---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 780: ایجس واقعی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 780: ایجس واقعی

0

همه چشم دوختند‌خلق​ به هلالی که به‌مرده​ سمت گردباد پرتاب شد.

بوم!

هلال منفجر شد و بارانی از‌فرود​ لیزر بارید. تا جایی که چشم‌ببیند​ کار می‌کرد، زمین سوراخ‌سوراخ شد و سوخت.

همه‌جا بیش از حد‌پریفیکس​ روشن بود. هیچ‌کس نمی‌فهمید حمله‌بیشتری​ به هدف خورده یا نه.

کارش رو ساختن؟

همه با‌ظاهر​ اضطراب زل‌قدرتمند​ زده بودند.

نور محو شد.

نیک نفس عمیقی کشید.

چند لحظه بعد،‌خلق​ تکه‌های سرخ مغز‌می‌داد​ روی زمین ریخت.

نیک گفت: «کارش رو ساختیم.»

نیک برخورد مستقیم‌شلیک​ هلال به محقق‌فرود​ حسود را دیده بود.

شلیک بی‌نقصی بود.

دقیقاً روی مغز محقق حسود فرود‌می‌داد​ آمد. وقتی به هدف خورد، نیک‌بهش​ دیگر نمی‌توانست محقق حسود را ببیند.

اگر نیک فقط با چشمانش یا‌پریفیکس​ حس زفیکس خود نگاه می‌کرد، احتمال‌خلق​ داشت محقق حسود هنوز زنده باشد.

اما توانایی نیک با‌بی‌نقصی​ استفاده از ادراک دشمن‌وقتی​ به نفع خودش کار می‌کرد.

اگر محقق حسود زنده می‌ماند،‌به‌شدت​ یک‌دفعه تمام حواسش را خاموش‌خلق​ نمی‌کرد و رویش را برنمی‌گرداند.

نیک حس‌بیشتری​ می‌کرد که‌نشانه‌ها​ دارد عقب‌نشینی می‌کند.

علاوه بر این،‌مرگ​ متوجه چیز دیگری‌پریفیکس​ هم شده بود.

چند جوجه از‌شلیک​ غیب دور مقر‌فرود​ ایجس ظاهر شده بودند.

مرگ یک دشمن قدرتمند، غلظت‌به‌شدت​ پریفیکس را به‌شدت بالا می‌برد‌خلق​ و جوجه‌های بیشتری خلق می‌کرد.

تمام نشانه‌ها‌بیشتری​ خبر از مرگ‌خبر​ محقق حسود می‌داد.

مرده بود.

واقعاً مرده بود!

قهرمان تأیید‌قدرتمند​ کرد: «مستقیم‌پریفیکس​ بهش زدم.»

ناخودآگاه، تکنسین و‌خلق​ بازوی چپ نگاهی‌می‌داد​ به نیک انداختند.

نیک گفته بود کارش را‌غلظت​ ساخته‌اند، اما آیا فقط داشت‌جوجه‌های​ با فریب‌کاریِ قهرمان همراهی می‌کرد؟

نیک فقط‌دیده​ به آن‌ها‌بی‌نقصی​ نگاه کرد.

و وقتی‌قدرتمند​ چشمانش را‌پریفیکس​ دیدند، فهمیدند.

واقعاً مرده بود!

این احتمال وجود داشت که قهرمان‌پریفیکس​ بخواهد شکستش را لاپوشانی کند، چون‌خلق​ در واقع با محقق حسود همدست بود.

اما نیک‌دیده​ برای اسپکترها‌بی‌نقصی​ کار نمی‌کرد.

تکنسین از‌قدرتمند​ شدت شوک روی‌به‌شدت​ زمین ولو شد.

واقعاً موفق شده بودند؟!

محقق حسود مرده بود؟

حتی در چهره‌ی‌شلیک​ بازوی چپ هم‌فرود​ شوک دیده می‌شد.

محقق حسود مرده بود!

این اولین دشمنی بود که‌خبر​ ایجس کشته بود، آن هم‌تأیید​ یک دشمن به این مهمی!

کشتن محقق حسود دستاوردی‌قدرتمند​ بزرگ‌تر از کشتن قحطی،‌بالا​ طاعون یا جنگ بود!

دستاوردی بزرگ‌تر‌دیده​ از کشتن‌بی‌نقصی​ تمام فاسدکننده‌ها بود!

