چپتر 992: موخره
0در طی سالهایداشت بعد، بشریت بهسایر رشد خود ادامه داد.
سرانجام، چندین قرنباید بعد، کسی واردتصمیم قلمرو بشریت شد.
نژاد بیشکل.
اما آنهادستنشانده جنگجو نبودند،بگیرند دیپلمات بودند.
قویترین موجودات حاضر دربرای سفینه، دو «نماینده» بودنداستخدام که دو «استراتژیست» همراهیشان میکردند.
هیچ موجودیچیزی از قلمرو دهمخودشان در میانشان نبود.
نیک با نمایندگانشود ارتباط برقرار کرد وچطور با هم مذاکره کردند.
مذاکرات سخت و طاقتفرسا بود.
نمایندگان در ابتدا قصدبرای داشتند بشریت را به عنوانکمک نژادی دستنشانده به خدمت بگیرند.
پیشنهادشان این بود:باید محافظت از بشریتتصمیم در ازای زفیکس.
اما نیکباید درجا این پیشنهادتصمیم را رد کرد.
بشریت هیچدستنشانده نیازی بهبگیرند محافظت آنها نداشت.
بعد کار بهداشت تهدید کشید، اماسایر نیک بلوفشان را خواند.
آزاد بودند که حمله کنند. بشریت همینمیگرفتند حالا هم کار دو «ژنرال» را ساختهمتنفر بود، آن هم بدون استفاده از سلاحهای قدرتمندش.
قبیلهشان میتوانست نیروهایشود بیشتری بفرستد، امامیگرفتند همه آنها نابود میشدند.
بشریت دیگردستنشانده مثل دوران جنگپیشنهادشان اول ضعیف نبود.
نژاد بیشکل با مادربرای تماس گرفتند و کمیاستخدام بعد با پاسخی جدید برگشتند.
این بار شرایط فرق میکرد.
یک اتحاد.
مادر داشت برایخدمت جنگ علیه سایراین قبایل، جنگجو استخدام میکرد.
در ازای اینداشت کمک، بشریت تکنولوژیسایر و منابع دریافت میکرد.
نیک این شرایط را پذیرفت،خودشان اما با یک شرط: جنگجویاندهند بشریت تحت فرمان مادر نخواهند بود.
مادر فقط میگفت چه چیزی بایدمیگرفتند نابود شود و آنها خودشان تصمیمطبیعتاً میگرفتند چطور این کار را انجام دهند.
هر دو طرف توافق کردند.
طبیعتاً بشریت از نژاد بیشکلعلیه متنفر بود، اما برای درک بهترمنابع سازوکار کیهان به راهی نیاز داشتند.
طی قرنهای بعدی، بشریتشود به قبیله کمک کردچطور و ورق جنگ برگشت.
نیک کسی بود که بیشترتصمیم کارها را انجام میداد، اماطرف نژاد بیشکل هرگز نفهمیدند کار اوست.
آنها هدفی به بشریت میدادندپیشنهادشان و بشریت هم به طریقیدرجا آن هدف را نابود میکرد.
مادر هرگز نفهمیدداشت آنها چطور اینسایر کار را میکنند.
طبیعتاً او جاسوسها و پیشاهنگهایی هم فرستاد تاچطور سر از کار بشریت دربیاورد، اما به دلایلیبهتر نامعلوم، هیچکدام از این جاسوسها و پیشاهنگها هرگز برنگشتند.
کاملاً روشن بود کهخودشان بشریت این جاسوسها را کشته،دهند اما مادر حق اعتراض نداشت.
بالاخره از همانخدمت اول هم قراراین نبود جاسوسی بفرستد.
بدتر از آن، هر بار کهسایر بشریت کار هدفی را یکسره میکرد،دریافت تمام منابعش را برای خودشان برمیداشتند.
بله، از تعداد دشمنان مادرخودشان کم میشد، اما خودش همدهند هیچ سودی از این بابت نمیبرد.
هزار سال بعد،شود جنگ تمام شد وچطور مادر به پیروزی رسید.
قبیلهاش دیگر تحت فشار نبودپیشنهادشان و میتوانست هر چقدر کهدرجا میخواست انرژی خالص برداشت کند.
قبیله خودش را بازیابی کرد.
او پیشرفت کردباید و به اوجتصمیم قلمرو دهم رسید.
پس از آن، ارتشیخودشان از جنگجویان را درانجام قلمرو دهم به دنیا آورد...
و همهشان راخدمت فرستاد تا کاراین انسانها را بسازند.
بیش ازاتحاد دویست جنگجوبرای در قلمرو دهم.
ارتش به منظومه شمسی رسید.
سپس، همهشانباید دچار تشنجخودشان شدند و مردند.
اگر نیک فقطخدمت در یک کار مهارتمحافظت داشت، آن نفوذ بود.
او از خیلی وقتبرای پیش وقوع چنین اتفاقیاستخدام را پیشبینی کرده بود.
بنابراین، به درون قبیلهٔ مادر نفوذ کردهمیگرفتند و غذایی را که برای تقویت جنگجویانمتنفر پس از تولدشان استفاده میشد، دستکاری کرده بود.
این تغییر بسیار نامحسوس بود ومیگرفتند هیچکس متوجه آن نشده بود... تا زمانیمتنفر که نیک سوئیچ مرگ را فعال کرد.
