چپتر 1187: تغییر
0نینا با شنیدنِ دستوراتِزمانی کاپیتان لب برچید ونُوئه به بیرونِ پنجره اشاره کرد.
«کدام یکیواقعاً از آزمایشهایگرفته فرانک عجیب نیست؟»
«...» کتلیا لحظهای زبانش بند آمد. چارهای نداشتملکه جز اینکه آهی بکشد و بگوید: «اگر نشانهایبره از خطر دیدی، بیدرنگ به من نامه بنویس.»
او بهعنوانِضربه عارفشناس، پیامرسانِ خودشجناحی را هم داشت.
نینا سینهاش را جلو داد و گفت: «بسیار خب.فکر اگر قرار باشد کسی مقصر باشد، فقط به این دلیلتنها است که من پختهترین و قابلاعتمادترین فرد در کشتیِ آیندهام.»
با گفتنِ این حرف، کنجکاوانه پرسید: «کاپیتان، درضربه لوئن چهکار میکنید؟ چه مأموریتی گرفتهاید؟ نکند میخواهیدهنوزم پشتِ خطوطِ دشمن دست به حملاتِ خرابکارانه بزنید؟»
نینا اصالتی فیساکی داشت و نیمهاینتیسی به شمار میرفت. طبیعتاًاحتمالاً در جنگِ اخیر گرایشهایی داشت؛ از این رو حدس میزدفکر که کاپیتانش با سازمانِ اطلاعاتِ اینتیس ارتباط برقرار کرده است.
کتلیا با لحنیحال خشک پاسخ داد:رسمی «...میشود اینطور گفت.»
به یک معنا، حدسِ نینا اشتباه نبود. او واقعاً مأموریتی برکمی عهده گرفته بود و در پایتختِ لوئن، بکلاند، داشت ضربه میزد.کشتی با این حال، هدفش جناحی رسمی نبود، بلکه یک فرقهگرا بود.
تازه هنوزم شانسی واسه دیدنِ ملکه هست. احتمالاً هنوز بکلاندهدفش رو ترک نکرده و زودترین زمانی که بره، بعد ازملکه سالِ نُوئه... کتلیا با این فکر، ناگهان کمی هیجانزده شد.
از وقتی سپیدهدم را ترک کرده بود، دیگر واقعاً ملکهٔ رازهنوز را ندیده بود. تنها با نامه با او ارتباط داشت، یاکمی با وجودِ حضور در یک کشتی، به دلایلی با هم حرف نمیزدند.
نینا جرئت نکرد بیشتر پافشاری کند.رسمی به در اشاره کرد و گفت: «کاپیتان،دیدنِ کارِ دیگری ندارید؟ اگر نه، ما میرویم.»
کتلیا سر تکان دادزمانی و فهماند که سرملوانِ کشتیِفکر آینده میتواند با زیردستانش برود.
درست وقتی نینا دستگیره را گرفت وبکلاند آرام چرخاند، کتلیا ناگهان چیزی به یادفرقهگرا آورد و با شتاب صدا زد: «نینا.»
«بله؟» نینا که موهایهنوزم بلوندش را دماسبیِ بلندی بستههست بود، با چهرهای گیج برگشت.
کتلیا با جدیت تأکید کرد:جناحی «مشروب نخور! وقتی به کشتیهنوزم برگشتم، اجازه داری تا خرخره بخوری.»
نینا بیدرنگ لبخندی جذاب زد.
«قبول!»
کتلیا لحظهایفرقهگرا فکر کرد وشانسی سپس سفارش کرد:
«گذشته از فرانک، باید حواست به وضعیتِ هیث باشد. نگذار کنجکاویاش به صداهای ناشناخته جلبهست شود و نگذار بیش از حد خسته شود. همچنین، اوتولوف را مرتب از اتاقش بیرون بکشسپیدهدم و دفعات و زمانِ سروکار داشتنش با دانشِ علومِ غریبه را کنترل کن. و دیگر اینکه...»
نینا دست تکان داد وبره پذیرفت: «میدانم، میدانم. مگر منناگهان آنها را مثل کفِ دستم نمیشناسم؟»
پس از آنکه سرملوان و زیردستانش کابینِ کاپیتان را ترک کردندجناحی و در را پشتِ سرشان بستند، کتلیا نگاهش را به بیرونِاحتمالاً پنجره دوخت تا بکلاند را که اکنون ناپیدا بود، تماشا کند.
پس از چند دقیقه،هنوزم کارتِ تاروتی از دستهکارتِملکه توی دستش بیرون کشید.
