چپتر 70: فصل 70
0دو مرد و یک زن واردِ اتاق شدند. هر سه پوشههایی در دست داشتند که لکس حدسهستید میزد اطلاعاتِ او در آنها باشد. ظاهرشان نسبتاً راحت بود و حسوحالِ دوستانهای داشتند که باعث شداستاندارده لکس به شانسِ قبولیاش دلگرمتر شود. روبهرویش نشستند و پس از معرفیِ خود، یکراست رفتند سرِ مصاحبه.
«آقای لکس، میشه بگیدحتی چی باعث شد بهلاکِ قلعه بالور علاقهمند بشید؟»
لکس بیدرنگ جواب داد: «آزادی و امنیت. مخصوصاً بخشِ امنیتش. از وقتی کاملاً اتفاقی با دنیای تزکیه آشناچرا شدم، قویترین برداشتی که داشتم این بوده که جای بهشدت ناامنیه. وقتِ زیادی رو صرفِ تحقیق دربارهٔ سازمانهای مختلفحادثه کردم، اما حس کردم قلعه بالور تنها جاییه که میتونه به بهترین شکل از من و منافعم محافظت کنه.»
«خب، از اعتمادتون به ما ممنونیم. ما تمامِ تلاشمون رومیرسه میکنیم تا استانداردهامون رو در بالاترین سطح نگه داریم. قبلاًشخصی هم سعی کردید عضوِ سازمانی بشید؟ اگه بله، کدوم سازمانها؟»
«نه، قبلاً سعی نکردم عضوِ هیچ سازمانی بشم. من تو دنیای تزکیه خیلی تازهواردم و با توجه بهدشمنی اینکه چقدر خطرناک به نظر میرسه، سعی کردم ارتباطم رو با بقیهٔ تزکیهگرها تا جای ممکن به حداقلتحقیقاتِ برسونم. البته یه کلاسِ دفاعِ شخصی برای تزکیهگرها رفتم، اما حتی اونجا هم بیشتر سرم تو لاکِ خودم بود.»
«آقای لکس، چند بارحتی اشاره کردید که نگرانِلاکِ امنیتتون هستید. دشمنی دارید؟»
«نه، معلومه کهاونجا نه! آخه چرالاکِ باید دشمن داشته باشم؟»
«آقای لکس، امیدوارم ناراحت نشید، اما بررسیِ سوابقِ متقاضیها روالِ استاندارده.ارتباطم طبقِ تحقیقاتِ ما، همین چند ساعت پیش گزارشی از یه حادثهرفتم تو آپارتمانتون ثبت شده. میشه در این باره بهمون توضیح بدید؟»
«به آپارتمانم دستبرد زدن. هر چی داشتم روبیشتر کاملاً نابود کردن و حتی تهدیدم کردن. همینامنیتتون باعث شد بیام اینجا، فهمیدم تنهایی امنیت ندارم.»
«بله، البته، درک میکنم که همچین حادثهای چقدر میتونه آسیبزاچند باشه و باعث بشه آدم بخواد از خودش محافظت کنه.چرا اما بهم بگید، هیچ ایدهای دارید که چرا هدف قرار گرفتید؟»
«نه، قبلاً هرگزاونجا ندیده بودمشون ولاکِ هیچ ارتباطی باهاشون ندارم.»
«آقای لکس، نمیدونم خبر دارید یا نه، اما جامعهٔ تزکیهگرها تو نیویورک خیلی به همحداقل پیوستهست. شایعات خیلی زود پخش میشن، و شایعه شده که افرادِ زیادی دارن دربارهٔ مربیِ دفاعِاشاره شخصیتون، آقای مارلو، تحقیق میکنن. فکر میکنید ممکنه بهخاطرِ ارتباطتون با ایشون هدف قرار گرفته باشید؟»
«ایشون مربیِ منه و غیر ازحتی این هیچ ارتباطی باهاش ندارم. نمیدونمچند چرا باید بهخاطرِ اون هدف قرار بگیرم.»
سه بازپرس نگاهی به هم انداختند و سپس عکسی بیرون آوردند تا به لکس نشان دهند. بهمحضِ اینکه چشمِ لکس به آندشمن افتاد، گوشهٔ لبش پرید؛ عکسی از او بود که درست بعد از بازگشت از وگوس مینیما داشت به آپارتمانِ مارلو میرفت. کتکخوردهبهمون و کبود بود و سرتاپایش را خونِ خشکشده پوشانده بود. ناگهان حس کرد شانسِ قبولیاش در این مصاحبه بهشدت پایین آمده است.
