---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1159: اعتبارسنجی • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1159: اعتبارسنجی

0

«برکت نمی‌دهند...» دریک از این‌نشست​ پاسخ کمی گیج شده بود‌ندارد​ و منظور را تمام‌وکمال نمی‌فهمید.

پیش‌تر در اردوگاهِ شهرِ عصر، وقتی فرمولِ معجونِ شوالیهٔ نقره‌ای را به رئیس کالین ایلیاد داد، طرفِ‌سرخ‌رنگی​ مقابل او را بابتِ این خدمتِ بزرگ تحسین کرده بود. باور داشت که سقفِ توانِ شهرِ نقره‌نیز​ دیگر ردهٔ ۴ نیست و در لحنش هم نیازی به جستجوی برکت از منابعِ خارجی دیده نمی‌شد.

از این رو، دریک همیشه گمان می‌کرد رئیس می‌تواند‌سرخ‌رنگی​ با استفاده از دو شیءِ مهرشدهٔ هم‌سطحِ خدا، آیینِ ارتقای‌حلقه‌هایی​ شوالیهٔ نقره‌ای را کامل کند. حالا ناگزیر جا خورده بود.

یعنی آن زمان رئیس نمی‌دانست که آن دو شیءِ مهرشدهٔ هم‌سطحِ خدا نمی‌توانند برکت بدهند و تازه پس از‌دست​ بازگشت به شهرِ نقره متوجهِ این مشکل شده بود؟ دریک ناخودآگاه چنین حدسی زد و دیگر سؤالی نپرسید. محکم‌التماس​ سر تکان داد و گفت: «بسیار خب، تمامِ تلاشم را می‌کنم تا برای گرفتنِ برکت از یک ایزد کمکتان کنم.»

دیوشکار کالین بی‌صدا نفسش‌سپس​ را بیرون داد و‌ابلهی​ به در اشاره کرد.

«کسی در اتاقِ روبه‌رو نیست.»

دریک چرخید، از‌درونِ​ راهرو گذشت و‌پنهان​ واردِ اتاقِ نیمه‌باز شد.

سپس نشست‌سپس​ و آرام‌آرام​ زمزمه کرد:

«ابلهی که به این عصر تعلق ندارد،

فرمانروای رازآلودِ فرازِ مِهِ خاکستری،

شاهِ زرد و سیاه که بختِ نیک را در دست دارد...»

درونِ قصرِ سفیرا و پنهان در میانِ مِهِ خاکستری، ستارهٔ‌رازآلودِ​ سرخ‌رنگی که نمایندهٔ خورشید بود، به‌سرعت منبسط و منقبض شد.‌دارد​ این روند مدام تکرار می‌شد و حلقه‌هایی از التماس پدید می‌آورد.

و کمی آن‌طرف‌تر، ستارهٔ سرخِ نمایندهٔ شعبده‌باز نیز به دلیلِ پاسخ‌فرمانروای​ ندادنِ ابله در همان حالت مانده بود. حلقه‌ها، موج‌ها و لرزش‌هایی‌دارد​ که آن دو ایجاد می‌کردند، در هم تنیده و شدیدتر می‌شدند.

زیرِ نورِ آذرخش‌ها، کلاین فانوسی چرمی در دست‌نیک​ داشت و به درونِ دره می‌رفت. ناگهان حس کرد‌سرخ‌رنگی​ التماس‌های وهم‌آلود در گوشش آشفته‌تر و بلندتر شده است.

با این حال، متوجه شد که صدا را واضح‌تر از پیش می‌شنود. نه‌تنها می‌توانست تشخیص دهد که التماس از‌حلقه‌هایی​ سوی یک زن و یک مرد است، بلکه می‌توانست به‌طورِ مبهم برخی از کلمات را هم بفهمد: انگار زن‌تنیده​ به «جهان» و «بکلاند» اشاره می‌کرد. مرد به زبانِ یوتون حرف می‌زد و به نظر می‌رسید کلمهٔ کلیدی‌اش «آیین» باشد.

