چپتر 466: چپتر ۴۶۶
0در موردِ تواناییهای جدیدِ لکس، تا زمانی کهمهمانخانهدار جزوِ تواناییهای موردانتظار در فرایندِ تزکیهٔ آغوشِ شاهانهمهم بودند، فنِ تزکیه اطلاعاتشان را در اختیارش میگذاشت.
اما در موردِ شهود، حتی اگر فنِ تزکیه توضیحی به او نمیداد،شادی خودش متوجه میشد. هر چه باشد، در ذاتِ خودِ فن بود کهمیخورد اطلاعاتی دربارهٔ هر چیزِ مربوط به خودش را در اختیارِ لکس بگذارد.
برای مثال، در حالِ حاضر شهودش به او میگفت پیش از بیرون رفتن از اتاقش باید بر کنترلِ حسِنمیگفت روحی و حسِ روحش کاملاً مسلط شود، دستکم در ظاهرِ مهمانخانهدار. وقتی فکرِ لکس به این سمت رفت که چراجدید اینقدر مهم است پیش از تسلط بر آن تواناییها در ظاهرِ مهمانخانهدار بیرون نرود، شهودش به لباسِ میزبان اشاره کرد.
با اینکه جواب را رکوپوستکنده به او نمیگفت، اما اشارهها بهاندازهٔ کافی واضح بودند. از آنجا لکسجواب میتوانست خودش نتیجهگیری کند که لباسِ میزبان تنها کنترلِ کاملی بر حالاتِ چهره و تنش به او میدهد،حفظِ اما آن کنترلِ شدیدی که برای حفظِ ظاهرش به آن متکی بود، شاملِ این دو حسِ جدید نمیشود.
با اینکه هر دو حسِ روح و روحی نامرئی بودند و در حالتِ عادی شناسایی نمیشدند، افرادِ دیگری که حسِ روحی و حسِ روحِ خودشان راجواب داشتند در صورتِ برخوردِ این دو با هم میتوانستند حسِ او را تشخیص دهند. در عینِ حال هرچند لکس از این بابت کاملاً مطمئن نبود، میتوانستحالتِ حدس بزند همانطور که احساساتی مثل غافلگیری و خشم و شادی روی چهرهٔ آدم نمایان میشوند، ممکن است در رفتارِ حواسش نیز خود را نشان دهند.
برای مثال، اگر جا میخورد، ممکن بود حواسش بلرزند و اگر آنها را بهاندازهٔ کافی سرکوب نمیکرد، ازممکن تنش بیرون بزنند. میتوانست تا این حد را حدس بزند، چون حتی انرژیِ روحیِ درونِ تنش نیز بهاحساساتش شکلهای مختلفی به احساساتش واکنش نشان میداد، هرچند آن واکنشها چون درونِ تنش مهار شده بودند بسیار محدود بودند.
این تنها یکی از اثرهای سادهٔ شهودش بود. همزمان داشت دربارهٔ مسیرهایلباسِ احتمالیِ مختلفی از خطر یا بهتر است بگوییم دردسر به او هشدارآنجا میداد که نادیدهشان گرفته بود یا توجهِ کافی به آنها نکرده بود.
بزرگترینِ آنها در حالِ حاضر هویتِ دوگانهاش در نقشِ لئو بود. خودِ هویت مشکلی نداشت، بلکه مسئله این بود که دربهاندازهٔ صورتی که کسی شروع به تحقیق دربارهاش میکرد، میخواست آن هویت را با هویتِ واقعیاش یعنی لکس مرتبط کند. حالا کهنامرئی نامش در صدرِ دفتر ثبت مهمانان قرار داشت، باید با دادنِ چند اشارهٔ ظریف رابطهٔ بین لئو و لکس را تقویت میکرد.
بعد نوبت به این مسئله میرسید که چرا نامش در صدرِ فهرست بود، در حالی که افرادِ بسیار قویتر از او آنجا نبودند. حلِ این یکی حتی سادهتر بود. لکس از نامِواضح خودش در قلمروی کریستال و میخانهٔ نیمهشب استفاده کرده بود، هرچند از به کار بردنِ نامِ خانوادگیاش اجتناب کرده بود. فقط باید ارتباطی بینِ خودش در آنجا و لئو نیز ایجاد میکرد. بهدهند این ترتیب حتی نیازی نبود دستاوردش را توضیح دهد. به عهدهٔ دیگران بود که از تخیلِ خودشان استفاده کنند تا بفهمند چرا در قلمروی دیگری ظاهر شده و آنجا چه کار کرده است.
