---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1194: شکار خاخام به دست شیر • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1194: شکار خاخام به دست شیر

0

سرانجام، دوریان کنارِ نامه ایستاد.

خم شد و دستِ راستش را‌میزِ​ دراز کرد. با انگشتانی لرزان لبهٔ‌ناگهان​ کاغذ را گرفت و آن را برداشت.

این بار دوریان بسیار محتاط بود. از همان ابتدا‌باز​ شروع به خواندنِ تک‌تکِ کلمات کرد. گاهی به درکِ تازه‌ای‌معجونِ​ می‌رسید، گاه گیج و سردرگم می‌شد و گاه درد می‌کشید.

نامه‌ای که فورس فرستاده بود طولانی نبود. خواندنِ‌آهی​ دوبارهٔ آن تنها سه دقیقه زمان برد و‌خوشحالم​ پس از آن، در سکوتی طولانی فرو رفت.

نورِ خورشید از پنجره‌رنگ​ به داخل می‌تابید و‌تاریک‌تر​ روی میزِ واژگون می‌افتاد.

لبانِ دوریان گری آبراهام‌می‌تابید​ ناگهان لرزید، اما در نهایت‌لبانِ​ هیچ صدایی از او درنیامد.

انگشتِ شست و اشارهٔ دستِ راستش را که در‌باز​ دو سوی کاغذ قرار داشتند، به‌سرعت به هم سایید‌ماه​ و نامه را با شعله‌ای سرخ به آتش کشید.

پس از این کار، دوریان وسایلش را جمع کرد، تغییرِ چهره داد،‌خودنویس​ لباس‌هایش را عوض کرد و از آپارتمانِ اجاره‌ای بیرون رفت. با استفاده‌کرده‌ای​ از هویتی که از پیش آماده کرده بود، راهیِ مکانِ دیگری شد.

پس از مستقر شدن، پشتِ میز نشست‌رفته‌رفته​ و در حالی که غرق در فکر به‌باز​ نظر می‌رسید، به وسیلهٔ تزئینیِ برنجی خیره ماند.

با رنگ باختنِ نورِ خورشید،‌روی​ فضا رفته‌رفته تاریک‌تر می‌شد. پلک‌های‌گری​ دوریان پرید و آهسته آهی کشید.

سپس تکه‌کاغذی را باز کرد و‌آهی​ خودنویس را برداشت. در حالی که‌رفته​ در اندیشه فرو رفته بود، نوشت:

«...بسیار خوشحالم که می‌بینم در عرضِ چند‌آهسته​ ماه معجونِ کاتب را هضم کرده‌ای. این یعنی‌نوشت​ شاید واقعاً بتوانی به یک نیمه‌خدا تبدیل شوی...

«...این‌ها نکاتِ کلیدی برای بازیگری در نقشِ مسافر هستند، دست‌کم آن‌هایی که من می‌دانم. با این حال، باید به خاطر داشته باشی که شخصیتِ هر فرد متفاوت است. در زندگیِ واقعی همیشه تفاوت‌هایی در بازیگری‌شوی​ وجود خواهد داشت، پس نمی‌توانی کورکورانه تقلید کنی... این بدان معنا نیست که اصولِ بازیگریِ دیگران اشتباه است، بلکه ممکن است به کشمکشی بزرگ در درونت منجر شود و وضعیتِ روانی‌ات را تحتِ تأثیر قرار دهد...‌بازیگریِ​ گاهی می‌توانی با تغییراتی مناسب، سرعتِ هضمِ معجون را کاهش دهی، این کار تنها به نفعِ تو خواهد بود. باید به یاد داشته باشی: بازیگری تنها یک ابزار است، نه چیزی که بر تو مسلط شود...

«مشتاقانه منتظرِ روزی هستم که معجونِ مسافر‌واژگون​ را به‌طورِ کامل هضم کنی. من موادِ‌اما​ مربوطه و هدیه‌ای برایت آماده خواهم کرد.

