---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1129: فشار • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1129: فشار

0

مغاکِ کنونی جایی است که بیشترِ دیوها نمی‌توانند‌مناسبی​ در آن زندگی کنند؟ با شنیدنِ پاسخِ آقای ابله،‌کدام‌یک​ کتلیا و بقیه ناگزیر شوکِ عمیقی را احساس کردند.

در علومِ غریبه، همه مغاک را تباه‌ترین و‌پیشگویی​ بی‌نظم‌ترین مکان می‌دانستند. آنجا محلِ زندگیِ دیوها بود.‌ایزدان​ اما حالا، بیشترِ «بومیان» نمی‌توانستند در آنجا زنده بمانند!

«یعنی محیطِ مغاک داره بدتر می‌شه و دیوها دیگه نمی‌تونن خودشون رو باهاش وفق بدن،‌درست​ یا اینکه وضعیتِ فساد، آشوب و انحطاط بهتر شده و مغاک دیگه جای مناسبی واسه‌خود​ زندگیِ دیوها نیست؟» آلجر به‌سرعت دو نظریه در ذهن پروراند، اما نمی‌دانست کدام‌یک درست است.

گوشه‌نشین کتلیا هم با او هم‌عقیده بود، اما بیشتر از این گیج شده بود که‌گوشه‌نشین​ چرا ملکه باید چنین سؤالی بپرسد. پاسخِ آقای ابله ظاهراً معنای عمیق‌تری در خود داشت؛‌داشت​ معنایی که می‌توانست به ملکه در درکِ هر برنامه و رازهایی که داشت، کمک کند.

اما عدالت ناگهان به یادِ نیمه‌خدای پیامبر از کلیسای دانش افتاد. او زمانی گفته بود‌پروراند​ که پایانِ جهان در سالِ ۱۳۶۸ از دورانِ پنجم فرا می‌رسد. این موضوع را همهٔ فرابشرانی‌معنای​ که در پیشگویی مهارت داشتند، علناً تأیید کرده بودند. حتی ایزدان هم با آن موافق بودند.

«امسال سالِ ۱۳۵۰ـه؛ فقط ۱۸ سال تا آخرالزمان فاصله داریم... برای همینه که نشانه‌های مغاک داره پدیدار می‌شه.‌امسال​ یعنی اون محیطِ پرآشوب و منحط که در اصل پر از مفاهیمِ انتزاعیه، از مرزهای خودش عبور کرده‌خودش​ و حتی بدتر شده؟» آدری درکِ کلی از وضعیت پیدا کرد و این بر اضطراب و نگرانیِ خفیفش افزود.

از آنجا که در آغاز هیچ نشانه‌ای از آخرالزمان وجود نداشت، او اهمیتِ چندانی به این موضوع نمی‌داد. معمولاً بیشتر به جنگ‌های کنونی، تلفات و‌سؤالی​ قربانیانِ رنج و عذاب توجه می‌کرد. اما اکنون، ناهنجاریِ درونِ مغاک او را به‌طرزِ وصف‌ناپذیری به وحشت انداخته بود. از صمیمِ قلب می‌خواست خودش را‌جهان​ ارتقا دهد. می‌خواست هضمِ معجون را به پایان برساند و ویژگیِ فرابشریِ به‌جامانده از هوین رامبیس را به دست آورد تا به یک نیمه‌خدا ارتقا یابد.

تنها در آن صورت تواناییِ مداخله‌نیست​ و ایستادگی در برابرِ اتفاقاتِ خاصی را‌کدام‌یک​ داشت که نمی‌خواست شاهدِ رخ دادنشان باشد.

«آقای جهان، مأموریت‌های بیشتری بهم بسپار...»‌شده​ آدری در دل نیایش کرد و‌به‌سرعت​ پنهانی احساساتِ بی‌قرارش را تسکین داد.

اعضایی مانند لئونارد، فورس و شیو در واقع شک داشتند که آیا مغاک واقعاً وجود دارد یا نه. دلیلش این بود که‌آخرالزمان​ پس از دورانِ دوم، مغاک هرگز دوباره خود را به جهان نشان نداده بود. فعال‌ترین دیوها در دنیای واقعی از فرقهٔ تقدیسِ خون‌خفیفش​ آمده بودند. حتی دیوهای رده‌بالا و موجوداتِ پلیدی که آیین‌ها به آن‌ها اشاره می‌کردند، به‌احتمالِ زیاد از بالاترین رده‌های فرقهٔ تقدیسِ خون بودند.

