چپتر 556: کتککاریِ خشن
0لوگانو دستِ لودویگ را فشرد و چشم به تاکهای سبزی دوخت که دورِجدیت منارهٔ صومعه پیچیده بودند و نشانِ مقدسِ زندگی در مرکزش قرار داشت. تصویریشلوغِ ساده از یک نوزاد در میانِ خوشههای گندم، گلها، آبِ چشمه و نمادهای دیگر.
رو به نوئلیا کرد و گفت:شود «بهم حمله شد. همین الان اظهاراتمتمرکز رو تو ادارهٔ پلیس ثبت کردم.»
نوئلیا که کلاهی سیاه با نقشونگارهای سفید برمیگردی سر داشت و ترکیبی از مذهب و نبرد راگرفت تداعی میکرد، اخم کرد و پرسید: «لویی بری کجاست؟»
او بهجای اینکه واردِ جزئیاتِ حملهتنها به لوگانو شود، روی محلِ حضورِبسته لویی بری، ماجراجوی بزرگ، تمرکز کرد.
لوگانو سر تکان داد و با جدیت جواب داد:بزرگ «نمیدونم. بهم گفت بعد از اینکه اظهاراتم رو ثبت کردمبهتون بیام اینجا و بهتون خبر بدم که بهم حمله شده.»
چهرهٔ نوئلیا جدی شد.
...
در محلهٔ شلوغِ بندر،تفنگ ایستاده در برابرِ عمارتِراستی مستحکم و خاکستریمایلبهسیاهِ صنفِ ماهیگیران،
لومیان که حالا پیراهنی سفید، جلیقهای سیاه و شلواریبزرگ قهوهای به تن داشت و کلاهِ حصیریِ طلاییرنگی براینجا سر گذاشته بود، با بیخیالی بهسوی ساختمان قدم برداشت.
دو نگهبانی که اینجا مستقر بودند تفنگ نداشتند وحضورِ تنها شمشیرهای راستی بر پشت و خنجرهایی به کمربعد بسته بودند و در میانِ انبوهِ رهگذران حل میشدند.
هر دو نگهبان همزمان دستهایشانپیشرویِ را دراز کردند و جلوی پیشرویِنمیفهمید لومیان را گرفتند: «دنبالِ کی میگردی؟»
لومیان زبانِ کوهستانی را «نمیفهمید». بیدرنگتنها هفتتیرش را کشید، رو به آسمانبسته نشانه گرفت و ماشه را چکاند.
در میانِ پژواکِ شلیک، ازروی بینِ دو نگهبان لغزید وتمرکز واردِ اقامتگاهِ قصرمانندِ صنفِ ماهیگیران شد.
نگهبانان نگاههای مرددیاینکه ردوبدل کردند اماشود از مداخله خودداری کردند.
یکی از آنها بهسوی ادارهٔ پلیسِ بندر دوید، درزبانِ حالی که دیگری با شتاب واردِ ساختمانِ خاکستریمایلبهسیاه شدماشه تا به مافوقش گزارش دهد و کسبِ تکلیف کند.
لومیان در حالی که هفتتیرش را محکم در دست داشت، با گامهاییبسته شمرده پیش رفت. زیرِ نگاههای گیجِ کارکنان که شتابان کنار میکشیدند، ازدنبالِ سالن گذشت و از پلههایی که به دفترِ عضوِ کمیته میرسید بالا رفت.
درست وقتی به طبقهٔشود دوم نزدیک میشد، هیکلیماجراجوی پیشِ رویش ظاهر شد.
پوستی برنزهرنگ، هیکلی پهن و ستبر، موهای سیاهمحلِ و چشمانی آبی، ویژگیهای مردِ جوانی بود کهجواب به خوان اورو، رئیسِ صنفِ ماهیگیران، کمک کرده بود.
او فرناندزدراز اورو، نوهٔجلوی پیرمرد بود.
فرناندز دندانقروچهای کرد وتفنگ به لومیان که پلهپلهراستی بالا میآمد خیره شد.
لومیان اعتنایی نکرد. گامهایش را ثابت نگهحضورِ داشت، نه تندتر کرد و نه کندتر،جواب و به ورودیِ طبقهٔ دوم نزدیک شد.
ناگهان لومیان حساینکه کرد نورِ محیطشود بهشدت کم شده است.