«...من به موضوعِ نفرینِ خانوادهٔ آبراهام که آن آقا به آن اشاره کرد بسیار‌خوشحالم​ علاقه‌مندم... فکر می‌کنم باید مدت‌ها پیش متوجه شده باشی که من تا حدودی در‌تبدیل​ این زمینه تحقیق کرده‌ام. وگرنه همیشه در موردِ چنین مسائلی از من سؤال نمی‌کردی...

«امیدوارم بتوانی در سطحی‌تاریک‌تر​ عمیق‌تر به کسبِ اطلاعات‌آهی​ دربارهٔ این موضوع ادامه دهی...»

پس از نوشتنِ پاسخ، دوریان‌باختنِ​ گری آبراهام چشمانش را بست‌پرید​ و به‌سرعت کاغذ را تا کرد.

...

ژانویهٔ سالِ ۱۳۵۱،‌پلک‌های​ سالِ نوی باکلوند بسیار‌سپس​ دلگیرتر از گذشته بود.

در زیرزمینی در منطقهٔ غربی، چند شمع‌آهسته​ با شعله‌های زرد سوسو می‌زدند و محراب‌ها،‌رفته​ صندلی‌ها و میزهای گردِ اطراف را روشن می‌کردند.

در حاشیهٔ نور، در مکانی که به‌شدت تاریک بود، پیکری نامشخص‌آهسته​ به چشم می‌خورد. گاه تاب می‌خورد و گاه به موجودی باریک‌عرضِ​ و بی‌ضخامت کش می‌آمد. گویی سایه‌ای بود که جان گرفته باشد.

ناگهان، پیکر با صدایی‌می‌تابید​ بم گفت: «زودتر از‌می‌افتاد​ آنچه انتظار داشتم رسیدید.»

کنارِ شمع، پیکری‌پلک‌های​ به‌سرعت در روشن‌ترین نقطهٔ‌سپس​ زیرِ نور ظاهر شد.

مردی بود که ردای سیاه و مرموزی به تن داشت.‌تکه‌کاغذی​ موهای قهوه‌ای‌اش کمی مجعد بود و به نظر می‌رسید چشمانِ‌ماه​ تیره و ژرفش چیزهای بی‌شماری را در خود جای داده است.

او کسی نبود جز‌رنگ​ یکی از پنج قدیسِ فرقهٔ‌پلک‌های​ شفقِ قطبی، قدیسِ اسرار، بوتیس.

بوتیس لبخند زد‌داخل​ و گفت: «برای‌میزِ​ من، فاصله مشکلی نیست.»

صندلی‌ای بیرون کشید و نشست، سپس‌آهی​ رو به سایهٔ بلند و باریک گفت:‌نوشت​ «آیا کاملاً تحقیق کردید؟ چیزِ غیرعادی‌ای یافتید؟»

سایه‌ای که تقریباً در میانِ‌پلک‌های​ تاریکی خزیده بود، با صدایی آرام‌باز​ پاسخ داد: «هیچ مشکلی وجود ندارد.»

بوتیس با شنیدنِ این تأیید،‌باختنِ​ ناخودآگاه به شک افتاد: «واقعاً؟ کیسما،‌آهسته​ ممکن است این یک تله باشد؟»

قدیسِ تاریکیِ فرقهٔ شفقِ قطبی، کیسما، آهسته‌واژگون​ سر تکان داد و گفت: «هدف بسیار‌اما​ محتاط است. این قطعاً یک افشای عمدی نیست.

«اگر او به دنبالِ خریدِ شیءِ نفرین‌شدهٔ یک‌تکه‌کاغذی​ شبحِ باستانی نبود، ما هرگز نمی‌توانستیم حس کنیم‌عرضِ​ که ممکن است با خانوادهٔ آبراهام ارتباطی داشته باشد.»

قدیسِ اسرار، بوتیس، در حالی که غرق در فکر به نظر می‌رسید، گفت: «شیءِ نفرین‌شدهٔ یک شبحِ باستانی. این یکی از موادِ اصلیِ کاتب‌کرده‌ای​ است. به یاد دارم که خانوادهٔ آبراهام یک مغزِ آسمانِ اضافه دارد... هه، آن‌ها حاضر نیستند مستقیماً یک ویژگیِ بیوندرِ کاتب را در اختیارش‌شخصیتِ​ بگذارند، بلکه امید دارند تا آزمایش‌هایی روی او انجام دهند. این دقیقاً سبکِ خانوادهٔ آبراهام است. ساده بگویم، آن‌ها به دیگران اعتمادِ کافی ندارند.»

