چپتر 279: چپتر ۲۷۹
0شاه کورنلیوسِ دوم مردِ بیکاری نبود. هر دقیقه از هر روزش پر از هدف بود، و نه از آن نوعی کهدستیارِ دیگران برایت جلسه یا قرار ملاقات تنظیم کنند و تعهداتی روی دوشت بگذارند که مجبور به انجامشان باشی. نه، او مردیپرسید بود که خودش برای روزش برنامهریزی میکرد و هر بخش از آن را با تلاشی آگاهانه برای رسیدن به اهدافش پر میکرد.
بهخاطرِ این انضباطِ سختگیرانهای که داشت، اغلب او را در قبالِ نزدیکانش بیعاطفه یا بیتفاوت میخواندند. اما حقیقت این نبود که او مشخصاً نسبت بهغذا آنها بیتفاوت باشد، بلکه بیش از حد به اهدافش اهمیت میداد. کسانی که او برای همراهی انتخاب کرده بود این را بهخوبی میدانستند، و ازپرسید این رو در دادنِ اخبارِ نامربوط به خواستههایش دستچین عمل میکردند. با این حال، گاهی موقعیتهای غیرمنتظرهای پیش میآمد که به نظرِ او نیاز داشت.
برای چنین اتفاقاتی، کورنلیوس زمانِ مشخصی را در طولِ جلساتِ گزارشدهیِ معمولش اختصاصروشنشدنِ داده بود. البته همهٔ اینها مشروط به این بود که آن اتفاق فوریتمیشد نداشته باشد! در صورتِ بروزِ وضعیتِ اضطراری، دستیارانش مشخصاً حرفش را قطع میکردند.
اما امروز چنین موردی نبود؛ از این رو وقتی داشت صبحانه میخورد، اخبارِ پراکندهای به گوشش رسید. محضِ روشنشدنِ موضوع،چنین او در حینِ صبحانهخوردن اخبار را دریافت نمیکرد، بلکه چون وقتِ زیادی سرِ این چیزها تلف میشد، تصمیم گرفته بودوضعیتِ برای پرکردنِ زمان چیزی بخورد. کسی مثلِ او در واقع هیچ نیازی به غذا نداشت. هرچه باشد، او یک جاودانه بود.
دستیارِ متفرقهٔ آ گفت: «باز هم خبری دربارهٔ یکی از فرزندانِبخورد شما به دستمان رسیده است.» با وجودِ داشتنِ نامِ کوچکِ یکسان،متفرقهٔ هیچ ارتباطی بینِ دستیارِ متفرقهٔ آ و دوستِ متفرقهٔ آ وجود نداشت.
شاه پرسید: «آه، بگو ببینم، یکنمیکرد ناامیدیِ دیگر است یا یکی ازتلف آنها به موفقیتِ قابلتوجهی دست یافته؟»
دستیارِ آ مکث کرد، نامطمئن از اینکه چطور جواب بدهد، یکراست خبر را درموضوع میان گذاشت: «کونهیلد، دخترتان از املاکِ هاوگن، نامِ شما را از مدارکِ شناساییِ آکادمیاشگرفته حذف کرده و وقتی دلیلش را پرسیدند، جواب داده: «هیچ اهمیتی به اون اسم نمیدم.»»
کورنلیوس بیاختیار خندید و بعد مکث کرد. او اهمیتی به حذفشدنِ نامش یاگاهی نظرِ دخترش نمیداد؛ او با حق و قدرت شاه بود، و جایگاهش راجلساتِ با خون و کشتار ساخته بود. احساس نمیکرد جایگاهش با چنین چیزهایی تهدید شود.
نه، مکثِ او به این خاطر بود که نامِ املاکِ هاوگن خاطراتِ ناخوشایندی را به یادش آورد. در زندگیاش، بهخاطرِ جایگاهدستیارِ و قدرتش، افرادِ کمی جرئت میکردند مزاحمش شوند و تعدادِ انسانها در میانِ آنها حتی کمتر بود. با این حال، ازپرسید قضا مادرِ کونهیلد یکی از آنها بود. او تنها همسرِ قانونیاش بود که خودش برای به دست آوردنش پیشقدم نشده بود.
در عوض، آن زن کسی بود که به او نزدیک شد و خیلی بیپرده، برای گرفتنِ عنوانِ همسری و همچنین یک فرزند از او مذاکره کرد. اینطور نبود که عاشقش باشد یا چیزی شبیهِ آن. او زنی فوقالعاده توانا و بانفوذ بود و صرفاً برای پیشبردِارتباطی برنامههای خودش به این عنوان نیاز داشت. البته که نمیتوانست او را تهدید کند، چون راستش را بخواهید، چه کسی میتوانست؟ اما نفوذش واقعی بود و میتوانست دردسرهای بیپایانی برایش درست کند، و حتی ذرهای نمیترسید که کورنلیوس از رکگوییاش برنجد، یا فکر نمیکرد که بهجایگاهش او آسیبی برساند. در نهایت، او را از نظرِ سیاسی دور زد، به خواستهاش رسید و بعد با میلِ خودش رفت. طبقِ آخرین خبری که از او داشت، نفوذش را تا قلمروی دیدهبانها گسترش داده بود و در واقع محدودههای وسیعی را در آنجا کنترل میکرد!
