چپتر 481: استونی، زمین
0در تالین، پایتختِ کشور، مردی واردِ خانهای معمولی شد. از بیرون مثلِ تمامِ خانههای دیگرِ محله بود و در واقع، داخلشکنید هم عادی به نظر میرسید. اما وقتی مرد به انباریِ خاصی رسید، این ظاهرِ فریبنده فروریخت؛ او با مهارتی که نشانکارِ از تمرین داشت، چفتِ دریچهای را در کفِ زمین باز کرد و از آن پایین رفت تا واردِ زیرزمینی مخفی شود.
آنجا نه راهرویی تاریک بود و نه سازهای موقت، بلکه سالنی پرنور بود که با توجهصادر به عمقش، تهویهای فوقالعاده داشت. کفِ مرمر، کاغذدیواریهای طرحدار و تابلوهای نقاشیِ زیبا این حس را القامیداد نمیکردند که مرد به طبقهای مخفی پا گذاشته است، بلکه بیشتر شبیه خانهٔ مجللِ مردی ثروتمند بود.
در امتدادِ راهرو چند در بود، اما دری که مرد از آنبرای گذشت به آزمایشگاهی بزرگ باز میشد؛ فضایی پر از رایانههای متعدد وتستهای تجهیزاتِ آزمایشگاهی، همراه با صندلیای که به چند دستگاهِ پزشکی متصل بود.
مردی میانسال که از قبل دربرای اتاق بود و داشت با چندبیدرنگ دانشمند صحبت میکرد، پرسید: «چطور پیش رفت؟»
مرد یواسبیِ سادهای بیرون آورد و جواب داد: «معامله بیدردسر انجامتجهیزاتی شد. برنامه دستِ منه و طرف جلوی چشمِ خودم تمامِ تجهیزاتیمحض رو که برای طراحیِ این به کار رفته بود، نابود کرد.»
«عالیه. بیدرنگ آزمایش رو شروع کنید.شروع به محض اینکه تمامِ تستهای تشخیصی رومیتونیم انجام دادیم، میتونیم برنامه رو بارگذاری کنیم.»
با صادر شدنِ دستور، همهٔ افرادِ اتاق دست به کار شدند. با وجودِ ماهیتِکار مخفیانهٔ عملیات، هیچ کارِ شومی در این آزمایشگاهِ زیرزمینی در جریان نبود. مردی کهبارگذاری دستور میداد آدروس نام داشت و یکی از شرکای ویل بنتام در انجمنِ رز بود.
با وجودِ سنِ بالایش، در مراحلِ اولیهٔ پرورشِ چی گیر کرده بود. مهم نبودشروع چقدر ثروت داشت یا خرج میکرد، نمیتوانست سرعتِ تزکیهاش را بالا ببرد. وقتی فهمید فرزندانشدست هم در مسیرِ تزکیه همین بیکفایتی را به ارث بردهاند، اوضاع حتی بدتر هم شد.
حتی پیدایشِ مهمانخانهٔ نیمهشبِ جادویی هم به نظر نمیرسیدچشمِ وضعیتش را چندان بهتر کند، هرچند اگر در مراسمِبیدرنگ ارتقای درجهٔ ستارهای شرکت کرده بود، چهبسا همهچیز فرق میکرد.
اما او تسلیمِ چنین سرنوشتی نشد. بهعنوانِ مردی ثروتمند و تحصیلکرده، بهجایدادیم تکیه بر دیگران، راهحلِ خودش را ساخت. او که از سالها پیش سرمایهگذاریِمخفیانهٔ هنگفتی در بخشهای پزشکی و فناوری کرده بود، سرانجام به هدفِ نهاییاش رسید.
با نشستن روی صندلیای که به تجهیزاتِ پزشکیِ متعددچشمِ متصل بود، بیاختیار هیجانزده شد. بهزودی او را بهبیدرنگ خواب میبردند و وقتی بیدار میشد، زندگیاش بهکلی فرق میکرد.
او با استفاده از پیشرفتهترین فناوریِ موجود در زمین، در کنارِ پیشرفتهای متعددی که از فناوریِ بیگانگاناینکه الهام گرفته شده بود، ایمپلنتی طراحی کرده بود که به جمجمهاش متصل میشد و با مغزش ارتباط برقرارهیچ میکرد. این ایمپلنت قرار بود با استفاده از جدیدترین و بهترین هوشِ مصنوعیِ زمین، یعنی چتجیددی، کار کند!
این هوشِ مصنوعی با وجودِ قابلیتهای پیشرفتهاش، تنها یک دستورالعمل داشت. قراربرای بود فنِ تزکیهٔ آدروس را پیوسته برایش اجرا کند، بازدهی را در بالاترینتشخیصی حد نگه دارد و به آدروس اجازه دهد تزکیهاش را بهسرعت بالا ببرد.
