چپتر 514: چپتر ۵۱۴
0دیمیان آربان ویلیامز، پدربزرگِ لکس، با شتاب بهسوی معبدِ نیاکان میرفت و وجودش لبریز از هیجان و ترس بود! هیجانزده بود،لحظهای چون نیایشان مدتها بود خاندانشان را نادیده میگرفت؛ البته نمیتوانست به او خرده بگیرد. حتی با وجودِ جایگاهِ والایش در خاندان، خودشدیمیانه تنها یک جاودانِ زمینی بود. این یعنی هر ژنرالِ سادهای در ارتشِ یوتون، تنها از نظرِ پایهٔ تزکیه، از او قویتر بود.
طبیعتاً اینکه خودش جاودانِ زمینی بود، به این معنا نبود که اوجِ قدرتِ خاندانشان هم درفراوانی همین حد است؛ اصلاً اینطور نبود. اما همه پذیرفته بودند که قدرتشان تنها با یک خاندانِمطلقاً اشرافیِ معمولی در امپراتوری برابری میکند، نه با یکی از چهار خاندانِ برتر که جایگاهِ واقعیشان بود.
از این رو، امیدِ فراوانیاما در دل داشت که توجهِ نیاکانشان،اشرافیِ جرقهٔ رشدِ خاندان را شعلهور کند.
اما آن رگهٔ ترس در دلش هم بیدلیلبیتفاوت نبود. شنیده بود که نیا سراغِ لکس را گرفتهنیای است؛ نوهای که خودش مطلقاً هیچچیز از او نمیدانست.
بزرگترین ترسش این بود که پسرش کاری کرده باشد که خشمِ نیاکان راحدسزدن برانگیزد. پسرش و همسرِ او، پس از آخرین دیدارشان بهکلی ناپدید شده بودند.آواتارِ خودش که جای خود داشت، حتی سه نوهٔ دختریاش هم نمیدانستند آنها کجا رفتهاند.
اما حدسزدن فایدهای نداشت. پیش از آنکهمعمولی با شتاب واردِ معبد شود، لحظهای مکثواقعیشان کرد تا سر و وضعش را مرتب کند.
آواتارِ نیا با دستانی گرهخورده در پشت وبودند چهرهای بیتفاوت ایستاده بود. دیمیان را نشناخت، چرایکی که از آخرین ارتباطش با خاندان زمانِ درازی میگذشت.
دیمیان گفت: «نیای بزرگ، اسمِ منپشت دیمیانه، رئیسِ فعلیِ خاندان. تمامِ اطلاعاتیارتباطش که خواسته بودید رو به دست آوردم.»
ویلیام بیمقدمه گفت: «از زمین برامخود بگو.» و اثری از آن صمیمیتی کهحدسزدن با برادرانش داشت، در رفتارش دیده نمیشد.
دیمیان جواب داد: «سیارهایه که توی قلمروی خاندانِ ویلیام در راهِ شیری قرار داره و اعماقِ یه منطقهٔ مردهست. به دستورِرشدِ امپراتوری، یه زندانی به اسمِ باستت توی این سیاره نگهداری میشد، چون یکی از معدود سیارههای مسکونیِ اون منطقهٔ مرده بود.برانگیزد بهخاطرِ کمبودِ انرژیِ روحی توی سیاره، زندانی نمیتونست اونقدر قدرت به دست بیاره که بدونِ کمکِ فناوری از اونجا بره. اون...»
«اونو بیخیال. چیزی که میخوام بدونم اینهپذیرفته که کسی از خاندانِ ویلیام روی زمین هست؟میکند اون "لکس ویلیامز" که گفتم، از نوادههای ماست؟»
دیمیان لبخندِ معذبیآواتارِ زد، اما چیزیپشت را پنهان نکرد.
«یه... نواده روی زمین زندگی میکرد؛ پسرم، لئون.دختریاش با یکی از اهالیِ اون سیاره ازدواج کرد وآنکه همونجا تشکیلِ خانواده داد. فکر میکنم... لکس پسرِ اونه.»
ویلیام که واقعاً گیج شده بود، پرسید:معمولی «روی زمین تشکیلِ خانواده داد؟ چرا بایدواقعیشان توی اون منطقهٔ مرده تشکیلِ خانواده بده؟»
این کار هیچ فایدهای نداشت. شایعاتی بود که تزکیه در منطقهای که انرژیِامپراتوری روحی ندارد، پایهٔ تزکیه را قویتر میکند، چون فرد مجبور است برای رسیدنرشدِ به همان نتیجه بیشتر تلاش کند؛ اما هیچ مدرکِ واقعی برای اثباتش وجود نداشت.
