چپتر 1155: قدم زدن در تاریکی
0بکلاند، محلهٔ شرقی.
فورس که تازه از سرزمینِ یخ و برف بازگشته بود، خودش را درحدودی لایههای ضخیمِ لباس پوشانده بود. طوری به اجاقِ زغالیِ روشنِ پیشِ رویش نگاهعلیه میکرد که گویی دوباره در محیطی وحشتناک گرفتار شده است. بیاختیار چند بار لرزید.
«جورجِ سوم دیگر مرده است. اتفاقاتِ پیشین قطعاًکردند به پایان خواهد رسید. شاید بتوانیم از اینجامیکردند برویم و راهیِ محلهٔ شمالی یا محلهٔ هیلستون شویم.
«خانههای آنجا شومینه دارند!»
شیو روی صندلیِ روبهرویش نشسته بود و به همان شکلگرمان به کورهٔ گرم خیره مانده بود. با حالتی کمی سردرگمبودند پاسخ داد: «بیا یکی دو هفتهٔ دیگر هم صبر کنیم.
«راستش را بخواهی، هنوز هم نمیتوانم باوردربارهٔ کنم که جورجِ سوم به این آسانیمرگِ کشته شد... من وقت نکردم هیچ کاری بکنم.»
این جایزهبگیر که حالا به یک قاضی تبدیلکردند شده بود، مأیوس، سردرگم و گیج به نظر میرسید.اقداماتِ گویی انگیزهاش را برای زندگی از دست داده بود.
فورس موقتاً آسیبِ ناشی از سرما را از یاد برد و به او دلداری داد: «فکر نمیکنم این کارِ گرمانگرفتهای اسپارو بوده باشد. کارِ همان کسانی است که از شرمن استفاده کردند. آنها تنها کسانی بودند که دربارهٔ انگیزههای پنهانِ جورجِاعادهٔ سوم تحقیق میکردند. اقداماتِ تو هم تا حدودی در مرگِ او نقش داشته است. انگار که بهطورِ غیرمستقیم انتقامت را گرفتهای.
«خب... دیگر نباید هیچ نظارت یا اقدامِ سرکوبگرانهای علیه خانوادهات در کاربوده باشد. میتوانی سعی کنی زندگیِ جدیدی را شروع کنی. اگر فرصتش پیشتحقیق بیاید، شاید بتوانی از مجاریِ قانونی برای اعادهٔ حیثیتِ پدرت استفاده کنی.»
شیو با شنیدنِکردند چند جملهٔ آخر،بودند سرش را بالا آورد.
«بله، اوضاع دارد هرباشد لحظه آشفتهتر میشود. نگرانم کهآنها جنگ روی آنها تأثیر بگذارد.
«فورس، به نظرت ماندن دربودند بکلاند امنتر است، یا در یکاقداماتِ شهرِ عادی که نزدیکِ مرزها نباشد؟»
فورس چند ثانیهسرما فکر کرد و بافکر آرامش سر تکان داد.
«نمیدانم.»
سپس افزود: «قصد دارم از آقای جهان بپرسم. او حتماً درکِ بهتری ازانگیزههای وضعیتِ کلی دارد. یادت هست؟ او از قبل به ما هشدار داده بودگرفتهای که اتفاقی پیرامونِ جورجِ سوم رخ میدهد و نباید به او نزدیک شویم.»
افزون بر این، فورس میخواست بپرسددربارهٔ که توقفگاهِ بعدیِ «سفر»هایش کجا خواهدحدودی بود تا بتواند از قبل آماده شود.
شیو غریزیناشی سر تکانیاد داد: «بله!»
فورس روزنامههایی را که روی زانوهایش گذاشته بود ورق زد و باقیماندهٔ قهوهاش رامرگِ نوشید. سپس بهآرامی برخاست و واردِ اتاقِ داخلی شد. با صدایی آرام به درگاهِکار آقای ابله نیایش کرد و از وی خواست پرسشهایش را به جهان، گرمان اسپارو، برساند.
...
در سرزمینِکردند متروکِ خدایان، نزدیکِبودند دربارِ پادشاهِ غولها.
کلاین، بدونِ اینکه در سطحِ عمیقتری «انگلسازی» شده باشد،کارِ بهدنبالِ آمون تا کوهپایه رفت. در گرگومیشِ یخزده، آنهاآنها مسیر را دور زدند و به مقابلِ سرزمینِ اساطیری رسیدند.