محقق حسود تأثیر‌غلظت​ عظیمی روی پیشرفت‌بالا​ بشریت گذاشته بود.

و حالا، مرده بود!

درحالی‌که بقیه سعی می‌کردند این‌غلظت​ اتفاق جدید را هضم کنند،‌جوجه‌های​ نیک داشت وضعیت را تحلیل می‌کرد.

نیک با خودش فکر‌بی‌نقصی​ کرد: به‌جز مرگ، هیچ‌کس‌وقتی​ به ما نگاه نمی‌کنه.

خورشید قبلاً یک بار بهم‌به‌شدت​ نگاه کرده، یعنی بیگانه‌ها می‌تونن ازش‌نشانه‌ها​ استفاده کنن تا زمین رو ببینن.

یکی از عوامل اصلی سرکوبشون‌خبر​ به دست بشریت کشته شد،‌تأیید​ اون هم توسط مأمور دوجانبه‌ی خودشون.

ولی با این وجود،‌قدرتمند​ حتی نگاه هم نمی‌کنن‌بالا​ ببینن چه اتفاقی افتاده.

اگه من جای اونا بودم، خورشید‌فرود​ رو طوری برنامه‌ریزی می‌کردم که وقتی‌ببیند​ محقق حسود می‌میره، آژیر خطر بفرسته.

این بزرگ‌ترین دستاورد این دوره‌ست...

و بیگانه‌ها حتی‌خلق​ نگاه نمی‌کنن تا‌می‌داد​ چک کنن چی شده.

چشمان نیک ریز شد.

همه‌چیز برنامه‌ریزی شده بود.

محقق حسود‌قدرتمند​ قرار بود‌پریفیکس​ امروز بمیره.

به خاطر همین‌خلق​ بود که خورشید‌می‌داد​ بهم نگاه کرد؟

یعنی قهرمان با خورشید حرف‌غلظت​ زده و قانعش کرده که‌جوجه‌های​ افزایش قدرت بشریت ایده‌ی خوبیه؟

احتمالاً به خورشید گفته که من می‌تونم‌آمد​ محقق حسود رو حس کنم و بیگانه‌ها‌فقط​ کنجکاو شدن، برای همین بهم نگاه کردن.

نیک به قهرمان نگاه‌پریفیکس​ کرد که با غرور به‌بیشتری​ تکه‌های مغز خیره شده بود.

سپس، به‌بیشتری​ بازوی چپ‌نشانه‌ها​ نگاه کرد.

این قهرمان نبود‌مرگ​ که محقق حسود‌پریفیکس​ را کشته بود.

از لحاظ فنی، بله، او‌دقیقاً​ محقق حسود را کشته بود، اما‌نمی‌توانست​ دلیل مرگ آن موجود، او نبود.

قهرمان نمی‌خواست محقق حسود‌پریفیکس​ را بکشد، اما بازوی‌جوجه‌های​ چپ توانسته بود متقاعدش کند.

او با قهرمان مثل یک عروسک‌می‌داد​ خیمه‌شب‌بازی بازی کرده بود و وادارش‌بهش​ کرده بود خواسته‌اش را انجام دهد.

او توانسته بود قهرمان‌قدرتمند​ را راضی کند تا خواسته‌شان‌می‌برد​ را پیش مافوقش مطرح کند.

«دلیل خوبی داره‌شلیک​ که اون بازوی‌فرود​ چپِ قهرمان قبلی بود.»

«به طور کلی، بازوی راستِ حاکم به عنوان نماینده‌ش دیده‌خلق​ می‌شه. بازوی راست از طرف حاکم حرف می‌زنه و به‌زدم​ نیابت از اون عمل می‌کنه. بازوی راست چهره‌ی عمومی حاکمه.»

«اما بازوی چپ تو سایه‌ها می‌مونه. اونا تمام کارای کثیف رو انجام‌بهش​ می‌دن و همه‌چیز رو از تو سایه‌ها کنترل می‌کنن. اونا با تمام‌آن‌ها​ تهدیدهای پنهان مقابله می‌کنن تا بازوی راست بتونه تو انظار عمومی خودنمایی کنه.»

«وقتی قهرمان قبلی خواب بود، اون عملاً کل‌بالا​ ایجس رو می‌چرخوند. بازوی راست تو میدون مشغول‌مرده​ بود، و اسپکترهای قدرتمند رو شکار و تهدید می‌کرد.»