کارت پیرمردی تنها راهدفش با فانوسی شیشهای و یکتازه عصا نشان میداد: کارتِ گوشهنشین.
...
پاسی از شب،عهده بکلاند، محلهٔ امپراتریس،پایتختِ خانهٔ کنت هال.
آدری که لباسخوابی ابریشمی و سفید بهدیدنِ تن داشت، ناگهان چشمانش را باز کرد.زودترین شنلی آبیرنگ برداشت و روی بدنش انداخت.
سپس از تخت پایین آمد و به سمتِ آینهٔتازه قدیِ اتاق رفت. در پرتوِ مهتابِ سرخ که ازترک میانِ پردهها میتابید، با دقت خودش را برانداز کرد.
چشمانِ سبزِ زمردیاش گویی درخشان وبعد زلال سوسو میزد. آنقدر شفاف بودهیجانزده که میشد هر جزئیاتی را بهوضوح دید.
آدری چشمانش را بست. وقتیبود دوباره آنها را گشود، تمامِهدفش حالتهای غیرعادی ناپدید شده بود.
گوشههای لبانش ذرهذره بالا رفت و چالِدیدنِ کوچکی روی گونهاش پدیدار شد. چشمانش کمی هلالزمانی شد و در دل خودش را تحسین کرد.
آدری، بالاخره تا اینجا اومدی!
معجونِ رؤیاگردنکرده را تماموکمالزمانی هضم کرده بود.
بر اساسِ اطمینانش به خود و پیشبینیهایی که داشت، در ابتداجناحی گمان میکرد هضمِ معجون تا ماهِ فوریه زمان میبَرَد. در کمالِاحتمالاً شگفتی، اخیراً با رؤیاهای عجیب و کاملاً متفاوتی روبهرو شده بود.
این موارد شاملِ رؤیاهای بسیاری درونِ رؤیاها، رؤیاهایی کههست نتیجهٔ بیماریِ روانی بودند، رؤیاهای شفاف، رؤیاهای ناشی ازسالِ نفوذِ ارواحِ پلید و اشباح، و رؤیاهای چند نیمهخدا میشد.
در شرایطِ عادی، آدری بهعنوانِ رؤیاگرد معمولاً میتوانست هنگامِ ورود به رؤیا، سطحِ موجود را تشخیصاحتمالاً دهد و از خطر بپرهیزد. با این حال، آن نیمهخدایان خود را بسیار خوب پنهان کرده بودند.ملکهٔ تنها وقتی واردِ رؤیایشان شد، فهمید کاسهای زیر نیمکاسه است و نزدیک بود از ترس زهرهترک شود.
خوشبختانه در هیچکدام از آن دفعات لو نرفت. در نهایت تجربه اندوختهیجانزده و با احتیاط به گردش، سفر، مشاهده و تحلیل در رؤیاهای نیمهخدایاننمیزدند پرداخت؛ کاری که باعث شد معجونش را تا حدِ زیادی هضم کند.
افزون بر این، دیگر رؤیاهای خاص تجربهای کاملاً متفاوت به او بخشیدند. پس از آن، تلاش کرد رؤیاهای متعددی درونِ رؤیاها بسازد.احتمالاً در برخی از آنها کوشید پشتِ پردهٔ رؤیاها پنهان شود و آنها را با مهارت هدایت کند تا ناخودآگاه را بپروراند وحضور بهشکلی معکوس در آن دست ببرد. او بیماریِ روانیِ صاحبانِ رؤیاها یا فسادِ ناشی از روحِ پلید یا شبح را درمان میکرد.
تا حدودی، از الزاماتِ ردهاش که صرفاً مشاهده، ثبتهست و دخالت نکردن بود، تخطی کرده بود. با اینسالِ حال، این کار بهطرزِ عجیبی هضمِ معجون را شتاب بخشید.
این موضوعضربه باعث شد بهجناحی اصلِ جدیدی برسد:
...اگه واقعاً میخوای دخالت کنی، پس مغزِسالِ متفکر و رهبرِ پشتِ پرده باش. اینطوریسپیدهدم حتی اگه به هدفت برسی، هیچکس متوجهش نمیشه.
این کاری بود که آدری بسیار خوب انجامش داده بود.هدفش آن چند نفری که بیماریهای روانیِ جدی داشتند، پس از دیدنِهست پنج یا شش رؤیای عجیب، بیآنکه خودشان بدانند بهبود یافته بودند.
و بسیار عادی بودهنوزم که یک رؤیا عجیبملکه و درکناپذیر به نظر برسد.