اگرچه آمون به او فرصتی برای فرار داده بود، اما کلاین برای این کار عجلهای نداشت. زیرا بهخوبی میدانست که آمون قدرت و سطحی دستکم معادلِ ردهٔ ۲ دارد.میتوانی وی در واقعیترین معنای کلمه یک فرشته بود؛ موجودی که کلاین نمیتوانست رودررو با او بجنگد. گذشته از این، یک غارتگر بهعنوانِ یک «خطا»، یک روزنه و یک نقصجنگ شناخته میشد. قدرتهایش بسیار عجیب بود و دفاع در برابرشان را ناممکن میساخت. کلاین باور داشت که هر روشِ عادیای که برای نجاتِ خودش به ذهنش برسد، بیاثر خواهد بود.
فقط میتونم صبور باشم و منتظرِ یه فرصتِ قابلِ استفاده بمونم... تو این مدت، باید مدام تلاش کنم تا واکنشِ آمون رو بسنجم... آره، هنوزم باید حواسم به یه مشکل باشه:علیه نمیتونم هیچکدوم از حرفای آمون رو باور کنم. اون همین الانش کرمِ زمان رو پس گرفته و حالتِ انگلسازیشدهام رو از بین برده. حداقل در موردِ وضعیتم دروغ نمیگه، اما شایدنگرانم این همهٔ حقیقت نباشه. نمیتونم این احتمال رو رد کنم که یه کرمِ زمان رو تو بدنم مخفی کرده باشه. ممکنه تو یه لحظهٔ حساس کنترلِ بدنم رو به دست بگیره...
همزمان که این افکار در ذهنِ کلاین نقش میبست، با آمون «گپ زد» و دربارهٔ فرشتهٔانگار تاریک ساسریر پرسید. با این حال، دید که در آن نزدیکی و در دوردست، گرگومیش در حالِشروع محوشدن است و تاریکی منطقه را میپوشاند. آذرخشهایی که گهگاه میغریدند، نیمی از آسمان را روشن میکردند.
آنها به مرزِ دربارِ پادشاهِبرد غولها رسیده بودند و چیزی نماندهاسپارو بود پادشاهیِ اساطیری را ترک کنند.
به محضِ اینکه برم تو تاریکی،بودند یا دود میشم میرم هوا یااقداماتِ یه هیولای وحشتناک یهو بهم حمله میکنه...
کلاین با این فکر، تظاهر کرد چیزی نمیداندکردند و به مسیرش ادامه داد. او از گرگومیشِمیکردند نارنجیرنگ عبور کرد و واردِ تاریکیِ ژرف شد.
در این لحظه، آمون با آن ردای کلاسیکِ سیاه و کلاهِاقداماتِ نوکتیز و عینکی تکچشمی، دستِ خویش را دراز کرد و فانوسینظارت را که با پوستِ نازکِ حیوانات پوشانده شده بود، بیرون کشید.
درونِ فانوس، شمعی ساختهشده از روغنیدلداری ناشناخته، نوری زرد و کمرنگ وبوده بویی کمی تند از خود ساطع میکرد.
آمون فانوساستفاده را بهسویآنها کلاین انداخت: «بگیرش.»
«...» کلایناسپارو فانوس را گرفتکسانی و ساکت شد.
چند ثانیه بعد،آنها کاوشگرانه پرسید: «ایندربارهٔ را از کجا آوردید؟»
در آن لحظه، کلاین تصوربرد کرد که آمون بازتابی راگرمان از خلأ تاریخی احضار کرده است.
آمون عینکِ تکچشمیِ کریستالیاش را بین انگشتانش گرفت و باتحقیق لبخند گفت: «آن را از اردوگاهِ انسانها در جلوتر دزدیدم.انتقامت آه، آنجا اردوگاهِ شهرِ عصرِ متعلق به شهرِ نقره است.»
دزدیدتش...
پلکهای کلاین پرید. دیگر چیزیبودند نپرسید و درحالیکه فانوس را دراقداماتِ دست داشت، واردِ تاریکیِ بیپایان شد.
نورِ زردِ کمسو همچون سدِّ دفاعیِدلداری نامرئی بهسرعت پخش شد و منطقهایبوده گرم در شبِ تاریک پدید آورد.
در این لحظه، آذرخشهای آسمان مدام میدرخشیدند. فاصلهٔانگیزههای میانشان نسبتاً طولانی بود و تقریباً هیچ رعدی درانگار کار نبود؛ تنها گهگاه صدای غرش به گوش میرسید.
