---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1215: هنوز وقتش نیست • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1215: هنوز وقتش نیست

0

«تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین.»

با شنیدنِ صداها از اعماقِ مِهِ‌عذابِ​ سفیدِ مایل به خاکستری، کلاین اندکی‌ساخته​ لرزید و پشتِ سرش بی‌حس شد.

این حس به‌سرعت به تمامِ‌کردنِ​ بدنش سرایت کرد و باعث‌نیک​ شد مو بر تنش سیخ شود.

این دومین باری بود که نامِ «تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین» را در دنیای واقعی‌ساخته​ می‌شنید. بارِ نخست، آمون پس از دزدیدنِ افکارش آن را به زبان آورده بود. در واقع‌عصر​ آمون معنای دقیقِ پشتِ آن را نمی‌دانست و وی ورد را نیز به‌درستی درک نکرده بود.

بنابراین، در‌دست​ اصل، این‌نکنه​ بارِ اول بود.

در مرزهای قارهٔ غربیِ افسانه‌ای، بیرون از زادگاهی که ناپدید شده بود، این نخستین باری بود‌توصیف​ که وردی را می‌شنید که باعثِ انتقالش به دنیای واقعی شده بود. او یکی از مهم‌ترین‌داده​ رازهای پنهان در اعماقِ قلبش را شنید؛ نامِ مقدسِ شرقی را که به وجودی ناشناخته اشاره داشت.

همان‌جا ایستاد و ذهنش تقریباً‌کردنِ​ خالی شد. در گوش‌هایش هر از‌دست​ گاهی صدای زمزمه و فریاد می‌پیچید.

«تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین...

«تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین...

«تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین...»

با ضعیف‌تر شدن و از‌کردنِ​ بین رفتنِ تدریجیِ صداها، کلاین‌نیک​ سرانجام رشتهٔ افکارش را بازیافت.

به‌عنوانِ خدایی دروغین که‌نیک​ «کارهای گناه‌آلودِ» بسیاری کرده‌دچارِ​ بود، نخستین واکنشش این بود:

با عوض کردنِ «تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین»‌بشم​ به «شاهِ زرد و سیاه که بختِ نیک‌توصیف​ را در دست دارد»، نکنه دچارِ عذابِ الهی بشم؟

آن زمان که نامِ مقدسِ سه‌سطریِ ابله را ساخته بود، سطرِ اول تجربه و وضعیتِ او را توصیف می‌کرد. آن موقع فکر می‌کرد که این یک‌بدهد​ انتقال به دنیایی دیگر است و می‌ترسید مشکلی را لو بدهد. او «ابلهی از دنیایی دیگر» را به «ابلهی که به این عصر تعلق ندارد» تغییر‌ترجمه​ داده بود، اما در نهایت، این سطر به ماهیتِ واقعی‌اش اشاره می‌کرد. سطرِ دوم برای پیوند دادنِ مِهِ خاکستری به او بود تا جهت‌گیری روشن‌تر شود.

کلاین برای محدود کردنِ کاملِ نام و جلوگیری‌سیاه​ از هرگونه ابهام، سطرِ آخرِ ورد را که «تیانزونِ‌بشم​ برکتِ آسمان و زمین» بود مستقیماً ترجمه کرده بود.

ابتدا فکر می‌کرد که این موضوع اهمیتی ندارد، اما بعدها شک کرد که «انتقالِ» او نتیجهٔ کارِ مالکِ پیشینِ درِ عجیبِ نور در قصرِ سفیرا‌دیگر​ است؛ یعنی تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین. یا بهتر بگویم، وجودی خاص که هویتِ واقعیِ «خویش» را پنهان کرده بود. البته این احتمال هم وجود داشت‌هرگونه​ که «تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین» تجسمِ واقعیِ وی پیش از خلقِ هویتی دیگر متناسب با دنیای کنونی باشد. کلاین مطمئن نبود که این هویت چیست.

دلیلش این بود که هرگز نامِ مقدسِ تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین را در‌تجربه​ جای دیگری از دنیای واقعی نشنیده بود. بنابراین، با وجودِ شک و ترس، در‌عصر​ واقع توجهِ چندانی به آن نکرده بود. انگار از قبل به آن عادت داشت.

اما در آن لحظه، کلماتِ «تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین» همچون‌ابله​ رگبارِ گلوله‌هایی بودند که مدام بر قلبش فرود می‌آمدند و ذهنش را‌است​ بمباران می‌کردند؛ چنان‌که تمامِ نگرانی‌ها و ترس‌های انباشته در ناخودآگاهش فوران کرد.