آیین، یوتون... این خورشیدِ کوچکه... اِ، یعنی اون رئیس می‌خواد برکتِ آقای ابله‌خاکستری​ رو بگیره؟ آقای ابله الان خودش هم به یه کم برکت نیاز داره...‌ستارهٔ​ اون زن ممکنه دوشیزه شعبده‌باز باشه، ولی دوشیزه عدالت رو هم نمی‌شه رد کرد...

گوشهٔ لب‌های کلاین از روی خجالت جمع شد. سرش را چرخاند تا‌رازآلودِ​ به آمون با آن کلاهِ نوک‌تیز و عینکِ تک‌چشمی‌اش نگاه کند و‌قصرِ​ گفت: «می‌توانم سری به قصرِ سفیرا بزنم تا جوابِ یک نیایش را بدهم؟»

آمون جا خورد. وی‌شاهِ​ با لحنی سرگرم پرسید:‌نیک​ «خودت چه فکر می‌کنی؟»

«حالا که می‌خواهید چنین بازی‌ای راه بیندازید، چرا نمی‌گذارید هیجان‌انگیزتر شود؟» در واقع، کلاین هیچ امیدی به درخواستش‌می‌شد​ نداشت. زیرا تا زمانی که می‌توانست به قصرِ سفیرا برگردد، قادر بود با استفاده از قدرتِ آنجا اولین قدم‌می‌کردند​ را برای فرار از این مخمصه بردارد. این کار دست‌کمی از این نداشت که از آمون بخواهد آزادش کند.

دلیلِ مطرح کردنِ این حرف تنها‌ابلهی​ این بود که می‌خواست از آن‌مِهِ​ برای شروعِ بحثِ بعدی استفاده کند.

آمون با بندِ انگشت‌سپس​ عینکِ تک‌چشمیِ بلورینش را‌ابلهی​ جابه‌جا کرد و خندید.

«من به‌عنوانِ خدای شیطنت‌شاهِ​ از دورانِ سوم زنده‌ام. فکر‌دست​ می‌کنم بدانی این یعنی چه.

خب، چه می‌خواهی بپرسی؟»

...چه درکِ دقیقی‌نشست​ از وضعیتِ روانی‌ابلهی​ و افکارم داره...

کلاین آهی کشید و پرسید: «چرا آن‌زمزمه​ زمان تیمِ اکتشافِ شهرِ نقره را انگل‌سازی‌مِهِ​ کردید؟ حتی با حوصله دهه‌ها در سیاه‌چال ماندید.»

آمون سر تکان داد و با لحنی آسوده پاسخ داد: «پیش‌حسی‌درونِ​ به من می‌گفت که شهرِ نقره اطلاعاتِ بسیار مهمی به دست‌منقبض​ خواهد آورد. حالا این پیشگویی به حقیقت پیوسته، مگر نه، آقای ابله؟»

...یعنی همهٔ اون کارها رو فقط برای این کرد که منتظرِ من‌به‌سرعت​ و انجمنِ تاروت بمونه؟ از قرارِ معلوم، این شاهِ فرشتگانِ مسیرِ غارتگر‌سرخِ​ تا حدودی می‌تونه اختلالاتِ سرنوشت رو که قصرِ سفیرا باعثش می‌شه ببینه...

کلاین هرگز انتظارِ چنین پاسخی را‌ابلهی​ نداشت و همین باعث شد لحظه‌ای‌مِهِ​ در ادامه دادنِ بحث درمانده شود.

پس از حدود ده‌سپس​ ثانیه، آهی کشید و‌ابلهی​ گفت: «شما واقعاً صبورید.»

وی شاهِ فرشتگانی بود که به شوخی و‌نیک​ شیطنت علاقه داشت؛ با این حال، دهه‌ها بدونِ‌ستارهٔ​ هیچ وسیلهٔ سرگرمی در سیاه‌چالی تاریک مانده بود.

