---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1206: همه روباه‌های پیر مکارند • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1206: همه روباه‌های پیر مکارند

0

خیلی دیر شده بود؟ کلاین‌تصادفی​ دلش ریخت و ناگهان حس کرد‌داشت​ جعبهٔ کهن‌ایزدان در دستش به‌شدت می‌لرزد.

شتابان پایین را نگاه کرد و دید سطحِ درِ کلیسای جامعِ‌ساختمانِ​ اجساد که تا اندازهٔ یک اسباب‌بازی کوچک شده بود، پرتوهای نور‌گنبد​ ساطع می‌کند. انگار هر چهرهٔ درهم‌پیچیده روی جمجمهٔ سفید جان گرفته بود.

یعنی کلیسای جامعِ اجسادِ آدم این‌قدر سطحش بالاست؟ می‌تونه فقط با یه در، در‌بسیار​ برابرِ سطحِ اولِ ۰-۶۱ مقاومت کنه؟ کلاین بی‌درنگ از ستارهٔ سرخ که نمایندهٔ لئونارد‌فروریخته​ بود استفاده کرد و روی یک چراغِ گاز در شمارهٔ ۷ خیابانِ پینستر قفل شد.

ناگهان، دری که استخوان‌های سفید با چهره‌ای درهم‌پیچیده از‌زده​ آن بیرون زده بود، به دنیای واقعی بازگشت. و در‌دستِ​ سطحِ اولِ جعبهٔ کهن‌ایزدان، یک چراغِ خیابانِ اسباب‌بازی اضافه شد.

بلافاصله پس از آن، کلاین آمون را در‌ساختمانِ​ داخلِ کلیسای جامعِ اجساد نشانه گرفت، دستِ راستش را‌منظم​ حرکت داد و سطحِ دومِ ۰-۶۱ را باز کرد.

در آن لحظه، پالز زوروآست دیگر در‌ناهنجاریِ​ میدانِ نبرد حضور نداشت. کلاین بدونِ هیچ تردیدی‌به‌سرعت​ می‌توانست آمون را به جای دیگری منتقل کند.

او مقصد را عالمِ اختری تعیین کرده بود، به این امید‌فروپاشید​ که هفت ایزد عشقِ خود را به وی نشان دهند، اما‌ستون‌های​ معلوم نبود که آیا ناهنجاریِ تصادفی رخ خواهد داد یا نه.

در این لحظه، در به کلیسای جامعِ‌چهره‌ای​ اجساد بازگشت. سپس، ساختمانِ عظیمی که با‌بلافاصله​ شمارهٔ ۷ خیابانِ پینستر هم‌پوشانی داشت، به‌سرعت فروپاشید.

روندِ فروپاشی بسیار منظم بود. ابتدا از‌سپس​ گنبد شروع شد، سپس طاق‌ها و دیوارها.‌روندِ​ در نهایت با ستون‌های سنگیِ قیرگون پایان یافت.

اجزای فروریخته به زمین‌معلوم​ برخورد نکردند و در عوض‌خواهد​ در میانِ هوا ناپدید شدند.

آمون که روبه‌روی صلیب ایستاده بود نیز همراه با فروپاشیِ کلِ‌فروپاشید​ کلیسای جامعِ اجساد شروع به محو شدن کرد. گویی وی نیز‌ستون‌های​ «خیال‌پردازی» شده بود، موجودیتی که می‌شد هر زمان آن را حذف کرد.

البته کلاین خوب می‌دانست که این فقط آمون است که از یک‌بازگشت​ خلأ سوءاستفاده می‌کند تا از پایانِ اعتبارِ کلیسای جامعِ اجسادِ «خیال‌پردازی‌شده» بهره ببرد‌لحظه​ و خودش نیز به زادهٔ خیال تبدیل شود تا بکلاند را ترک کند.

بوووم!