دیمیان گلویش را صاف کرد، اما وضعیت رابیتفاوت صادقانه گزارش داد و برای خوب یا بدگفت جلوه دادنِ خودش هیچ سوگیریای به آن اضافه نکرد.
ویلیام در سکوت گوش داد و هیچ تأیید یا مخالفتی نشانکجا نداد. او آخرین کسی بود که صلاحیت داشت دربارهٔ ماجراهای خانوادگی نظرکرد بدهد. در عوض، تمرکزش به دو دلیلِ کاملاً مشخص روی لکس ماند.
دلیلِ اول بدیهی بود؛ اینکه ظاهری شبیهبههم داشتند. این موضوع بهخودیِخود اهمیتی نداشت، جز اینکه او از قبل شک کرده بود کهشعلهور این شباهتِ ظاهری نشانهای از باز شدنِ تباری است که خودش ساخته بود. دلیلِ دوم، نامِ صدرِ دفترِ ثبتِ مهمانان بود. هنوزآخرین هم فکر نمیکرد نوادهاش هیچ ارتباطِ واقعیای با کسی داشته باشد که نامش در بالای فهرست بود، اما بررسیِ آن ضرری نداشت.
اما در موردِ مسئلهٔ تبار...
«شکِ تو در موردِ بیدار شدنِ تبارش احتمالاً ناقصه. اگه مادرش واقعاً همونقدر کهدرازی میگی ماهره و تونسته به هر ۳ تا دخترش مهارتهای استثنایی بده، پس احتمالاًآوردم لکس نهتنها تبارش رو باز کرده، بلکه ممکنه تبارش دچارِ جهش هم شده باشه.»
دیمیان جا خورد، چون اصلاً به چنین چیزی فکر نکرده بود. جهشهای موفقِ تبار بینهایتنداشت نادر بودند، زیرا هر جهشی معمولاً به مرگِ صاحبش ختم میشد. جهشِ موفق بهمعنای تکاملِچهرهای تباری بود که... جدِ فوقالعاده قدرتمندش توانسته بود بسازد. چنین چیزی... غیرممکن بود، مگر نه؟
«یه پرونده درست کن و هر اتفاقِمعمولی مهمی رو که تو چند هزار سالِواقعیشان گذشته تو خاندان افتاده فهرست کن. بهزودی برمیگردم.»
هولوگرام ناپدید شد و دیمیان از اینکه جدش او را سرزنش نکرده بود، نفسِ راحتی کشید.یکی اما ذهنش بهسرعت سمتِ مسئلهٔ لکس رفت. حتی اگر پای تکاملِ تبار هم در میان بود،شنیده دلیلی نداشت لکس را از آنها پنهان کنند. شک داشت که ماجرا از این هم پیچیدهتر باشد.
آدروس روی ابرها بود! از لحظهای که هوشِ مصنوعی کنترلِآنها فنِ تزکیهاش را به دست گرفته بود، پیشرفتِ واقعیاش شگفتانگیز بود!لحظهای حدس میزد ورود به عالمِ بعدی نهایتاً چند روز طول بکشد.
برای جشن گرفتن، به مهمانخانهٔ نیمهشب آمده بود و با اصرارِ چندچهار نفر از دوستانش، واردِ درگاهِ هنالی شد. ظاهراً ویآرِ آن فوقالعاده واقعگرایانهرگهٔ بود و به او اجازه میداد حس کند دارد در جهان کاوش میکند!
اما از همهجا بیخبر، لحظهای که واردِ درگاه شد،قدرتشان سیگنالی پنهان ارسال شد. با محافظتِ سیستم، موقعیتِ مکانیاش درواقعیشان مهمانخانه پنهان مانده بود، اما خاستگاهش در زمین قابلمحافظت نبود.
اما پس از آن اتفاقِ دیگری نیفتاد. آدروس به لذت بردن از درگاه ادامه دادمیگذشت و فنِ تزکیهاش همچنان در پسزمینه اجرا میشد. چند ساعت بعد که از درگاه بیرونبیمقدمه آمد، با چند دوستِ دیگر غذایی مفصل خورد و تصمیم گرفت در جشنوارهٔ مهمانخانه شرکت کند.
زندگی هرگز برایش تا اینجای حد خوب نبود و در آیندهکجا قطعاً از این هم بهتر میشد.