چپتر 172: بیدار شدن
0بیدار شدن برای لکس روندِ کندی داشت و مدتی طول میکشید تا گیجیاش برطرف شود. با استفاده از نیرویسرد ارادهای عظیم، فقط یک چشمش را باز کرد تا به اطراف نگاهی بیندازد. فوراً آنجا را نشناخت، که همین باعثمری شد ذهنِ هنوز نیمهخوابش پر از گیجی شود. اما رفتهرفته خاطراتش برگشت و فهمید در خانهٔ پدر و مادرش است.
همان یک چشمش دوباره بسته شد و تقریباً بیست دقیقه بعد بود که دوباره چشمانش را باز کرد و بهمحضِ باز کردنشانموضوع خمیازه کشید. با وجود اینکه تازه بیدار شده بود، لکس بهشدت احساسِ خستگی میکرد؛ حسی که از زمانِ شروعِ تزکیه بهندرت تجربهاشمهمانهای کرده بود. کمی بیشتر همانجا دراز کشید، در حالی که چرخدندههای ذهنش آرامآرام به کار افتادند و تازه داشت درستوحسابی بیدار میشد.
اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، صدای آرامبخشِ برخوردِ قطراتِ باران بود. به بیرونِ پنجره نگاه کرددهد و باران را دید. اتاقی که در آن بود تاریک بود و با وجودِ پتویی که رویش کشیدهنظر شده بود، کمی سوز داشت. در جایی دیگر، در پسزمینه، لکس میتوانست صدای خفهٔ یک تلویزیون را بشنود.
بهشکلِ عجیبی آرامشبخش بود. لکس میخواست به دراز کشیدن در آنجا ادامه دهد، پس همین کار را هم کرد. خاطراتشعین به یادش آمد و صحبت با خواهرِ بزرگترش، بِل، را به خاطر آورد. او همان خواهرِ بزرگترِ سرد و بیاحساسیچهارم بود که به یاد میآورد، اما در عین حال بهنوعی کلافه به نظر میرسید. این موضوع بهنوعی خیالش را راحت کرد.
بدون اینکه زحمتِ بلند شدنآرامشبخش به خود بدهد، در ذهنشیادش پرسید: «مری، تو مهمانخانه چه خبره؟»
«مسابقهٔ چهارم در جریانه و باید تا چند ساعتِ دیگه تموم بشه. خیلی از مهمانهای زمین به سیارهشون برگشتن، اما غیر از اون، اتفاقِ خیلی مهمی نیفتاده. در سطحی که بیشتر به توخبره مربوط میشه، دوستت لری کاملاً بهبود پیدا کرده. خیلی شانس آورد که بهعنوانِ پناهنده واجدِ شرایط شد، وگرنه نمیتونست پولِ اقامت تو مهمانخانه رو بده؛ تمامِ داراییهاش رو زمین مصادره شده. تونست با استفادهنمیتونست از چند شیءِ باستانی که موقعِ رسیدن به مهمانخانه اتفاقی همراهش بود، پولِ چند روز رو بده، اما بعد به پستِ مارلو خورد که هزینهٔ یه اقامتِ طولانی رو از طرفِ لری پرداخت کرده.»
لکس سر تکان داد و در ذهنش یادداشت کرد که بهزودی بابهشکلِ لری ملاقات کند و بفهمد چه اتفاقی افتاده است. فعلاً، بالاخره از رویخاطر کاناپه بلند شد و در تاریکی تلوتلو خورد تا چراغها را روشن کند.
وقتی چراغها روشن شد، اولین چیزی که روی دستِ درازشدهاش دید، ناخنهای صورتی بود. لکس از ترس خشکش زد. پیش از این همکلافه چنین حوادثی را تجربه کرده بود. سریع به سمتِ دستشویی دوید تا در آینه نگاه کند و با دیدنِ اینکه چیزی روی صورتش نیست،بشه نفسِ راحتی کشید. با زور لاک را از روی ناخنهایش خراشید و پاک کرد، و قبل از بیرون آمدن داد زد: «کسی خونه هست؟»
وقتی جوابی نشنید، به سمتِ صدای تلویزیون رفتادامه و کوچکترین خواهرش، مون، را دید که درخاطر تاریکی هدفون به گوش داشت و ویدیو تماشا میکرد.
