---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1177: جایگزین • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1177: جایگزین

0

در خلنگزارهای متروک و پر از شکاف‌های‌داره​ عمیق، آمون در نقاطِ مختلف ایستاده بود. وی‌ولی​ دهان گشود و به زبانِ یوتون زمزمه کرد:

برکت‌یافتهٔ عالمِ ارواح و قصرِ سفیرا،

رازی برخاسته از روزگارانِ کهن،

شاهدِ تاریخی دراز،

حامیِ شعبده‌بازان و بازیگرانِ تئاترِ بکلاند،

گرمان اسپاروی بزرگ...

این صداها لایه‌لایه در‌مقدسِ​ خلأ رسوخ کرد، گویی‌ازم​ تا فاصله‌ای بی‌نهایت امتداد می‌یافت.

ده ثانیه بعد، همهٔ آمون‌ها عینک‌های‌نیستن​ تک‌چشمیِ بلورینِ خود را به شکل‌های‌نداره​ مختلف جابه‌جا کردند و نرم خندیدند.

«او خیلی زود تغییرش داد.»

اگر گرمان اسپارو هنوز به‌طور خودکار به این نامِ مقدس پاسخ‌چند​ می‌داد، وی می‌توانست از این فرصت برای تعیینِ مکانِ طرفِ مقابل‌تیم‌های​ استفاده کند و با ایجادِ یک «خطا»، مستقیماً کنارِ هدفش ظاهر شود.

...

در تاریکی‌ای که گهگاه با رعد روشن می‌شد،‌شهرِ​ کلاین با پالتو و کلاهِ سیلندریِ کوتاه، فانوس به‌سری​ دست با سرعتی ملایم به سمتِ شمال پیش می‌رفت.

یه نیایش... آمون داره از نامِ مقدسِ گرمان اسپارو استفاده می‌کنه... یعنی چند‌ناگهان​ تا از آمون‌ها خیلی ازم دور نیستن... ولی تو شهرِ نقره که انگل‌های‌اجازهٔ​ وی وجود نداره... نکنه تو تیم‌های گشتیِ اطرافن، یا تو یه سری جونورِ غیرمنتظره؟

کلاین همان‌طور که راه می‌رفت،‌می‌رفت​ ناگهان سر چرخاند و چند‌یعنی​ ثانیه با دقت گوش داد.

در این مورد، تا حدی خوشحال بود که احتیاطِ کافی به خرج داده است. او نامِ مقدسی را که اجازهٔ تأییدِ‌سری​ پیش‌فرض را در فرازِ مِهِ خاکستری می‌داد، تغییر داده بود. این نام از «حامیِ شعبده‌بازان و بازیگرانِ تئاترِ بکلاند» به «حامیِ‌فرازِ​ همهٔ کودکانِ فقیرِ بکلاند» تغییر کرده بود. این تغییر از بنیادِ بورسیهٔ خیریهٔ لوئن که خودش تأسیس کرده بود، نشئت می‌گرفت.

آره... آمون یه رمزگشاست. خیلی احتمال داره که بتونه این‌انگل‌های​ نامِ مقدس رو از روی همهٔ اطلاعاتِ مربوط به دوین‌همان‌طور​ دانتس «تفسیر» کنه... نه، اصلاً نیازی به پاسخِ خودکار ندارم...

کلاین در حالی که به‌تیم‌های​ نورِ زرد و کم‌رنگِ فانوس‌غیرمنتظره​ نگاه می‌کرد، به‌سرعت تصمیم گرفت.

او کاری کرد که هر کرمِ روح فقط قادر‌می‌کنه​ به شنیدنِ نیایش‌ها باشد و تواناییِ پاسخ‌گوییِ خودکار را‌انگل‌های​ نداشته باشد، مگر اینکه از بدنِ اصلی اجازه گرفته باشد.

