---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1175: ایده‌ها بسیار مهم‌اند • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1175: ایده‌ها بسیار مهم‌اند

0

پالز زوروآست با خنده‌ای کوتاه گفت: «سنگ‌ذهنش​ انداختن جلوی پای آمون؟ چه سودی می‌تواند‌غیرممکنه​ داشته باشد؟ اگر سودی ندارد، فراموشش کن.»

لئونارد لحظه‌ای زبانش بند آمد.‌است​ پس از چند ثانیه گفت: «دست‌کم‌نتواند​ باعث می‌شود احساسِ خوبی پیدا کنید.»

پالز با صدای آرامی خندید.

«اگر این بحث‌ذهنش​ را پیش نکشید،‌می‌کنی​ حالم بهتر هم می‌شود.»

بی‌آنکه منتظرِ پاسخِ لئونارد بماند، این‌دخالت​ فرشتهٔ ردهٔ ۱ از مسیرِ غارتگر‌شاهِ​ با صدای کمی سالخورده‌اش آهی کشید.

«مگر همکارِ سابقت طلسمِ فریب‌است​ ندارد؟ شاید بتواند با استفاده‌دهد​ از آن راهِ چاره‌ای پیدا کند.»

پس از خلاص شدن از شرِّ تجسم‌های آمون در بکلاند، پالز نمادهای الوهیت و نشانه‌های جادوییِ لازم برای ساختِ چهار طلسمِ فریب، انگل، محرومیت و فرسودگی را‌محرومیت​ به لئونارد داده بود. لئونارد این دانش را به کلاین منتقل کرده بود و کلاین با استفاده از آن دانش و کرم‌های زمان، از هر کدام از‌منظورت​ طلسم‌های فریب، انگل و محرومیت یک گلوله ساخته بود. کلاین بعدتر از آن‌ها برای مقابله با کوناس کیلگور استفاده کرده بود، اما لئونارد از این موضوع خبر نداشت.

لئونارد متفکرانه زمزمه کرد: «پیرمرد، منظورت این است که با‌غیرممکنه​ استفاده از طلسمِ فریب می‌شود آمون را گمراه کرد تا مکان‌همان​ را اشتباه تشخیص دهد و نتواند در فرارِ کلاین دخالت کند؟»

در ذهنش، پالز زوروآست تشر زد:‌دخالت​ «فکر می‌کنی می‌شود جلوی چشمِ شاهِ فرشتگانِ‌فرشتگانِ​ مسیرِ غارتگر از طلسمِ فریب استفاده کرد؟»

غیرممکنه... لئونارد خنده‌ای خشک‌منظورت​ کرد و با پررویی‌اشتباه​ پافشاری کرد: «پس منظورت چیست؟»

صدای پالز‌مگر​ زوروآست ناگهان‌سابقت​ پرشورتر شد:

«فریب دادنِ این قانون که‌فکر​ شخص فقط می‌تواند به همان‌غیرممکنه​ جایی برگردد که بدنش قرار دارد!»

لئونارد با حیرت پرسید:‌نتواند​ «فریب دادنِ قانون؟ مگر‌تشر​ چنین چیزی هم می‌شود؟»

پالز خنده‌ای تلخ‌پیرمرد​ و خودکوچک‌بینانه کرد‌گمراه​ و آه کشید.

«در مقایسه با فریب دادنِ آمون، فریب دادنِ‌بتواند​ قانون بسیار آسان‌تر است. هر چه باشد، زیرپوستِ‌تجسم‌های​ این جهان چیزی جز جنون و آشوب نیست.»

این جمله لئونارد را لحظه‌ای لال کرد. از یک سو، آن‌قدرها باتجربه نبود و خبر‌ناگهان​ نداشت که نظم‌ها و قوانین را هم می‌شود فریب داد. از سوی دیگر، هرگز انتظار‌چیزی​ نداشت که در دلِ پیرمرد، آمون حتی از قوانینِ طبیعت و نظمِ جهان هم سهمگین‌تر باشد.

پس از گذشتِ حدود ده‌فرارِ​ ثانیه، دوباره به حرف آمد: «با‌چشمِ​ این روش، احتمالِ موفقیت چقدر است؟»

پالز با پوزخندی گفت: «بسیار بسیار کم. احتمالِ فریب دادنِ نظمِ جهان به این شکل، آن هم با طلسمِ فریبی که‌غیرممکنه​ از کرمِ زمانِ تجسمِ آمون ساخته شده، بسیار بسیار پایین است. برای همین، پیشنهادِ من همچنان این است که به او‌تلخ​ بگویی از ابله درخواستِ کمک کند. دیگر وقت را تلف نکنید. در مبارزه با آمون، هرچه بیشتر لفتش بدهید، اوضاع خطرناک‌تر می‌شود.»