وقتی تمام جنگجویانخدمت مردند، نیک همهاین آنها را بلعید.
بهعنوان یک موجود انرژی خالصِ دارایسایر روح، نیک میتوانست بهراحتی انرژی خالصدریافت را از دیگر موجودات بیرون بکشد.
بعد از بلعیدن تمام جنگجویان،خودشان نیک به اوج قلمروی دهمدهند رسید و به سراغ مادر رفت.
هیچ مبارزهای در کار نبود.
مثل همیشه،دستنشانده فقط یکبگیرند ترور خاموش بود.
هیچیک از اعضایداشت آن نژاد، آمدن یاقبایل رفتن نیک را ندیدند.
یک ثانیه مادرشانباید زنده بود، وتصمیم ثانیه بعد، مرده بود.
طبیعتاً، نیک اوشود و جنگجویان باقیماندهاشمیگرفتند را هم بلعید.
بدون مادر،دستنشانده قبیله بهآرامیبگیرند منقرض میشد.
اما ایناتحاد تنها قبیلهبرای در جهان نبود.
بیشتر هم بودند.
بشریت با نژادهای بیشتریخودشان تماس پیدا کرد وانجام وارد روابط دیپلماتیک شد.
امپراتوری انسانها باخدمت برخی نژادهای دیگر واردمحافظت یک اتحاد کهکشانی شد.
اما البته، آنداشت اتحاد با اتحادهایسایر دیگر در جنگ بود.
نیک چندان از نحوه رفتار اتحادتصمیم با برخی اعضا راضی نبود وتوافق تصمیم گرفت آن را تغییر دهد.
هدف او همیشه کمکخودشان به ضعیفان بود وانجام این موضوع تغییری نکرده بود.
بشریت بسیاری از قراردادهای تجاری را ازمحافظت دست داد، چون نیک از حمایت برخی رویههاتهدید امتناع میکرد، اما این کار مانع بشریت نشد.
آنها به پیشرفت ادامه دادند.
آن زمانچیزی بود که نیکخودشان چیز جالبی فهمید.
از نظر تئوری،شود رسیدن به قلمرویمیگرفتند یازدهم ممکن بود.
در گذشته موجوداتی بودندبگیرند که موفق شده بودندازای به قلمروی یازدهم برسند.
اما هیچکدامشان دیگر حضور نداشتند.
ظاهراً موجودات قلمرویباید یازدهم، بعد از مدتیمیگرفتند به دلایلی ناپدید میشدند.
یک روز آنجاشود بودند و روزمیگرفتند بعد، فقط غیبشان میزد.
به همین دلیل، تمام رهبرانپیشنهادشان قدرتمند در اوج قلمروی دهمدرجا بودند، چون هیچکس نمیخواست ناپدید شود.
اگر میخواستند،اتحاد میتوانستند بهبرای قلمروی یازدهم برسند.
منابعش را داشتند.
اما ازباید آنها برایخودشان ارتقا استفاده نمیکردند.
نیک هزاراندستنشانده سال بربگیرند بشریت حکومت کرد.
امپراتوری باثبات بود.
کیران دیگر در میانشانشود نبود، اما دنیل هم بهانجام اوج قلمروی دهم رسیده بود.
دنیل میتوانستباید بشریت راخودشان رهبری کند.
نیک فهمید کهخدمت بشریت دیگر بهاین او نیازی ندارد.
حتی اگر اوداشت میمرد، بشریت بهسایر بقای خود ادامه میداد.
آنها آنقدر قویباید بودند که ازتصمیم خودشان دفاع کنند.
تمام فشارهاباید از روی شانههایتصمیم نیک محو شد.
او دیگر نیازیخدمت نداشت برای کساین دیگری زنده بماند.
آزاد بوداتحاد تا هر کاریعلیه که میخواهد بکند.
نیک کسی نبودباید که از حرکت رومیگرفتند به جلو دست بکشد.
او هدف جدیدی میخواست.
به بشریت کمک کرده بود.
برخی از رویههایداشت غیراخلاقی اتحاد راسایر تغییر داده بود.
تنها کاری که باقیشود مانده بود، حفظ وضعچطور موجود تا ابد بود.
اما اینباید چیزی نبودخودشان که نیک میخواست.
بنابراین، نیکدستنشانده تصمیم گرفت بهپیشنهادشان قلمروی یازدهم برسد.
بعد ازاتحاد ارتقا، نیک باعلیه دنیل خداحافظی کرد.
او میخواست به فضای ناشناختهخودشان قدم بگذارد و ببیند چهدهند چیزی آن بیرون منتظرش است.
و بهباید همین سادگی،خودشان نیک ناپدید شد.
او هرگز برنگشت.
بشریت هرگزاتحاد او رابرای فراموش نکرد.
او اولین امپراتور بشریت بود.
او کسی بودشود که آنها رامیگرفتند آزاد کرده بود.
هر از گاهی، داستانهایی از یک انسان تصادفیازای شنیده میشد که امپراتور را دیده بود، اما مشخصبلوفشان نبود که آیا واقعاً چنین اتفاقی افتاده یا نه.
نیک قویترین انسان بودبرای و قویترین امپراتوری را ازکمک خود به جا گذاشته بود.
و حالا، وقت آنشود بود که زندگی کردنچطور برای دیگران را متوقف کند.
وقت آنباید بود که برایتصمیم خودش زندگی کند.