آمون با بی‌خیالی پاسخ داد:‌سفیرا​ «این هیچ ربطی به صبر‌نمایندهٔ​ ندارد. وقتِ چندانی از من نگرفت.»

...هنوز عادت دارم وقتی دربارهٔ یه ایزد حرف می‌زنم از معیارهای انسانی استفاده کنم.‌شاهِ​ برای آمون که از همون اول یه موجودِ اساطیریِ کامل به دنیا اومده، چند‌نمایندهٔ​ دهه اصلاً چیزی نیست. اون ممکنه حتی بیشتر از ۳۰۰۰ سال سن داشته باشه...

کلاین دانسته‌هایش را مرتب کرد و دوباره پرسید: «شهرِ نقره‌ندارد​ یکی از معدود مکان‌هایی است که همچنان به پدرِ شما‌نیک​ ایمان دارد. آیا کاری که با تیمِ اکتشاف کردید، زیاده‌روی نبود؟»

این سؤال چندان ضروری به نظر نمی‌رسید، اما کلاین باور‌دارد​ داشت که در درکِ افکار و سبکِ آمون به او کمک‌منبسط​ می‌کند تا ببیند آیا چیزی برای بهره‌برداری وجود دارد یا نه.

آمون سرش را چرخاند و با چشمِ راستش که عینکِ تک‌چشمی‌خورشید​ داشت، نگاهی به او انداخت. وی با لبخندی بی‌تفاوت گفت: «اگر ایمانشان‌آن‌طرف‌تر​ به پدرم نبود، شهرِ نقره تا الان به ویرانه تبدیل شده بود.

هه هه، طبقِ مشاهداتِ من، آن‌ها رازِ بسیار مهمی را‌رازآلودِ​ پنهان می‌کنند. اما اینکه آن راز چیست، به خاطرِ نگاه‌های‌دارد​ تو و مردِ آویخته، هنوز فرصت نکرده‌ام در آن سرک بکشم.»

...یه موجودِ افسانه‌ایِ اصیل. مرگِ چند تا آدم براش با لگد کردنِ‌رازآلودِ​ چند تا مورچه فرقی نداره. اصلاً به دل نمی‌گیره... شهرِ نقره واقعاً‌قصرِ​ رازی داره که حتی آمون هم فکر می‌کنه رازِ بزرگیه... چی می‌تونه باشه؟

کلاین متفکرانه موضوع را عوض کرد:‌سیاه​ «آیا فرشتهٔ تاریک، ساسریر، واقعاً از‌قصرِ​ دندهٔ پدرِ شما ساخته شده است؟»

این سؤالی بود که کلاین‌سفیرا​ تمامِ مدت می‌خواست بپرسد، اما‌نمایندهٔ​ فرصتش را پیدا نکرده بود.

لبخند از روی چهرهٔ آمون‌زمزمه​ محو شد و وی به‌رازآلودِ​ تاریکیِ پیشِ رویش خیره ماند.

«بله، وی بخشی از ویژگی‌ها و شخصیت‌های منفیِ‌ابلهی​ متناظرش را جدا کرد. وی دنده‌اش را مادهٔ اولیه‌زرد​ قرار داد تا فرشتهٔ تاریک، ساسریر، را خلق کند.

«اگر غیر از این بود، چطور شخصِ مغرور‌نیک​ و متکبری مثلِ مدیچی از کسی که دستِ‌ستارهٔ​ چپِ خدا و جانشینِ بهشت نامیده می‌شد، اطاعت می‌کرد؟

«بدونِ شورش، دسیسه و نفوذِ ساسریر، حتی اگر شبِ‌سرخ‌رنگی​ ابدی، زمین، خدای مبارزه و دیگر پادشاهانِ فرشتگان با‌می‌شد​ هم متحد می‌شدند، محال بود پدرم از بین برود.»