لئونارد لحظه‌ای درنگ‌همکارِ​ کرد و سپس در‌شاید​ تأیید سر تکان داد.

«می‌فهمم. من هم‌ذهنش​ به او توصیه می‌کنم‌چشمِ​ همین کار را بکند.»

البته فراموش نمی‌کرد که‌نتواند​ به آن روشِ بسیار بعیدِ‌فکر​ پیشنهادیِ پیرمرد هم اشاره کند.

«خوب است که می‌فهمی. واقعاً که، مزاحمِ مطالعهٔ یک پیرمرد‌دهد​ شدن...» همان‌طور که پالز این را زیرِ لب زمزمه می‌کرد،‌فرشتگانِ​ صدای وی رفته‌رفته ضعیف شد و از ذهنِ لئونارد محو گشت.

در شمارهٔ ۷ خیابانِ پینستر، روزنامه‌ای که‌شاید​ روی میزِ عسلی قرار داشت، ناگهان به‌شدن​ هوا رفت و خودبه‌خود روی کاناپه باز شد.

...

استفاده از طلسمِ فریب برای دور زدنِ این شرط که فقط‌چشمِ​ می‌تونم همون‌جایی که بدنِ اصلیم هست زنده بشم؟ فرازِ مِهِ خاکستری، درونِ‌شخص​ قصرِ باستانی، کلاین «پیشنهادِ» پالز زوروآست را با کلماتِ خودش بازسازی کرد.

به‌محضِ آنکه حرفش تمام شد، فانوسِ پوستِ حیوانی را به یاد آورد که‌دخالت​ مدام می‌سوخت: آمون قوانینِ طبیعت را فریب داده بود و کاری کرده بود شمع‌پرشورتر​ در حالتی جادویی بماند و یک هفتهٔ تمام بدونِ نیاز به هیچ سوختی بسوزد.

چشمانش برق زد و زمزمه کرد:‌فریب​ «این طرزِ فکر چیزی است که فقط‌خلاص​ به ذهنِ فرشته‌ای از مسیرِ غارتگر می‌رسد...

«شاید هم غیرممکن نباشد!»

او هم مثلِ پالز حس می‌کرد که‌ذهنش​ در مقایسه با مقابله با آمون، دست‌وپنجه‌غیرممکنه​ نرم کردن با قوانینِ طبیعت بسیار آسان‌تر است.

با دیدنِ روزنهٔ‌پیرمرد​ امید، بی‌درنگ پیامدهای‌گمراه​ احتمالی را بررسی کرد:

با این‌که گلولهٔ فریب رو قبلاً استفاده کردم، می‌تونم از خلأ‌چاره‌ای​ تاریخ احضارش کنم. هر چی باشه، قبل از اینکه اثرش تموم‌لازم​ بشه، حتماً بدنم رو دوباره می‌سازم و با موفقیت زنده می‌شم...

قوانینِ طبیعت واقعاً طفلکی‌ان. نه تنها‌می‌کنی​ فریب می‌خورن، بلکه حتی اون چیزی‌پررویی​ هم که قراره فریبشون بده قلابیه...

تنها مشکل اینه که گلوله شاید نتونه قانونِ‌تشر​ علومِ غریبه رو فریب بده. همون موقع هم‌پررویی​ برای مقابله با کوناس کیلگور به زور جواب داد...

غرق در افکارش، نگاهی‌منظورت​ گذرا به اطراف انداخت و‌تشخیص​ رفته‌رفته فکری به سرش زد.

استفاده از قصرِ سفیرا!

پس از به دست گرفتنِ کنترلِ اولیهٔ‌چشمِ​ قصرِ سفیرا، اکنون می‌توانست قدرتِ یک فرشتهٔ‌چیست​ ردهٔ ۲ را در اینجا به کار بگیرد.

و بسیاری از چیزهایی که پیش‌تر با آن‌ها سروکار داشت، روشن کرده بودند که اقتدارِ قصرِ‌پررویی​ سفیرا به‌احتمالِ زیاد هر سه مسیرِ غیب‌بین، کارآموز و غارتگر را در بر می‌گیرد. این اقتدار‌پرسید​ می‌توانست اثرِ هم‌گرایی بر فرابشرانِ مربوطه ایجاد کند و به‌وضوح توجهِ آمون را هم جلب کرده بود.

به بیانِ دیگر، کلاین گمان می‌کرد که قصرِ سفیرا قدرتِ این سه مسیر‌دخالت​ را هم‌زمان در خود دارد. با این حال، از آنجا که او یک‌ناگهان​ غیب‌بین بود، بیشترِ قدرتی که می‌توانست به کار بگیرد در همین حوزه متمرکز می‌شد.