به این ترتیب، نیایش‌های مکرر به‌شدت بر زندگیِ روزمره‌اش تأثیر می‌گذاشت، اما مشکلِ‌نقره​ بزرگی نبود. دلیلش این بود که غیر از مزاحمت‌های شرورانهٔ آمون، هیچ‌کسِ دیگری‌ناگهان​ به گرمان اسپارو نیایش نمی‌کرد، زیرا او نامِ مقدسش را پخش نکرده بود.

پس از حل‌وفصلِ این موضوع، کلاین به تمامِ‌شهرِ​ جنبه‌های ترسناکِ آمون فکر کرد. ناگهان دربارهٔ کاری‌اطرافن​ که باید در ادامه انجام می‌داد، دچار تردید شد.

برنامهٔ اصلی‌اش این بود که از شهرِ نقره دور بماند و برای بررسیِ اوضاع به ویرانه‌های نویس‌مورد​ در شمال برود. می‌خواست ببیند آیا می‌تواند موادِ اصلیِ موردنیاز برای معجونِ معجزه‌گر را به دست آورد‌کودکانِ​ یا نه. با این حال، پس از ربط دادنِ ویرانه‌های آن شهرِ باستانی به آمون، مشکلی نمایان شد:

کلاین از قبل می‌توانست تأیید کند که رده‌های بالای مسیرهای همسایه نیز از قانونِ هم‌گراییِ ویژگیِ‌شهرِ​ فرابشری پیروی می‌کنند. از آنجا که آمون بیش از هزار سال در سرزمینِ متروکِ خدایان پرسه می‌زد‌گوش​ و به نزدیکیِ شهرِ نقره آمده بود، چطور ممکن بود وی جذبِ ویرانه‌های نویس در شمال نشود؟

اینکه رئیسِ شهرِ نقره جرئت نکرده وارد بشه، یعنی قدرتِ توی شهرِ نویس قطعاً به سطحِ یه فرشته رسیده. آمون نادیده‌اش نمی‌گیره... وی احتمالاً جرئت نمی‌کنه مستقیماً یه ویژگیِ فرابشریِ رده‌بالا از یه مسیرِ همسایه رو‌داده​ بخوره، ولی این مانع از تله گذاشتنش نمی‌شه... حتی اگه تو گذشته این کار رو نکرده باشه، الان قطعاً داره با عجله می‌ره اونجا... البته نمی‌تونم این احتمال رو رد کنم که آمون هنوز کشفش نکرده‌ندارم​ باشه، چون تو اولین بازدیدِ رئیسِ شهرِ نقره، ویرانه‌های نویس این‌قدر خطرناک نبودن. شاید اون قدرتِ در سطحِ فرشته بعداً اومده به ویرانه‌های نویس... نکنه وی مدام مؤمنانش رو کوچ می‌ده تا از آمون دوری کنه؟

کلاین در میانِ افکارش، از‌دور​ رفتن به سمتِ شمالِ غربی‌انگل‌های​ و آن شهرِ باستانی کمی ترسید.

تصمیم گرفت پیش از اینکه به رفتن به حومهٔ ویرانه‌های نویس‌همان‌طور​ برای مشاهده و جمع‌آوریِ اطلاعات فکر کند، ابتدا ببیند آیا راه‌های دیگری‌داده​ برای به دست آوردنِ مادهٔ اصلیِ معجونِ معجزه‌گر وجود دارد یا نه.

با این فکر، در حالی که پالتوی سیاه و‌می‌کنه​ کلاهِ سیلندریِ کوتاهش را بر تن داشت، با راهنماییِ‌انگل‌های​ رعدهای گهگاه، به سمتِ بقایای برجی بلند به راه افتاد.

در طولِ راه، در تاریکیِ خطرناکِ‌یعنی​ بیرون از نورِ زردِ کم‌رنگ، هیولاها‌شهرِ​ صف کشیدند و بی‌صدا به دنبالش رفتند.

