---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1134: آقای دروازه • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 1134: آقای دروازه

0

تریسی که کلمات را خواند، جواهراتِ‌پشتشان​ اطرافش با صدای تَرَق خرد شدند، به‌غول‌آسا​ پودر درآمدند و در هوا شناور شدند.

پودرها با نورهای سرخ، آبی، سبز یا درخشان سوسو‌کم‌سو​ زدند و سپس به‌سرعت همچون سیلی خروشان به هم‌سرانجام​ پیوستند و به‌سوی نورِ شمعِ روی محراب هجوم بردند.

هم‌زمان، تارهای مویی که‌می‌برد​ درونِ دیگ سوخته بودند‌محیط​ نیز به این جریان پیوستند.

شعله‌های آتش گسترده شدند و در هم‌پوشانده​ تنیدند. هر لحظه تاریک‌تر می‌شدند، گویی دروازه‌ای‌شده‌اند​ خیالی بودند که به جهان‌های دیگر راه می‌برد.

تریسی بی‌درنگ حس کرد دمای محیط‌پشتشان​ به‌سرعت افت می‌کند، گویی خطراتی بی‌شمار‌گردابی​ از درونِ آتش به بیرون رخنه می‌کرد.

جمله‌ای در ذهنش‌موجوداتِ​ نقش بست. هشداری از‌شده‌اند​ سوی گرمان اسپارو بود:

«مراقبِ آقای دروازه باش.»

از کسی که پیام‌رسانی تو اون سطح داره همین انتظار می‌ره... شناختش از آقای‌شده‌اند​ دروازه، و اطمینانش از دونستنِ نقشه‌های من، شاید عمیق‌تر و دقیق‌تر از چیزی باشه‌می‌توانست​ که تصور می‌کردم... تریسی آهسته نفسِ عمیقی کشید و باحوصله منتظرِ تغییراتِ بعدی ماند.

به چشم‌برهم‌زدنی، حس کرد خلأِ درونِ اتاق به‌شدت رقیق‌شعلهٔ​ شده است. سایه‌ها بسیاری از نقاط را پوشانده بودند،‌گرداب​ گویی شمارِ زیادی از موجوداتِ وصف‌ناپذیر پشتشان پنهان شده‌اند.

شعلهٔ کم‌سو و گسترده،‌وصف‌ناپذیر​ رفته‌رفته به گردابی غول‌آسا‌شعلهٔ​ و سرخِ تیره تبدیل شد.

با چرخشِ گرداب، سرانجام صدایی اثیری‌کرد​ که می‌توانست پیکرِ روح را بشکافد،‌بی‌شمار​ از اعماق به گوش رسید: «...چیک؟»

با شنیدنِ این صدا، رگ‌های پیشانیِ تریسی‌پوشانده​ به تپش افتاد. گویی سوزن‌هایی فولادی و‌شده‌اند​ بی‌شمار در سرش فرو می‌رفتند و دیوانه‌وار می‌چرخیدند.

موهای سیاهش بی‌آنکه بادی بوزد، در هوا پریشان شد. هر تارِ‌رفته‌رفته​ مو اندکی ضخیم‌تر شد و پوستِ چهره‌اش شفافیت یافت. رگ‌هایش یکی‌می‌توانست​ پس از دیگری بیرون زدند؛ درهم‌تنیده و انبوه، همچون تارِ عنکبوت.

تریسی پس از تقلای بسیار، سرانجام توانست خودش را مهار کند. سپس‌غول‌آسا​ همان صدایی را شنید که می‌توانست بیشترِ فرابشران را به مهار از دست‌اعماق​ دادن بکشاند. صدا با خنده‌ای کوتاه گفت: «به نظر می‌رسد برکت‌یافتهٔ چیک است...

«آن زمان، دومین لوحِ کفر را با هم دیدیم... و‌می‌کند​ توانستیم از ردهٔ ۱ فراتر برویم... و تا به امروز‌هشداری​ زنده بمانیم... اکنون، احتمالاً تنها بازماندگان صنعتگر، چیک و من هستیم...»

تریسی بی‌اعتنا به‌است​ آهِ سوزناکِ آقای دروازه،‌پوشانده​ با چهره‌ای درهم‌کشیده گفت:

«آقای دروازهٔ‌شمارِ​ عالی‌مقام، سؤالی‌موجوداتِ​ از شما دارم.»

«بگو... گم‌گشتگی و اسارت در تاریکی و توفان بیش از حد‌گردابی​ ملال‌آور است... به‌ندرت پیش می‌آید کسی با من هم‌کلام شود...» صدای سهمگین،‌روح​ بی‌هیچ تغییرِ خاصی از درونِ گردابِ تاریکی که آرام می‌چرخید، پاسخ داد.