در نقطه‌ای از زمان، ابرِ تیره و ضخیمی در آسمان پدیدار شد. گلوله‌ای از آذرخش‌به‌سرعت​ به اندازهٔ یک خانه، جریانِ نوری به رنگِ سفیدِ نقره‌ای را به دنبال کشید و‌پایان​ بی‌رحمانه بر کلیسای جامعِ اجساد و پیکرِ آمون که هنوز به‌طورِ کامل متلاشی نشده بود، کوبید.

ترکِ ریزی روی مونوکلِ‌خواهد​ کریستالیِ آمون پدیدار شد و‌داشت​ کلاهِ نوک‌تیز روی سرش فروریخت.

با این حال، این فرشتهٔ زمان وحشت نکرد. وقتی چهره‌اش بی‌اختیار در هم کشیده شد، وی لبخندش‌نشانه​ را حفظ کرد و ستونِ کریستالیِ شکل‌گرفته از نور و سایه را نگه داشت. مانند یک توهم، وی‌تردیدی​ به‌طورِ کامل متلاشی شد و دریای نوری که کلیسای جامعِ اجساد را پر کرده بود، از بین رفت.

در ثانیهٔ بعد، کلیسای جامعِ‌تصادفی​ سر‌به‌فلک‌کشیدهٔ قیرگون و پوشیده از‌هم‌پوشانی​ استخوان به قلمروِ خیال بازگشت.

خانهٔ شمارهٔ ۷ خیابانِ پینستر‌نبود​ پابرجا ماند، اما ردهای اغراق‌آمیزی روی‌ساختمانِ​ کفِ اتاقِ پذیرایی به چشم می‌خورد.

رد شبیه به شخصی بود‌سپس​ که آنجا دراز کشیده و‌به‌سرعت​ به خاکستر تبدیل شده باشد.

این را آواتارهای بی‌شمارِ آمون پس از متلاشی شدن به جا‌واقعی​ گذاشته بودند. با این حال، کلاین می‌دانست که بدنِ اصلیِ آمون‌داد​ با موفقیت فرار کرده و به هدفِ مطلوبِ خود رسیده است.

وقتی وی بهبود می‌یافت، این شاهِ فرشتگان برای‌ساختمانِ​ رسیدن به تختِ الهی و تبدیل شدن به‌بسیار​ تجسّدِ تمامِ خطاهای جهان، فقط یک آیین کم داشت.

...بعد از اینکه درِ اصلیِ کلیسای جامعِ اجساد رو عوض کردم، اولین کسی که متوجه شد و با قدرت‌هاش‌بسیار​ واکنش نشون داد، سرورِ توفان‌ها بود... الهه واقعاً هیچ راهی واسه اجرای نزولِ الهی نداره. فقط می‌تونه از واسطه‌های‌میانِ​ مختلف واسه دخالت تو واقعیت استفاده کنه، که این کار تأثیر گذاشتن روی آمون رو وقتی آماده‌ست، واسش سخت می‌کنه...

...هنوز داشتم با خودم حال می‌کردم که تونستم از دستِ آمون فرار کنم.‌فروپاشی​ از اینکه بارها ازش دوری کرده بودم و تو تله‌هاش نیفتاده بودم راضی‌یافت​ بودم، اما آخرش بدونِ هیچ هشدارِ قبلی یه همچین شیرین‌کاریِ بزرگی پیاده کرد...

...کِی تمرکزش رو به بکلاند منتقل کرد؟ همم، باید بعد از این باشه که قوانین رو فریب دادم تا‌دستِ​ جای دیگه‌ای زنده بشم. یه ردی از پالز زوروآست پیدا کرد و فهمید که بین من و اون ارتباطی‌دیگری​ هست. واسه اینکه به یه خدای راستین تبدیل بشه، شروع کرد به هدف گرفتنِ آخرین ویژگیِ فرابشریِ ردهٔ ۱...

...اون موقع، لئونارد وقتی داشت نیایش می‌کرد با جزئیات توضیح نداد. فقط اشاره کرد که‌فروپاشی​ گنجینهٔ خاندانِ جیکوب مشکلی داره... واسه اینکه یه فرشتهٔ ردهٔ ۱ که این‌قدر با آمون‌فروریخته​ آشناست متوجهِ هیچ‌چیزِ مشکوکی نشه و بیفته تو تله، آمون حتماً دوباره یه کارِ خارق‌العاده کرده...