البته، خدای پلید، نیمهٔ تاریکِ کیهان، در میانِ عموم به‌عنوانِ تجسمِ مغاک شناخته می‌شد، اما‌درست​ حضورِ وی بسیار کم‌رنگ بود. اگر وی گهگاه به آیین‌ها پاسخ نمی‌داد و ویژگی‌های دیو‌خود​ را نشان نمی‌داد، احتمالاً درست مانند اورمیر، پادشاهِ غول‌ها، یک افسانهٔ محض در نظر گرفته می‌شد.

اما با این حال، رازهای کلیسای شبِ جاوید که لئونارد توانسته بود به‌کدام‌یک​ آن‌ها دسترسی پیدا کند نیز نشان می‌داد که ممکن است نیمهٔ تاریکِ کیهان‌ظاهراً​ پوششی باشد که دیگر خدایانِ پلید و موجوداتِ پنهان از آن استفاده می‌کنند.

این موضوع برای دریک تعجب‌آور نبود. در مکان‌های خاصی با فاصله‌ای نه‌چندان دور از شهرِ‌پروراند​ نقره، در اعماقِ تاریکیِ بی‌پایان، دیوهای بسیاری وجود داشتند که قادر به حفظِ حالتِ آرامِ‌ظاهراً​ خود نبودند. در آنجا نیمه‌خدایانی مانند اهریمنان که تفاوتِ چندانی با مغاک نداشتند، کم نبودند.

اگر دربارِ پادشاهِ غول‌ها و دیگر نمادهای شاخص وجود‌مهارت​ نداشتند، شهروندانِ شهرِ نقره قطعاً شک می‌کردند که حقیقتِ پشتِ‌۱۳۵۰ـه​ رها شدنشان این بوده که به درونِ مغاک انداخته شده‌اند.

در حالی که این افکار از ذهنِ اعضا می‌گذشت، کتلیا تردیدهایش را مهار کرد‌کدام‌یک​ و به پرسیدن ادامه داد: «آقای ابلهِ عالی‌مقام، سؤالِ دوم این است: آیا کارهایی که‌عمیق‌تری​ امپراتور روزل در سال‌های پایانیِ عمرش انجام داد، تحتِ تأثیرِ عواملِ بیرونی و غیرضروری بود؟»

این سؤال کلاین را به‌واسه​ یادِ جزئیاتِ تکان‌دهندهٔ یادداشت‌های پایانیِ دفترِ‌پروراند​ خاطراتِ روزل انداخت. بی‌درنگ آهی کشید.

او با‌فساد​ ژستِ ابله، به‌آرامی‌بهتر​ سر تکان داد.

«نه... اون کارها همون چیزهایی بود که امپراتور می‌خواست انجام‌داشتند​ بده...» درست در لحظه‌ای که کتلیا احساسِ ناامیدی و اندوهی مهارناپذیر‌سال​ پیدا کرده بود، صدای لبخند و آهِ آقای ابله را شنید.

«به‌خاطرِ تأثیرِ بیرونی یا شخصِ تأثیرگذار‌واسه​ نبود، بلکه به‌دلیلِ فساد بود. تشخیصِ‌پروراند​ آن بسیار دشوار است، حتی برای او.»

«فساد... امپراتور روزل تو سال‌های آخرِ عمرش فاسد شده بود؟ اون موقع، او دیگه به مقامِ «وی» رسیده‌این​ بود، یه فرشتهٔ زمینی. چطور ممکنه فاسد شده باشه؟ یعنی کارِ یه خدای راستینِ خاصه یا همون فسادِ زیرزمینی‌کند​ که حتی خدایانِ باستانی هم ازش می‌ترسیدن؟» در میانِ این شوک، آدری بر اساسِ رازهایی که می‌دانست، حدسی زد.

آلجر و دیگر اعضای انجمنِ تاروت نیز انتظار نداشتند چنین‌نیست​ اتفاقی در سال‌های پایانیِ عمرِ امپراتور روزل برایش رخ داده‌هم‌عقیده​ باشد. آن‌ها به هدفِ او از ساختِ کارت‌های کفر شک کردند.

در عین حال، بر این باور بودند که جستجوی آقای‌داشتند​ ابله برای یافتنِ کارت‌های کفر ممکن است انگیزه‌های عمیق‌تری در خود‌سال​ داشته باشد؛ بسیار بیشتر از آنچه در ابتدا استنتاج کرده بودند.

«تو این بازی که کلِ جهان رو‌نیست​ درگیر کرده، فقط شخصیت‌های مهمی مثلِ آقای‌کدام‌یک​ ابله حق دارن به یه «بازیکن» تبدیل بشن.»

«و ما فقط یه کارت یا چندتا مهره‌ایم... شاهانِ فرشتگان و‌پروراند​ فرشتگانِ ردهٔ ۱ شاید صلاحیتِ شرکت تو بازی رو داشته باشن...» آلجر‌چنین​ در حالی که آرزو داشت به یک «بازیکن» تبدیل شود، آهی کشید.