بر اساسِ دانشِ عمومیای که ازشرمن خورشیدِ کوچک آموخته بود، اکنون در سرزمینِانگیزههای متروکِ خدایان شبهنگام بود؛ خطرناکترین زمانِ ممکن.
در حینِ پیشروی، ابتدا از قدرتهای بیچهره که دستخوشِ تغییری کیفی شده بودمرگِ بهره برد. بهکمکِ گرسنگیِ خزنده، ساختارِ چشمانش را تنظیم کرد تا با اینخانوادهات محیطِ خاص سازگار شود. پس از آن، با ادراکِ روحیاش محیطِ اطراف را کاوید.
حس میکرد در دلِ تاریکی چشمانِ بیشماری به او خیرهگرمان شدهاند و جانورانی با اشکالِ وصفناپذیر پنهاناند. با این حال، هردربارهٔ بار که آذرخش آسمان را روشن میکرد، چیزی به چشم نمیخورد.
اصلاً نگرانِ پسزدگیِ شدیدِ ناشی از استفاده از گرسنگیِ خزنده بدونِ غذا دادن به آن نبود. از دیدِ او، این کار تنها دو نتیجه داشت: یاعلیه گرسنگیِ خزنده سعی میکرد او را ببلعد اما آمون افکارش را میدزدید، یا گرسنگیِ خزنده موفق میشد او یعنی صاحبش را ببلعد و در نتیجه او بادارد رستاخیز از این مخمصه میگریخت. دومی همان چیزی بود که انتظارش را میکشید و اولی هم هیچ ضرری نداشت، جز اینکه گرسنگیِ خزنده را کمی سردرگم میکرد.
پس از مدتی پیشروی، اردوگاهِ شهرِشرمن عصرِ متعلق به شهرِ نقره را دیدانگیزههای که در ساختمانی متروکه برپا شده بود.
آنسوی تختهسنگها و دیوارهایی که از ستونهای سنگی شکل گرفتهمیکردند بودند، آتشِ اردوگاه بیصدا میسوخت و بیشترِ فضای داخلی راگرفتهای روشن میکرد؛ فضایی که با دنیای بیرون بهکلی تفاوت داشت.
اعضای تیمِ اکتشافِ شهرِ نقره دردلداری پرتوِ نور مشغولِ گشتزنی یا نگهبانیبوده بودند تا از هرگونه حادثهای جلوگیری کنند.
یکی از آنها پالادینِ سپیدهدمی با قدِ نزدیک به ۲.۳تحقیق متر بود. بالای دژی ایستاده بود و با چشمانی هوشیارانتقامت به دوردست نگاه میکرد تا مراقبِ هیولاهای پنهان در تاریکی باشد.
ناگهان در دلِ تاریکی،باشد شعلهٔ زردِ کمرنگی را دیدآنها که از دوردست نزدیک میشد.
این... مردمکهای پالادینِآنها سپیدهدم گشاد شد وانگیزههای قلبش به تپش افتاد.
در شهرِ نقره، بهجز نوزادان و کودکانی که هنوز آموزش ندیده بودند، همه میدانستند که خدا این سرزمین را به حالِ خود رها کرده است. هیچکس در تاریکی از آتش برای روشناییبهطورِ استفاده نمیکرد. حتی هیولاهایی که در کنترلِ شعلهها مهارت داشتند، پیش از حمله در محیطی تاریک پنهان میشدند. در موردِ انسانهای دیگر نیز، تمامِ شهرهایی که شهرِ نقره تا به امروز کشفآورد کرده بود، همگی ویران شده و به تلی از خاکستر بدل شده بودند. هیچ بازماندهای در کار نبود. تنها غریبهای که تا آن روز دیده بودند، همان پسرکِ عجیب، یعنی جک بود.
و حالا در آن لحظه،تنها شعلهای در اعماقِ تاریکی ظاهر شدهمیکردند بود؛ شعلهای که مدام حرکت میکرد!
یعنی چی؟ پالادینِ سپیدهدم که بالای دژ ایستادهکردند بود، در آن لحظه هیچ فکری به ذهنشمیکردند نمیرسید. تنها لرزشِ خفیفِ بدنش را حس میکرد.
نورِ زردِ کمرنگ آرامآرام از دوردست نزدیک شد. از کنارِ اردوگاه گذشت و بهسوی بیرونِ شهرِانگار عصر رفت. شوالیهٔ سپیدهدم بهطورِ مبهم دو شبح را دید که به انسانها تعلق داشتند. آنهاجدیدی در اعماقِ تاریکی قدم میزدند و شبحِ هیکلشان به طرزِ عجیبی با نور روشن شده بود.
