چپتر 230: چپتر ۲۳۰
0دهانِ لکس باز ماند و با چشمهای ریزشده به آسمانسخت نگاه کرد. تازه آن موقع متوجه شد چیزی که تاتفاوتِ الان فکر میکرد «خورشید» است، ظاهراً در آسمان حرکت میکرد.
پرندهها آنقدر درخشان بودند که لکس نمیتوانست مستقیم به آنها نگاه کند، اما حالا که به آسمان خیره شده بود، میتوانست ببیند که هیچ گوی آتشینِ بزرگی در آسمان نیست. تازه الان بود که توصیفِ مری از یکاتفاقاتِ قلمرو برایش جا افتاده بود. این قلمرو یا دنیا یا خشکیِ بزرگ، هر چه که بود، بهعنوانِ یک موجودیتِ واحد بهبزرگیِ منظومهٔ شمسیِ زمین وجود داشت. اول از همه، اینقدر خشکی زیاد بود که درکِ آن برای لکسوادار سخت بود. دوم اینکه، اگر کلِ قلمرو بهصورتِ یک خشکیِ واحد وجود داشت، فصلها چطور کار میکردند؟ تفاوتِ شب و روز در چه بود؟ اگر مستقیم به سمتِ بالا سفر میکردی چه میشد؟ آیا به نوعی سقف میخوردی؟
اگر یکی از آن پرندهها میخواست استراحت کند و پایین میآمد چه میشد؟ آیا آنهاوقتی فقط منبعِ نور بودند، یا مثلِ خورشید بهشدت داغ هم بودند؟ اگر این دنیا برایپرندههایی نور به پرندهها وابسته بود، گیاهان چطور زنده میماندند؟ آیا منبعِ نورِ ثانویهای هم وجود داشت؟
لکس تمامِ کنجکاویاش را فروخورد و روی مسئلهٔ پیشِ رو تمرکز کرد. بقای او زیرِ سؤالچطور نبود، چون اگر جانش در خطر قرار میگرفت به عقب کشیده میشد، اما این بدان معنااستراحت نبود که مشتاقِ کشیده شدن به آن مرز باشد. پرندهها... مسئلهای بودند که بعداً به آن میپرداخت.
حالا برایش روشن بود که وقتی پای این قلمرو در میان باشد، فاقدِ «عقلِ سلیم و دانشِ» خاصی است، بنابراین ماندنروز با این بچه بهترین کار بود. در کل، بینِ این کریونها که همه با آنها در جنگ بودند، و این پرندههاییوابسته که نورِ خورشید... نورِ سول میدادند؟ اساساً، با اینهمه اتفاقاتِ عجیبوغریب، هیچ ایدهای نداشت که باید انتظارِ چه چیزی را داشته باشد.
خودش را معرفی کرد: «اسمم لکسه. شاید حافظم یاری نکنه، اما فکرمرز میکنم اگه با هم باشیم بهتر عمل میکنیم، اینطور فکر نمیکنی؟ مهارتهای مبارزهامخاصی بد نیست، پس اگه با خطری روبهرو بشیم باید بتونم از پسش بربیام.»
پسرک بهسرعت چند فکر را در ذهنش مرور کرد و ناگهان متوجه شد کهروشن این چه فرصتی است. اگر میتوانست لکس را وادار کند که از او پیرویکریونها کند، مهارتِ رهبریاش در ارزیابی نشان داده میشد و روی نقشِ نهاییاش تأثیر میگذاشت.
پسرک سرانجام شمشیرِ کوتاهش را کنار گذاشت و گفت: «اسمم درامه. چون حافظهات آسیببهصورتِ دیده، فکر میکنم ایدهٔ خوبی باشه که دنبالهروِ من باشی. این سومین ارزیابیِ منهسقف و تو قبلیها خیلی خوب عمل کردم، پس این یکی هم نباید فرقی داشته باشه.»
لکس، بیآنکه به پیشنهادش بله یا نه بگوید، پرسید: «خب نقشه چیه، درام؟» هرچند خودِ لکس هم اینکار ایده را داشت که از این بچه برای پر کردنِ خلأهای دانشیاش استفاده کند، اما دستور گرفتن ازفقط او حسِ... ناخوشایندی داشت. البته، این بدان معنا نبود که اگر حرفِ حساب میشنید، به آن گوش نمیداد.