لکس در حالی که هدفونِخواهرِ او را با تلنگری درآورد،بزرگترِ خیلی عادی سلام کرد: «هی.»
مون داد زد: «هی هی هی دارم یه چیزی میبینم!» و سریع هدفونش را عقب کشید، اما بعددهد برگشت و به لکس نگاه کرد. ویدیوش را متوقف کرد و چرخید تا به برادرش نگاه کند. برای لحظهایمیرسید فقط به هم خیره ماندند، تا اینکه بالاخره مون گفت: «قضیهٔ این تفنگ چیه؟ خیلی ویدیوهای رپِ آمریکایی دیدی؟»
لکس بیدرنگآرامشبخش دستش راکشیدن به پیشانیاش کوبید.
«این روزها خطرناکه، واسه محافظته.»
«آره، حتماً سخته، یه پسرِ تنها که تو یه شهرِبزرگترِ بزرگ تو آمریکا زندگی میکنه. اصلاً شبیهِ سه تا دخترمیرسید که تو لندن با هم زندگی میکنن نیست، اینجا خیلی امنه.»
گوشهٔ لبِ لکسکشیده پرید، اما ترجیح دادپسزمینه موضوع را عوض کند.
«مامان و بابا کجان؟»
«بنگلادش.»
«بنگلادش؟ تو بنگلادش چیکار میکنن؟ اصلاً بنگلادش کجاست؟» با وجودِ اینکه جا خورده بود،میآورد باید انتظار میداشت که پدر و مادرش به یک کشورِ دیگر رفته باشند. اما چطوربدهد قرار بود به آنها سر بزند؟ دوباره از ویل بخواهد که او را منتقل کند؟
«میپرسه ”بنگلادش کجاست“. تو رفتی بنگلادش، احمق. چطور یادت نمیاد؟ ما دیروزبهشکلِ بعد از اینکه تو خوابت برد با مامان و بابا حرف زدیم،بِل پس نیازی نیست با تفنگبازی راه بیفتی بری آسیای جنوبی، حالشون کاملاً خوبه.»
لکس کمی آرام شد و به خواهرش لبخند زد. زحمتِ پرسیدنِ اینکه چطورخاطر توانستهاند با پدر و مادرشان تماس بگیرند را به خود نداد؛ مون به اوموضوع دروغ نمیگفت و تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که حالشان خوب است.
«راستی، دیروزبشنود چی شد؟ یادمآرامشبخش نمیاد خوابیده باشم.»
«نمیدونم، وقتییادش رسیدم خونهصحبت رو کاناپه بودی.»
«الیزا و بِل چطور؟ خونهن؟»
«بِل رفت سرِ کار،کشیدن الیزا هم رفت خرید. حالاصحبت که حرفش شد، بیا دنبالم.»
مون بلند شد و سریع لکس را بهادامه آشپزخانه برد. قابلمهای را از یخچال بیرون کشید،خاطر روی اجاق گذاشت و شروع به گرم کردنش کرد.
«الیزا برات سوپ درستصحبت کرده و بِل همخاطر چندتا پیام برات گذاشته.»
تکه کاغذی ازکشیده جیبش بیرون آورددیگر و از رویش خواند:
«کارِ جدیدم امنیتِ بالایی داره، پس به اون احمق بگو نگران نباشه، و اینکه باید سریع برگرده نیویورک چونمیآورد یکی از دوستای مامان و بابا تو بنگلادش خیلی چیزها دربارهٔ ازدواجِ سنتی بهشون یاد داده و اونا همخبره شروع کردن به گشتن دنبالِ دختر واسه لکس...» در آن لحظه مون زد زیرِ خنده و کاغذ را انداخت.