ماجرای سال‌های آخرِ امپراتور از یک حاکمِ ظالم به یک خدای پلید رسید؟ کتابی که با عاشقانه، انگیزه، شور، عشق، ماجراجویی و حتی سبکِ زندگیِ فاسدِ اشرافِ اینتیس‌سؤالی​ شروع می‌شه، آخرش به یه داستانِ ترسناک تبدیل می‌شه؟ من که حتی جرئت نمی‌کنم همچین چیزی بنویسم! اگه من می‌نوشتم، پایانِ تلخِ امپراتور رو به خیانت در عشق، خیانت‌پنجم​ در ازدواج یا زیر پا گذاشتنِ یه سوگند ربط می‌دادم... فورس بی‌اختیار گذاشت افکارش پر بکشد. حتی وسوسه شد که نوشتنِ مجموعه‌ای از وقایع‌نامه‌های امپراتور روزل را شروع کند.

البته وقایع‌نامه‌های زیادی از روزل در بازار وجود داشت. برخی‌داشتند​ از آن‌ها حتی جزوِ اقلامِ ممنوعه بودند. فاسد شده... پس‌فقط​ به خاطرِ فساد بوده... کتلیا آهی کشید و اندوهگین شد.

با احساس آهی کشید. در نهایت، سرنوشتِ امپراتور شبیهِ داستانِ جنگجوی اژدهاکُشی که خودش تعریف‌درست​ کرده بود، نشد. او از یک قهرمان به اژدهایی پلید درنیامده بود. همچنان افسانه‌ای شایستهٔ‌خود​ پرستش بود، اما نکتهٔ غم‌انگیز این بود که تازه امروز، این سوءتفاهم داشت برطرف می‌شد.

پس از آنکه احساساتش فروکش کرد، کتلیا‌آلجر​ مسئلهٔ فاسد شدن را به یاد آورد. هر‌گوشه‌نشین​ چه بیشتر به آن فکر می‌کرد، وحشت‌زده‌تر می‌شد.

باور داشت که در میانِ اعضای انجمنِ تاروت، روزل را از همه بهتر‌نظریه​ می‌شناسد. به‌خوبی می‌دانست که این امپراتور در سال‌های آخرِ عمرش به چه جایگاهی رسیده‌چنین​ بود. البته، آقای ابله فراخواننده و شاهدِ این گردهمایی بود و عضو محسوب نمی‌شد.

با این حال، فرشته‌ای از ردهٔ ۱ همچون «وی»، کسی‌داشتند​ که تختِ الوهیت را هدف قرار داده بود، در سکوت فاسد‌سال​ شده بود. «وی» و اطرافیانش اصلاً متوجهِ این موضوع نشده بودند!

این بیشتر از اونکه ترسناک باشه، هولناکه... کتلیا‌آلجر​ در خفا نفسِ عمیقی کشید و سپس آن‌گوشه‌نشین​ را آرام بیرون داد تا احساساتش را مهار کند.

سپس، رو به‌جای​ انتهای میزِ دراز‌نیست​ و لکه‌دار تعظیم کرد.

«سپاسگزارم بابتِ‌فساد​ پاسختان، آقای‌انحطاط​ ابلهِ عالی‌مقام.»

...من هم ممنونم که چیزی فراتر از توانم نپرسیدی...‌مهارت​ کلاین در نقشِ ابله، خنده‌ای از سرِ خودتحقیری کرد،‌امسال​ به پشتیِ صندلی‌اش تکیه داد و آرام سر تکان داد.

«می‌توانید شروع کنید.»

درست مانندِ گردهماییِ پیشین، اعضای انجمنِ تاروت یا تازه به ردهٔ بالاتر رفته بودند یا همچنان‌هم‌عقیده​ در حالِ هضمِ معجون بودند. آن‌ها هیچ معامله‌ای برای انجام دادن نداشتند و فعلاً به چیزی‌می‌توانست​ نیاز نداشتند. پس از ردوبدل کردنِ چند نگاه، تصمیم گرفتند مستقیماً واردِ بخشِ گفتگوی آزاد شوند.

البته املین یک استثنای ویژه بود. او واقعاً می‌خواست درخواستی مطرح کند تا کسی نقشه‌ای برای فرار از زندان بکشد و او را از‌چرا​ زیرزمینِ کلیسای جامعِ سنت ساموئل آزاد کند. بله، او تا به امروز همچنان پشتِ دروازهٔ چانیس در مقرِ کلیسای الههٔ شبِ جاوید در بکلاند، تحتِ‌افتاد​ «بازداشتِ حفاظتی» بود. در سلولِ مجاورش اسقف اوتراوسکی حضور داشت و در تمامِ این مدت، هیچ‌یک از شاهین‌های شب برای بازجویی از او نیامده بود.