با آرامش وقطع بیتفاوت به اینوقتی خبر گفت: «بعدی.»
«در موردِ فرزندانِ شما، شخصِ دیگری هم هستخواستههایش که استعداد نشان داده، فقط اینکه... در واقعپیش هنوز تأیید نشده که واقعاً فرزندِ شماست یا نه.»
کورنلیوس که واقعاًچیزها جا خورده بود، گفت:گرفته «اوه؟ بیشتر توضیح بده.»
دستیارِ آ بهطورِ خلاصه دستاوردهای مختلفِ لکس را با چنان دقتی شرح داد که اگر خودِ لکس میشنید شوکه میشد؛ بهویژه دخالتش در نبردِ میانِغذا ترلوپها. جزئیاتِ اقداماتِ او در آن جبهه بینتیجه اعلام شد، اما نامش بهعنوانِ محرکِ اصلیِ نبرد ثبت شده بود. حرفی از شکستنِ مرز و رسیدنشپرسید به عالمِ بنیان به میان نیامد، چون این اتفاق تازه افتاده بود، اما گزارشِ پزشکیِ ضمیمهشدهای نشان میداد که بدنش هر لحظه آمادهٔ شکستنِ مرز است.
«مشکل زمانی پیش آمد که او برای زخمهایش تحتِ درمان قرار گرفت. ورنان، مربیِ محلی، که او هم این شایعه را شنیده بود، دستور داد تبارش را آزمایش کنند تا ببینندچیزی با شما نسبتی دارد یا نه. آزمایشها بینتیجه بود! چیزی در خونِ او هست که مانع از ردیابیِ آن به هر خویشاوندی میشود، و او نشانههایی از یک تبارِ دودمانی بروزوجود داده، اما آن هم بهنوعی پنهان شده است. او، یا دستکم یک نفر، دقتِ زیادی به خرج داده تا مطمئن شود این پسر به هیچ وجه نمیتواند به خانوادهاش ربط داده شود.»
«بیاهمیت است.» کورنلیوس که علاقهاش را به خاستگاهِ لکس از دست داده بود، این را گفت. چه لکس پسرش بود چه نه، چهزمانِ اهمیتی داشت؟ «اما از تمرکز و ابتکار عملش خوشم میآید. پروندهاش را بهروز کنید. تا زمانی که هدفش پیشرفتِ خودش است، آکادمی هرموردی کمکی که میتواند به او بکند. شش ماهِ دیگر دوباره ارزیابیاش کنید و اگر همین انضباط را حفظ کرد، دوباره به من خبر بدهید.»
از بینِ تمامِ چیزهایی که شنید، واقعاً از این خوشش آمد که لکسمثلِ تمامِ وقتش را یا صرفِ کار میکرد، یا مطالعه، یا بهنوعی پیشرفتِ خودش.دربارهٔ این نوع تمرکز را تحسین میکرد و بدش نمیآمد در پرورشِ آن کمکی کند.
«حالا که بحثِ فرزندانِ شماست، از آخرین باری که به شما گزارش دادم،میشد ۱۲ تن از آنها سعی کردهاند مرزِ عالمِ جاودانِ زمینی را بشکنند. ۱۱ تنهرچه از آنها شکست خوردند و مراسمِ خاکسپاریشان برگزار شد. آن یکی که موفق شد...»
گزارشها تنها مدتِ کوتاهیِامروز دیگر ادامه یافت، چونمیخورد شاه کارهای بسیارِ دیگری داشت.
وقتی لکس واردِ کتابخانهٔ آکادمی میشد، آهنگِ «حالم خوبه» را زمزمه میکرد و پوزخندی مسخره روی چهرهٔ جذابش نقش بسته بود. با وجودِ وسعتِ آکادمی، آنجادربارهٔ تنها یک کتابخانه داشت که مستقیماً درونِ یک رشتهکوه ساخته شده بود. ظاهرِ طبیعیِ کوهی که لکس اکنون رویش قرار داشت، تنها تغییراتِ محدودی کرده بودکرد که بیشتر برای مشخص کردنِ ورودیِ کتابخانه بود. اینکه خودِ کتابخانه تا کجا امتداد داشت و چند کوه را پر میکرد، شاید تنها انگشتشمار آدمهایی میدانستند.