هووف، با اینکه تو نبردِ هوش با آمون سریع رشد‌سپس​ کردم و یه دگردیسی رو کامل کردم، هنوز خیلی مونده‌منظم​ تا مثلِ اون یه کلاهبردارِ درجه‌یک بشم. هنوز خیلی خامی می‌کنم...

وقتی آمون به ردهٔ ۰ خطا‌ساختمانِ​ تبدیل بشه و حتی بتونه رو‌روندِ​ زمین راه بره، کارم خیلی سخت می‌شه...

نه، باید آیینِ خداشدنِ مسیرِ غارتگر رو بفهمم. باید‌زده​ به یه راهی واسه ضربه زدن فکر کنم. نمی‌تونم‌گرفت​ بذارم آمون به این راحتی به تختِ الهی صعود کنه...

اما ممکنه این همون چیزی باشه که آمون می‌خواد؟ عمداً آیین‌داشت​ رو برگزار می‌کنه و منتظر می‌مونه تا من برم درِ خونه‌اش؟‌دیوارها​ در حالی که افکارش به‌سرعت از سرش می‌گذشت، کلاین آهِ بلندی کشید.

سپس، با‌دهند​ لحنِ ابله پیامی‌نبود​ برای لئونارد فرستاد.

«نیازی به نیایش نیست.»

...

در کلیسای جامعِ سنت ساموئل، لئونارد تازه از خاکِ‌عظیمی​ باغچه بیرون آمده بود. داشت سعی می‌کرد با عجله‌ابتدا​ واردِ سالنِ نیایش شود که سخنانِ آقای ابله را شنید.

نیازی به نیایش نیست... لئونارد در‌آیا​ حالی که جمله را با گیجی‌عظیمی​ تکرار می‌کرد، سرعتش را کم کرد.

سرعتش را کم کرد و سرانجام کنارِ‌عظیمی​ ستونی سنگی ایستاد. سر به زیر انداخت و‌منظم​ دستانش را بالا برد تا چهره‌اش را بپوشاند.

در این لحظه،‌پینستر​ ناگهان صدایی کمی‌استخوان‌های​ سالخورده در ذهنش پیچید:

«برای چه‌نبود​ غصه می‌خوری؟‌ناهنجاریِ​ من هنوز نمرده‌ام!»

لئونارد دستانش را پایین انداخت و‌آیا​ با گیجی و شگفتیِ آمیخته به‌عظیمی​ خوشحالی گفت: «آه؟ پیرمرد، هنوز نمرده‌ای؟»

چشمانش کمی سرخ شده بود.

صدای پالز زوروآست آشکارا ضعیف بود: «این‌چهره‌ای​ چه حرفی است که می‌زنی! اهم، خلاصه بگویم،‌آمون​ یک بار مرده‌ام، اما هنوز نه به‌طورِ کامل.»

لئونارد سرانجام آهِ آسودگی کشید و به اطراف نگاه‌عظیمی​ کرد. وقتی دید کسی حواسش به او نیست، صدایش‌ابتدا​ را پایین آورد و گفت: «توانستی آمون را فریب بدهی؟»

پالز زوروآست آهی کشید و گفت: «نمی‌شود اسمش را فریب دادن گذاشت. در تمامِ این سال‌ها، بیش از هر چیز به این فکر می‌کردم که اگر‌نهایت​ پیکرِ اصلیِ آمون مرا پیدا کند، چه کار باید بکنم. پس از آزمایش‌های پیاپی، من هم ترفندی "خلق" کردم. پس از مرگِ پیکرِ اصلی‌ام، می‌توانم در‌خیال‌پردازی​ آواتارم دوباره زنده شوم. با این حال، ویژگیِ فرابشریِ ردهٔ ۱ را از دست می‌دهم و سطحم به‌ناچار پایین می‌آید. هه، من هم از زمانه عقب نمانده‌ام.»