با کمکِ واسطه‌ای به اسمِ گلولهٔ فریب، شاید بتونم بقیهٔ قدرت‌های قصرِ سفیرا رو هم بیدار کنم... حالا که می‌تونم از بعضی معجزاتِ حوزهٔ‌ساختِ​ غیب‌بین استفاده کنم، داشتنِ قدرتِ مسیرِ غارتگر در سطحِ فرشته یه نتیجه‌گیریِ کاملاً منطقیه. تنها مشکل اینه که باید واسطه‌ای با سطحِ کافی داشته باشم...‌نداشت​ این‌طوری دیگه لازم نیست نگرانِ این باشم که نتونم اون قانون رو فریب بدم... با روشن شدنِ افکارش، با جدیت شروع به طراحیِ نقشه کرد.

او قوانینِ علومِ غریبه‌تشر​ را هدف قرار داد و‌فرشتگانِ​ سعی کرد «فریبی» طراحی کند.

واسه اینکه کار راحت‌تر بشه، بهتره تدارکاتِ‌ذهنش​ بیشتری ببینم. نمی‌تونم از هیچ، فریبی بسازم، حداقل‌خشک​ نه تا وقتی که بدنِ اصلیِ آمون باشم...

آره. یه لوله از خونم رو‌گمراه​ به خورشیدِ کوچک می‌دم. یه نقطهٔ احیای‌دخالت​ جعلی می‌سازم که بیرون از محدوده باشه.

و بعد، با استفاده از گلولهٔ فریب به‌عنوانِ محرک، قدرت‌های در سطحِ فرشتهٔ داخلِ قصرِ‌شرِّ​ سفیرا رو به کار می‌ندازم، اون قانون رو «گمراه می‌کنم» و کاری می‌کنم که نقطهٔ‌بود​ احیای جعلی رو به‌عنوانِ نقطهٔ واقعی ببینه، در حالی که نقطهٔ واقعی می‌شه نقطهٔ جعلی...

وقتی افکارش سرانجام شکل گرفت، جزئیات را ذره‌ذره مشخص کرد. کلاین‌خشک​ بی‌درنگ از ارتباطِ رازآلودِ میانِ خودش و نقطه‌ای که در آن مرده‌برگردد​ بود استفاده کرد تا با «دیدِ حقیقی‌اش» وضعیتِ واقعی را بررسی کند.

دید که مِهِ زرد و خاکستری بسیار‌ذهنش​ رقیق شده است و درهٔ عمیقی که‌غیرممکنه​ چرنوبیل را پنهان می‌کرد، تفاوتی با پیش نداشت.

معلوم نبود آمون که کلاهی نوک‌تیز و عینکی تک‌چشمی بر سر و چشم داشت، سنگی‌تشر​ را از کجا دزدیده و درست در همان نقطه‌ای گذاشته بود که کلاین جان داده‌شخص​ بود. وی روی آن نشسته بود و با حوصله با دستکشی از پوستِ انسان بازی می‌کرد.

وی گاهی انگشتِ دستکش را خم می‌کرد‌شاید​ و گاهی آن را می‌کشید، گویی می‌توانست‌شدن​ صد سال را با همین کار بگذراند.

در فاصلهٔ حدود یک کیلومتری، در نقطه‌ای از مِهِ زرد و خاکستری، سه آمون‌چیست​ با رداهای سیاه و کلاسیکِ جادوگری دورِ سنگی چمباتمه زده بودند و با جدیت با‌چنین​ کارت‌های پوکری که از جایی دزدیده بودند، بازی می‌کردند. گهگاه عینکِ تک‌چشمی‌شان را جابه‌جا می‌کردند.

در جاهای دیگرِ این دشتِ پهناور، آمون‌ها یا تنها بودند‌می‌کنی​ یا در گروه‌هایی، با فراغت قدم می‌زدند، در فکر فرو رفته‌دادنِ​ و چیزی می‌نوشتند، یا دربارهٔ انواعِ پرسش‌ها با یکدیگر بحث می‌کردند.

در سرزمینِ متروکِ خدایان که تاریک و پرخطر بود، این صحنه‌ای بسیار آرام به نظر می‌رسید.‌فکر​ البته اگر این مردانِ جوان همگی شبیهِ هم نبودند، اوضاع بهتر می‌شد؛ همه رداهای سیاه و کلاسیک،‌جایی​ کلاه‌های نوک‌تیز و عینکِ تک‌چشمی داشتند، با موهای سیاه، چشمانِ سیاه، پیشانیِ پهن و چهره‌های لاغرِ مشابه.

درست وقتی کلاین می‌خواست بررسیِ بیشتری کند، آمونی که روی‌راهِ​ سنگ نشسته بود، ناگهان سرش را بالا آورد. وی عینکِ‌نشانه‌های​ تک‌چشمیِ تراش‌خورده از بلورش را جابه‌جا کرد و به او نگریست.