عضلاتِ چهرهٔ تریسی بی‌اختیار منقبض شد؛‌کرد​ هنوز نتوانسته بود به هذیان‌های موجودی‌بی‌شمار​ هم‌تراز با یک خدای پلید عادت کند.

چند ثانیه مکث کرد و سپس گفت: «...می‌خواهم بدانم آیا راهی‌وصف‌ناپذیر​ نامتعارف برای ورود به نُه آرامگاهِ مخفی وجود دارد؟ همان‌هایی که‌تبدیل​ امپراتورِ خون، تودور، برای تبدیل شدن به امپراتورِ سیاه بنا کرد.»

معلوم نبود کجاست، اما‌موجوداتِ​ خندهٔ اثیریِ آقای دروازه در‌شعلهٔ​ میانِ خلأِ بی‌پایان طنین انداخت:

«پس به این خاطر است...

«کارِ دشواری نیست... نشانی به تو می‌دهم... خونِ فرابشرانِ مسیرهای مختلف را جمع‌بیرون​ کن و در هم بیامیز... آن را با نیروی روحی‌ات ترکیب کن و نشان‌دروازه​ را مقابلِ آرامگاه بکش. آن‌گاه می‌توانی گذرگاهِ مخفیِ ورود به آن را باز کنی...»

با سخن گفتنِ آن موجود، شراره‌هایی‌نقاط​ از گردابِ تاریک جدا شد و نشانی‌پنهان​ نسبتاً پیچیده را در هوا شکل داد.

نشان شبیه به درهایی بود که با‌پنهان​ اندازه‌هایی رفته‌رفته کوچک‌تر روی هم چیده شده‌سرخِ​ و به‌طور تصادفی تا بی‌نهایت امتداد یافته بودند.

تریسی دردِ جانکاهِ ازهم‌گسیختنِ پیکرِ روحش‌پنهان​ را تاب آورد. نشان را به‌غول‌آسا​ خاطر سپرد و برای اطمینان پرسید:

«باید خونِ‌دیگر​ هر بیست‌ودو‌می‌برد​ مسیرِ فرابشری باشد؟

«برای هر مسیر خونِ تنها‌بسیاری​ یک فرابشر کافی است، فارغ‌موجوداتِ​ از اینکه در چه رده‌ای باشد؟

«از هر‌شمارِ​ مسیر چقدر‌موجوداتِ​ خون نیاز است؟»

آقای دروازه با همان لحنِ هذیان‌وارِ پیشین پاسخ داد: «درست‌رفته‌رفته​ است... به مقدارِ زیادی نیاز نیست... تنها یک لولهٔ کوچک‌اثیری​ کفایت می‌کند... فقط به قدری که کشیدنِ نشان به پایان برسد...»

با وجودِ چهرهٔ درهم‌کشیده از‌بی‌درنگ​ درد، تریسی با دریافتِ این‌می‌کند​ اطلاعاتِ حیاتی بی‌اختیار لبخند زد.

این لبخند در کنارِ حالتِ‌بسیاری​ کلیِ چهره‌اش، ظاهری غریب به‌موجوداتِ​ او می‌بخشید؛ گویی مجنونی بیش نبود.

تریسی پس از رسیدن به هدفِ اصلی‌اش، برای تضمینِ همکاریِ‌کم‌سو​ بی‌دردسر با گرمان اسپارو در آینده، دوباره پرسید: «خاندانِ ابراهیم‌صدایی​ می‌خواهند بدانند چطور از شرِّ آن نفرینِ باستانی خلاص شوند.»

گردابِ تاریک چند‌موجوداتِ​ ثانیه ساکت ماند‌پنهان​ و سپس آهی کشید.

«چنین آیینی برپا کن... یکی از نیمه‌خدایانِ مسیرِ غیب‌بین، شاگرد‌می‌کند​ و غارتگر را قربانی کن... همین که از توفان خارج‌هشداری​ شوم و در تاریکی رخنه کنم... نفرین دیگر وجود نخواهد داشت...»

تریسی هیچ علاقه‌ای نداشت بداند خاندانِ ابراهیم چطور می‌توانند‌زیادی​ از آن نفرینِ باستانی بگریزند. با گرفتنِ پاسخ، دیگر تاب‌غول‌آسا​ نیاورد. ضمنِ تشکر از آقای دروازه، آیین را متوقف کرد.

آقای دروازه نیز هیچ‌موجوداتِ​ تلاشی برای افسون کردن، تهدید‌شعلهٔ​ یا فاسد کردنِ او نکرد.

پس از فروپاشیِ گردابِ آتشِ تاریک و پایانِ آیین،‌کم‌سو​ تریسی به تفکر پرداخت و نزدیک به یک ساعت‌سرانجام​ زمان برد تا اثراتِ هذیان‌های آقای دروازه را تسکین دهد.