قدیسِ تاریکی، کیسما، بدونِ آنکه حرف‌های بوتیس را تأیید کند، ادامه داد: «حتی اگر او به دنبالِ‌اندیشه​ خریدِ موادِ اصلیِ معجونِ کاتب بود، باز هم متوجهِ هیچ مشکلی نمی‌شدیم. به‌هرحال، هر مؤمنی دانشِ علومِ‌تبدیل​ غریبهٔ مربوطه را نمی‌داند، اما او حتی سؤالاتی را در رابطه با کارآموز و آبراهام‌ها مطرح کرد.

«او در این زمینه واقعاً محتاط بود. محفلِ بیوندرهایی که از آن‌ها برای خریدِ مواد درخواست می‌کرد‌صدایی​ با محفلی که در آن سؤالاتش را می‌پرسید، یکی نبود. هر موضوعی را به محفلِ متفاوتی می‌سپرد.‌تغییرِ​ افزون بر این، گاهی شرکت‌کنندگانِ دیگر را استخدام می‌کرد تا در طرحِ درخواست‌ها به او کمک کنند.

«اگر افرادِ ما در آن چند‌آهی​ محفل حضور نداشتند و نمی‌توانستیم اطلاعات را‌نوشت​ کنارِ هم بگذاریم، هرگز متوجهِ او نمی‌شدیم.»

قدیسِ اسرار بوتیس به‌آرامی سر‌پلک‌های​ تکان داد و پرسید: «چرا خودت‌باز​ اقدام نکردی؟ حتی آمدی پیشِ من؟»

در میانِ سایه‌ها، تاریکی به جنبش درآمد و به‌کندی پاسخ داد:‌آهسته​ «اوضاعِ بکلاند دارد هر لحظه متشنج‌تر می‌شود. شاهین‌های شب، مجریانِ کیفر و‌چند​ ذهنِ جمعیِ ماشین دارند منطقه را وجب‌به‌وجب می‌گردند. به‌شدت زیرِ نظر هستیم.

«اگر خودم به این مسئله رسیدگی می‌کردم، تا وقتی‌لبانِ​ اتفاقِ غیرمنتظره‌ای نمی‌افتاد مشکلی نبود. اما اگر حادثه‌ای رخ می‌داد،‌انگشتِ​ چون یک ساحرِ اسرار را ‹نچرانده‌ام›، شاید نمی‌توانستم فرار کنم.

«گذشته از این، مگر تو‌آهسته​ نیستی که بیشتر از همه‌خودنویس​ به خاندانِ ابراهیم علاقه داری؟»

بوتیس خندید و گفت:‌تاریک‌تر​ «من اصلاً به آن‌ها علاقه‌ای‌سپس​ ندارم. فقط می‌خواهم همه‌شان بمیرند.

«برای تضمینِ امنیتِ خودم، مهم‌ترین چیز این‌رفته‌رفته​ است که انتقام را در نطفه خفه‌تکه‌کاغذی​ کنم. این فلسفه‌ای است که به آن پایبندم.»

قدیسِ اسرار در همان حال‌روی​ که حرف می‌زد، گوی بلورینی‌گری​ از جیبِ ردای سیاهش بیرون آورد.

گوی بلورین نه شفاف بود و نه‌سپس​ نور را از خود عبور می‌داد، گویی‌خوشحالم​ شبِ تاریک را در آن تزریق کرده بودند.

وقتی کفِ دستش را روی آن‌پرید​ کشید، لبانش لرزید. این گوی بلورینِ‌خودنویس​ عجیب با درخششی خیره‌کننده روشن شد.

درخشش مانندِ ستارگانی‌ماند​ بود که به‌آرامی می‌چرخیدند‌رفته‌رفته​ و صحنه‌ای پیچیده می‌ساختند.

