادن.مسخرهای اکسترکتورها تو رتبه دوم بودن و آدمای لایه میانی تو رتبه سوم. لایه پایینی که اصلاًپولدارتر چیزی حس نکرد و شهر خارجی خیلی بیشتر از چیزی که از دست داد، به دست آورد.»
به نظر میرسید منتوس حسابی عصبانی شده است: «این آدما برای ثروتشون جون کندن، و تودارن داری راحت میدزدیش! دهها سال زحمت کشیدن تا برسن به جایی که الان هستن! آدمای قدرتمندایجسن گذشته که به اینا کمکی نکردن. پس چرا اینا باید به آدمای ضعیف امروز کمک کنن؟!»
ماروین در حالی که بهچیکار منتوس نگاه میکرد، یک ابرویش رانماینده بالا داد و لئوپولد اخم کرد.
نیک گفت: «چون ما انسانیم.داده و انسانها قراره دنیای بچههاشونکنن رو بهتر از دنیای خودشون بسازن.»
«اینکه ارشدها زندگی شما رو بهتر نکردن ناعادلانهست، اما معنیش ایندیگه نیست که میتونین همون جنایت رو به نسل بعدی هم منتقلهنوزم کنین. نسل بعدی هیچ کاری نکرده که به شما آسیبی بزنه.»
«قدرتمندا تا وقتی کههیچکس هنوز بخشی از بشریتن،همینجا باید مراقب ضعیفترها باشن.»
«برام مهم نیست که وقتی این آدما ضعیف بودن،کار هیچکس بهشون کمک نکرده. من دست رو دست نمیذارمعلیه تا ببینم اینا دارن همون جنایت رو تکرار میکنن.»
نیک با لحنی تاریک و شوم گفت: «قدرتبگه با خودش مسئولیت میاره، و کسی که زیرشهرم بار این مسئولیت نره، از نظر من آدم نیست.»
منتوس باتقریباً غیظ بهخودخواهان نیک خیره شد.
خیلی از حرفهای نیک، منتوسدیگهای را دقیقاً از همان جاییالانم که دردش میآمد، سوزانده بود.
ماروین از کناری گفت: «کمکچیکار به بشریت.» و نیک به سمتنماینده او چرخید. «کمک به نسل بعدی.»
او باروش کنجکاوی پرسید: «اسپکترهاداده چی؟ ایجس چی؟»
نیک با آرامش جواب داد: «ایجس داره از آدما در برابر اسپکترهاهزار محافظت میکنه. ایجس قدرتمنده و داره از ضعیفها محافظت میکنه. مگه اینحتی دقیقاً همون چیزی نیست که گفتم یه انسان باید باشه و انجام بده؟»
«ایجس خود بشریته. حمایت از ایجس یعنی حمایتهمینجا از بشریت. بدون ایجس، هیچ نسل بعدیای دردارن کار نیست. بدون ایجس، این شهرها اصلاً وجود نداشتن.»
نیک با قاطعیت گفت: «هر کسی کهمجبورشون از کمک به ایجس امتناع کنه، ضدراه بشریته و در نتیجه، یه دشمن محسوب میشه.»
با شنیدنروش این حرف، چشمانداده سایمون برقی زد.
شاید درباره نیک اشتباه میکرد.
نیک در گذشته کارهای وحشتناکدیگهای زیادی کرده بود، اما بهالانم نظر میرسید نیتش درست است.
منتوس از آندارن گوشه با تمسخرکنن گفت: «حرفای مفته.»
لئوپولد باروش صدایی سردخوب گفت: «حرفای مفت؟»
منتوس با ابرویی بالاخودخواهان رفته و نگاهی شکاکاعتبار به او خیره شد.
لئوپولد گفت: «قرار بود خراج شهر زرشکی تو پنج سال بیست درصد بیشتر بشه. با این حال، نیکچیکار حتی از اینم فراتر رفت. اون فقط باید صد و بیست درصد خراج رو تحویل میداد، اما سالآروم گذشته صد و بیست و دو درصد بود و امسال حتی به صد و بیست و پنج درصد رسید.»
لئوپولد با لحنی تهاجمی پرسید: «قبل از اینکه بیام اینجا، حسابکتابنماینده کردم. اگه شهر آبِ آسمان بخواد با این سطح از خراجسرد رقابت کنه، باید هفت درصد بیشتر بپردازه. میتونه این کار رو بکنه؟»
منتوس فورا جواب داد: «معلومه.»
لئوپولد درتقریباً جواب پرسید:خودخواهان «پس چرا نمیکنه؟»
منتوس توضیح داد: «اگه ایجسدیگهای منابع بیشتری نیاز داره، فقطالانم کافیه بهم بگه تا تحویل بدم.»
لئوپولد چند ثانیه بهبگه منتوس نگاه کرد و بعدکار آرام سرش را تکان داد.
در نهایت بهبراشون ماروین نگاه کرد.نیاز «بررسیهای من تموم شد.»
ماروین سرتقریباً تکان داد.خودخواهان «منم همینطور.»
سایمون هم سر تکان داد.
منتوس بعد از اینکه ازچیکار گوشه چشم نگاهی به نیکمنه انداخت، گفت: «من آماده رفتنم.»
ماروین قبل از اینکه رو به نیک کند گفت:چیکار «بسیار خب. ما میریم تا نظراتمون رو با همراه در میون بذاریم. چند دقیقه دیگه با حکم نهاییمون برمیگردیم.»
نیک جواب داد: «ممنون.»