پس از انجامِ همهٔ این کارها، تریسی قلم و کاغذی‌می‌کند​ بیرون آورد و نشانِ ارائه‌شده از سوی آقای دروازه را‌هشداری​ رسم کرد. سپس آن دو پاسخ را با جزئیات نوشت.

می‌دانست که قدیسهٔ سپید کاتارینا در تعقیبش است و به نظر می‌رسید شکارچیانِ سهمگین‌تری‌شده‌اند​ هم در پیِ او باشند. برایش بسیار دشوار بود که خونِ فرابشرانِ مسیرهای مختلف را‌پیکرِ​ به این سرعت پیدا کند، پس تصمیم گرفت این کار را به گرمان اسپارو بسپارد.

علاوه بر این، باور داشت که حتی اگر جورج آگوستوسِ سوم و دیگران معتقد باشند مقبرهٔ مخفی هیچ مشکلی ندارد و به‌قدرِ کافی‌پیکرِ​ امن است و در نتیجه نگهبانانِ زیادی آنجا نگذارند، باز هم تمهیداتِ امنیتیِ درونی وجود خواهد داشت. این چیزی نبود که یک ردهٔ‌بادی​ ۴ بتواند به‌سرعت از آن عبور کند و آسیب برساند. در این صورت، نیروهای کمکی متوقفشان می‌کردند و بهترین فرصتشان را از دست می‌دادند.

اما در موردِ گرمان اسپارو، حتی پیام‌رسانش هم در سطحِ یک فرشته بود. قدرتِ‌تیره​ سازمانِ پشتِ سرش آشکار بود، پس تواناییِ آن را داشتند که در لحظهٔ حساس‌چیک​ مقبره را نابود کنند و باعث شوند آیینِ امپراتورِ سیاه با شکست روبه‌رو شود.

خودش نمی‌توانست آن را به انجام‌کرد​ برساند، پس طبیعتاً باید از کسی‌بی‌شمار​ کمک می‌گرفت که تواناییِ انجامش را داشت!

پس از انداختنِ نامه در صندوق‌پستی در خیابانی در آن حوالی، تریسی با‌پنهان​ موهای سیاه و پالتوی سیاهش، آهسته در خیابانِ سرد و خلوت قدم زد.‌صدایی​ در خیابانِ کم‌نور، به نورِ چراغ‌های گاز نگاه کرد و با تمسخرِ خود خندید.

«به‌خاطرِ کمی‌شمارِ​ خشم، واقعاً تا‌وصف‌ناپذیر​ اینجا پیش رفته‌ام...

«تو خوش‌شانسی.‌زیادی​ دست‌کم انتقامت‌وصف‌ناپذیر​ را می‌گیرم...

«و اگر بمیرم، به‌جز کسانی‌بی‌درنگ​ که از من متنفرند، هیچ‌کس‌می‌کند​ مرا به یاد نخواهد آورد...»

پس از دریافتِ نامه از‌بسیاری​ دوشیزه پیام‌رسان، کلاین روی صندلی نشست‌وصف‌ناپذیر​ و آن را چند بار خواند.

پیش از آنکه به فرازِ مِهِ خاکستری برود تا صحتِ‌کم‌سو​ روشِ آقای دروازه را غیب‌بینی کند، ناخودآگاه به این فکر کرد‌اثیری​ که چقدر سریع می‌تواند خونِ بیست‌ودو مسیرِ فرابشری را جمع‌آوری کند.

این نماد خیلی شبیه نمادِ پشتِ صندلیِ دوشیزه شعبده‌بازه... واسه غیب‌بین می‌تونم از‌سرخِ​ مالِ خودم استفاده کنم... واسه شاگرد، می‌تونم دوشیزه شعبده‌باز رو پیدا کنم و یه‌رسید​ کم هم بهش فشار بیارم تا بنویسه... واسه مسیرِ غارتگر سه تا انتخاب هست:

یه عروسک رو تبدیل به پشه کنم و بفرستمش تا‌می‌کند​ هیزل رو نیش بزنه؛ از دستیارِ سومِ دریاسالار آیسبرگ که‌هشداری​ اسمش پاپیونِ گل‌داره بگیرمش و در آخر، از پدربزرگِ لئونارد بگیرمش...

مسیرِ تماشاگر، دوشیزه عدالت... مسیرِ خنیاگر، خورشیدِ کوچک... مسیرِ توفان، آقای مردِ‌پشتشان​ آویخته... مسیرِ کتاب‌خوان، دریاسالار آیسبرگ، یا اون نیمه‌خدا که اسمش لوکا بود...‌گرداب​ نیایشگرِ اسرار، دستیارِ دومِ خانم گوشه‌نشین، هیت دویلِ بی‌خون رو گیر بیارم...