گذشته از این، این احساس هیچ ربطی به شخصِ این بچه نداشت. بلکه لکس آنقدر به مسئول بودن و دستور دادن بهعنوانِ مهمانخانهدارسلیم عادت کرده بود که ناگهان دستور گرفتن برایش غلط به نظر میرسید. این هم بخشی از دلیلی بود که لکس با آن مردِمعرفی یونیفرمپوش آنقدر ناسازگار بود. لکس در اینجا هیچ اختیاراتی نداشت، درحالیکه آن مرد میتوانست هر کاری دلش میخواهد بکند؛ فکری که دافعه داشت.
به نظر میرسید درام متوجهِ چیزی نشده است و به سمتِ روستا راه افتاد. «باید دربارهٔ کولاک و بقیهٔ چیزها بهشون هشدارخاصی بدیم. میتونیم فقط بهشون بگیم دانشآموزِ آکادمی هستیم، این باید کمک کنه متقاعد بشن که داریم راست میگیم. و برای جواب دادناسمم به سؤالِ قبلیت، من چیزِ زیادی دربارهٔ کالتر فلوگ نمیدونم، پس اگه روستاییها چیزی بدونن، میتونیم یه کم اطلاعات هم دربارهشون جمع کنیم.»
«کارتِ دانشآموزی یا چیزی داری که حرفت رو ثابت کنه؟ اگه نداری، پیشنهاد میکنم اعتراف کنیم که داریم ارزیابی میدیم و دربارهٔ خطراتی که تو راهه صادق باشیم. مهمترمیخوردی از اون، باید کدخدای روستا یا یه آدمِ محترم تو روستا رو پیدا کنیم. توضیح دادنِ وضعیت به یه نفر خیلی راحتتر از توضیح دادنِ داستان به تکتکِ آدمای روستاست.جانش وقتی این کار تموم شد، میتونیم ازش دربارهٔ نحوهٔ برنامهریزی برای طوفانِ پیشِ رو پیشنهاد بگیریم. یه بومیِ این منطقه بهتر از ما میدونه چطور تو این شرایط زنده بمونه.»
درام سر تکان داد و پیشنهادهای لکس را پذیرفت. تا زمانیدوم که او کسی بود که جلوتر راه میرفت و بهاصطلاح «رهبرِسمتِ گروه» بود، هیچ مشکلی با گوش دادن به پیشنهادهای لکس نداشت.
با نزدیک شدن به روستا، آن دو دربارهٔ راههایی برایمشتاقِ کمک به غلبه بر مشکلاتِ پیشِ رو بحث کردند. همانجامیان بود که لکس فهمید بهشدت از نظرِ مهارت ضعف دارد.
درام به داشتنِ مهارتهای پایهای در نجاری و مهندسی میبالید که در صورتِ نیاز بهوقتی دردِ مقاومسازیِ ساختمانها میخورد؛ همچنین دانشِ پیشرفتهای در زمینهٔ آرایهها داشت. البته، برای سطحِ خودشپرندههایی پیشرفته بود. در هر حال، تنها کمکی که از دستِ لکس برمیآمد، کارِ یدی بود.
در حالی که مهارتِ بیشترِ درام نسبت به همراهِ بزرگترش باعث میشد حسابی غره شود، لکس در واقع از روندِ اوضاع راضی بود.سفر هرچه درام بیشتر میدرخشید، احتمالِ اینکه لکس برای یک جوخهٔ نخبه انتخاب شود کمتر میشد. تنها چیزی که لکس میخواست، کمی راهنماییِ درستوحسابیثانویهای دربارهٔ تزکیه و دسترسی به یک کتابخانه بود. هیچ ایدهای نداشت که چطور باید انرژیِ موردنیازش را جمع کند و باید حسابی تحقیق میکرد.
با نزدیک شدن به روستا، آن دو توجهِ زیادی را جلب کردند، چرا که پیادهرویِبهصورتِ دو مرد در برفی تا کمر برای رسیدن به یک روستای معمولی، صحنهٔ رایجی نبود.میخوردی گروهِ کوچکی که لکس حدس میزد گشتیها یا نگهبانانِ داوطلب باشند، در مرزِ روستا منتظرشان بودند.
یکی از مردها خطاب به آنهاعقب فریاد زد: «آهای غریبهها، حسابی ازمرز تمدن دور افتادین. گم شدین یا چی؟»
درام در جواب فریاد زد: «گم نشدیم، ما شرکتکنندههای آزمونِباشد آکادمی هستیم.» به نظر میرسید این حرف واکنشِ مثبتی به همراهدانشِ داشت. «ما رو پیشِ بزرگِ روستا ببرین، باید باهاش صحبت کنیم.»