«آقای لکس، این عکس از فیلمِ دوربینِ مداربسته گرفته شده که نشون میدههستید مدتی پیش واردِ ساختمانِ آقای مارلو شدید. بدونِ داشتنِ هیچ پیشزمینهای دربارهٔ این عکس،سوابقِ اصلاً به نظرم نمیاد که رابطهٔ شما با آقای مارلو یه رابطهٔ ساده باشه.»
لکس آبِ دهانش راتازهواردم قورت داد و سریعخطرناک به دنبالِ بهانهای خوب گشت.
ولما بیصدا در فروشگاهِ سوغاتی ایستاده بود. او یک هوشِ مصنوعی بود که در مهمانخانهٔ نیمهشب کار میکرد، اما این به آن معنا نبود که ماشینی بیاحساس و سرد است. این فقط یعنی بهجای تولدِ عادی، بهشکلِ مصنوعی خلق شده و هوش یافته بود. با اینکهبدید از نظرِ فنی کمتر از یک ماه سن داشت، اما از نظرِ ذهنی دختری هفدهساله بود. بهشدت منضبط بود و از دستورات اطاعت میکرد، برای همین سنِ ذهنیاش هرگز به کارش در مهمانخانه لطمه نمیزد، اما وقتی کاری برای انجام دادن نداشت، بهشدت حوصلهاش سر میرفت.مارلو جرارد سنِ ذهنیِ یک مردِ پنجاهساله را داشت، در نتیجه آن دو اصلاً نمیتوانستند با هم ارتباط برقرار کنند. عضوِ جدیدِ مهمانخانه، یعنی باغبان، بسیار زمخت بود و ولما اصلاً با او کنار نمیآمد. تنها کاری که باغبان میخواست بکند، کندن و کندن و کندن بود.
رئیسِ دومش، هولوگرامِ معلّق و کوچکی به نامِ مری، کمی بامزهتر بود. او گهگاه با ولما دربارهٔ رئیسِ اولش، مهمانخانهدار، پچپچداشته میکرد. حالا که حرفش شد، مهمانخانهدار بینهایت خوشقیافه بود و ولما همیشه پیشِ او خیلی خجالت میکشید. چند بار خواسته بودبهمون سرِ صحبت را با او باز کند، اما هر بار که تصمیم میگرفت، نمیتوانست خودش را راضی به این کار کند.
آهی کشید، واقعاً حوصلهاش سرتوجه رفته بود. اما درست در همانارتباطم لحظه، رئیسِ دومش جلویش ظاهر شد.
«ولما، مهمانخانهدار سرش شلوغهبرای و چند مهمانِ جدید دارنسرم واردِ مهمانخانه میشن. پذیرششون کن.»
ولما جواب داد: «بیدرنگ،» و ناپدید شد و در ورودی دوباره ظاهراشاره شد. از میانِ نوری درخشان، مردِ جوانی بیرون دوید که دستِ زنِباشم جوانی را گرفته بود. این زوجِ نوجوان بسیار پریشان به نظر میرسیدند.
زنِ جوان درحالیکهاونجا نفسنفس میزد پرسید:لاکِ «هاریس، ما کجاییم؟»
نوجوان درحالیکه عرقِ خیالیِ روی پیشانیاش راچقدر پاک میکرد، جواب داد: «هیچ ایدهای ندارمممکن عایشه، ولی فکر کنم فعلاً گمشون کردیم.»
عایشه که از شنیدنِ اینکه تعقیبکنندگانشان را گمبیشتر کردهاند خیالش راحت شده بود، خودش را درامنیتتون آغوشِ هاریس انداخت و شروع به هقهق کرد.
«اوه هاریس، قراره چیکار کنیم؟ اونا هرگزسرم نمیذارن ما با هم باشیم! خانوادهت به اونورِهستید اقیانوسها نقلمکان میکنن و من دیگه هرگز نمیبینمت!»
«پس اگه مجبور بشم اقیانوسهاسرم رو شنا میکنم. هیچچیز نمیتونهاشاره من رو از تو جدا کنه!»
دو عاشق به صحبت با یکدیگر ادامه دادند، عشقشان را ابراز میکردند و کشمکشهای مختلفی را تصور میکردند کهدفاعِ دنیا سرِ راهشان قرار میداد تا تنها چیزی را که هر دو میخواستند، یعنی عشق، از آنها دریغ کند.آخه انگار مقدّر شده بود که به هم نرسند، و مشکلاتشان بسیار فراتر از موانعِ پیشپاافتادهٔ رومئو و ژولیت بود.
ولما که منتظرِ فرصتی بود تا مهمانخانه را به آنها معرفی کند، هدفش را بهکلی از یاد برد ودارید با چشمانی درخشان به حرفهای عاشقانهشان گوش میداد. ازآنجاکه هیچ تلویزیون یا اصولاً هیچ نوع رسانهای در مهمانخانه وجودساعت نداشت، این اولین باری بود که هوشِ مصنوعیِ جوان طعمِ عاشقانهٔ نوجوانی را میچشید و کاملاً مجذوبش شده بود.