با تماشای خواهرش که به او میخندید، گوشهٔ لبِ لکس پرید. او بِل را بهاندازهٔ کافی میشناخت؛ با اینکه هرگز حرفها را رک و راست نمیزد، حتماً فهمیده بود که لکس برای سر زدنزحمتِ به آنها مجبور شده به روشهای غیرمعمولی متوسل شود و میخواسته به او اطمینان دهد که حالشان خوب است. همین کافی بود؛ حالا که میدانست حالشان خوب است، میتوانست به مهمانخانه برگردد تا بهپیدا کارهای آنجا برسد. از همه بهتر اینکه واقعاً نیازی نداشت به نیویورک برگردد و میتوانست مستقیماً از لندن به مهمانخانه برود. اما حالا که اینجا بود، بد نبود قبل از رفتن کمی وقت بگذراند.
چند کاسه بیرون آورد، میز را چید و با مون مشغولِ گپزدن شد. از او دربارهٔ مدرسه و زندگی در اینجا پرسید، و دربارهٔ... پسرهایی که شاید بهشان علاقه داشته باشد. وقتی مون فقط اسمِچهارم چند سلبریتی را آورد، لکس پنهانی نفسِ راحتی کشید. اگر واقعاً به کسی علاقه داشت، به او میگفت. با وجودِ فاصلهٔ سنیِ زیادشان، به هم نزدیک بودند و مون نمیتوانست چیزی را از او پنهان کندتمامِ - دستکم تا جایی که خودش میدانست. اگر واقعاً از کسی خوشش میآمد، لکس میخواست نقشِ برادرِ باحالی را بازی کند که با این قضیه مشکلی ندارد، اما در خفا این موضوع به او استرس میداد.
مدتِ زیادی برای هم داستان تعریف کردند و سرانجام بحثِ تزکیه دوباره پیش آمد. مون توضیح داد که چطور چند نفر از محلِ کارِ جدیدِ بِل آمدند، دربارهٔ تزکیه با آنها حرف زدند و آنهاکلافه را سنجیدند. ظاهراً همهٔ آنها یک نقصِ ژنتیکیِ مشترک داشتند که باعث میشد نتوانند تزکیه کنند. لکس شک و تردیدهایی داشت، اما آنها را در اعماقِ قلبش پنهان کرد. اینطور نبود که خودش رازهایی نداشتهسطحی باشد، و یک روز وقتی سطحِ مهمانخانه را آنقدر بالا میبرد که بتواند هر نوع بیماری را درمان کند، خانوادهاش را به مهمانخانه میآورد. پس تا رسیدنِ آن روز، تصمیم گرفت حرفهای خواهرش را باور کند.
ساعتها گذشت و مری به او خبر داد که بازیِ چهارم تمام شده است. الیزا بالاخره به خانه آمد، اما بِل هرگز پیدایش نشد. سهمیرسید خواهر و برادر وقتِ بیشتری را با هم گذراندند، گپ زدند و همدیگر را دست انداختند. الیزا تغییراتی را که در هارلی سنگین داده بود بهسیارهشون او نشان داد. دیشب تصمیم گرفته بود بهجای صورتش، تفنگش را رنگ کند، و به همین دلیل یک پروانهٔ بنفش روی دستهٔ تفنگش نقاشی شده بود.
سرانجام، وقتی دیروقت شد، لکس تصمیم گرفت که وقتِ رفتن است. حالا که از حالوروزِبِل خانوادهاش باخبر شده بود، میتوانست بدونِ هیچ نگرانی روی مهمانخانه تمرکز کند. ناگفته نماند، حتی اگرخیالش نگران هم میشد، چون قصد نداشت لندن را ترک کند، میتوانست پنهانی به آنها سر بزند.
بعد از یک خداحافظیِ طولانی و کشدار، لکس بالاخره رفت. بهسرد آنها گفت که هرازگاهی بهشان سر میزند، اما همین که پایش راخیالش از در بیرون گذاشت، هر دو خواهرش دیگر به او توجهی نداشتند.
