چپتر 932: بخش اول
0مردی با موهایکاندیدای سفید پرسید: «چرا میخواستینوقت من رو ببینین، صدراعظم؟»
مرد هیکلی تنومند داشت و نسبتاًسال جوان به نظر میرسید، اما اینمنی موضوع چیز زیادی را ثابت نمیکرد.
تقریباً همه وقتیگفت محافظ میشدند، نسبتاًاصل جوان به نظر میرسیدند.
سامار که دیگر حسابی پیرپیدا شده بود، با نگاهی ارزیابانهشدن به مرد روبهرویش خیره شد.
مرد از اینکاندیدای طرز نگاه صدراعظممیدونی کمی مضطرب شد.
ملاقات با صدراعظم اتفاق نادریبیست بود و بیشتر اوقات همکنم خبرهای خوبی به همراه نداشت.
سامار گفت:نداشت «بذار برمبذار سر اصل مطلب.»
او پرسید:سال «میخوای صدراعظمجانشین جدید بشی؟»
چشمان مرد گشاد شد.
اصلاً انتظارش را نداشت.
پرسید: «شوخیه؟»
سامار جواب داد: «شوخی نمیکنم.»
مرد نفس عمیقی کشید.
پرسید: «چرا من؟»
«تو هنوز نسبتاً جوونی و بقیه محافظها به تصمیماتت اعتماد دارن.چشمان درسته که فقط یه جوخه رو رهبری میکنی، اما بقیه رهبرهایکشید جوخه جز خوبی چیزی ازت نمیگن. به نظر میرسه انتخاب درستی باشی.»
مرد باسال تردید بهجانشین سامار نگاه کرد.
درسته، او رهبرکاندیدای یک جوخه بود،میدونی اما فقط همین.
او زیردست یکنمونده کاپیتان بود وسال کاپیتان هم زیردست ژنرال.
گزینههای خیلی بهتری وجود داشت.
مرد گفت: «من... مطمئن نیستم.»
سامار گفت: «جیووانی، من این تصمیم رووقت سرسری نگرفتم. خیلی وقته که زیر نظرتجانشین دارم و باور دارم کاندیدای مناسبی هستی.»
«میدونی که وقت زیادی برام نمونده.سال نهایتاً بیست سال. باید یه جانشینمنی پیدا کنم و تو اولین کاندیدای منی.»
جیووانی بانداشت تردید بهبذار میز نگاه کرد.
صدراعظم شدن مسئولیت سنگینی بود.
مطمئن نبودباور که ازمناسبی پسش بربیاید.
سامار گفت: «اینطور نیست که بخوام یهو بندازمت وسط مهلکه.کنم چند سال آینده رو کنارم میمونی و کارم رو میبینی،اینطور منم هر چیزی که لازم باشه رو بهت یاد میدم.»
جیووانی نفس عمیقی کشید.
جواب داد: «فکر کنمجانشین گزینههای بهتری هم باشن.منی من هنوز خیلی بیتجربهم.»
سامار با لحنی قاطعمناسبی گفت: «هیچ گزینه بهتری وجودنمونده نداره. برای همین خواستم ببینمت.»
جیووانی معذب شده بود.
درسته، او میخواست کاپیتان شود،برم اما هرگز به صدراعظم شدنبشی حتی فکر هم نکرده بود.
این مسئولیت وحشتناکی بود!
جیووانی گفت: «حسکاندیدای نمیکنم ساختهی این کاروقت باشم. جهش خیلی بزرگیه.»
سامار ازبرام روی کلافگینهایتاً نفس عمیقی کشید.
مثل همیشه،نداشت حق بابذار نیک بود.
نیک گفتهسال بود کهجانشین جیووانی مخالفت میکند.
او به قدرت و تواناییهایش برای رهبریوقت یک تیم اطمینان داشت، اما هرگز بیشترجانشین از یک تیم را رهبری نکرده بود.
به همین دلیل، وقتی پایبیست ادارهی کل یک شهر به میاناولین میآمد، اعتمادبهنفسش را از دست میداد.
او میخواست آرامآرام تجربهبذار کسب کند، و اعتمادبهنفسمیخوای هم همراه با تجربه میآمد.
سامار گفت: «تو انتخاب شدی.»
جیووانی فقطباور به سامارمناسبی نگاه کرد.
این طرز بیان عجیبی بود.
سامار گفت: «نه از طرفبرم من. تو یکی از کاندیداهایبشی من بودی، اما کاندیدای اولم نبودی.»
جیووانی گفت: «متوجه نمیشم.»
لحظهای بعد، در بازمناسبی شد و مردی قدبلند بانمونده موهای بلوند وارد اتاق شد.
جیووانی میتوانست قدرت بیپایانی رابیست که از این مرد ساطع میشداولین احساس کند، اما او را نشناخت.
جیووانی تقریباً تمام محافظانبذار رو میشناخت و میتونستمیخوای تکتکشون رو تشخیص بده.