همزمان، نیرویی ناملموس از بالا فرود آمد، دورِ پاهای او پیچید و باعثهفتتیرش شد احساس کند کوتاهتر شده و بدنش تاب بخورد. در مقابل، به نظرنگهبانان میرسید فرناندز قد کشیده و سایههای غلیظی میاندازد که نورِ ناچیزِ راهرو را میبلعند.
تاپ!
فرناندز جلو آمد وشود مشتِ راستش را بهسویماجراجوی سرِ لومیان پرتاب کرد.
بادی تند در فضا پیچید وشود مشت را با نیرویی چکشمانند، گویی کهتکان آهنربایی نامرئی هدایتش میکرد، به جلو راند.
لومیان به بالا خیره شدپیشرویِ و چیزی درونش فوران کرد کهنمیفهمید نیروی مقیدکننده را در هم شکست.
رانهایش ناگهان متورم شدند و شلوارِ قهوهایِ گشادشراستی تنگ شد. گویی از هیچ قد کشید ونگهبان آستینها و شلوارش دورِ ماهیچههای برآمدهاش کشیده شدند.
بنگ!
مشتِ چپِ لومیان در برخوردی رعدآساشود با مشتِ پیشآمدهٔ فرناندز گره خورد وتکان باعث شد پلهها بلرزند و تاب بخورند.
فرناندز که دو قدم به عقب راندهدنبالِ شده بود، هیچ ترسی نداشت و درکشید عوض رگههایی از شادی در چهرهاش دیده میشد.
در حینِ عقبنشینی،مستقر چشمانش تاریک شد وشمشیرهای درخششی به خود گرفت.
دستِ چپش را بالا آورد ومحلِ نوری سبزِ تیره بهسرعت روی نوکِداد انگشتانِ بهطورِ غیرعادی زبرش متمرکز شد.
نور به پرتویی بدل شد وشود بیصدا بهسوی لومیان که در اثرِتمرکز برخورد لحظهای بیحرکت شده بود، پرتاب شد.
فرناندز از همان ابتدا نبردِ نزدیک را انتخاب کرده بودکوهستانی تا رخنهای برای پرتو ایجاد کند؛ پرتویی که میتوانست ساختارِپژواکِ انسانی را مختل کند و جراحاتِ داخلیِ سریعی به بار آورد.
پرتوی خطرناکِ سبزِ تیره با سرعتِ نور برابری میکرد.پشت لومیان که نمیتوانست پیشاپیش جاخالی دهد، تنها توانست اصابتِدستهایشان آن را به میانِ سینه و شکمش تماشا کند.
با این حال، پرتوی سبزِروی تیره از آن عبور کرد وتکان تنها به یک توهم برخورد کرد.
لومیان با بهرهگیری از قدرتِ انباشتهشدهٔ ریاضتکش در درگیری با فرناندز، فرصتتمرکز را غنیمت شمرده بود تا کمرش را خم کند و مانندِ کمانیشده در جای خود بایستد و با مهارت از حملاتِ غافلگیرانهٔ احتمالی بگریزد.
در این رقصِ پیچیده، او حتی ازدنبالِ چهرهٔ نیس استفاده کرده بود و توهمی ازآسمان خودش ساخته بود که هنوز راست ایستاده است!
رفتهرفته پرتوی سبزِ تیرهتفنگ متلاشی شد و درراستی گوشهٔ پلهها ناپدید گشت.
ناگهان آتشی سرخرنگ، چنانشود داغ که تقریباً سفید میزد،بزرگ از بدنِ لومیان فوران کرد.
او که به گلولهای آتشین بدلشود شده بود، بهسوی فرناندز که تازه تعادلشتکان را به دست آورده بود، یورش برد.
مردمکهای فرناندز تنگ شد،جلوی گویی در برابرِ این شعلهزبانِ به چالش کشیده شده بود.
بهسرعت به پهلو گام برداشت،نداشتند دستِ راستش را مشت کردخنجرهایی و آن را پایین کشید.
تلنگ!
هیکلِ غولآسای لومیان محکم پا کوبید و باعث شد ساختمان تاب بخورد. باتکان یک گام، در برابرِ فرناندز که تازه برخاسته بود ایستاد. مشتِ چپش کهجدی در شعلههای سرخ و تقریباً سفید پیچیده شده بود، با فرناندز برخورد کرد.