اگر نگهبانانِ منطقهٔ مهروموم‌شده هر روز برایشان آب‌پیشگویی​ و غذا نمی‌آوردند، املین قطعاً به این باور‌ایزدان​ می‌رسید که او و پدر اوتراوسکی به‌کلی فراموش شده‌اند.

محیطِ تاریک و ساکت هنوز هم قابل‌تحمله، فقط یکم سرده... اما بدونِ عروسک‌ها، روزنامه‌ها، کتاب‌ها و اسنادِ تاریخی، این زندگی هیچ معنایی نداره... گذشته از این، شاهین‌های شب بهم‌عمیق‌تری​ خونِ گاو می‌دن که مزه‌اش افتضاحه. تأثیرش هم چندان خوب نیست. همین الانش هم دارم ضعیف می‌شم... املین دهان باز کرد، اما کلمه‌ای نگفت، چرا که حس می‌کرد این‌همهٔ​ موضوع بسیار خجالت‌آور است. هرچه باشد، خودش از ستاره درخواست کرده و برای «بازداشتِ حفاظتی» پافشاری کرده بود. با این حال، در نهایت خودش هم به «بازداشتِ حفاظتی» برده شد.

امیدوارم اون یارو من رو فراموش نکرده باشه و‌نظریه​ به فکرِ راهی برای بیرون آوردنم باشه... املین نگاهی‌این​ به ستاره، لئونارد، انداخت و سکوتش را حفظ کرد.

لئونارد حالتِ نشستنش را‌انحطاط​ حفظ کرد و به‌مناسبی​ نگاهِ ماه پاسخی نداد.

فعلاً هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد. خودش اصطلاحِ «بازداشتِ حفاظتی» را پیشِ روی سراسقف مطرح کرده‌ایزدان​ بود. در موردِ املین وایت هم، او یک ویکنتِ خون‌آشام و معادلِ یک فرابشرِ ردهٔ ۵ بود؛‌مفاهیمِ​ بمبی متحرک و انسان‌نما که به مادرِ زمین هم باور داشت. دلیلی نداشت که فوراً آزاد شود.

فقط می‌تونم صبر کنم تا خون‌تبارها از راه‌های دیگه اعتراض کنن تا من هم اختیارِ رسیدگی‌گوشه‌نشین​ به این مسئله رو پیدا کنم... ستاره، لئونارد، تصمیم گرفت بعداً درخواستِ گفتگوی خصوصی بدهد و‌معنایی​ از املین بخواهد راهی پیدا کند تا مقاماتِ رده‌بالای خون‌تبارها با کلیسای الههٔ شبِ جاوید تماس بگیرند.

عدالت متوجهِ تعاملِ آن‌ها شده بود. او بی‌درنگ به یادِ سؤالی افتاد که‌کدام‌یک​ آقای ماه دفعهٔ پیش از او پرسیده بود. گمان می‌کرد در جریانِ عملیاتِ‌ظاهراً​ «بازداشتِ حفاظتی» مشکلی پیش آمده است، اما به نظر نمی‌رسید چندان جدی باشد.

شنیدم که کشیشِ کلیسای خرمن در جریانِ مِهِ دودِ بزرگِ‌نیست​ بکلاند افرادِ زیادی رو نجات داده. امیدوارم اتفاقِ بدی نیفته... آدری‌بیشتر​ آرام سر تکان داد و نگاهش را به خورشیدِ کوچک دوخت.

دیگر اعضای انجمنِ‌فرا​ تاروت نیز نگاهشان را‌فرابشرانی​ به خورشید، دریک، دوختند.

آن‌ها می‌دانستند که شهرِ نقره هفتهٔ گذشته برای‌آلجر​ کاوش در دربارِ پادشاهِ غول‌ها برنامه‌ریزی کرده بود،‌گوشه‌نشین​ بنابراین احتمال داشت که نتایجِ آن مشخص شده باشد.

خورشید، دریک، صاف نشست و پیش از‌آلجر​ آنکه با لحنی کاملاً طبیعی شروع به‌درست​ صحبت کند، نگاهی به آقای مردِ آویخته انداخت:

«ما اولین کاوشِ خود را در دربارِ پادشاهِ غول‌ها به پایان رساندیم. سه کشته، یک‌پروراند​ مفقود و پنج بازمانده... ابتدا به درِ ورودیِ دربارِ پادشاه رسیدیم و دو شوالیهٔ نقره‌ای‌ظاهراً​ را دیدیم که در وضعیتی نامعلوم آنجا نگهبانی می‌دادند. این نامِ ردهٔ ۳ مسیرِ غول است...»

ناولها | novelha.net