واقعاً... فرشتهٔ تاریک، ساسریر، کلیدی‌ترین عامل تو این ماجراست...‌فرمانروای​ جای تعجب نداره که الهه همون اول می‌خواست فریبش‌نیک​ بده... کی فکرش رو می‌کرد که به خودش خیانت کنه؟

گمانه‌زنیِ اولیهٔ کلاین دربارهٔ نبردِ خدایان‌آرام​ تأیید شده بود. حس کرد معجونِ محققِ‌فرازِ​ ایامِ قدیمش کمی بیشتر هضم شده است.

او عمداً مکث کرد و حدسی زد: «آیا‌نیک​ پدرِ شما چنین پیشامدی را پیش‌بینی کرده بود؟‌ستارهٔ​ فرشتهٔ تاریک، ساسریر، کلیدِ رستاخیزِ او نیز هست؟»

آمون ناگهان خندید: «این‌همه سؤال‌سفیرا​ پرسیدی تا معجونِ محققِ ایامِ قدیم‌خورشید​ را بیشتر هضم کنی، درست است؟»

«...» کلاین وانمود کرد که عرقِ‌ابلهی​ سرد بر پیشانی‌اش نشسته است و‌مِهِ​ به‌سرعت وضعیتِ روانی‌اش را تنظیم کرد.

«فقط کنجکاوم. در سرزمینِ رهاشدهٔ خدایان دنبالِ چه می‌گردید؟‌تعلق​ در پیِ چه هستید؟ ویژگیِ بیوندرِ توالیِ ۱ مسیرِ غارتگر‌بختِ​ که کم دارید اینجا نیست، قلعهٔ سفیرا هم اینجا نیست.

«آیا در‌مِهِ​ تلاشید پدرتان‌شاهِ​ را زنده کنید؟»

آمون لبخندش را‌درونِ​ حفظ کرد و‌پنهان​ به روبه‌رو خیره شد.

«هم آری، هم نه.

«برادرِ غیورم از قبل به زنده‌آرام​ کردنِ پدرم بسیار نزدیک شده است. وی‌فرازِ​ احتمالاً دیگر نیازی به کمکِ من ندارد.»

آدام واقعاً می‌خواد خدای خورشیدِ باستان رو‌بختِ​ زنده کنه؟ فکر می‌کردم این کار رو فقط‌میانِ​ برای این می‌کنه که به توالیِ ۰ برسه...

کلاین بی‌آنکه چیزی را پنهان‌سفیرا​ کند، نامِ رهبرِ فرقهٔ عزلت‌نشینانِ‌نمایندهٔ​ شفق را بر زبان آورد.

او حتی مشتاق‌نشست​ بود که آدام برادرِ‌تعلق​ کوچک‌ترش را کتک بزند.

البته، کتک زدنِ کسی‌سپس​ با سبکِ یک پادشاهِ فرشتگان‌تعلق​ از مسیرِ تماشاگر همخوانی نداشت.

در این لحظه، آمونِ مونوکل‌به‌چشم لبخندی زد و نقشهٔ کلاین را برملا کرد: «نیازی نیست نامش را بیاوری. وی در کارهای من دخالت نخواهد کرد‌تکرار​ و من هم در کارهای وی دخالت نمی‌کنم. من وی را آدام صدا نمی‌زنم، چون به نظرم لقبِ "غیور" خیلی برازندهٔ وی است. باید بگویم‌نورِ​ که مدیچی در لقب دادن استعدادِ زیادی دارد. در ضمن، حتی اگر نامش را به زبان بیاورم، اگر نخواهم بشنود، قادر به شنیدنش نخواهد بود.»

پس از آن، کلاین دیگر حرفی‌پنهان​ از فرشتهٔ تاریک به میان نیاورد، زیرا‌منبسط​ پیدا بود که آمون پاسخی نخواهد داد.