آنها که چیزی شبیهِ فانوس دردلداری دست داشتند، آرامآرام از اردوگاه دوربوده شدند و در تاریکیِ بیپایان ناپدید گشتند.
پالادینِ سپیدهدم بیآنکه خودش متوجه شود نفسشدربارهٔ را حبس کرده بود و تا زمانی کهنقش نورِ زردِ کمرنگ کاملاً محو نشد، نفس نکشید.
آدمای دیگهای هم هستن؟ نه، اونا که نمیتونن آدم باشن! چشمانِبودند پالادینِ سپیدهدم باریک شد و با احتیاط برگشت تا به ارشدِانگار شورای ششنفره که ریاستِ این اردوگاه را بر عهده داشت، خبر دهد.
در همین لحظه، متوجه شدبودند یکی از فانوسهایی که از ستونِاقداماتِ سنگی آویزان بود، سرِ جایش نیست.
بدنِ پالادینِ سپیدهدمسرما خشک شد و عرقِفکر سرد بر پیشانیاش نشست.
...
کلاین در حینِ دور شدن از شهرِ عصر، نگاهِ خیرهٔ چشمانِ بیشماری را در اعماقِ تاریکیمیکردند تحمل میکرد. او پنهانی از قدرتهای یک دانشورِ باستان و همچنین ارتباطش با قصرِ سفیرا بهرهخانوادهات برد تا مِهِ خاکستری و سپیدی را که در تاروپودِ تاریخ تنیده شده بود، حس کند.
موفق شده بود.
این ثابت میکرد کهیاد سرزمینِ متروکِ خدایان ازنمیکنم قصرِ سفیرا جدا نیفتاده است.
اقامتگاهِ مقدسِ آفریدگارِ راستین، یا حتی قلمروِ الهیاش توی این سرزمینه... اگه قصرِ سفیرا رو تحریک کنم و یه ناهنجاری به وجود بیارم، باعث میشه نگاهشعلیه رو به این سمت بندازه و با آمون درگیر بشه؟... آفریدگارِ راستین یه خدای واقعیه. امیدِ الکی ندارم که بتونم تو این بلبشو فرار کنم، ولیاوضاع لااقل میتونم از فرصت استفاده کنم و وقتی داره با آمون میجنگه، خودکشی کنم... با این فکر، کلاین خواست قصرِ سفیرا را کمی به لرزه درآورد.
اما دراسپارو ثانیهٔ بعد، اینکسانی فکر محو شد.
گوشههای لبِ آمون کهتنها کنارش قدم برمیداشت، کمیپنهانِ به سمتِ بالا متمایل شد.
«مردِ آویخته هیچ علاقهای بهبرد قصرِ سفیرا ندارد. البته، شایدگرمان عقلانیتِ وی همیشه پایدار نباشد.»
کلاین امیدِ چندانی نداشت که این فکرِ ناگهانیاش واقعاً به نتیجه برسد. بیشتر میخواست واکنشِنقش آمون را بسنجد و ببیند پاسخِ وی چیست. در آن لحظه، احساسِ ناامیدی نکرد و کنجکاویاشکنی را هم پنهان نگه نداشت و پرسید: «منظور از مردِ آویخته، ردهٔ ۰ مسیرِ چوپان است؟»
آمون آرام سر تکان داد و گفت: «درست است.آنها این مسیر نمادِ تباهی است. البته اگر بخواهید با دیدیمرگِ مثبت به آن نگاه کنید، نمادِ فداکاری و مسئولیتپذیری است.»
کلاین لحظهای فکر کرد و سپسدربارهٔ برای محک زدن گفت: «فکر میکردمحدودی این لقبی است که خودتان رویش گذاشتهاید.»
درست مثل مدیچی.
بر اساسِ دانستههایش، آفریدگارِ راستین به دلیلِ رستگاریِ رز متولد شده بود. این موضوع بهاحتمالِنقش زیاد با مرگِ خدای خورشیدِ باستان ارتباط داشت. از این رو، میخواست بداند آمون چه نگرشیکنی نسبت به این خدای پلید دارد و آیا نظرش با برادرِ وی یکی است یا نه.
آمون بهاسپارو عینکِ تکچشمیاش دستکسانی زد و خندید.
«من همیشهکردند به خدایانتنها احترام گذاشتهام.»
اینکه یه کفرگو همچین حرفیبرد بزنه واقعاً متناقضه... کلاین کهگرمان چارهای نداشت، بحث را عوض کرد.