لکس که نمیدانست چه واکنشی به خواهرانش نشان دهد، فقط به راهرفتن ادامه داد. بعد از طیکردنِ مسافتی کوتاه، لبخندش آرامآرام به اخم تبدیل شد.خاطر بهعنوانِ یک تزکیهگرِ تازهکار، غرایزش تیزتر شده بود و هرچقدر هم که میخواست نادیدهاش بگیرد، حسِ قویای به او میگفت یک جای کار میلنگد. اوخبره بهطورِ غریزی خانوادهاش را در این بررسی نادیده گرفت، انگار که هیچچیزِ مشکوکی نمیتوانست دربارهٔ آنها وجود داشته باشد، اما نمیتوانست بفهمد مشکل از کجاست.
تازه میخواست از مری بپرسد در مهمانخانهیادش چه خبر است که دو مرد بهآورد طرفش آمدند، جلویش سبز شدند و ایستادند.
دوزاریِ لکس افتاد، انگار فهمید این همان چیزی است کهیادش غرایزش دربارهاش هشدار میدادند، و دستش روی دستهٔ تفنگش معلقبیاحساسی ماند، آماده تا در یک چشمبههمزدن به آن چنگ بیندازد.
لکس با لحنی که کمی تهاجمی بودبِل پرسید: «کاری داشتید؟» حتی یک احمق هممیآورد اینموقعِ شب از غریبهها انتظارِ نیتِ دوستانه نداشت.
یکی از مردها گفت: «سلام، اسمِ من بِنـه. برای اینترپل کار میکنم.»بهشکلِ و نشانی بیرون آورد تا لکس ببیند. در نگاهِ اول نشان واقعیبِل به نظر میرسید، اما لکس راهی نداشت تا از این بابت مطمئن شود.
«ما در حالِ انجامِ تحقیقاتی در ارتباط با یک سازمانِ تروریستیبزرگترش هستیم و دلایلی داریم که نشون میده شما با چند فردِبهنوعی مشکوک در تماس بودهاید. به من بگید، این مرد رو میشناسید؟»
بن عکسی از لری را در گوشیاش جلوی چشمِدهد لکس گرفت، و لکس با وجودِ اینکه سعی میکرد محتاطسرد باشد، نتوانست جلوی جاخوردنش را از دیدنِ عکسِ دوستش بگیرد.
بن با دیدنِ واکنشِ لکس گفت: «همین حدس روآورد میزدم.» سپس ویدئویی از لکس را که داشت از ساختمانِنظر آپارتمانِ لری بیرون میآمد پخش کرد و پرسید: «این شمایید؟»
لکس بهجایرویش جوابدادن پرسید:سوز «قضیه چیه؟»
بن به ویدئوی خروجِ لکس از ساختمان اشاره کرد و گفت: «لری درشاو یک شهروندِ تحتمحافظت وبیاحساسی وابسته به افراد و سازمانهای بانفوذِ مختلفیه. ما معتقدیم مدتِ کوتاهی بعد از ملاقاتِ شما، سوءقصدی بهبدهد جانِ لری شده و بعد از اون ناپدید شده. باید شما رو برای بازجویی با خودمون ببریم.»
لکس ناگهان نمیدانست چه جوابی بدهد. این یک واقعیت بود که لری مدتِ کوتاهی بعد از ملاقاتشان،آورد زخمی و خونآلود در مهمانخانه پیدایش شده بود، اما لکس هنوز فرصت نکرده بود از او بپرسدزحمتِ چه اتفاقی افتاده است. این مأمورها به نظر واقعی میرسیدند، در این صورت باید همکاری میکرد، مگه نه؟
در فاصلهای دورتر، مردیصحبت با یک دوربینِ دوچشمی داشتآورد این برخورد را تماشا میکرد.
مرد پشتِ تلفن گفت: «به مشتری بگو فقط میتونیمخفهٔ هدف رو چند ساعت نگه داریم، بعدش مجبوریم ولش کنیم.یادش اگه میخواد دستش به هدف برسه، باید خودش دستبهکار بشه.»
«مفهومه. تو این فاصله، بفهمید دربارهٔ اونیادش پسره، لری، چی میدونه. یه بازجوییِ حسابی قبلبزرگترِ از اینکه دستمون بهش برسه میتونه مفید باشه.»