دیری نپایید که آن مرد‌زمزمه​ و فرشته از دره بیرون‌رازآلودِ​ آمدند و شهری خاموش را دیدند.

بیش از نیمی از ساختمان‌های این شهر‌زمزمه​ فروریخته بود. ساختمان‌های باقی‌مانده سقف‌های تیزی داشتند،‌مِهِ​ گویی برج‌هایی بودند که به بهشت راه می‌بردند.

بر سطحِ آن‌ها، تاک‌ها و گیاهانِ سرخِ‌بختِ​ تیره روییده بودند و میوه‌هایی به بار‌پنهان​ آورده بودند که خوراکی بودنشان نامعلوم بود.

با ورود به شهر، دریافت که جلوی هر‌ستارهٔ​ خانه تابوت‌هایی سنگی قرار دارد. درونشان اسکلت‌ها یا‌مدام​ اجسادی که به‌تازگی پوسیده بودند، به چشم می‌خورد.

نقطهٔ اشتراکِ همهٔ آن‌ها تغییرِ شکلِ شدیدشان بود. برخی چهار پا داشتند؛‌مِهِ​ برخی شکافی در میانِ ابروهایشان دیده می‌شد؛ برخی پوست نداشتند و گوشتشان مستقیماً‌میانِ​ نمایان بود؛ برخی بازوهایی داشتند که همچون دم دورِ گردنشان پیچیده شده بود.

آمونِ مونوکل‌به‌چشم، در حالی که بی‌تفاوت اطرافش را برانداز می‌کرد، گفت: «اینجا در اصل شهری بود که به ققنوس ایمان داشت. بعدها هدفِ ایمانش را به پدرم تغییر داد،‌سرخ‌رنگی​ اما برخی از رسومِ مربوط به مرگ را حفظ کرد. پس از فاجعه، آن‌ها در سرزمینِ رهاشدهٔ خدایان جا ماندند. با این حال، هیچ گیاهِ خوراکی و نسبتاً عادی‌ای‌تنیده​ در اطرافشان نبود، از این رو تنها می‌توانستند از آن هیولاهای فاسدشده تغذیه کنند. در طولِ نسل‌ها، بدن‌هایشان دچارِ نقص و مشکلاتِ روانی شد. در نهایت، به‌کلی از بین رفتند.»

فاجعه‌ای که با ترورِ خالقِ شهرِ نقره به دستِ الهه به بار‌قصرِ​ اومد، واقعاً مصیبتی برای تمدن بود... قبل از اون، تمدن‌های الف‌ها، غول‌ها،‌مدام​ ققنوس‌ها و بقیه وجود داشتن. بعد از اون، فقط ردپایی ازشون باقی مونده...

وقتی کلاین به شهری‌قصرِ​ که در زمین بلعیده‌ستارهٔ​ شده بود اندیشید، آهی کشید.

در کتاب‌های تاریخ و در‌زمزمه​ علومِ غریبه، بسیار بجا بود که‌فرازِ​ آن تاریخ را چنین بنامند: «فاجعه».

لحظه‌ای درنگ کرد و سپس‌نشست​ پرسید: «چرا به‌جای دور زدنِ‌ندارد​ این شهر، داریم واردش می‌شویم؟»

آمون لبخندی زد و گفت: «در دورانِ دوم، جدِّ ققنوس‌ها علاوه بر در اختیار داشتنِ مسیرِ‌ستارهٔ​ مرگ، بخشی از مسیرِ کارآموز را نیز اشغال کرده بود. برخی از تزئیناتِ اینجا می‌توانند به‌سرخِ​ رخنه‌ای تبدیل شوند که من با استفاده از آن، سفرمان به مقصدِ نهایی را کوتاه کنم.»

چهرهٔ کلاین‌دارد​ بی‌درنگ در‌قصرِ​ هم رفت.

ناولها | novelha.net