فرناندز بیآنکه فرصتی برای فعالکردنِپیشرویِ قدرتهای فرابشریاش داشته باشد، شتابانکوهستانی بازوانش را برای دفاع بالا آورد.
بوووم!
شعلهها زبانه کشیدند و مشتِ لومیان مردِ جوان رابزرگ به پرواز درآورد. او به درونِ دفترِ کارِ نیمهبازِاینجا کناری پرت شد و میزِ چوبی را در هم شکست.
لومیان با استفاده از گیجی و دردِ فرناندز،محلِ به دنبالش شتافت، به داخلِ دفتر هجوم بردجواب و مشتِ دیگری با دستِ چپش حواله کرد.
بوووم! وقتی مشت با شدتی انفجاری بهدنبالِ سینهٔ فرناندز برخورد کرد، شعلههای سرخ کهکشید تقریباً به سفیدی میزدند، اتاق را روشن کردند.
نیرویی نامرئی شعلهها را مهار کرد و نگذاشتراستی سینهٔ فرناندز را کاملاً متلاشی کنند. در عوض، شعلههاهمزمان در هم پیچیدند و دیدِ هدف را تار کردند.
لومیان با چهرهای بیحالت ایستادروی و به فرناندزِ نیمهبیهوش خیرهتمرکز ماند. دستِ چپش را بالا آورد.
گلولهآتشِ سرخ و غولآسایی که تقریباًشود به سفیدی میزد، بهسرعت متراکم شد؛ آمادهتکان بود تا همچون یک دروگر عمل کند.
لحظهای بعد، گلولهآتش بهجلوی جلو شلیک شد ومیگردی فرناندز را هدف گرفت.
ناگهان اوج گرفت، ازتفنگ هدف گذشت و بهراستی دیوارِ پشتِ میز برخورد کرد.
بوووم!
شعلههای سوزانِ سفید و سرخ پنجرهٔ شیشهای و دیوارحضورِ را در هم شکستند و در بیرونِ ساختمانِ صنفِبعد ماهیگیران زبانه کشیدند و ابرهایی آتشین در هوا پدید آوردند.
تقریباً در همان زمان، لومیان حس کرددنبالِ واردِ خلأیی تاریک و ژرف شده است. ستارگانِآسمان دوردست و درخشان همچون چشمانی هوشیار چشمک میزدند.
بارِ دیگر بامستقر خوان اورو روبهرو شد؛شمشیرهای پیرمردی با چینوچروکهای عمیق.
در آن لحظه، نوئلیا به سمتِ میدانی که مجسمهٔبزرگ امواج در آن قرار داشت شتافته بود و رواینجا به ساختمانی که قابِ پنجرهاش فروریخته بود، فریاد زد:
«بس کنید!»
با شنیدنِ صدای راهبهٔ مبارز، لومیان آهی از سرِزبانِ افسوس کشید، هفتتیرش را چرخاند و در غلافِ زیرِماشه بغلش جای داد. خوان اورو و خلأِ پیرامون ناپدید شدند.
چند دقیقه بعد، خوان اورو با عصایش از ساختمانِ خاکستریسیاهِخنجرهایی صنفِ ماهیگیران بیرون آمد. با صدایی بم خطاب به نوئلیاکردند گفت: «اون به فرناندز حمله کرد. شما باید دستگیرش کنید!»
نوئلیا نگاهی سرد به رئیسِ صنفِ ماهیگیران انداخت وبزرگ پاسخ داد: «پس باید فرناندز رو هم به ادارهٔ پلیسبهتون دعوت کنم تا توی تحقیقاتِ تیراندازیِ خیابانِ آکینا کمک کنه؟
همهتون آروم باشید و با هم نظمروی رو توی پورت سانتا حفظ کنید. وگرنه،داد فکر میکنید کلیسا از پسِ هیچکدومتون برنمیاد؟»
راهبهٔ مبارز در کلماتِ پایانی نگاهشگرفتند را به لومیان دوخت و برایبیدرنگ رعایتِ انصاف، هشداری هم به او داد.
خوان اورو لحظهای سکوت کردنداشتند و بعد گفت: «من هیچچیزخنجرهایی دربارهٔ تیراندازیِ خیابانِ آکینا نمیدونم.»