این کاملاً اتفاقِ خوبی بودآزمایش و اصلاً امکان نداشت بهتستهای هیچ چیزِ بدی منجر شود.
بهمحضِ اینکه لکس از تالارِ اسرار بیرون آمد، اتصالش به مهمانخانه کاملاً برقرار شد، اما همزمان حس کرد اطلاعاتِ زیادی را از یاد میبرد. بهوضوح یادش بود چه چیزهایی را با گروه در میان گذاشته بود، و همچنین بحث دربارهٔ اینکهمیداد بعد از این چطور پیش خواهند رفت. با این حال، تمامِ چیزهای مربوط به رازی را که آناکین و رافائل در میان گذاشته بودند، فراموش کرده بود. سوتا که از همان اول هم چیزِ زیادی نگفته بود، و لری هم کهچندان اصلاً حرفی نزده بود. دربارهٔ نومان، تواناییاش در گفتنِ حقیقت و همچنین این موضوع را که نفرینی روی او کشف کرده بود، بهوضوح به یاد میآورد. دلیلش این بود که خودِ نومان داوطلبانه اجازه داده بود این اطلاعات را به خاطر بسپارند.
لری که نیشخندِ همیشگیاش برگشته بود، گفت: «هی لکس،چشمِ اگه وقتت آزاده، میخوای با دوستدخترم آشنات کنم؟» هیچکسبیدرنگ در پنهانکردنِ احساساتش بهتر از او نبود، حتی خودِ لکس.
لکس با لبخندی عذرخواهانه گفت: «چند تا کار هست که بایدتشخیصی بهشون برسم. اما قطعاً دلم میخواد ببینمش. چطوره هروقت اون گنجینهٔشدند روحی رو برام پیدا کردی، همگی با هم یه قراری بذاریم؟»
لری گفت: «فکرِانجام خوبیه.» و برایمنه خداحافظی دست تکان داد.
هرچند خودِ لکس چیزهای زیادی را از یاد برده بود، بقیه هم هویتِ او را بهعنوانِ لئو فراموش کرده بودند. با این حال، این موضوع هیچ تداخلی با نقشهٔ لکس نداشت؛ نقشهای که میخواست همهجا سرنخهایی دربارهٔ هویتش جا بگذارد. هر سرنخیآدروس که به جا میگذاشت باید بینهایت ظریف میبود، انگار که واقعاً تمامِ تلاشش را برای پنهانکردنِ هویتش به کار بسته است. گذشته از این، هر کسی که میخواست هویتش را در مهمانخانه زیرورو کند، به مهارت و رازداریِ قابلتوجهی نیاز داشت. چنینکند آدمهایی بسیار باهوش هم بودند و سرنخهای آشکار را در یک چشمبههمزدن تشخیص میدادند. اما اگر مجبور میشدند برای کشفِ یک سرنخ حسابی به زحمت بیفتند، دیگر شک نمیکردند که این سرنخ ساختگی است، و در عوض حس میکردند از هدف باهوشتر بودهاند.
هولوگرامِ مری کنارِ لکس ظاهردستِ شد و گفت: «لکس، چندخودم تا مهمان اینجان که میخوان ببیننت.»
لکس پیش از آنکه آنی به دفترشکنید منتقل شود، گفت: «میتونن یهکم صبر کنن.بارگذاری چند تا کار دارم که باید انجام بدم.»
با وجودِ چیزهای زیادی که فراموش کرده بود، بهوضوح یادش میآمد که امپراتوری دیگر گزینهٔ مناسبی برای کمکگرفتن در موردِ مسئلهٔ زمین نیست. حتی اگرتشخیصی لکس با این موضوع که باید بیخیالِ مداخله در زمین شوند کنار میآمد — که نیامده بود — باز هم چیزهای دیگری وجود داشت که توجهششرکای را میطلبید. با اینکه رازِ رافائل را فراموش کرده بود، اما بهوضوح یادش بود که چقدر آن راز را مهم یافته بود. اهمیتش بسیار بالا بود.
اما بالاتر از رافائل، آناکین قرار داشت. بهخاطرِ شخصیتِ پرزرقوبرق و رفتارهای غیرجدیاش، خیلی راحت میشد او راتستهای دستکم گرفت. اما لکس آنقدر اشتباه کرده بود که دیگر کسی را به این راحتی دستکم نگیرد. همینکارِ که به نظر میرسید فراموششدنیترین عضوِ کلِ گروه است... او را به خطرناکترین و ارزشمندترین مهرهٔ احتمالی تبدیل میکرد.
لکس دفتری را باز کرد و مشغولِ یادداشتبرداری شد. اگرخودم قرار بود کلِ تعاملش با گروه را تحلیل کند تاشروع از این طریق رازهایشان را حدس بزند، باید همهچیز را مینوشت.