اینکه توانسته بود معجونِ رؤیاگرد را به این زودی هضم کند، بیشتر نتیجهٔ بختِ نیکِ این اواخرش بود. اگر اینهمه تجربههای بیهمتا نداشت، حتماً باید یکیفکر دو ماهِ دیگر صبر میکرد. آری، حتی ممکن بود به دست یک نیمهخدا گرفتار شود و به یک زندانِ فرابشریان بیفتد یا اینکه مستقیم کشته شود...فهماند از کِی بختش اینقدر یار شده بود؟ انگار از وقتی شروع شد که آن بستنی را به آن فرشتهٔ قلمروِ سرنوشت، امم... برکتیافتهٔ «وی» تقدیم کرد... امم...
آدری به تصویرِ خودزمانی در آینه نگاه کردنُوئه و با لبخندی چشمک زد.
بهسرعت نگاهش را گرفت، اتاقِبود خوابش را از نظر گذراندهدفش و بهسوی میزِ آرایش رفت.
روی آنفرقهگرا یک دستهنوزم کارت قرار داشت.
در اتاقِ دختری که بهجناحی علومِ غریبه علاقه داشت، داشتنِهنوزم یک دست کارتِ تاروت عادی بود.
آدری دستِ راستش را دراز کرد و با نوکِ انگشتناگهان بالاترین کارت را لمس کرد. آهسته نفسِ عمیقی کشید ووجودِ با خود زمزمه کرد: «درگیریها در رشتهکوهِ آمانتا دارد شدیدتر میشود...»
«میدسیشایر تا همینجاعهده هم یک بندر رابکلاند از دست داده است...»
«میگویند خطوطِ دفاعیِ رشتهکوهِهنوزم هورناسیس در شهرستانِ سیولائوسملکه تا بهار دوام نمیآورد...»
«اگر در دریا برتریِ چشمگیری بهرسمی دست نیاورده بودیم، ارتباطمان با بالامِواسه شرقی در قارهٔ جنوبی حتماً قطع میشد...»
«آلفرد هنوز آنجاست...»
«نمیدانم اینواقعاً جنگ بهگرفته کجا خواهد کشید.»
«خدا را شکر، دارم به یک نیمهخدا تبدیل میشوم. آقای جهان از قبل فرمولِزودترین معجونِ ذهنگردان و مادهٔ اصلیاش را به من داده است... هفت قطره اشکی همراز که از احساساتِ شدیدِ انسانی ریخته شده باشد، در تجربهٔ رؤیاگردیِ این اواخرم پیدا کردهام...»
«برگهای زرینِ مربیِ درخت را هم از طریقِفرقهگرا معامله با خورشیدِ کوچک به دست آوردم. فقطاحتمالاً خونِ یک اژدهای ذهنِ سالخورده را کم دارم...»
«هوف، سعی میکنم با کیمیاگرانِ روان برایش معامله کنم. پیش از مرگِهیجانزده هوین رامبیس، من مسئولِ یک گروهِ کوچکِ بحثِ روانشناسی بودم... ولی آیانمیزدند این کار نشان میدهد که مرگِ هوین رامبیس ربطی به من داشته است؟»
«یا میتوانم از آقای جهان بخواهم خونِ یک اژدهای ذهنِ سالخورده را از تاریخ احضار کند؟ اینشانسی میتواند دستکم پانزده دقیقه دوام بیاورد. وقتی ارتقایم موفقیتآمیز بود، نیروی روحیام را متمرکز میکنم و تلقینمکمی را به پایان میرسانم. ناپدید شدنش هیچ تأثیری نخواهد گذاشت. هر چه باشد، فقط یک مادهٔ مکمل است...»
«آدری، واقعاً یاد گرفتهایهنوزم چطور چیزها را جعل کنی.هست آن هم در چنین مسائلی!»
آدری پس از این نظرِ طعنهآمیز بهبلکه خود، به این فکر افتاد که از چههست موقعیتی برای تکمیلِ آیینِ ارتقای ذهنگردان استفاده کند.
این آیین ایجاب میکرد که شخص معجون رانُوئه در میانِ تشدیدِ احساساتی بنوشد که در یک مناسبتِراز خاص با حضورِ دستکم دههزار نفر ایجاد شده است.
همانطور که افکارش درگرفته جریان بود، ایدهٔ اولیهایضربه به ذهنِ آدری رسید:
«روزِ هدایای زمستانیِ الهه؟»
«ولی مراسمِ عشای ربانی هرچقدر هم بزرگبلکه باشد، نمیتواند ۱۰,۰۰۰ نفر را در خود جایهست دهد... کلیسای جامع گنجایشِ اینهمه آدم را ندارد...»