بوتیس به گوی بلورین در دستِ‌میزِ​ راستش نگاه کرد، به‌آرامی سر تکان‌ناگهان​ داد و گفت: «هنوز هم قابل‌قبول است...»

سپس به‌تاریک‌تر​ «سایهٔ شبح‌وار»‌پرید​ نگاه کرد.

«جزئیات را به من بگو.»

وقتی فهمید امشب قرار است گردهماییِ فرابشرانی در محفلی خاص برگزار‌آهسته​ شود و احتمالاً هدف در آنجا حضور می‌یابد، قدیسِ اسرار بوتیس‌عرضِ​ برخاست و به قدیسِ تاریکی کیسما گفت: «باید مقدماتی را آماده کنم.»

به‌محضِ اینکه حرفش تمام شد، دستِ‌میزِ​ راستش باز شد و با حرکتی‌ناگهان​ آرام رو به بالا، انگشتانش را بست.

منطقه‌ای که در آن‌پرید​ قرار داشت فوراً در‌تکه‌کاغذی​ هم پیچید و ناپدید شد.

شمع‌ها، شعله‌ها، میزِ گرد و صندلی‌هایی که‌آهسته​ پیش از آن در آنجا بودند، ناپدید‌رفته​ شدند و تنها کاشی‌ها و سقف باقی ماند.

پس از مدتی، سایه‌ها‌رنگ​ حرکت کردند و همه‌چیز‌تاریک‌تر​ به حالتِ عادی بازگشت.

هیچ اتفاقی برای قدیسِ اسرار‌روی​ بوتیس نیفتاد، اما پیکرِ قدیسِ‌گری​ تاریکی از دلِ تاریکی پدیدار شد.

او به بوتیس نگاه کرد‌آهسته​ و با صدایی بم گفت: «احتیاطت‌اندیشه​ از حدِ لازم فراتر رفته است.»

بوتیس با لبخند پاسخ داد: «اما این چیزِ بدی نیست. امیدوارم بتوانم مشکل را‌رفته​ بدونِ اینکه کسی متوجه شود حل کنم. می‌توانی دنبالم بیایی. می‌توانی به‌عنوانِ پشتیبانم در‌بتوانی​ سایه‌ها پنهان شوی. مستقیماً ظاهر نمی‌شوی و به‌محضِ اینکه متوجهِ چیزِ مشکوکی شدی، فوراً می‌روی.»

قدیسِ تاریکی کیسما به‌آرامی‌رنگ​ از سایه‌ها بیرون آمد‌تاریک‌تر​ و گفت: «...بسیار خب.»

او جوان و خوش‌قیافه به نظر می‌رسید‌واژگون​ و اجزای چهره‌اش برجسته بود، اما گویی‌اما​ پرده‌ای محو از تاریکی صورتش را پوشانده بود.

پس از اینکه به بوتیس نزدیک شد، یک‌رشته صداهای‌باز​ وهم‌آلودِ جویدن از ناکجا به گوش رسید. صدای جویدن و‌معجونِ​ صدای هضم‌شدن به همراهِ شرارت و گرسنگیِ عریان شنیده می‌شد.

این باعث‌فضا​ شد نیمه‌خدا بی‌اختیار‌پلک‌های​ بر خود بلرزد.

چشمانِ قدیسِ تاریکی برای یک‌باختنِ​ ثانیه بی‌حرکت ماند و نگاهی شوکه‌آهسته​ و متعجب به چهرهٔ بوتیس انداخت.

گوشه‌های دهانِ بوتیس بالا‌می‌تابید​ رفت و لبخندی نسبتاً‌می‌افتاد​ بی‌رحمانه بر لبانش نقش بست.

چند ثانیه بعد، یکی از آن‌ها از‌سپس​ «تلپورت» استفاده کرد و دیگری در سایه‌ها‌خوشحالم​ ادغام شد و خانه را ترک کرد.

...

در آپارتمانی که سال‌ها رو به ویرانی بود، در منطقهٔ‌پرید​ تقاطعِ محلهٔ شرقیِ بکلاند و منطقهٔ پل، چند اتاق در طبقهٔ‌می‌بینم​ اولِ یک مسافرخانهٔ ارزان‌قیمت وجود داشت که به هم متصل بودند.