با گفتنِ این حرف، چرخید و لنگلنگانحضورِ با عصایش به صنفِ ماهیگیران بازگشت، جایی کهنمیدونم بسیاری از کارکنان برای کمک به او شتافتند.
با دیدنِ این صحنه، نوئلیا تیمِشود مبارزِ خود را هدایت کرد تاتمرکز لومیان را به بیرون همراهی کنند.
وقتی از محلهٔ بندر خارج شدند، راهبهٔ مبارز بهزبانِ اعضای تیمش دستور داد سرعتشان را کم کنند وماشه فاصله بگیرند، و خودش در کنارِ لومیان قدم برداشت.
«دارید کار رو برای ما سخت میکنید. نظم، میفهمید؟ نظمِ ظاهریکمر باید حفظ بشه.» نوئلیا دستش را بالا آورد و دو طرفِ پیشانیاشگرفتند را مالید. «خوشبختانه واقعاً فرناندز رو نکشتید. وگرنه چارهای جز دستگیریتون نداشتم.»
لومیان خندید و گفت: «اگه واقعاًمحلِ میخواستم فرناندز رو بکشم، تا زمانِ مداخلهٔجدیت شما یا نجاتدادنِ خوان اورو زنده نمیموند.»
حرفهایش حقیقتیبهجای انکارناپذیر درواردِ خود داشت.
نوئلیا جا خورد. پس از چند ثانیه تأمل گفت: «دارید نگرش،نمیفهمید قدرت و اعتمادبهنفستون رو به تماشاچیها نشون میدید؟ در عینِ حال،بینِ میخواید خوان اورو بر اساسِ این رویارویی دربارهٔ تواناییهاتون دچارِ اشتباه بشه؟»
لومیان سکوت کرد. با لبخندینداشتند به جلو خیره شد و پرسید:کمر «فرماندارهای قبلیِ دریا آخرش کجا رفتن؟»
نوئلیا لحظهای سکوت کرد و بعد پاسخ داد: «در ظاهر، به مکانهای مختلفی اعزام شدن. با این حال،اینجا طبقِ مشاهداتِ ما، دستکم چهار تا پنج ماه، یا نهایتاً سه سال طول میکشه تا این فرماندارهای دریا بهطرزِپیراهنی مرموزی و بیهیچ ردی ناپدید بشن. اغلب هیچ نشانهای از درگیری در صحنه نیست و خانوادههاشون هم آسیبی نمیبینن.»
یعنی داوطلبانه به دریا برگشتن؟ لومیان لبخندیروی زد و گفت: «میبینید؟ مگه همین الانداد از درگیری با فرناندز چیزی دستگیرم نشد؟»
ظاهراً حالا کلیسایکردند مادرِ زمین تمایلِ بیشتریدنبالِ برای اشتراکِ اطلاعات داشت.
نوئلیا ناراحت نشد. لبخندی زد و افزود: «هیچکس ازپشت همون اول همهٔ کارتهاش رو رو نمیکنه. وقتی تحقیقاتتوندستهایشان به نقطهٔ خاصی برسه، ما هم اطلاعاتِ بیشتری میدیم.»
لومیان به دریای لاجوردیِشود کنارش خیره شد وماجراجوی لحظهای در فکر فرو رفت.
«شما هنوز نیتِ کلیسایواردِ مادرِ زمین رو درمحلِ این ماجرا فاش نکردید.»
چشمانِ نوئلیا سوسو زد. ناگهان دستش را بالامیگردی آورد و به عابرانِ پیادهای که در جلوتر بحثگرفت میکردند اشاره کرد و فریاد زد: «دعوای خیابانی ممنوعه!»
پیش از آنکه جملهاش را تمامتنها کند، همراه با تیمش به آنبسته سمت دوید و لومیان را تنها گذاشت.
لومیان پوزخندیواردِ زد و آرامروی سر تکان داد.
...
اواخرِ شب، درست وقتی لومیان میخواست بخوابد،دنبالِ صدای بم و خشنِ شوالیهٔ شمشیر راکشید شنید که گویی چیزی را سرکوب میکرد.
«سرنخهایی ازنگهبانی محلِ اختفای دونداشتند هدف پیدا شده.»