---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1180: تأثیراتِ متفاوت • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1180: تأثیراتِ متفاوت

0

در سرزمین رها شده خدایان،‌دیگری​ در شبی که بسامدِ آذرخش‌ها‌تاریخی​ به پایین‌ترین حدِ خود رسیده بود.

دو تکه نونِ سفید و یه تیکه‌بار​ گوشتِ کبابی آخرش خیلی هم خوبه... دسرهای ترش‌وشیرینِ‌سفیرا​ دریای مه از چیزی که انتظار داشتم بهترن...

پس از قورت دادنِ آخرین لقمهٔ غذا، کلاین از تهِ دل با شگفتی‌برخاسته​ آهی کشید. سپس بسته‌بندیِ باقی‌مانده را در تاریکی انداخت—به‌هرحال، در اینجا مفهومی به‌هوشیاریِ​ نامِ حفاظت از محیط‌زیست وجود نداشت و سطلِ زباله‌ای هم در کار نبود.

البته، او پیش از این کار ارتباطش را با آن اشیاء قطع کرده بود، درست همان‌طور‌هوشیاریِ​ که هر بار عروسکِ خیمه‌شب‌بازی‌ای را رها می‌کرد، برای انجامِ «استریل‌سازی» به قلعه سفیرا می‌رفت. این‌حتی​ کار برای آن بود که از قفل شدنِ آواتارهای آمون روی خودش از طریقِ آن‌ها جلوگیری کند.

همم، اشیای بی‌جان‌تصویرِ​ با تاریکیِ اینجا به‌نسخهٔ​ حالتِ پنهان منتقل نمی‌شن...

کلاین فانوسی را که دانیتز‌درست​ قربانی کرده بود بالا آورد‌می‌کرد​ و اشیای رهاشده را روشن کرد.

تنها پس از پر کردنِ شکمش بود‌دراز​ که حوصله پیدا کرد تا چیزهای خطرناکی‌خلأ​ را که پیش‌تر پیشگویی کرده بود، امتحان کند.

در میانِ نورِ زردِ کم‌سو و سوسوزن، کلاین‌داشت​ دستِ راستش را در هوا دراز کرد و‌هوشیاریِ​ تصویرِ فرافکنی‌شدهٔ دیگری از خودش را بیرون کشید.

این نسخهٔ دیگری از او‌دیگری​ برخاسته از خلأ تاریخی بود که‌نیز​ او نیز فانوسی در دست داشت.

یک ثانیه بعد، کلاین واردِ‌درست​ مِهِ خاکستری‌سفید شد و اجازه‌می‌کرد​ داد هوشیاریِ تصویرِ فرافکنی‌شده‌اش بیدار شود.

گروهی از هیولاها تصویرِ فرافکنی‌شده را محاصره کرده‌تصویرِ​ بودند. در میانِ تاریکیِ بی‌پایان، او دهان باز‌نیز​ کرد و قصد داشت نامِ «آمانیس» را بخواند.

«...»

نتوانست حتی یک صدا‌فرافکنی‌شدهٔ​ تولید کند، گویی کلماتی که‌خلأ​ می‌خواست بگوید پنهان شده بودند.

کلاین که کلاهِ سیلندریِ نیمه از جنسِ ابریشم بر‌خیمه‌شب‌بازی‌ای​ سر و بارانیِ سیاهی بر تن داشت، به‌آرامی نفسِ‌شدنِ​ عمیقی کشید و گفت: «درست همان‌طور که انتظار داشتم.»

او با نگاه به فانوسی که‌هوا​ نورِ زردِ ضعیفی ساطع می‌کرد، ناگهان‌نسخهٔ​ به زبانِ یوتون زمزمه کرد: «لئودرو!»

پیش از آنکه جمله‌اش تمام شود، بیش از‌داشت​ صد صاعقه گویی در پاسخ به احضار شدن در‌فرافکنی‌شده‌اش​ هم پیچیدند. آن‌ها در یک آن منطقه را پوشاندند.

هیچ زمانی برای جاخالی دادن نداشت. حتی‌نسخهٔ​ اگر جایش را با یک عروسکِ خیمه‌شب‌بازی عوض‌بعد​ می‌کرد، باز هم در محدودهٔ حمله قرار داشت.