وقتی بوتیس از عالمِ ارواح بیرون آمد،‌واژگون​ هنوز دو تا سه ساعت تا برگزاریِ‌اما​ گردهماییِ فرابشران مانده بود. هنوز هیچ‌کس نیامده بود.

او نگاهی به اطراف انداخت‌آهسته​ و میزهای بلندی را که‌خودنویس​ نامنظم چیده شده بودند، برانداز کرد.

پس از بررسیِ محیط، در‌پلک‌های​ حالی که با دستِ راستش‌تکه‌کاغذی​ پرده را می‌کشید، به گوشه‌ای رفت.

سپس آن منطقه در‌رنگ​ سایه‌ای فرو رفت، در‌تاریک‌تر​ هم پیچید و ناپدید شد.

دلیلش این بود که از همان ابتدا چیزی در آنجا وجود نداشت. هیچ معیارِ عینی‌ای در‌هیچ​ کار نبود، بنابراین هیچ‌کس متوجه نمی‌شد که فضایی کم شده است. آن‌ها فقط احساس می‌کردند که فاصلهٔ‌جمع​ بینِ دیوارها و خودشان کمی کمتر شده است، اما با بررسیِ دقیق‌تر، همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید.

این قدرتِ «پنهان‌سازیِ‌پلک‌های​ فضا» متعلق به‌آهی​ یک ساحرِ اسرار بود!

آن‌ها می‌توانستند با استفاده از این توانایی مکانی را به‌تکه‌کاغذی​ دو قسمت تقسیم کنند و بخشی از آن را پنهان‌ماه​ سازند. برای ورود باید از یک «درِ» خاص استفاده می‌شد.

در آن لحظه، در منطقه‌ای که جدا و پنهان‌پلک‌های​ شده بود، اتاق به‌طورِ عادی وجود داشت. کاشی‌های کف،‌رفته​ سقف و سوسکی که روی زمین می‌خزید، سر جایشان بودند.

سوسک به‌سرعت به سمتِ‌می‌تابید​ مرز رفت و تاریکیِ‌می‌افتاد​ بی‌پایان راهش را سد کرد.

پس از آنکه قدیسِ اسرار بوتیس‌آهی​ منطقه را بررسی کرد، نگاهش روی‌رفته​ گردابی شفاف در میانِ هوا متوقف شد.

این همان «در» بود.

هر فضای‌خیره​ پنهانی قطعاً‌رنگ​ یک «در» داشت.

بوتیس پس از کمی فکر، دست در‌واژگون​ جیبِ ردای سیاهش برد، آینه‌ای بیرون آورد‌اما​ و آن را درونِ «در» قرار داد.

آینه در هم پیچید‌پرید​ و به‌سرعت صحنهٔ دنیای‌تکه‌کاغذی​ بیرون را بازتاب داد.

صندلی‌ها و میزهای بلندی‌تاریک‌تر​ به‌طورِ پراکنده در اطراف چیده‌سپس​ شده بودند. مکان خالی بود.

به این ترتیب، بوتیس از‌باختنِ​ این آینه برای نظارت بر‌پرید​ محلِ برگزاریِ گردهماییِ فرابشران استفاده کرد.

ثانیه‌ها به دقیقه تبدیل‌می‌تابید​ شدند و فرابشران در‌می‌افتاد​ پوشش‌های مختلف از راه رسیدند.

یکی از چهره‌های کلاه‌دار طبقِ عادت گوشه‌ای نزدیکِ پنجره را انتخاب کرد. او دفترچه‌ای به‌اندازهٔ‌می‌بینم​ کفِ دست بیرون آورد و با بی‌خیالی چند صفحه‌اش را ورق زد، گویی داشت نکاتِ‌این‌ها​ اصلیِ سؤالاتش را مرور می‌کرد یا بررسی می‌کرد که آیا کاملاً آماده است یا نه.

و در کنار و‌تاریک‌تر​ پشتِ سرِ او، آینه‌ای معمولی‌سپس​ در دیوار تعبیه شده بود.

ناولها | novelha.net