اینطور نبود که اینها را نادیده گرفته باشد، اما ظاهراً برای محکمکاری بهاندازهٔ کافی اقدام نکرده بود. شهودش به او کمک میکردخود تا جلوی اشتباهاتِ سادهای از این دست را بگیرد. بهترین بخشِ ماجرا این بود که حتی این هم تنها بخشی از تواناییهاییکی شهودش بود. این توانایی واقعاً همهکاره بود. تا زمانی که به هر شکلی به تنِ فیزیکیاش مربوط میشد، شهودش او را راهنمایی میکرد.
موردِ بعدی حسِ روحش بود. درکِ اصولِ اولیهاش آسان بود. همانطور که انرژیِ روحی میتوانست بااینکه سطحِ فیزیکیِ هستی تعامل کند و به لکس بازخورد بفرستد تا او عملاً هر چیزی را کهمیدهد حسِ روحیاش لمس میکرد «ببیند»، حسِ روح هم میتوانست همین کار را بکند، اما برای سطحِ روح.
توضیحِ مختصری از سطحها ارائه شده بود تا لکس بفهمد چه هستند. اساساً تمامِ واقعیت، در هر قلمرو در سراسرِ جهان، از سطحهای بیشماری تشکیل میشد که همگی همزمانکاملی وجود داشتند و در فضایی واحد روی هم میافتادند و با یکدیگر تعامل میکردند. در حالتِ عادی، موجوداتِ زنده نمیتوانستند آنها را از هم تشخیص دهند و در نتیجهحال آنها را بهعنوانِ یک کُل درک میکردند. سطحِ فیزیکی سطحی بود که ماده در آن وجود داشت. سطحِ روح سطحِ دیگری بود که تنها روحها در آن وجود داشتند.
این مفهوم... لکس را حسابی گیج کرد. یعنی برای آدمهای عادی، تنشان در یک سطحِ هستی وجود داشت، در حالی که روحشان در سطحِ هستیِ کاملاً متفاوتی بود؟نمیگفت اما اگر در سطحهای متفاوتی بودند، چرا روح برای وجود داشتن به پشتیبانیِ تن نیاز داشت؟ او... فعلاً فقط پذیرفت که چون سطحها میتوانستند با هم تعامل کنند، روحهادیگری ممکن بود از طرفِ سطحِ فیزیکی یا شاید سطحِ دیگری که لکس اصلاً نمیشناخت، تحتِ فشار قرار بگیرند. اما این هنوز چیزی بود که باید بعداً بیشتر بررسیاش میکرد.
برگردیم به حسِ روحش؛ اگر میتوانست سطحِ روح را به لکس نشان دهد، پس آن سطح چه شکلی بود؟ هیچچیز. خلأی ازخود تاریکی بود که خودش در مرکزِ آن قرار داشت. دلیلش این بود که حسِ روح چیزی جز روحها را تشخیص نمیداد، بنابراینیکی اگر لکس برای دیدن فقط به آن متکی میشد، در جایی مثلِ اتاقِ مراقبهاش که خودش تنها موجودِ زنده بود، چیزِ دیگری نمیدید.
البته، همانطور که معمولاً در اینجور چیزها پیش میآید، حتی حسِ روح هم به اینکرد سادگی نبود و افراد میتوانستند راههایی پیدا کنند تا خود را از حواسِ او پنهانحالاتِ کنند، اما در بیشترِ مواقع، او میتوانست هر روحی را با حسِ روحش احساس کند.
این فقط قابلیتِ پایه بود و بخشی که لکس میفهمید. گیجیِ اصلی زمانی به وجود آمد کهجواب فهمید میتواند از حسِ روحش برای تعاملِ مستقیم با روحها استفاده کند، و نه فقط این. وقتی تمرینحفظِ میکرد و بهتر میشد، میتوانست تا حدِ محدودی بر ویژگیهای روحها تأثیر بگذارد — آن هم بهطورِ موقت!
طبقِ توضیحات، این کار در زمینههاییدستکم مثلِ کیمیاگری، طبابت، آهنگری و خیلیسمت چیزهای دیگر به او کمک میکرد.
زمان و آزمایشِ زیادی میطلبید تا بفهمد این حرف واقعاً چه معنایی دارد. فعلاً... چشمانش را بست و تنِ خودش را باخود حسِ روحش احاطه کرد؛ کاری که راستش را بخواهید بیشتر از چیزی که لکس امید داشت طول کشید. با این حال، نتیجهیکی رضایتبخش بود. میتوانست «روح»ِ خودش را ببیند و در اعماقِ آن، بالاخره میتوانست گنجینهای را ببیند که سیستم درونش پنهان شده بود.