در میانِ درخششِ نورِ نقره‌ای‌سفید، روی زمین‌بار​ فروریخت. بدنش زغال شده بود و به‌شدت تشنج‌سفیرا​ می‌کرد، گویی به تکه‌زغالِ غول‌آسایی تبدیل شده بود.

سپس، با ناپدید‌سوسوزن​ شدنِ توهم، پیکرش‌هوا​ به‌سرعت از هم پاشید.

کلاین که کلاهِ سیلندریِ واقعی بر سر، بادگیری به سبکِ اینتیس‌واردِ​ بر تن و فانوسی ساده در دست داشت، بی‌درنگ به واقعیت «بازگشت»‌محاصره​ و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد، به مسیرش ادامه داد.

پس از مدتی‌تصویرِ​ پیاده‌روی، پیکرش ناگهان تار‌نسخهٔ​ و سپس واضح شد.

پس از آن، کلاین دوباره‌درست​ دهان باز کرد و نامی‌می‌کرد​ را به زبانِ یوتون خواند:

«آو...»

درست همان لحظه که اولین هجا را ادا کرد، شعله‌ای شفاف‌واردِ​ از بدنش فوران کرد و بی‌درنگ او را به خاکستر تبدیل‌فرافکنی‌شده​ کرد و هیچ فرصتی برای جابه‌جایی با عروسکِ خیمه‌شب‌بازی‌اش به او نداد.

پیکرِ کلاین بارِ دیگر پدیدار شد. او‌نسخهٔ​ کلاهش را پایین کشید و با آرامش‌ثانیه​ روی تپه‌ای پر از گیاهانِ عجیب راه رفت.

«هرابرگن.»

...

«بادهیل.»

...

«اومبلا.»

...

هیچ‌چیزِ غیرعادی‌ای وجود نداره. هیچ‌تاریخی​ اثری از قدرت‌های الهیِ مربوطه‌بعد​ در حوالیِ شهر نقره باقی نمونده...

مدیچی، اوروبوروس، ساسریر... این‌ها هیچ فایده‌ای ندارن، هیچ‌کدومشون ایزد نیستن... فکر می‌کردم وضعیتِ شهر عصر و دربار پادشاه غول‌ها به خاطرِ شرایطِ خاصیه. استفاده از‌گروهی​ نامِ حقیقیِ ساسریر در بیرون می‌تونه قدرت‌های تباهیِ سرزمین رها شده خدایان رو فعال کنه... فرشته سرخ به‌عنوانِ پادشاه فرشتگان که تکینگی رو داره، نیمی‌سیاهی​ از یک خدای راستین هم محسوب می‌شه. با این حال، هیچ اثری ازش باقی نمونده. چقدر برای یک آدم شرم‌آوره—نه، برای یک پادشاه فرشتگان شرم‌آوره!

کلاین همان‌طور که از تپه پایین می‌رفت، از شهودِ‌خیمه‌شب‌بازی‌ای​ روحی‌اش پیروی کرد و به سمتِ شمالِ غربی، جایی‌شدنِ​ که ویرانه‌های شهرِ نویس قرار داشت، به راه افتاد.

او گاهی مسیرش را کج می‌کرد، گاهی از پرش‌فرافکنی‌شدهٔ​ شعله‌ور بهره می‌برد و مسیری را که شهر نقره برای‌ثانیه​ کاوش و رسیدن به مقصدشان استفاده کرده بود، دنبال نمی‌کرد.

...

باکلوند، اواخرِ شب.

آدری با این احساس که معجون را کمی بیشتر هضم‌می‌کرد​ کرده است، با اشتیاقِ فراوان از رؤیانوردی استفاده کرد تا‌آمون​ عمارتش را ترک کند و واردِ رؤیاهای گوناگونِ مناطقِ اطراف شود.

با آگاهی از وضعیتِ‌دستِ​ کنونی، میلِ شدیدی برای تبدیل‌فرافکنی‌شدهٔ​ شدن به یک نیمه‌خدا داشت.