در سراسرِ دشت، همهٔ آمون‌ها‌فکر​ سر بلند کردند و به‌غیرممکنه​ بالاترین نقطهٔ مِهِ تاریخ چشم دوختند.

کلاین بی‌درنگ نگاهش‌دهد​ را پس کشید و‌ذهنش​ ارتباط را قطع کرد.

...

در شهرِ نقره، دریک برگ‌طلسمِ​ به بالای برجِ مخروطی رسید و‌چاره‌ای​ با رئیس کالین ایلیاد دیدار کرد.

دریک صریح و بی‌پرده‌تشر​ گفت: «عالیجناب، من همین حالا‌فرشتگانِ​ وعدهٔ برکت را دریافت کرده‌ام.»

کالین ایلیاد، با موهای سپید و جای زخمی‌تشر​ کهنه بر چهره، آشکارا آسوده‌خاطر شد. آهسته سر‌پررویی​ تکان داد و گفت: «خوب است. خوب است.»

تکرارِ یک جمله‌پیرمرد​ از سوی او‌گمراه​ اتفاقی نادر بود.

او به‌عنوانِ یک دیوشکارِ برجسته و رئیسِ شهرِ نقره، همیشه صبور بود و هرگز خطرهای‌شرِّ​ غیرضروری به جان نمی‌خرید. از این رو، با قطعِ ناگهانیِ پاسخ از سوی ابله، بی‌درنگ‌بود​ به آفریدگارِ راستین روی نیاورده و تصمیم گرفته بود یک ماهِ دیگر هم باحوصله صبر کند.

برای شهرِ نقره که بیش از دو هزار‌شاهِ​ سال در عصرِ تاریکی انتظار کشیده بود، یک‌پرشورتر​ ماه زمانِ پذیرفتنی و معقولی به شمار می‌رفت.

دیوشکار کالین بی‌آنکه منتظرِ پاسخِ دریک بماند، از‌تشر​ پنجره فاصله گرفت و با آرامش گفت: «فعلاً‌پررویی​ برگرد. می‌خواهم آماده‌سازی برای آیینِ ارتقا را شروع کنم.»

دریک نگاهی به رئیس‌منظورت​ انداخت و از صمیمِ قلب‌تشخیص​ گفت: «شما حتماً موفق می‌شوید!»

او دیگر نماند. بی‌درنگ‌سابقت​ از برجِ مخروطی خارج‌بتواند​ شد و به خانه بازگشت.

کالین ایلیاد پس از برپاییِ دوبارهٔ آیین و‌شاهِ​ قرار دادنِ شش جسدِ قدرتمندی که شکار کرده‌پرشورتر​ بود در جایگاهِ درست، ساختِ معجون را آغاز کرد.

وقتی همهٔ این کارها انجام شد، رئیسِ‌ذهنش​ شهرِ نقره چشمانش را بست و سر به‌خشک​ زیر انداخت. او به زبانِ یوتون زمزمه کرد:

ابلهی که به این عصر تعلق ندارد،

فرمانروای رازآلودِ فرازِ مِهِ خاکستری،

شاهِ زرد و سیاه که بختِ نیک را در دست دارد...

فرازِ مِهِ خاکستری، کلاین هم‌زمان‌فرارِ​ با شنیدنِ دعایی اندک وهم‌آلود، دید‌چشمِ​ که موج‌هایی از نور ساطع شد.

بی‌درنگ آدمکی کاغذی احضار کرد و قدرتِ قصرِ سفیرا‌تشخیص​ را با آن درآمیخت. آن را درونِ دایرهٔ نیایش‌چشمِ​ انداخت و به‌راحتی رئیسِ شهرِ نقره را نشانه‌گذاری کرد.

هم‌زمان، با کمکِ این دایرهٔ نیایش، وضعیتِ کلِ برجِ مخروطی و‌چاره‌ای​ شهرِ نقره را بررسی کرد. او مطمئن شد که هیچ نشانی از‌برای​ وجودِ انگلیِ آمون در نزدیکیِ رئیس یا خورشیدِ کوچک به چشم نمی‌خورد.

باید از این فرصت استفاده کنم! کلاین‌چشمِ​ بی‌درنگ «جهان» گرمان اسپارو را ظاهر کرد‌چیست​ و او را در حالتِ نیایش قرار داد.

در این‌تشخیص​ لحظه، کالین ایلیاد‌فرارِ​ نور را دید.

در میانِ نورِ مقدس، ناگهان فرشته‌ای مقدس با دوازده جفت‌دهد​ بالِ وهم‌آلود فرود آمد. در حالی که پرهای پاک و سپید‌غیرممکنه​ به پایین می‌ریختند، این بال‌های نورانی دیوشکار را در آغوش گرفتند.

این برکتی‌مگر​ از جانبِ‌سابقت​ آقای ابله بود.

ناولها | novelha.net