---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 1: آغاز • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 1: آغاز

0

در اتاقی کوچک، در مرکزِ یک ستاره، در منظومه‌ای نه‌چندان معروف، مردی نسبتاً تپل روی تخت دراز کشیده و پاهایش را در هوا نگه داشته بود. همان‌طور که ناخودآگاه به انگشتانِ پایش‌حدود​ خیره شده بود، ذهنش در میانِ خاطراتش پرسه می‌زد تا به یاد بیاورد کِی حتی کارِ نسبتاً جالبی انجام داده است. بارها حالتِ بدنش را عوض کرده بود، و با وجودِ اینکه به‌خاطرِ‌خیلی​ تزکیه‌اش محال بود گرفتگیِ عضله پیدا کند، تمامِ تلاشش را می‌کرد تا ناراحت‌ترین حالتِ ممکن را بیابد؛ به این امید که در صورتِ بعیدِ گرفتگیِ عضله، دست‌کم اتفاقِ نسبتاً جالبی برایش افتاده باشد.

این مردِ جوان و ژولیده به‌زحمت ۱۲ چرخهٔ الیسیان سن داشت و با این حال یکی از آینده‌دارترین گنجینه‌سازان در شبکهٔ الیسیان به شمار می‌رفت. از این رو، وظیفهٔ ساختِ گنجینه‌ای فوق‌العاده قوی و به‌شدت کمیاب به او سپرده شده‌استفاده​ بود. مشتری‌اش برای سرعت بخشیدن به روندِ ساختِ گنجینه، حتی دسترسی به انرژی پروتوس از یک جهانِ تازه‌شکل‌گرفته را برایش فراهم کرده بود، و حتی مبلغِ اضافه‌ای پرداخته بود تا مطمئن شود تقریباً تا نیم چرخهٔ الیسیان هیچ‌کسِ دیگری نمی‌تواند‌همیشه​ واردِ این جهانِ جدید شود. این‌گونه بود که این مردِ جوان، بی‌حوصله و بی‌گرفتگیِ عضله، خودش را کاملاً تنها دید که طولانی‌ترین دورهٔ کاریِ پیوستهٔ عمرش را می‌گذراند. برای درکِ بهترِ موضوع، او ۱۴ میلیارد سالِ زمینی بی‌وقفه کار کرده بود.

حدود یک و نیم میلیارد سال پیش، پایه‌گذاریِ گنجینه را تمام کرده بود، که یعنی کارهای باقی‌مانده‌اش با وجودِ اهمیتشان، دیگر به توجهِ چندانی‌الیسیان​ نیاز نداشتند. تا زمانی که در محدودهٔ مشخصی بود، می‌توانست فقط با استفاده از حواسِ روحی‌اش به ساخت ادامه دهد. این موضوع او را نسبتاً‌پروتوس​ آزاد می‌گذاشت تا هر کاری دلش می‌خواهد بکند، اما چون تنها بود، خیلی زود حوصله‌اش سر رفت. او راه‌های زیادی برای سرگرمیِ خود تراشیده بود.

جدیدترین و بهترین ایده‌اش این بود که چندین گنجینه را با انرژیِ روحیِ فراوان بسازد تا زمانی که روحِ خودشان را شکل دهند. سپس محدودیت‌های زیادی روی این گنجینه‌های‌اهمیتشان​ روحی گذاشت و مطمئن شد که همیشه می‌تواند آن‌ها را زیر نظر داشته باشد، و همچنین وظایفی درونی برایشان تعیین کرد. او آن‌ها را سیستم نامید. سرانجام، سیستم‌ها را‌راه‌های​ در جهانِ پهناور رها کرد. حالا تنها کاری که باید می‌کرد این بود که منتظر بماند تا برخی از ساکنانِ این جهان آن‌ها را پیدا کنند و سرگرمی‌اش آغاز شود.

مرد دوباره جابه‌جا شد و پشتش را به دیوار‌واردِ​ تکیه داد، طوری که فقط از کنارِ سر و شانه‌اش‌دورهٔ​ برای نگه‌داشتنِ خود استفاده می‌کرد. حالا فقط باید منتظر می‌ماند.