«بازوی چپ حاکم واقعی‌بی‌نقصی​ ایجسه، و ظهور یه قهرمان‌خورد​ جدید هم اینو تغییر نداده.»

«اونه که تصمیم‌غلظت​ می‌گیره کی زنده‌بالا​ بمونه و کی بمیره.»

آن زمان در شهر‌نشانه‌ها​ زرشکی، نیک خیلی به‌واقعاً​ ایجس فکر کرده بود.

یک سازمان جهانی‌مرگ​ که برای خیر‌پریفیکس​ بشریت کار می‌کرد.

آن موقع، نمی‌دانست ایجس‌بی‌نقصی​ چطور کار می‌کند و‌وقتی​ چه کسی تصمیمات را می‌گیرد.

چطور ممکن بود تمام‌پریفیکس​ محافظان برای خیر بشریت کار‌بیشتری​ کنند بدون اینکه فاسد شوند؟

حالا، نیک می‌دانست.

بازوی چپ دستورات را‌قدرتمند​ می‌داد و تقریباً تمام‌بالا​ محافظان را هم کنترل می‌کرد.

محافظان همه مستقیماً به او‌دقیقاً​ گزارش می‌دادند، و حتی سپرهای‌دیگر​ دیگر هم به او گزارش می‌دادند.

او همه‌چیز را کنترل می‌کرد.

قهرمان دلیل‌بیشتری​ قدرت بی‌اندازه‌ی‌نشانه‌ها​ ایجس نبود.

قهرمان صرفاً سلاحی بود‌قدرتمند​ که برای بازدارندگی در‌بالا​ نظر گرفته شده بود.

تقریباً هیچ‌وقت‌دیده​ از آن‌بی‌نقصی​ استفاده نمی‌شد.

«تو این مرحله،‌غلظت​ باید یه چیزی‌بالا​ رو زیر سؤال ببرم.»

«آیا اون همیشه تو مقر ایجسه تا‌مرده​ از قهرمان در برابر مرگ محافظت کنه،‌ناخودآگاه​ یا قهرمان اونجاست تا از اون محافظت کنه؟»

«اگه بازوی چپ‌مرگ​ بمیره، خیلی بدتر از‌به‌شدت​ اینه که قهرمان بمیره.»

نیک به بازوی چپ نگاه کرد و دید‌وقتی​ که دارد موهای بلندی را که در طول‌زفیکس​ استفاده از توانایی‌اش رشد کرده بودند، کوتاه می‌کند.

موها کاملاً سفید شده‌پریفیکس​ بودند و نیک می‌توانست‌جوجه‌های​ ضعفی را در چشمانش ببیند.

همچنین چند چین‌خلق​ و چروک جدید هم‌مرده​ دور چشمانش افتاده بود.

این صحنه او را به‌غلظت​ یاد سرکوب‌گر قدرتمندی انداخت که‌جوجه‌های​ دریای زرشکی را سرکوب کرده بود.

طبق چیزهایی که شنیده بود، آن‌فرود​ سرکوب‌گر هر بار که از توانایی‌ببیند​ اصلی‌اش استفاده می‌کرد، باید بهای سنگینی می‌پرداخت.

بازوی چپ در این مبارزه از تمام قدرتش‌جوجه‌های​ استفاده کرده بود و با اینکه هنوز نمرده بود،‌تأیید​ مشخص بود که او هم بهای سنگینی پرداخته است.

«بازوی چپ خیلی‌خلق​ پیره. قرار نیست‌می‌داد​ تا ابد اینجا بمونه.»

در آن لحظه، نیک‌قدرتمند​ به قهرمان نگاه کرد‌بالا​ و ابروهایش بالا رفت.

قهرمان با‌دیده​ ناراحتی به بازوی‌دقیقاً​ چپ نگاه می‌کرد.

«یا اینم فقط یه حقه‌ی دیگه‌ست؟‌بالا​ آیا عمداً سن واقعیش رو نشون داد‌می‌داد​ تا کاری کنه قهرمان دیگه دنبالش نیفته؟»

پتریون نویسنده. اگر درآمدش به بیش‌می‌داد​ از ۱۰۰۰ یورو در ماه برسد، تعداد‌زدم​ کلمات هر فصل را افزایش خواهد داد.

/user?u=27791050

ناولها | novelha.net