«آری، معمولاً غیرممکن است. اگر فرصتی پیش بیاید، میتوانم مقداری پول اهدا کنم.وقتی میتوانم پیشنهاد دهم یک مراسمِ عشای ربانیِ بسیار بزرگ در میدانِ یادبود برگزارنکرد کنیم تا روانِ کسانی را که در جنگ از دنیا رفتهاند، تسلی دهیم.»
«در مهمترین میدانِ شهر، اعضای خانواده، بستگان و دوستانِ کشتهشدگان دعوت میشوند. تابلکه وقتی که آنها درصدِ مشخصی از شرکتکنندگان را تشکیل دهند، احساساتی که تشدید میشودزمانی روی بقیهٔ حاضران در مراسم هم تأثیر میگذارد و اینگونه شرایطِ آیین برآورده میشود...»
آدری پس از تحلیلِ آرامِ موقعیت، ناگهان سر به زیر انداخت و بهنکرده آینهٔ روی میزِ آرایش نگاه کرد. دید که لبخندِ کمرنگ روی چهرهٔ زیبایش ازملکهٔ مدتها پیش محو شده و تنها آرامش و اندوه در چشمانش باقی مانده است.
به خود خیره ماند و در حالیبلکه که لبهایش اندکی به بالا متمایل شدهملکه بود، زمزمه کرد: «آدری، تو چقدر پست شدهای...»
آدری چشمانش را بستزمانی و دوباره باز کرد؛نُوئه به حالتِ عادی بازگشته بود.
دست به سوی دستهٔ کارتهایبود تاروتِ روی میزِ آرایش درازهدفش کرد و بالاترین کارت را برگرداند.
این کارت الههٔ عدالتی را نشان میداد که روی یکاحتمالاً صندلیِ سنگی نشسته بود؛ با شمشیری در یک دست وفکر ترازویی در دستِ دیگر، و با سردی همهچیز را تماشا میکرد.
...
بکلاند، محلهٔنکرده هیلستون، درزمانی خانهای شومینهدار.
شیو که تازه لباسهای خانگیاش را پوشیده بود،ضربه با بازگشت به اتاقِ پذیرایی این خبرِ باورنکردنیهنوزم را شنید: «هضمِ معجونِ کاتبت را تمام کردهای؟»
فورس بافرقهگرا چهرهای تکیدههنوزم سر تکان داد.
«بله.»
«میدانی ایننکرده اواخر چه زندگیایبره را تحمل کردهام؟»
از آنجا که مجبور شده بود بهطورِ پیدرپی به شش مکان «سفر» کند، باید شبانهروزتازه مناظر را تجربه میکرد، از آنها لذت میبرد و ثبتشان میکرد. افزون بر این، بهسالِ فرازِ مِهِ خاکستری کشیده میشد تا انواعِ قدرتهای فرابشریِ عجیب یا ردهبالا را ثبت کند.
قدرتهای «توفانِ صاعقه» و «احضار از خلأدیدنِ تاریخ» چندین بار جایگزین شده بودند. امروززودترین سرانجام ترکیبِ اصلیِ خود را بازیافته بودند.
شیو صادقانه پاسخ داد: «نمیدانم...»
فورس نفسِ عمیقی کشید وبره گفت: «میدانم که نمیدانی. توناگهان چطور؟ این اواخر چطور بودهای؟»
شیو تأیید کرد: «بد نبوده. ترتیبی داده شد تا ریاستِهدفش یک دادگاهِ فراطبیعی را بر عهده بگیرم و به افکاریملکه دربارهٔ اصولِ ایفای نقش رسیدم. سرعتِ هضمِ معجون بیشتر شده است.»
فورس از تهِ دل آهی کشید: «برایمدیدنِ سخت است تصورت کنم که ردای قاضیزودترین پوشیدهای و در جایگاهِ دادگاه برای قضاوت نشستهای.»
شیو بیآنکه اصلاً به دلجناحی بگیرد، افزود: «میخواهی بگویی زندانیهاهنوزم و وکیلها نمیتوانند مرا ببینند؟»
فورس خندهٔ خشکی کرد و گفت: «بایدسالِ کمی استراحت کنم تا آیینِ ارتقایم برایسپیدهدم تبدیل شدن به مسافر را آماده کنم.»
شیو با گیجی پرسید:گرفته «مگر نباید به اعماقِضربه عالمِ ارواح بروی؟ راهی داری؟»
فورس سر تکان داد وشانسی گفت: «آن شخص از مناحتمالاً خواست پیامرسانش را احضار کنم.»