لحظه بعد، هر چهار نفرشاندیگهای به آسمان پرواز کردند والانم مشغول صحبت با یکدیگر شدند.
نیک فقط تماشایشان کرد.
در حالی که نیک بهداده آنها نگاه میکرد، آریا نگاهیکنن به نیک انداخت و آهی کشید.
او از موفقیت نیک خوشحالترجیح بود، اما در عین حال کمیدیگه هم برای پایان رابطهشان غصه میخورد.
حسرت میخوردحاضر که اوضاعهیچکس درست پیش نرفت.
آریا با خودش فکر کرد: حداقل دارهمجبورشون یه تغییری ایجاد میکنه. شاید شریک زندگیراه خوبی نباشه، اما هنوزم یه آدم فوقالعادهست.
آریا دوباره آهبراشون کشید. فقط امیدوارمنیاز خوشبختی رو پیدا کنه.
در طول آن چند دقیقهای که طول کشیداعتبار تا چهار بازرس به تصمیم نهایی برسند، آنمسخرهای دو حتی یک کلمه هم با یکدیگر حرف نزدند.
ماروین با لبخندحرف پرواز کرد واصلاً جلوی نیک فرود آمد.
سپس دستش را درازبگه کرد. «آزمایش رابط یهبقیه موفقیت کامل بود! تبریک میگم!»
نیک هم مودبانه لبخند زدداده و دست ماروین را فشرد.کنن «از شنیدنش خوشحالم. حالا چی میشه؟»
«با اینکه این آزمایش موفقیتآمیز بود، اما هنوز برای دیتای بیشتر به آزمایشهای اضافهای نیازطرز داریم. تو تمام عمرت تو شهر زرشکی زندگی کردی و بهتر از هر کدوم از مابهشون میشناسیش. ممکنه فاکتورهای خاصی تو شهر زرشکی وجود داشته باشه که باعث موفقیت این آزمایش شده.»
ماروین پرسید: «ما میخوایم هرچه زودتر اینچرا آزمایش رو رو چند تا شهر دیگهداده هم تکرار کنی. کِی میتونی راه بیفتی؟»
نیک جواب داد: «همین الان میتونم راه بیفتم. از قبل انتظار داشتمشهرم که امروز شهر زرشکی رو ترک کنم. آریا خودش داره به تنهایی بهشهر همه کارها رسیدگی میکنه و من بهش اعتماد دارم. اون یه فرماندار فوقالعادهست.»
آریا ازروش پشت سرخوب نیک لبخند زد.
آن دو تازه از هم جدا شده بودند،اعتبار اما با وجود این جدایی، نیک همچنان جلویمسخرهای یکی از اعضای مهم ایجس از او تعریف میکرد.
ماروین با لبخند گفت: «غافلگیریِ خوشایندیه.اصلاً پس بهزودی راه میافتیم. اما قبل ازخوب اون، برای موفقیتت یه پاداش برات دارم.»
نیک یکی از ابروهایشبگه را بالا داد. فکربقیه میکرد فقط امتیاز مشارکت میگیرد.
ماروین کیسه سیاه کوچکی ازداده یکی از جیبهایش بیرون آورد ومجبورشون در دست نیک گذاشت. گفت: «بفرما.»
نیک قبل ازهمه باز کردنش، نگاهیمیدن به آن انداخت.
خالی بود.
آنجا بودنیاز که نیک فهمیدچیکار این واقعاً چیست.
نیک باروش تعجب پرسید:خوب «یه کیسه فضایی؟»
ماروین سر تکانهمه داد. «این پاداشته.میدن لیاقتش رو داشتی.»
نیک نفس عمیقی کشید.
کیسههای فضایینیاز بهشدت کمیاببگه و گرانقیمت بودند.
حتی یک تیم از مامورانداده هم روی هم رفته فقطکنن یک یا دو کیسه فضایی داشتند.
نیک باتقریباً قدردانی گفت:خودخواهان «خیلی ممنونم.»
ماروین با خندهای کوتاه گفت: «نیازی بهچرا تشکر نیست. تو عضوی از ایجس هستی.داده پاداش دادن به تو، پاداش دادن به خودمونه.»
نیک سر تکان داد.
او هرگز از پیوستن به ایجسنیاز پشیمان نشده بود و مطمئن بودبقیه که هرگز هم پشیمان نخواهد شد.
شهر زرشکی خانه او نبود.
ایجس خانهاش بود.
ماروین گفت: «وسایلتدارن رو جمع کن.کنن ما همینجا منتظر میمونیم.»
نیک گفت: «باشه.»
نیک بهسرعت وارد مقرخودخواهان اصلی شهر شد و بابگیرن همان سرعت هم بیرون آمد.
او از قبل همه چیز رااصلاً بسته بود و فقط باید آنهابراشون را در کیسه فضایی جدیدش میچپاند.
نیک گفت: «من آماده رفتنم.»
ماروین سر تکان داد.
هر دو شروع به شناور شدن درخودشون هوا کردند و نیک آخرین نگاهش را بهطرز آریا انداخت که داشت به او لبخند میزد.
نیک گفت:حاضر «موفق باشیهیچکس و خدانگهدار، آریا.»
آریا جواب داد: «خدانگهدار، نیک.»
و سپس، نیکبراشون و ماروین بهنیاز سمت بقیه پرواز کردند.
همین بود.
نیک شهرحاضر زرشکی راهیچکس ترک کرد.
از این به بعد،بگه شهر زرشکی بدون نیکبقیه به حیاتش ادامه میداد.