آن‌ها دیگر‌یعنی​ عروسک‌های خیمه‌شب‌بازیِ‌ازم​ او بودند.

در مقایسه با آن‌ها،‌نکنه​ قدیسانِ مسیرِ غیب‌بین حتی‌سری​ عجیب‌تر و ترسناک‌تر بودند.

همان‌طور که پیش می‌رفتند، یکی از‌نیایش​ هیولاها که شبیه به ماهیِ دست‌وپاداری‌ازم​ بود، ناگهان به زبانِ یوتون زمزمه کرد:

خورشیدِ فروزانِ ابدی،

نورِ خاموشی‌ناپذیر،

تجسّدِ نظم...

به محضِ اینکه خواندنِ نامِ‌می‌رفت​ مقدسِ سه‌سطری را تمام کرد، هیولا‌چند​ روی زمین افتاد و جان داد.

نامِ مقدسِ خدایان اغلب به سه سطر محدود نمی‌شد، اما هنگامِ خواندن، می‌شد هر سه سطری را‌نکنه​ انتخاب کرد. برای نمونه، نامِ مقدسِ کاملِ خورشیدِ فروزانِ ابدی این بود: «خورشیدِ فروزانِ ابدی، نورِ خاموشی‌ناپذیر،‌کافی​ تجسّدِ نظم، خدای قراردادها، نگهبانِ بازرگانی.» و کلاین همین الان از سه سطرِ اول استفاده کرده بود.

با این روش، او به سرورِ توفان‌ها، خدای‌شهرِ​ دانش و خرد و الههٔ شبِ جاوید نیایش‌اطرافن​ کرد، به این امید که پاسخِ مشخصی دریافت کند.

با این حال، پانزده‌نکنه​ دقیقه بعد هیچ تغییری‌سری​ در اطرافش رخ نداد.

نیایش به یه خدای راستینِ ردهٔ ۰ تو سرزمینِ متروکِ‌یعنی​ خدایان بی‌فایده‌ست؟ مگه اینکه هدف آفریدگارِ راستین باشه، یا موجودی که‌نکنه​ چیزهایی مثلِ قصرِ سفیرا یا دریای آشوب رو تو دست داره؟

نه، یه جای کار می‌لنگه. تو شهرِ عصر، اون کشیش وقتی نامِ حقیقیِ الهه رو به زبون آورد، پنهانش کرده بود. وقتی اسمِ چهارمین‌همان‌طور​ شاهِ فرشتگان رو آورد، به خاطرِ دخالتِ خدایان دچارِ «احتراق» شد... شاید به این دلیله که هنوز انواع‌واقسامِ قدرت‌های الهی تو سرزمینِ متروکِ خدایان هست،‌کرده​ نه فقط پنهان‌سازی و تباهی. و نام‌های حقیقیِ خدایانِ مختلف هر کدوم تو علومِ غریبه معنای خاصی دارن که می‌تونه قدرت‌های مربوطه رو بیدار کنه؟

این‌طوری می‌شه توضیح داد که چرا شهرِ نقره دو نامِ حقیقیِ بادهیل و هرابرگن رو آموزش می‌داده، اما در نهایت هیچ ارتباطی با‌چرخاند​ خدای نبرد یا خدای دانش و خرد برقرار نکردن... دعاهای تو سرزمینِ متروکِ خدایان به گوشِ خدایانِ راستین نمی‌رسه، یا حتی اگه بتونن‌بنیادِ​ بشنون هم نمی‌تونن جواب بدن... این یعنی هیچ قدرتِ باقی‌مانده‌ای از خدای نبرد یا خدای دانش اینجا نیست؛ وگرنه حتماً یه ناهنجاری‌هایی پیش می‌اومد...

آره، اینم ممکنه که دلیلش نبودنِ ناهنجاری نباشه، بلکه‌جونورِ​ اون دو شیءِ مهرشدهٔ درجهٔ ۰، یعنی... اشیای مهرشدهٔ در‌خوشحال​ سطحِ خدای شهرِ نقره اون‌ها رو از بین برده باشن...