لئونارد که کم‌وبیش اصلِ ماجرا را فهمیده بود، برای تأیید پرسید: «به بیانِ‌فروپاشی​ دیگر، آمون تو را یک بار کشت و ویژگیِ ردهٔ ۱ تو را‌یافت​ به دست آورد، در حالی که تو در سطحِ ردهٔ ۲ دوباره زنده شدی؟»

پالز زوروآست آهی کشید و پاسخ داد: «چیزی شبیه به همین. در واقع، این‌طور نبود که آمون متوجهِ ماجرا نشده باشد. وقتی تو را از کلیسای اجساد بیرون انداختم، وی‌نبرد​ برای جلوگیری از این کار هیچ قدمی برنداشت. وی فقط می‌خواست امیدی برایم باقی بگذارد تا در نبردِ پیشِ رو، اراده‌ام را برای جنگیدن تا پای جان از دست بدهم.‌خواهد​ آه، اگر به خاطرِ این ترفند نبود، وی به این سرعت کارم را تمام نمی‌کرد. هر چه باشد، پس از جذبِ ویژگیِ فرابشریِ آن گنجینه، تقریباً توانم را بازیافته بودم...»

لئونارد با شگفتی پرسید: «پیرمرد،‌تصادفی​ مرا از کلیسای اجساد بیرون‌هم‌پوشانی​ انداختی چون آواتارت درونِ من بود؟»

پالز بی‌درنگ پوزخند زد.

«تو چه فکر می‌کنی؟‌خواهد​ واقعاً خیال کردی دارم مثل‌داشت​ نوه‌ام با تو رفتار می‌کنم؟»

لئونارد زیرِ‌خیابانِ​ لب گفت:‌قفل​ «...آواتارهای دیگری نداری؟»

پالز غرولند‌نبود​ کرد و‌ناهنجاریِ​ آه کشید.

«آمون در واقع به آواتارِ‌نبود​ خودش هم دروغ گفت. باید اعتراف‌ساختمانِ​ کنم که وی بدجوری فریبم داد.»

اگر وی پیش‌تر و در زمانِ جذبِ آواتارهای آمون پی نبرده بود که‌فروپاشی​ فرشتهٔ زمان از وضعیتِ دقیقِ گنجینهٔ خاندانِ جیکوب بی‌خبر است، قطعاً در این‌یافت​ مورد احتیاطِ بیشتری به خرج می‌داد و برای رویارویی با آمون تدارکاتِ کامل‌تری می‌دید.

این مهم‌ترین دلیل بود. مسائلِ دیگر، مانندِ ماجرای جدِّ خاندانِ‌دنیای​ جیکوب یا قایم‌موشک‌بازیِ کلاین مورتی با پیکرِ اصلیِ آمون در‌راستش​ سرزمینِ متروکِ خدایان، هیچ‌کدام نقشِ کلیدی در تصمیم‌گیریِ وی نداشتند.

لئونارد لحظه‌ای فکر کرد و برای تسلیِ خاطرش گفت: «پیرمرد،‌هم‌پوشانی​ تو در هر صورت در این تلهٔ مرگبارِ گنجینه می‌افتادی، پس‌طاق‌ها​ همین که جانِ سالم به در برده‌ای جای شکرش باقی است.»

پالز بی‌درنگ مخالفت کرد: «این‌طور نیست. اگر گواهی بر دلم می‌افتاد که قرار است اتفاقِ خطرناکی رخ دهد، مستقیماً به خدایی راستین ایمان می‌آوردم و فرشتهٔ زمینیِ وی‌سنگیِ​ می‌شدم. آن‌گاه در پناهِ وی به گنجینهٔ خاندانِ جیکوب می‌رفتم. آه، پس از آنکه ویژگی را جذب کردم و قدرتِ ردهٔ ۱ را بازیافتم، داشتم به همین مسئله‌حذف​ فکر می‌کردم؛ اینکه به کلیسای شبِ جاوید بپیوندم، یا با آن ابلهِ شما همکاری کنم، یا انگل‌سازی را متوقف کنم و مثلِ گذشته از دستِ آمون پنهان شوم.»