روستاییان که سلاحهای سادهای داشتند، با کمالِ میل لکس و درام را تاکلِ پیشِ رهبرِ روستا «اسکورت» کردند تا بتوانند حرف بزنند، و البته برای اینکهآیا اگر رهبر تشخیص داد این دو نفر قابلاعتماد نیستند، همانجا دمِ دست باشند.
درام خطرِ پیشِ رو و اینکه چطور از این موضوع باخبر شده بودند را توضیح داد. این کار خطراتی هم داشت، چون اگر روستاییهاسفر حرفشان را باور نمیکردند، دیگر هیچ چارهای نداشتند. اگر در عوض دروغ میگفتند و فقط جای خواب میخواستند، و بدونِ خبر دادن به کسیتمامِ از خطرِ پیشِ رو، پنهان میشدند و طوفان را از سر میگذراندند، زنده ماندن راحتتر بود، اما این کار روی تعیینِ حرفهشان هم تأثیر میگذاشت.
درام روندِ نمرهدهی را برای لکس توضیح داده بود. آزمون دو نتیجه در بر داشت: اول اینکه چه حرفهای برای دانشآموز مناسبتر است، و دومخاصی درجهشان در آن حرفه. برای مثال، درام توضیح داد که امیدوار است بهعنوانِ استادِ آرایه انتخاب شود. اما همهٔ استادانِ آرایه مثلِ هم نبودند وحافظم بعضی از بقیه بهتر بودند. هرچه درجهات در آن حرفه بالاتر میبود، آکادمی بیشتر حمایتت میکرد. ناگفته نماند که درام بالاترین سطح را هدف گرفته بود.
لکس چندان به انتخابِ یک حرفهٔ خاص اهمیتی نمیداد، چون اصلاًمسئلهای با گزینهها آشنا نبود. تصمیم داشت هر چه پیش آمد خوشخاصی آید، و در حالِ حاضر، اوضاع اصلاً طبقِ میلِ درام پیش نمیرفت.
روستاییها حرفِ آن دو را دربارهٔ طوفان و خطرِ پیشِ رو باور کردند، اما درام تصور کرده بود که بعد ازسمتِ این خبر، روستا با او مثلِ یک رهبر رفتار میکند و فرصتی گیر میآورد تا مهارتهایش را به رخ بکشد. آنهاگیاهان باید بابتِ این اطلاعات سپاسگزار میبودند و از جایگاهشان بهعنوانِ دانشآموزانِ آکادمی تحتتأثیر قرار میگرفتند. باید غرقِ شگفتی و افتخار میشدند.
اما در عوض، از آنجا که روستاییها حسابی به این مشکلات عادت داشتند، از قبل روالِ مشخصی برای واکنش به آن چیده بودندبالا و عملاً کاری برای لکس و درام باقی نماند. در بهترین حالت، فقط میتوانستند در کارهای یدی کمک کنند. علاوه بر این، چوننورِ درام نسبتاً کمسنوسال بود و لکس هم تازه پا به بزرگسالی گذاشته بود، هیچکدام از آن احتراماتی را که درام انتظار داشت نثارشان نکردند.
درام که اصلاً از حاشیهنشینی خوشش نمیآمد، اخموتخم میکرد، در حالی که لکس همان موقع پرسوجو کرده بود کهپای کجا میتوانند بمانند و چطور باید غذا گیر بیاورند. شاید روستاییها راهی برای مراقبت از خودشان داشتند، اما این بهعجیبوغریب آن معنا نبود که مهماننوازیشان هم همانقدر امنیت به همراه داشته باشد. حالا لکس باید خودش به فکرِ خودش میبود.
لکس دربارهٔ گرمایش هم پرسید و اینکه آیا نیازی به قطعِ درختان و هیزمشکنی هست یا نه، امافاقدِ روستا را دستکم گرفته بود. تمامِ خانهها مجهز به گرمایشِ مرکزی بودند که با سنگهای روح کار میکردعجیبوغریب و هر خانه منبعِ تغذیهٔ مستقلِ خودش را داشت؛ بنابراین نیازی نبود در طولِ طوفان نگرانِ قطعِ برق باشند.