پس از بازیابیِ خونسردی‌اش، خود را‌شاهِ​ مجبور کرد تا با استفاده از‌دارد​ منطق دربارهٔ وضعیتِ کنونی‌اش فکر کند:

این زمزمه‌ها تو این مِهِ‌دست​ سفیدِ مایل به خاکستری پنهان شده،‌بشم​ یا از قارهٔ غربیِ ناپدیدشده میاد؟

قبلاً هم فکر می‌کردم که رنگ و حالتِ این مه خیلی‌ابله​ شبیه به مِهِ زیرِ قصرِ سفیراست... قدرتش از «تاریخ» میاد؟ یعنی آدم‌است​ باید قدرت‌های درستی در زمینهٔ «زمان» داشته باشه تا بتونه بازش کنه؟

ملکهٔ بلا کوهینم یه بار گفت که قارهٔ غربی قطعاً تو سپیده‌دمِ آخرالزمان دوباره ظاهر می‌شه...‌توصیف​ به عبارتِ دیگه، فقط با هل دادنِ «زمان» به سمتِ اون نقطهٔ زمانیه که این مِهِ سفیدِ‌اما​ مایل به خاکستری زنده می‌شه. فقط اون موقع‌ست که می‌شه با استفاده از وردِ مربوطه بازش کرد؟

کسی که قارهٔ غربی رو ناپدید کرده، مهرومومش کرده، یا‌نیک​ یه قرنطینهٔ محافظتی براش ساخته... همون تیانزونِ برکتِ آسمان و‌ابله​ زمینه، همون وجودی که گمان می‌ره مالکِ قبلیِ قصرِ سفیرا باشه؟

طبقِ همهٔ سرنخ‌ها، قصرِ سفیرا و بقیهٔ چیزها رو آفریدگارِ نخستین به جا گذاشته. اونا از بخش‌های مختلفِ بدنِ «وی» به وجود اومدن، یا چیزی بودن که‌می‌ترسید​ «وی» شخصاً خلق کرده... تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین معادلِ مالکِ قبلیِ قصرِ سفیراست و در عینِ حال معادلِ آفریدگارِ نخستینه؟ اما قصرِ سفیرا فقط بعد از‌مستقیماً​ شکافته شدنِ آفریدگارِ نخستین به وجود اومده. تازه، زمزمه‌های تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین فقط به قصرِ سفیرا اشاره داره و روی جاهایی مثل دریای آشوب اثری نداره...

همچنین، ناپدید شدنِ قارهٔ غربی قطعاً به قبل‌بشم​ از دورانِ دوم برمی‌گرده. به‌عنوانِ یه خدای باستانی، حتی‌می‌کرد​ شاهِ الف‌ها سونیاثریم هم نتونست به زادگاهِ «وی» برگرده...

به عبارتِ دیگه، تو دورانِ اولِ پرآشوب و دیوانه‌وار یا حتی قبل از اون، آفریدگارِ نخستین—یعنی‌توصیف​ قدیمی‌ترین—به چیزهایی مثل دریای آشوب و قصرِ سفیرا شکافته شده. قبل از تولدِ خدایانِ باستانی اتفاقاتِ بیشتری‌اما​ افتاده؟ همین مسائل باعث شده قارهٔ غربی ناپدید بشه و مالکِ قبلیِ قصرِ سفیرا هم غیبش بزنه؟

پیشگوییِ خدای خورشیدِ باستان—آفریدگارِ شهرِ نقره—هم خیلی جالبه. می‌گه که یه نفر از این مِهِ سفیدِ مایل به خاکستری بیرون میاد، برای همین «وی» آدم‌هایی رو فرستاد تا تو شهرِ ماه‌دیگر​ بمونن و از این مکان محافظت کنن. راستش رو بخوای، من در واقع از قارهٔ غربی یا همین مِهِ سفیدِ مایل به خاکستری میام. اما من خیلی قبل‌تر از پیشگوییِ خدای‌ابتدا​ خورشیدِ باستان قارهٔ غربی رو ترک کردم تا وارد قصرِ سفیرا بشم. سالی که مِهِ سفیدِ مایل به خاکستری رو ترک کردم ۱۳۴۹ بود و خودم رو تو لوئن پیدا کردم...

آره، بعد از کلی دورِ باطل زدن، دوباره اومدم اینجا و با‌زمان​ مردمِ شهرِ ماه روبه‌رو شدم... پیشگوییِ خدای خورشیدِ باستان واقعاً به حقیقت‌دنیایی​ پیوسته. فقط روندش یکم پیچیده و پرپیچ‌وخمه، اما روشِ محقق شدنش خیلی غیرمنتظره‌ست...

همان‌طور که فکر می‌کرد، روحیه‌اش رفته‌رفته بهتر شد. چرا که شواهدِ صحنه‌ساخته​ و شهودِ روحی‌اش به او می‌گفتند که هنوز تمدن‌هایی در قارهٔ غربی، که‌مشکلی​ با مِهِ خاکستری‌سفید جدا افتاده بود، وجود دارند. هنوز افرادِ زیادی زنده بودند.