اما تاسال حالا این آدمپیدا رو ندیده بود.
سامار همونطور که ازمناسبی روی صندلیش بلند میشد، گفت:نمونده «اون تو رو انتخاب کرده.»
مرد موطلایی بدون اینکه کلمهایبیست حرف بزنه از کنار سامار رداولین شد و روی صندلی اون نشست.
پیام ایننداشت حرکت کاملاًبذار واضح بود.
این مردسال رئیس بود،جانشین نه سامار.
جیووانی فقط باکاندیدای گیجی و شوکمیدونی به مرد نگاه کرد.
مرد موطلایی با لبخندی دوستانهبیست گفت: «از دیدنت خوشحالم، جیووانی.کنم میتونی من رو نگهبان صدا کنی.»
جیووانی پرسید: «نگهبان؟»
سامار گفت:سال «اون حاکمجانشین واقعی شهره.»
جیووانی باباور شوک بهمناسبی سامار نگاه کرد.
سامار توضیح داد: «اون دنیای ما روباید ساخته. اونه که تمام اسپکترها رو میاره. اونهمسئولیت که آرشیو رو با دانش جدید پر میکنه.»
ذهن جیووانینداشت تقریباً ازبذار کار افتاد.
سامار گفت: «اون تنها کسیه که اجازه دارهمنی از شهر ما خارج بشه و به دنیایاینطور بیرون بره، و این موضوع قرار نیست عوض بشه.»
جیووانی فقط باکاندیدای شوک و گیجی بهوقت مرد موطلایی نگاه میکرد.
نیک، همون مردنمونده موطلایی، گفت: «میخوامسال تو صدراعظم جدید باشی.»
جیووانی هنوز نمیتونست جوابی بده.
هضم اینهمهسال اطلاعات خیلیجانشین سخت بود.
هیچکس نمیدونست اینهمهکاندیدای اسپکتر یا اطلاعات تویوقت آرشیو از کجا میاد.
اما حالا،برام این رازها براشبیست فاش شده بود.
جیووانی گفت:نداشت «من... منبذار آماده نیستم.»
نیک جوابسال داد: «هستی.جانشین میدونم که هستی.»
جیووانی دوباره گفت:کاندیدای «من...» و جملهاشمیدونی رو نصفهکاره رها کرد.
نیک گفت: «این یه انتخاب دائمی نیست.باید من باور دارم که تو آدم مناسبیشدن هستی، و فکر میکنم باید یه امتحانی بکنی.»
«اگه نتونی انتظاراتم روبذار برآورده کنی، خیلی راحتمیخوای یه کاندیدای دیگه انتخاب میکنم.»
«تو نمیتونی با یه تصمیم اشتباه شهر رو نابود کنی.شدن من و سامار هنوز اینجاییم. حتی اگه اشتباهی هم بکنی،بندازمت بهت میگیم چرا اشتباه بوده و مطمئنم که یاد میگیری.»
«شکست خوردن بد نیست.»
«شکست بخشی از زندگیه،نهایتاً و هر شکستی چیزیجانشین به ما یاد میده.»
«حتی اگه معلوم بشه کهبرم برای این مقام ساخته نشدی، بازمچشمان برات یه فرصت یادگیریه. موافق نیستی؟»
جیووانی به نیک نگاه کرد.
بخش زیادی ازکاندیدای فشار روی دوششمیدونی برداشته شده بود.
درسته، نیازی نبود بینقص باشه.
هنوز آدمهایی روگفت داشت که میتونستاصل ازشون مشورت بگیره.
هنوز آدمهایی بودن کهجانشین اگه میدیدن داره اشتباهمنی میکنه، بهش گوشزد کنن.
تا وقتی این آدما حضورهستی داشتن، نمیتونست با یه تصمیمنهایتاً اشتباه آسیب خیلی زیادی وارد کنه.
جیووانی گفت: «نیازنمونده دارم یکم در موردشباید فکر کنم. میتونم برم؟»
نیک گفت: «حتماً، امابذار لطفاً وجود من رومیخوای یه راز نگه دار.»
جیووانی جواب داد: «البته!»
بعد، سریعباور از اتاقمناسبی بیرون رفت.
هاله آرامشبخش نیک بعد از رفتنسال جیووانی ناپدید شد و جاش رومنی به یه حالت بیاحساس و سرد داد.
سامار پرسید:نداشت «فکر میکنیبذار قبول میکنه؟»
نیک با لحنیباید یکنواخت جواب داد:کنم «همین الانشم قبول کرده.»
«فقط هنوز خودش متوجه نشده.»
tg://resolv?domain=Kill_the_Sun_fastes
پاتریون نویسنده. اگر درآمد او به بیشمطلب از ۱۰۰۰ یورو در ماه برسد، تعدادانتظارش کلمات هر فصل را افزایش خواهد داد.