روی زمین در شهر نیویورک، مردِ جوانی نیمه‌شب در پارکِ چلسی واترساید نشسته بود و با اندوه به آسمانِ شب نگاه می‌کرد. خسته بود؛ نه از نظرِ جسمی، بلکه از نظرِ ذهنی. از دیدِ یک ناظرِ بیرونی زندگی‌اش خیلی خوب پیش می‌رفت؛ زودتر از موعد و با رتبهٔ ممتاز از دانشگاه‌بکند​ فارغ‌التحصیل شده بود و بلافاصله کار پیدا کرده بود. در اوقاتِ فراغتش بازی‌های ویدیوییِ کوچک می‌ساخت و فقط به چشمِ یک سرگرمی به آن نگاه می‌کرد، تا اینکه یک استریمرِ اینترنتیِ ناشناس ویدیویی پربازدید آپلود کرد و در آن از افتضاح بودنِ مکانیک‌های بازی‌اش از کوره دررفت. همین باعث شد آدم‌های‌ساکنانِ​ بیشتری هم دست به کارِ مشابهی بزنند. در عرضِ کوتاهِ چهار روز که حتی حواسش به بازی نبود، فروشِ آن سر به فلک کشید و از غیب پولِ هنگفتی به جیب زد. سپس یک شرکتِ بازی‌سازی پیشنهادِ خریدش را داد و در نهایت آن را کمی بیشتر از ۷ میلیون دلار فروخت.

بله، از دیدِ دیگران زندگی‌اش عالی پیش می‌رفت. راستش حتی خودش هم باید اعتراف می‌کرد هیچ جای شکایتی نیست، اما با این حال حوصله‌اش از زندگی سر رفته بود. معاشرت با دوستان حوصله‌اش را سر‌گنجینه‌ای​ می‌برد. شغلش هم برایش ملال‌آور بود. چند سرگرمیِ جدید دست‌وپا کرد تا شاید کارِ جالبی برای انجام دادن پیدا کند، اما هیچ‌کدام فایده‌ای نداشت. خاطراتِ دورانِ کودکی‌اش را مرور می‌کرد؛ روزهایی که همه‌چیز پر از شگفتی‌دید​ بود و به او هیجان می‌داد. بازی کردن هیجان‌انگیز بود، لباسِ نو خریدن هیجان‌انگیز بود، دیدنِ دوستان هیجان‌انگیز بود، حتی چیزِ پیش‌پاافتاده‌ای مثلِ گم نکردنِ یک مداد تا زمانی که کاملاً تمام شود هم هیجان‌انگیز بود.

لکس پیش از بلند شدن آهِ عمیقی کشید. داشت دیر می‌شد و ماندن در بیرون فایده‌ای نداشت. قبل از برگشتن، برای آخرین بار به آسمانِ شب نگاه کرد و یک ستارهٔ دنباله‌دار دید. زیرِ لب زمزمه کرد: «کاش یه‌فقط​ اتفاقِ باحال برام بیفته.» و راه افتاد. این آرزو را صرفاً از روی طعنه کرده بود، چون باورش نمی‌شد ستاره‌های دنباله‌دار آرزویی را برآورده کنند. اما چه تصادف بود چه تقدیر، شهاب مسیرش را کج کرد و با سرعتی‌روحی​ غیرمنطقی به‌سمتِ لکس پرواز کرد. انگار شهاب هیچ اصطکاکی با جو نداشت و در حینِ نزدیک شدن به لکس کاملاً بی‌صدا بود، برای همین وقتی چیزی به پشتِ سرش خورد و او را از هوش برد، کاملاً غافلگیر شد.

وقتی گیج و‌شود​ منگ به هوش آمد،‌دیگری​ صدایی در سرش شنید.

ادغام تکمیل شد.

راه‌اندازیِ سیستم.

به مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب خوش آمدید.

عنوانِ میزبان: مهمان‌خانه‌دار.

ناولها | novelha.net