در همین‌نسخهٔ​ حین، ناگهان شخصِ‌تاریخی​ آشنایی را دید.

او بانویی اشرافی بود که رابطهٔ خوبی‌نسخهٔ​ با آدری داشت. ۲۹ساله بود و دو‌ثانیه​ سال پیش با یک ویکنت ازدواج کرده بود.

در این لحظه، اتاقِ آن بانو پر از گلبرگ‌های گلِ سرخ‌برای​ بود. تخت سفید بود و حلقه‌ای به شکلِ قلب روی آن‌خودش​ قرار داشت. و او می‌توانست صدای در زدن را از بیرون بشنود.

بانو با گونه‌های برافروخته‌دستِ​ به‌سرعت به سمتِ پنجره رفت‌فرافکنی‌شدهٔ​ و آن را باز کرد.

مردی که نقابِ آهنیِ سیاه و شنلی تیره بر تن‌بعد​ داشت، به داخل پرید. او بانو را در آغوش گرفت‌گروهی​ و زمزمه کرد: «تو را از رنج‌هایت دور خواهم کرد.»

سپس، آن دو در حالی‌دیگری​ که بدن‌هایشان را در هم‌تاریخی​ می‌پیچیدند، روی تخت غلت زدند.

آدری به‌عنوانِ یک رویاگرد که سخت در تلاش برای هضمِ معجون بود، مدت‌ها پیش صحنه‌های مشابهی را دیده بود. او مرحلهٔ‌روی​ احساسِ خجالت را پشت سر گذاشته بود و از اینکه رؤیاهای همه چقدر پر از تخیل بود، آه می‌کشید. در آن لحظه،‌تنها​ او اصلاً خونسردی‌اش را از دست نداد. او آدابِ یک تماشاگر را حفظ کرد، گویی شاهدِ نمایشی بیش از حد پرحرارت بود.

پس از‌کم‌سو​ بررسیِ کوتاهی،‌دستِ​ متوجهِ مشکلی شد:

مردی که نقابِ آهنیِ سیاه بر چهره داشت،‌داشت​ همسرِ آن زن نبود، بلکه بیشتر شبیه به‌هوشیاریِ​ یکی از مردهای عیاشِ خاص در محافلِ اشرافی بود.

«آیا این بازتابِ چیزی است که در دلش‌برخاسته​ نهان شده؟» آدری در حالی که خواب را‌واردِ​ تحلیل می‌کرد، با لحنی دانشگاهی با خود زمزمه کرد.

پس از آن،‌قطع​ از روی کنجکاوی به‌بار​ خوابِ کناری «سفر کرد».

این خواب به‌سوسوزن​ شوهرِ آن زنِ اشرافی،‌دراز​ یعنی ویکنت، تعلق داشت.

در خواب، ویکنت مشغولِ شرکت در بحثی در مجلسِ اعیان‌بعد​ بود. کمی بعد، کنتی با یک هفت‌تیر او را دنبال‌گروهی​ کرد. کنت ادعا می‌کرد که ویکنت دخترش را فریب داده است.

ویکنت پس از فرار به‌دیگری​ منطقه‌ای امن، منشیِ زنش را‌تاریخی​ پیدا کرد تا ترسش را فروبنشاند.

آدری بی‌اختیار خواب را ترک‌درست​ کرد؛ می‌خواست ببیند ویکنت و‌می‌کرد​ همسرش در چه حالی هستند.

در اتاقِ خواب، زیرِ نورِ مهتابِ سرخ، ویکنت روی تختِ‌دیگری​ بزرگِ سفید همسرش را در آغوش گرفته بود. همسرش نیز‌بعد​ او را بغل کرده و در حالتی بسیار صمیمی خوابیده بود.

بله، باید درک کنم که همه بُعدی تاریک دارند. این فقط خوابی است که دیده‌اند. اگر قرار بود برای یک فکرِ گذرا «محکومیت» اِعمال شود، آن‌وقت همه به جهنم‌آمانیس​ می‌رفتند و هیچ‌کس، از جمله خودم، جانِ سالم به در نمی‌برد... من می‌توانم بُعدِ تاریکم را مهار کنم و نگذارم هرگز در دنیای واقعی تجلی یابد. برای بیشترِ مردم،‌آنکه​ همین هم عالی به حساب می‌آید... آدری بیش از پیش حس می‌کرد که ایفای نقش به‌عنوانِ رؤیاگرد، راهی برای زیرِ سؤال بردن و صیقل دادنِ ذهن و بدن است.