در این صورت، اگه نامِ حقیقیِ الهه رو مستقیم بخونم، باعث می‌شم تاریکی و پنهان‌سازیِ اطراف تحریک بشه؟ اگه بشه این‌نکنه​ نوع قدرت رو مهار کرد، وقتی آمون داره تعقیبم می‌کنه یه برگِ برندهٔ مؤثرِ دیگه هم دارم... احتمالش خیلی زیاد نیست. خوندنِ‌اجازهٔ​ مستقیمِ نامِ حقیقیِ یه خدا یه جور کفرگوییه و واکنشِ مربوط به خودش رو در پی داره، درست مثلِ کشیشِ شهرِ عصر...

کلاین بر اساسِ منطقِ خود و پدیده‌ای که دیده بود،‌نیستن​ نظریه‌ای دربارهٔ وضعیتِ کنونی شکل داد. مشتاق بود نامِ حقیقیِ تمامِ‌سری​ خدایانی را که می‌شناخت یکی‌یکی بخواند و اثرشان را بررسی کند.

سرانجام، جلوی خودش‌چند​ را گرفت و کورکورانه‌ولی​ دست به آزمایش نزد.

بهتره اول برم بالای مِهِ خاکستری و یه غیب‌بینی‌جونورِ​ بکنم. وگرنه کی می‌دونه، شاید یه حادثهٔ غیرقابل‌تحمل پیش بیاد...‌خوشحال​ همم، غیب‌بینی دربارهٔ خدایان ممکنه مکاشفهٔ روشنی به دست نده...

کلاین پس از مدتی‌پیش​ زمزمه در دل، شتاب‌زدگی‌اش‌مقدسِ​ را به تمسخر گرفت.

نقشهٔ قبلی‌ام یه چیزی تو این‌یعنی​ مایه‌ها بود: دو روزه نرفتم به‌شهرِ​ پیشوازِ مرگ، امروز باید حسابی جبران کنم!

در آن لحظه، به برجی فروریخته رسیده بود. کنارِ دیواری‌انگل‌های​ نشست که نیمی از آن ویران شده بود. دست دراز‌همان‌طور​ کرد، درنایی کاغذی از خلأ تاریخ بیرون کشید و آتشش زد.

می‌خواست ببیند آیا با وجودِ یک واسطه می‌تواند با مارِ‌غیرمنتظره​ سرنوشت، ویل آسپتین سرس، تماس بگیرد یا نه. می‌خواست بداند‌احتیاطِ​ موادِ اصلیِ معجونِ معجزه‌گر را از کجا می‌تواند به دست بیاورد.

زیرِ نورِ سومین احضارِ فانوسش،‌می‌رفت​ کلاین به خوابی عمیق فرو‌یعنی​ رفت، اما هیچ خوابی ندید.

آره، جواب نمی‌ده...

کلاین پس از بیداری‌ازم​ سر تکان داد و گذاشت‌نقره​ بدنش واردِ خلأ تاریخ شود.

پس از آن، چهار قدم‌تیم‌های​ خلافِ عقربه‌های ساعت برداشت و‌غیرمنتظره​ به فرازِ مِهِ خاکستری رسید.

روی صندلیِ متعلق به ابله نشست و‌داره​ جعبهٔ مقواییِ کوچکی را از تودهٔ خرت‌وپرت‌ها‌نیستن​ فرا خواند. داخلش دسته‌ای درنای کاغذی بود.

این‌ها را نوزادی‌داره​ خاص با دست‌های‌یعنی​ خودش تا کرده بود.