با گفتنِ این حرف،‌خواهد​ احساساتِ وی دوباره رنگ‌وبویی‌هم‌پوشانی​ پیچیده به خود گرفت.

پیرمرد عجب نقشه‌هایی تو سرش‌دری​ داشته... تو چرا این‌قدر با‌دنیای​ پناهنده شدن به یه ایزد آشنایی...

لئونارد در دل آهی‌ناهنجاریِ​ کشید و حواسش را‌ساختمانِ​ بر مهم‌ترین مسئله متمرکز کرد.

«پیرمرد، حالا که آمون ویژگیِ فرابشریِ‌آیا​ ردهٔ ۱ تو را به دست‌عظیمی​ آورده، آیا می‌رود سراغِ تدارکِ آیینِ خداشدن؟»

پالز با صدایی بم پاسخ داد: «بله. این یعنی تا مدت‌ها‌فروپاشید​ همکارِ سابقت و خودِ ما، در بدترین حالت فقط با آواتارهای سطح‌پایینِ‌سنگیِ​ آمون درگیر می‌شویم، یا شاید هم اصلاً هیچ مزاحمتی در کار نباشد.»

لئونارد پافشاری‌خیابانِ​ کرد: «شرطِ آیینِ‌دری​ خداشدنِ وی چیست؟»

پالز لحظه‌ای سکوت کرد و‌تصادفی​ سپس گفت: «جایگزین شدن با شخصی‌داشت​ دیگر در میانهٔ آیینِ خداشدنِ وی.»

در این لحظه،‌اما​ پالز خنده‌ای تلخ و‌ناهنجاریِ​ سرزنش‌آمیز به خود کرد.

«تمرکزِ بعدیِ آمون قطعاً روی‌سپس​ آیینِ خداشدن خواهد بود. این‌به‌سرعت​ آخرین لحظاتِ آرامش و سکوتِ ماست.

«به‌محضِ اینکه وی خدا شود،‌دری​ قطعاً به سراغت می‌آید تا‌دنیای​ از طریقِ تو با ابله دربیفتد.

«هرچند می‌توانم تو را رها کنم و پیش‌ساختمانِ​ از آن بگریزم، اما نگرانم که وی قصد‌بسیار​ داشته باشد تمامِ ویژگی‌های سطحِ فرشته را پس بگیرد.

«هر چه زودتر مهارِ آن ارواحِ کمیاب را به دست‌سپس​ بگیر، معجون را هضم کن و نیمه‌خدا شو. شیئی مقدس‌منظم​ به دست بگیر و لطفِ شبِ جاوید را جلب کن.»

چهرهٔ لئونارد جدی‌تصادفی​ شد و آهسته‌ساختمانِ​ سر تکان داد.

بی‌درنگ گوشهٔ خلوتی یافت و‌دری​ از طریقِ نیایش، اطلاعاتِ کلیدی‌دنیای​ را به گوشِ آقای ابله رساند.

...

آیینِ خداشدنِ یکی دیگه؟ تنها کسی که به نظر می‌رسه بتونه به این زودی‌ها خدا بشه آدمه... خیلی خوب می‌شه‌منظم​ اگه این دو تا برادر بیفتن به جونِ هم... آخرین روزای آرامش... امیدوارم آواتارهایی که آمون برای مزاحمت جا می‌ذاره خیلی‌شدند​ قوی نباشن. کاش بتونم هر چه زودتر ردی از گرگِ شیطانیِ تاریک پیدا کنم. خدا کنه دوریان با معامله موافقت کنه...

کلاین آهی کشید و به جهانِ‌ساختمانِ​ واقعی بازگشت. فانوس به دست، به‌روندِ​ راه رفتن در تاریکی ادامه داد.

ناولها | novelha.net