دوباره واردِ پهنهٔ‌تصویرِ​ خواب شد و به‌نسخهٔ​ منطقه‌ای دیگر «سفر کرد».

چیزی نگذشت‌اشیاء​ که به‌کرده​ «اتاقی» گرم رسید.

میزِ ناهارخوری روی فرشی ضخیم‌راستش​ قرار داشت. پیرزنی مو سفید‌دیگری​ در صدرِ مجلس نشسته بود.

در دو طرفش زوجی میان‌سال و سه‌دست​ کودکِ خردسال بودند. همه داشتند از غذای‌اجازه​ لذیذ لذت می‌بردند، گپ می‌زدند و می‌خندیدند.

بیرون از اتاق تاریک بود. بادهای شدید‌نسخهٔ​ شیشه‌ها را به ناله و کوبش وامی‌داشتند، گویی‌بعد​ پیش از وقوعِ فاجعه، حسی سهمگین را می‌پروراندند.

صاحبِ این خواب از چه چیزی در رنج‌عروسکِ​ است؟ آدری از خواب بیرون رفت و سعی‌می‌رفت​ کرد برای اثباتِ فرضیه‌اش، پاسخی از دنیای واقعی بیابد.

سپس تختی کوچک‌سوسوزن​ و پیرزنِ مو‌هوا​ سفید را دید.

روی میزِ کنارِ تختِ پیرزن قاب‌عکس‌هایی بود.‌دست​ قاب‌ها با پارچهٔ سیاه یا گل‌های سفید پوشانده‌داد​ شده بودند—عکسِ زوجی میان‌سال و سه کودکِ خردسال.

آدری بی‌صدا سر چرخاند تا بیرونِ پنجره را‌برخاسته​ نگاه کند، اما تنها ویرانه‌هایی را در آن نزدیکی‌مِهِ​ دید که از یک انفجار به جا مانده بود.

بانوی جوانِ اشرافی لب‌هایش‌کرده​ را روی هم فشرد و‌خیمه‌شب‌بازی‌ای​ ناگهان به خواب‌های پیرزن بازگشت.

جلوی فاجعه‌ای را که ممکن بود رخ دهد نگرفت.‌فرافکنی‌شدهٔ​ تنها صندلی‌ای ظاهر کرد و رویش نشست. با حالتی‌داشت​ موقر به آن خانوادهٔ شاد و گرم نگاه کرد.

در میانِ زوزهٔ باد و شیشه‌ها،‌نیز​ اتاق غرق در نور بود. عطرِ‌مِهِ​ غذا و صدای خنده همه‌جا پیچیده بود.

آدری پیش از این‌فرافکنی‌شدهٔ​ یکی از اصولِ ایفای نقشِ‌خلأ​ رؤیاگرد را نتیجه گرفته بود:

«مسافرِ خواب وارد می‌شود، مناظر‌درست​ را می‌بیند و ثبت می‌کند—هرگز دخالت‌برای​ نمی‌کند. این کارِ یک تماشاگر بود.»

...

در کلیسای جامعِ سنت ساموئل، لئونارد که اسقف آنتونی‌ثانیه​ استیون او را احضار کرده بود، زیرِ نورِ خورشیدی که‌شود​ از شیشه‌های رنگی می‌تابید، آرام از پله‌های مارپیچ بالا رفت.