مسیرِ مرده‌بَر، پاتریک برایان از اسقف‌نشینِ نومینوس...‌پنهان​ مسیرِ بی‌خواب، شاعرِ عزیزِ خودم... مسیرِ جنگاور،‌سرخِ​ بیشترِ شهروندانِ شهرِ نقره یا پدر اوتراوسکی...

کاشتکار، فرانک... داروساز، املین...

داور، دوشیزه‌دیگر​ شیو... وکیل،‌می‌برد​ عروسکم کوناس...

شکارچی، دنیتس یا‌است​ اندرسون... دیوبانو، کاری کنم‌پوشانده​ خودِ تریسی تأمینش کنه...

زندانی، دوشیزه شارون‌زیادی​ یا ماریک... تبهکار،‌پشتشان​ فعلاً هیچ هدفی ندارم...

رازکاو، خانم‌زیادی​ گوشه‌نشین... دانشمند،‌وصف‌ناپذیر​ دستیارِ آزمایشِ فرانک...

هیولا، عروسکم انونی...

این‌طور که پیداست، بیشترشون رو می‌شه تو یه زمانِ خیلی کوتاه گیر آورد. کانال‌های مربوطه به اندازهٔ کافی بهم اعتماد دارن و می‌دونن‌چرخشِ​ که با خونشون نفرینشون نمی‌کنم... این دیوبانو تریسی قطعاً راهی واسه از بین بردنِ ارتباطِ بینِ خون و بدنِ اصلی داره. مخالفتی نمی‌کنه...‌می‌رفتند​ فقط دیو می‌مونه. با اینکه با چندتاشون برخورد داشتم، ولی یا مردن یا فرار کردن. در حالِ حاضر هیچ هدفی تو ذهنم نیست...

آره، می‌تونم از خورشیدِ کوچک بپرسم که آیا شهرِ‌شعلهٔ​ نقره گوشت و خونِ دیو تو انبارش باقی مونده‌گرداب​ یا نه. اونا هر از گاهی با بعضی‌هاشون روبه‌رو می‌شن...

اگر به آن فکر نکرده بود، کلاین متوجه نمی‌شد‌کم‌سو​ که در کمتر از دو سال از زمانِ انتقالش، در‌صدایی​ واقع با بیشترِ مسیرهای فرابشری ارتباطِ عمیق‌تری برقرار کرده است.

بی‌درنگ افکارش را جمع‌می‌برد​ کرد و به‌طورِ جدی به‌افت​ آیینِ فرارِ آقای دروازه اندیشید.

قربانی کردنِ یک نیمه‌خدا از هر کدوم: غارتگر، شاگرد و غیب‌بین... اینا همون سه مسیری‌شعلهٔ​ هستن که می‌تونن با هم جابه‌جا بشن... آقای دروازه می‌خواد موقتاً این سه مسیر رو‌روح​ با هم آشتی بده و با استفاده از یه روشِ هوشمندانه، مسیرِ برگشت رو باز کنه؟

...گرفتنِ نیمه‌خدایانِ این سه مسیر به این راحتی‌ها نیست. شاید خاندانِ ابراهیم‌گردابی​ تو دورانِ اوجش می‌تونست این کار رو بکنه. بعد از مرگِ فرابشرانِ‌روح​ ردهٔ بالا تو جنگِ چهار امپراتور و شکست‌های بعدش، این کار تقریباً ناامیدکننده‌ست...

اگه آقای دروازه می‌تونست صبورتر باشه و به نوادگانش زمانِ‌رفته‌رفته​ بیشتری واسه رشد بده، غیرممکن نبود. با این حال، بازم‌اثیری​ مدام درخواستِ کمک می‌کنه و باعثِ مرگِ نوادگانِ آینده‌دار می‌شه...

یعنی دیوونه شده؟‌راه​ یه مجنون که‌کرد​ شبیهِ آدمای عادیه؟

پس از کمی تأمل، نامه را‌نقاط​ سوزاند و به فرازِ مِهِ خاکستری‌پشتشان​ رفت تا دو غیب‌بینی انجام دهد.

الهاماتی که دریافت کرد نشان می‌داد‌پشتشان​ روشِ ورود به مقبرهٔ مخفی واقعی است.‌غول‌آسا​ آیینِ بازگشتِ آقای دروازه نیز حقیقت داشت.

با نگاه به آونگِ روحی‌پشتشان​ در دستش، مدتِ درازی در‌رفته‌رفته​ سکوت روی صندلیِ پشتی‌بلند نشست.

پس از چند دقیقه، دستِ چپش را مشت کرد و آویزِ توپاز را محکم‌رخنه​ فشرد. با خود زمزمه کرد: «تنها کاری که باقی مونده، اینه که صبر کنم‌باش​ تا معجونِ ساحرِ غریب کاملاً هضم بشه و جورج آگوستوسِ سوم آیین رو برگزار کنه.»

ناولها | novelha.net