هم‌زمان، «جهان» گرمان اسپارو ظاهر شد. او در منطقه‌ای خاکستری‌وسفید به درگاهِ آقای ابله‌تیم‌های​ نیایش کرد و از وی خواست درخواستش را به دوشیزه عدالت برساند و بگوید‌خوشحال​ که این کار به او اجازه می‌دهد برای دریافتِ فرمولِ معجونِ ذهن‌گردان مشارکت کند.

البته کلاین پیش‌تر فاش کرده‌تیم‌های​ بود که این معجون باید در‌همان‌طور​ میانِ تشدیدِ عاطفیِ عظیمی مصرف شود.

...

بکلاند، محلهٔ‌نیایش​ امپراتریس، داخلِ عمارتِ‌می‌کنه​ مجللِ خاندانِ هال.

آدری بارِ دیگر به اتاق‌خوابش‌دور​ بازگشت و برای دریافتِ درنای‌انگل‌های​ کاغذی، یک آیینِ اعطا برپا کرد.

مدادِ نازکی برداشت‌نداره​ و روی سطحِ‌گشتیِ​ درنای کاغذی نوشت:

«دوین دانتس درخواست‌شمال​ کرده که با‌نیایش​ من ملاقات کنید.»

آدری پس از پایانِ آماده‌سازی‌هایش، دستوراتِ آقای جهان‌ازم​ را دنبال کرد و پیش از دراز کشیدن‌نداره​ برای خواب، درنای کاغذی را زیرِ بالشش گذاشت.

طولی نکشید که دشتِ متروکِ قیرگونی را دید. به‌عنوانِ یک رؤیاگرد که‌نداره​ از پیش به خودش تلقین کرده بود، هوشیاری‌اش را حفظ کرد و‌دقت​ با کنجکاویِ شدید به سوی منارهٔ سیاهِ وسطِ دشت به راه افتاد.

به‌محضِ رسیدن به مقصد، ادراکِ‌تیم‌های​ روحیِ آدری تحریک شد. سر بلند‌همان‌طور​ کرد و به بالای مناره نگریست.

معلوم نبود از‌شمال​ کِی، مارِ نقره‌ایِ غول‌آسایی‌داره​ آنجا حلقه زده بود.

این مارِ غول‌آسا هیچ پولکی نداشت. بدنش پوشیده‌ازم​ از نمادها و الگوهایی بود که چرخ‌هایی متصل‌نداره​ به هم را با برچسب‌های مختلف شکل می‌دادند.

در آن لحظه، مارِ غول‌آسا با چشمانِ سرخِ‌شهرِ​ روشن و سردش به آدری خیره شده بود.‌اطرافن​ با صدایی بم گفت: «دوین دانتس چه می‌خواهد؟»

«این همان فرشتهٔ مسیرِ سرنوشت است که یک قطره خون به خانم گوشه‌نشین داد؟» آدری‌دقت​ افکارش را مهار کرد و با آرامش به مارِ غول‌آسا نگریست. صادقانه گفت: «او از‌مِهِ​ من خواست از شما بپرسم موادِ اصلیِ معجونِ معجزه‌گر را از کجا می‌تواند به دست بیاورد؟»

مارِ نقره‌ایِ غول‌آسا ناگهان چند ثانیه ساکت شد و سپس گفت: «تعدادِ‌ازم​ ردهٔ ۲ها در مسیرهای مختلف متفاوت است. در وضعیتی که ظرفیتِ خادمِ‌اطرافن​ رازها پر شده باشد، در مجموع فقط می‌تواند شش معجزه‌گر وجود داشته باشد.»

«معجزه‌گر نامِ یک معجونِ ردهٔ ۲ است... آقای جهان می‌خواهد فرشته شود؟ یا دارد برای‌وجود​ شریکش آماده‌سازی می‌کند؟ نه، اگر پای یک همراه در میان بود، می‌توانست از او بخواهد‌مورد​ خودش از وی بپرسد...» آدری ابتدا جا خورد، اما سپس مشتاقانه منتظرِ پاسخِ مارِ رازآلود ماند.

ناولها | novelha.net