ناگهان با صدایی خفه گفت: «پیرمرد، آن گردهماییِ سرّی دوباره‌تاریخی​ دارد شروع می‌شود. آیا واقعاً قصد داری در پایانِ ماه‌داد​ برای ورود به گنجینهٔ به‌جامانده از خاندانِ جیکوب تلاش کنی؟»

«هنوز مطمئن نیستم، اما این یک فرصت است. دست‌کم، بدنِ اصلیِ آمون درگیرِ ماجرای قصرِ سفیراست. وی ناگهان ظاهر نخواهد شد.» پالز زوروآست با‌آن‌ها​ صدایی کمی دورگه در ذهنِ لئونارد پاسخ داد: «با این حال، بیشتر مایلم خبرِ این گنجینه را فاش کنم. می‌خواهم افرادِ حاضر در گردهمایی‌چیزهای​ به ماجراجویی و کاوشِ آن بپردازند. ما در همان حوالی می‌مانیم و اوضاع را زیرِ نظر می‌گیریم و آنچه را نیاز دارم از دستشان درمی‌آوریم.»

لئونارد جا خورد‌سوسوزن​ و زمزمه کرد: «پیرمرد،‌دراز​ این زیادی شرورانه نیست؟»

این کار استفاده از اعضای‌تاریخی​ گوشه‌نشینانِ سرنوشت به‌عنوانِ ابزاری برای‌بعد​ پا گذاشتن در تله بود.

پالز پوزخند زد: «هه، ساده‌لوحانه و بچگانه است.‌برخاسته​ می‌توانی تمامِ جزئیات را به آن‌ها بگویی و‌واردِ​ بگذاری خودشان تصمیم بگیرند که می‌خواهند بروند یا نه.»

لئونارد دیگر حرفی از آن‌درست​ نزد. در عوض پرسید: «پیرمرد،‌می‌کرد​ کِی می‌توانم یک نیمه‌خدا شوم؟»

پالز خندید.

«اگر بتوانی روحی در سطحِ پیام‌رسانِ همکارِ سابقت به دست آوری، می‌توانی تا آغازِ سالِ آینده معجون را هضم کنی. با این حال، هه‌هه، بهتر است طبقِ دستوراتِ من عمل کنی. درگیرِ‌حتی​ سطحِ عمیق‌تری از ایفای نقش شو. تا نیمهٔ دومِ سالِ آینده صبر کن، آن‌وقت صلاحیتِ تلاش برای ردهٔ ۴ را خواهی داشت. البته، مطمئن نیستم کلیسای شبِ جاوید معجون را به تو‌احضار​ بدهد و برایت آیینی برگزار کند. آن دستیارِ کشیشِ عالی‌رتبه به نامِ سسیمیر کرستت هم مجبور شد چند سال صبر کند تا وقتی جنگ واقعاً درگرفت، بالاخره یک نیمه‌خدا شود، این‌طور نیست؟»

لئونارد سر تکان داد و متفکرانه پرسید:‌نسخهٔ​ «پیرمرد، آیا تو می‌توانی نقشِ یک روح را‌بعد​ بازی کنی تا در هضمِ معجون کمکم کنی؟

سطحِ تو‌اشیاء​ باید بالاتر از‌درست​ پیام‌رسانِ کلاین باشد...»

پالز زوروآست چند‌سوسوزن​ ثانیه سکوت کرد و‌دراز​ سپس به خنده افتاد.

«عجب فکرِ بکری.

چطور است‌دراز​ من در هضمِ‌دیگری​ معجون کمکت کنم؟»

«چگونه؟» لئونارد می‌دانست‌قطع​ که پیرمرد دارد مسخره‌اش‌بار​ می‌کند، اما بی‌اختیار پرسید.

پالز تشر زد: «عمیقاً انگلِ‌راستش​ تو می‌شوم و مهارِ کاملِ‌دیگری​ بدنت را به دست می‌گیرم.»

در حینِ این گفتگو،‌خلأ​ لئونارد به درِ اتاقِ‌داشت​ سراسقفِ اسقف‌نشینِ بکلاند رسید.

بی‌درنگ دهانش را بست‌فرافکنی‌شدهٔ​ و دستِ راستش را‌برخاسته​ بالا آورد تا در بزند.

آنتونی استیون به لئونارد که در را باز‌عروسکِ​ کرده بود نگاهی انداخت و گفت: «بیا تو.‌می‌رفت​ می‌توانی آن خون‌آشامِ پشتِ دروازهٔ چانیس را آزاد کنی.»

ناولها | novelha.net