این روش برای غیب کردنِ قارهٔ غربی، من رو یادِ آیینِ معجزه‌گر و همین‌طور استفاده از قدرتِ فضا-زمان‌موقع​ می‌ندازه. این‌ها عمدتاً مالِ مسیرهای شاگرد و غارتگر هستن... پس یعنی صاحبِ قبلیِ قصرِ سفیرا، تیانزونِ برکتِ آسمان و‌واقعی‌اش​ زمین، با این سه مسیرِ همسایه در ارتباطه؟ کلاین افکارش را مهار کرد و دو قدم به جلو برداشت.

سپس برگشت و به‌عوض​ نیم و بقیه گفت:‌سیاه​ «من صدا را به‌وضوح شنیدم.»

چشمانِ خاکستری‌سفیدِ نیم ناگهان گشاد شد و‌نکنه​ در حالی که چهرهٔ پر از آبله‌اش‌ابله​ غرق در هیجان بود، پرسید: «...چه می‌گویند؟»

آ'دال، شین، روس و همراهانشان‌دچارِ​ نیز واکنش‌های مشابهی نشان دادند،‌سه‌سطریِ​ واکنش‌هایی که حتی شدیدتر هم بود.

حتی بدن‌هایشان به لرزه افتاد.

این مشکلی بود که ساکنانِ شهرِ ماه را بیش‌بختِ​ از هزار سال آزار داده بود. حلِ این مشکل‌زمان​ نمادی از رهایی از مخمصهٔ کنونی‌شان به شمار می‌رفت!

کلاین نفسِ عمیقی کشید و‌دست​ با لحنِ یک شیاد گفت: «آن‌ها‌بشم​ دارند به درگاهِ سرورم نیایش می‌کنند.»

این قطعاً دروغ نبود. هر چه باشد، او به‌عنوانِ ابله، پیش از این تسلطِ اولیه‌ای‌وضعیتِ​ بر قصرِ سفیرا پیدا کرده بود. آخرین سطرِ نامِ مقدسش «شاهِ زرد و سیاه که‌ندارد​ بختِ نیک را در دست دارد» بود، که با «تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین» برابری می‌کرد.

نیم و همراهانش ساکت شدند. وقتی‌عذابِ​ دوباره به کلاین نگاه کردند، چشمانشان‌ساخته​ پر از احترام و ترسی آشکار بود.

با توجه به «معجزاتی» که‌کردنِ​ کلاین نشان داده بود، آن‌ها رفته‌رفته‌دست​ آقای ابله را منجیِ خود می‌دیدند.

کلاین نگاهی به اطراف‌نیک​ انداخت و گفت: «دست‌کم‌دچارِ​ صد متر عقب بروید.»

کاهنِ اعظم، نیم،‌دارد​ بی‌درنگ پذیرفت: «بسیار‌عذابِ​ خب، جنابِ عالی.»

پس از آنکه فرابشرانِ شهرِ ماه تا فاصلهٔ مناسبی عقب رفتند،‌ابله​ کلاین دستِ راستش را در خلأ فرو برد و به‌سرعت تصویرِ‌دیگر​ دیگری از خودش بیرون کشید، در حالی که بدنِ اصلی‌اش ناپدید شد.

بلافاصله پس از آن، تصویرِ خلأ تاریخِ‌زرد​ کلاین به سمتِ مِهِ خاکستری‌سفیدِ جامدشده رفت. دستِ‌عذابِ​ راستش را دراز کرد و روی آن فشرد.

گویی سدّی نامرئی و‌نیک​ کمی سرد وجود داشت‌دچارِ​ که همه‌چیز را مسدود می‌کرد.

کلاین پس از دو ثانیه خیره شدن به‌بشم​ آن، دهان باز کرد، صدایش را پایین آورد و‌می‌کرد​ به زبانِ چینی خواند: «تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین.»

با طنین‌انداز شدنِ صدایش، مِهِ‌دچارِ​ خاکستری‌سفیدِ پیشِ رویش هیچ واکنشی نشان‌ابله​ نداد. بی‌حرکت و منجمد باقی ماند.

نزدیک به یک دقیقه صبر‌کردنِ​ کرد. پس از کمی فکر، نفسِ‌دست​ عمیقی کشید و دوباره زمزمه کرد:

سرورِ جاودانِ برکتِ آسمان و زمین،

سرورِ آسمانیِ برکتِ آسمان و زمین،

فرمانروای متعالِ برکتِ آسمان و زمین،

تیانزونِ برکتِ آسمان و زمین.

این وردِ‌کردنِ​ کاملِ آیینِ‌زرد​ تقویتِ بخت بود.