عایشه درحالیکه از آغوشِ او بیرون میآمد و به جای دیگری نگاه میکرد، گفت: «اما رابطهٔ از راهِ دور هیچوقت جواب نمیده. تو میری کالج و دوستای جدید پیدا میکنی و عاشقِاستاندارده یه دخترِ موطلاییِ احمق میشی، و من تنها میمونم، با هیچی جز یه خاطره از زمانی که خوشحال بودم، حتی اگه فقط برای یه لحظه بوده باشه.» دیالوگهای بهشدت کلیشهای و احساساتِبشه اغراقآمیزشان ولما را درگیر کرده بود، و با این فکر که دو عاشق از هم جدا میشوند، ولما ناگهان کارش را به یاد آورد و همراه با آن، فکری به ذهنش رسید.
ولما با صدای بلند گفت و صحبتهای هاریس را دربارهٔاشاره کُشتنِ تمامِ دخترهای احمقی که بینشان قرار میگرفتند قطع کرد: «مهمانان،داشته به مهمانخانهٔ نیمهشب خوش آمدید؛ بهترین میعادگاهِ جهان برای عاشقانِ دورافتاده.»
دو نوجوان با اخم توجهشان را به ولما جلب کردند، اما ناگهان متوجه شدند که تنها نیستند.البته عایشه بهسرعت خودش را از آغوشِ هاریس بیرون کشید — هاریس دوباره او را بغل کرده بودهستید — و سریع لباسهایش را مرتب کرد، انگار میخواست تمامِ مدارک یا خاطراتِ آغوشِ عاشقانهشان را پاک کند.
ولما ادامه داد: «مهمانخانهٔ محقرِ ما به افرادی از سراسرِ جهان، هر کجا که باشن، خدماتامنیتتون میده. این مکان عاشقان رو دورِ هم جمع میکنه تا بتونن با همدیگه وقت بگذرونن، تومتقاضیها باغهای ما قدم بزنن، از تپههای ما بالا برن و بهدور از تعقیب یا قضاوت خاطره بسازن.»
هاریس با کنجکاوی پرسید: «گفتی سراسرِ جهان؟» او حرفهای ولماچند را بهسرعت پذیرفت، انگار سفر در جهان طبیعیترین کارِ ممکنچرا بود، و شروع به مالیدنِ چانهاش کرد، گویی داشت نقشهای میکشید.
عایشه با کنجکاوی پرسید:بیشتر «پس اینجا یهجورایی پاتوقِچند قرارهای عاشقانهست؟ چقدر رسواییآور، عاشقشم.»
ولما وقتی شنید مهمانخانه را پاتوقِاینکه قرارهای عاشقانه مینامند، کمی دستپاچه شد —تزکیهگرها اگر رئیسهایش میفهمیدند، از خجالت آب میشد!
«اوه، خب، نه، مهمانخانه فقط به عاشقان خدمات نمیده. هر کسی که بخواد از خدماتِ ما لذت ببره میتونه بیاد. اما عاشقان، بهویژه عاشقانی که از هم جدا شدهن،نشید میتونن به مهمانخانه بیان تا از وقتگذروندن با هم لذت ببرن، تا عشقشون بتونه بر تمامِ سختیها غلبه کنه.» ولمای بیچاره نمیدانست که برای برخی افراد، حرفهایش میتوانست بهعنوانِتنهایی توصیفی از یک «هتلِ عشق» تلقی شود که ساعتی پول میگرفت. واقعاً جای شکرش باقی بود که نه مری و نه لکس اینجا نبودند تا این حرفها را بشنوند.
چشمانِ عایشه درحالیکه با هیجان به هاریس نگاه میکرد،خودم برقی زد. هر دو نگاهی به هم انداختند، ومعلومه انگار هر دو راهحلِ مشکلشان را پیدا کرده بودند.
هاریس با لبخند گفت: «چراسرم اینجا رو بهمون نشون نمیدی؟اشاره حس میکنم قراره زیاد بیایم اینجا.»
ولما گفت: «لطفاً دنبالم بیاید، مطمئنم از چیزهایی که برای ارائه داریم خوشتون میاد.» درست زمانی که شروع به راهنماییِشخصی آن دو بهسمتِ مهمانخانه کرد، به هاریس نزدیک شد و زمزمه کرد: «باید براش کیک زحل بخری، به من اعتماد کن.دشمن بعداً بهت نشونش میدم.» هر سه «نوجوان» با هیجان بهسمتِ عمارت به راه افتادند، درحالیکه همگی به آیندههای هیجانانگیزشان فکر میکردند.