هیچکدام از اینها برای لکس اهمیتی نداشت، چون صبحِ زود اعلانی روی پیتیِ خود دریافت کرده بود؛ اعلانی که هم غافلگیرش کرد و هم اوغذا را غرق در خوشحالیِ فراوانی ساخت. بهخاطرِ میزانِ مشارکتش در طولِ سفرِ اکتشافی، دسترسیِ رایگان به بخشِ محدودی از کتابخانه به او داده شده بودپرسید که شاملِ بخشِ فنونِ روحی هم میشد! این دسترسیِ رایگان تنها ۶ ماه اعتبار داشت، اما همین هم برای لکس بیشتر از حدِ نیاز بود!
اوه بله، لکس حسِ خوبی داشت چونصبحانه قرار بود برای عالمِ بنیان، در انتخابِموضوع هر فنی که میخواست دستش باز باشد!
لکس کارتِ شناساییِ دانشجوییاش را بهاخبارِ یکی از کتابدارها داد و باحال گرمترین لحنی که بلد بود گفت: «صبحبهخیر.»
«میخوام فهرستِسرِ فنونِ عالمِ بنیانمیشد رو ببینم، لطفاً.»
«فهرستِ بزرگیه.حینِ چیزِ خاصیاخبار مدنظرتون هست؟»
لکس لبخندِ گشادهایقطع زد و جواب داد:صبحانه «فعلاً همین خوبه، ممنون.»
کتابدار شانهای بالا انداخت و لکس را به یک اتاقِ خصوصی راهنمایی کرد و کمکشغیرمنتظرهای کرد تا واردِ ترمینالِ کتابخانه شود. بعد از آن، کلِ فهرستِ فنونِ موجود را بازداده کرد و به لکس نشان داد که در صورتِ نیاز چطور جستجویش را محدود کند.
لکس بعد از تشکر از کتابدار، به فهرست نگاه کرد. فهرستی از ۱۳۰ میلیون فن پیشِ رویش بود.نداشت بزرگیِ فهرست او را مرعوب نکرد، بلکه در عوض باعثِ ناراحتیاش شد. خیلی دوست داشت ببیند اگر مونوکلِکوچکِ شیک به این کتابخانه دسترسی داشت، چقدر میتوانست مفید باشد. اما بهتر بود زیاد درگیرِ این چیزها نشود.
کمی بهطورِ تصادفی فهرست را بررسی کرد تا ایدهای از انواعِ فنونِ موجود به دست بیاورد. اما لکس بیهدف به اینجا نیامده بود. بازیهای نیمهشبغذا را بهخوبی به یاد داشت و عملکردِ چند تن از بهترین بازیکنانِ عالمِ بنیان را به خاطر آورد. الکساندر موریسون و کارا دثسورن دو تنپرسید از بهترینها بودند و او سبکِ مبارزهٔ آنها را بهخوبی مرور کرد. به تمامِ انواعِ فنونی که به کار برده بودند و نحوهٔ استفادهشان فکر کرد.
چند روزی تا شروعِ کلاسهایش وقت داشت و عجلهای در کار نبود، پس بهتر بود وقت بگذارداخبار و انتخابِ خوبی داشته باشد. به نبردی که با دروک دیده بود فکر کرد. با وجودِ اینکهمثلِ جانوری تقریباً نابودنشدنی بود، اما بهخاطرِ استفادهٔ هوشمندانه از سرسختیِ خودش علیهِ خودش، اسیر و ناتوان شد.
لکس دفاعِ عالیای داشت، اما اگر زمانی در موقعیتی قرار میگرفت که اسیرگاهی میشد، این دفاع بیفایده بود. در آن صورت، شکست خوردنش به دستِ دشمنانجلساتِ فقط مسئلهٔ زمان بود. بنابراین، اولین اولویتش بررسیِ فنونِ جابهجایی و فرار بود.
او فهرستِ پیشِچیزها رویش را محدود کردگرفته و مشغولِ جستجو شد.
قلمروی خاستگاه،حرفش منطقهای بینامامروز در فضا
یک سفینهٔ فرار روی سیارهای در اعماقِ منطقهای وحشی سقوط کرد. خلبان که بازرگانی ساده بود، غرقمیآمد در خون از سفینه بیرون دوید و به سمتی تصادفی فرار کرد. تنها چند دقیقه بعد، یک سفینهٔاتفاق فضاییِ کوچک اما با ظاهری شرور، نزدیکِ سفینهٔ فرار فرود آمد و سرنشینانش به بررسیِ سفینهٔ فرار پرداختند.
در میانِ وسایلِ مختلفی که بازرگان بهخاطرِ وحشتِ زیاد نتوانسته بود با خودمثلِ ببرد، یک کلیدِ طلایی هم به چشم میخورد. این کلید همراه با تمامِدربارهٔ چیزهای باارزشِ دیگر، به سفینهٔ فضایی برده شد تا پیشِ کاپیتان برده شود.