با ادای آخرین کلمه، دستِ راستِ‌الهی​ کلاین که روی سدِّ نامرئی فشرده شده‌تجربه​ بود، ناگهان لرزشِ آشکاری را حس کرد.

مِهِ خاکستری به لرزه‌تجربه​ درآمد، گویی تخته‌سنگی را‌موقع​ در دریاچه‌ای انداخته باشند.

موج‌ها به‌سرعت پخش شدند و‌مرزهای​ روی هم افتادند تا اینکه‌زادگاهی​ «دری» در برابرش شکل دادند.

آذرخشی در آسمان درخشید و صحنه را روشن‌دست​ کرد. در آن حوالی، مردمکِ چشمانِ فرابشرانِ شهرِ‌سه‌سطریِ​ ماه گشاد شد و نمی‌توانستند نگاهشان را برگردانند.

در میانِ آن‌ها، کسانی که دیرتر‌الهی​ رسیده بودند، با دیدنِ چنین صحنه‌ای‌سطرِ​ دلشان لرزید. نمی‌توانستند خودشان را کنترل کنند.

برای آن‌ها،‌ساخته​ این بی‌شک‌تجربه​ یک معجزه بود!

کلاین نفسش را حبس کرد و منتظر ماند تا‌بیرون​ در شکل بگیرد. با این حال، موج‌ها سرانجام آرام‌مهم‌ترین​ گرفتند. آن‌ها تنها یک قدم با موفقیت فاصله داشتند.

«...» کلاین پس از لحظه‌ای سکوت، دوباره اوراد را‌دارد​ تکرار کرد. اما، حتی اگر موج‌های روی مِهِ خاکستری‌سفید ناپدید‌سطرِ​ نمی‌شدند، باز هم نمی‌توانستند طرحِ در را به‌درستی شکل دهند.

برای لحظه‌ای، خواست روندِ کاملِ آیین را امتحان کند. به عبارتِ دیگر،‌سطرِ​ چهار وعده غذا بگذارد و در حالی که چهار قدم خلافِ عقربه‌های ساعت‌بدهد​ برمی‌دارد، اوراد را بخواند. اما خیلی زود، از این فکرِ خودش خنده‌اش گرفت.

زیرا با این کار،‌تجربه​ بدونِ باز کردنِ سدِّ نامرئیِ‌فکر​ اینجا، واردِ قصرِ سفیرا می‌شد.

کلاین پس از بیرون دادنِ نفسش، سکهٔ طلایی از‌بیرون​ خلأ بیرون آورد و با استفاده از غیب‌بینی تأیید کرد‌رازهای​ که تأثیرِ آیینِ کامل دقیقاً همان‌طور است که تصور می‌کرد.

یعنی واقعاً هنوز وقتش نرسیده چون آخرالزمان‌نیک​ هنوز شروع نشده؟ کلاین چند دقیقه بدونِ هیچ‌زمان​ حرکتی به مِهِ خاکستری‌سفیدِ پیشِ رویش نگاه کرد.

وقتی آذرخشی آسمان را شکافت و چهره‌اش را روشن کرد، برگشت و با فانوسی در‌توصیف​ دست، مقابلِ کاهنِ اعظمِ شهرِ ماه، نیم، رفت. با آرامش گفت: «همان‌طور که در مکاشفه آمده،‌داده​ هنوز زمانِ مناسب برای باز کردنش فرانرسیده است. بیش از یک دهه انتظار باقی مانده است.»

کلاین بدونِ اینکه منتظرِ پاسخی از امثالِ‌می‌کرد​ نیم، آ'دال و بقیه بماند، با دستِ‌می‌ترسید​ راستِ خالی‌اش به تاریکیِ نزدیک اشاره کرد.

«من مدتی اینجا مراقبه خواهم کرد. اگر می‌خواهید درخششِ سرور‌زادگاهی​ را تجربه کنید و به آموزه‌های وی گوش بسپارید، هر‌پنهان​ زمان که بسامدِ آذرخش‌ها زیاد بود، می‌توانید به اینجا بیایید.

«من هر روز، در زمانی که‌بختِ​ آذرخش‌ها بیشترین بسامد را دارند، یک‌عذابِ​ جلسهٔ تطهیر و درمان انجام خواهم داد.»

او تلاشی نکرد تا ساکنانِ شهرِ ماه را به تغییرِ دینشان وادارد‌سطرِ​ و قصد هم نداشت مستقیماً به شهر برود یا دربارهٔ اطلاعاتِ خاصی‌مشکلی​ سؤال کند. می‌خواست به آن‌ها کمی زمان بدهد تا همه‌چیز را هضم کنند.

نیم در دل آهِ آسودگی کشید و‌می‌کرد​ با احترامی فزاینده پاسخ داد: «من سخنانِ‌می‌ترسید​ شما را به همه انتقال خواهم داد.»

ناولها | novelha.net