چپتر 550: بدون عنوان
0با وجودِ وحشتی که لکس از اوضاع داشت، حواسش را جمع نگهغولآسا داشت. روی تمامِ پناهندگان تمرکز کرد و به هر چه میگفتند باحملهای دقت گوش سپرد. تا آن لحظه، هیچکدامشان تصویرِ روشنی از اتفاقات نداشتند.
به نظر میرسید همه دارند حرفهای یکسانی را تکرار میکنند. برقشان قطع شده بود و باپناهندهها اینکه برخی ژنراتورِ پشتیبان داشتند، انگار هیچکدام از دستگاههایشان کار نمیکرد. به همین دلیل، ارتباط ازمناسبِ طریق هرگونه دستگاهِ الکترونیکی کاملاً مسدود شده بود. در نتیجه، نمیدانستند گستردگیِ اوضاع تا چه حد است.
تنها چیزی که میدانستند این بود که یک سفینهٔ غولآسا، یا شاید چند سفینه،بالای در آسمانِ بالای سیاره متوقف شده بود. هرچند خودِ سفینهٔ عظیم هنوز حملهای نکرده بود،کوچکتر اما بسیاری از آنها نزدیک شدنِ سفینههای کوچکتر و دورتری را به سیاره دیده بودند.
از شدتِ وحشت به مهمانخانهنمیکنم پناه آورده بودند، بیآنکه بدانندولی چه کارِ دیگری از دستشان برمیآید.
«مری، به بخشِ برنامهریزی بگو یه جا برای ساختنِ کمپِ موقتِ پناهندگان پیداشاید کنن. مجبورشون نمیکنم از بقیهٔ مهمانها جدا بشن، ولی فکر کنم خوب باشهاما اگه یه جای مشخص داشته باشیم که پناهندهها بتونن دورِ هم جمع بشن.»
لکس که نمیخواست بیشتر از این منتظر بماند، تصمیم گرفت خود را آنی به زمین منتقل کند. او کهنمیخواست هنوز هیچ تجهیزاتی مناسبِ عالمِ فعلیاش نداشت، تصمیم گرفت به همان لباسِ نظامی که امپراتوری به او داده بودنظامی بسنده کند، چون نهتنها بینهایت راحت بود، بلکه حرکت با آن آسان بود و بادوام هم به نظر میرسید.
بعد از... خب، دقیقاً مطمئن نبود چقدراین از آخرین باری که به زمین آمدهبالای بود میگذرد، اما زمانِ درازی گذشته بود.
لکس در خیابانی ناآشنا ظاهر شدبقیهٔ و کمی گیج شد، تا اینکهکنم به یاد آورد در لندن است.
به بالا نگاه کرد و در واقع، سفینهٔ فضاییِ عظیمی را دید که بر فرازِ زمین معلق بود. لکس با دیدنِ شکلِ بیضیمانندهنوز و غولآسای آن که بیشترِ آسمان را پوشانده بود، تصمیم گرفت تمامِ فیزیکی را که در دبیرستان و دانشگاه خوانده بود دور بریزد،برمیآید چون امکان نداشت چیزی به این عظمت بدون اینکه تحتِ تأثیرِ سیاره قرار بگیرد یا اثرِ مخربی روی آن بگذارد، به آن نزدیک شود.
حتی ماه هم با کششِ گرانشیاش باعثِ تغییر در جزر و مد میشد،مشخص پس اگر سفینه آنقدر عظیم بود که دید را مسدود کند، یا آنقدرآنی نزدیک بود که همان اثر را بگذارد، اوضاع نباید به این آرامی میبود.
اما از طرفی، قطعیِ سراسریِ الکترونیکی رخ دادهسفینهٔ بود و اطلاعات کمیاب بود، بنابراین این احتمالِ قویهرچند وجود داشت که او صرفاً اطلاعاتِ کافی نداشته باشد.
لکس سر تکان داد. الان این چیزها مهم نبود. مسئلهٔ مهم این بود که هرچنداگه خیابانی که در آن بود متروکه به نظر میرسید و انگار طوفانی را از سر گذراندهزمین بود و حتی یک نفر هم به چشم نمیخورد، اما هیچ مهاجمی هم در دیدرس نبود.
حواسش آنقدر تیز بود که اگر حتی در دوردست هم درگیری رخ میداد، متوجهش میشد.سفینه با این حال، با اینکه لکس میتوانست صدای جیغ، دویدن و وحشتِ عمومی را بشنود، هیچسفینههای اثری از مبارزه نبود. یا دستکم، هیچ مبارزهای که بینِ خودِ انسانها نباشد در کار نبود.
اما در دوردست، میتوانست متوجهِ جریانِ ظاهراً بیپایانی از سفینهها شود که ازمشخص سفینهٔ توی آسمان خارج میشدند و بهسمتِ زمین فرود میآمدند. هر اتفاقی کهآنی داشت میافتاد، هنوز به اینجا نرسیده بود، که همین برای لکس کافی بود.
بهسمتِ خانهٔ قدیمیاش دوید و بهخاطرِ سرعتِ بالایش خیلی زود به آنجا رسید. برای یک بار هم که شده، اوضاع داشت واقعاً خوب پیش میرفت. انتظارنزدیک داشت مجبور شود با ارتشی از شرورها که تصادفاً بین او و خانوادهاش قرار گرفتهاند بجنگد. حالا که فکرش را میکرد، این تصور خیلی احمقانه بود. فقطکنن به این دلیل که او اغلب با موقعیتهای دشوار روبهرو میشد، به این معنا نبود که جهان مشخصاً او را هدف گرفته تا زندگیاش را سخت کند.
درِ خانه قفل بود، اما لکس برای شکستنِجدا آن حتی نیازی نداشت به خودش فشار بیاورد.جای با توجه به شرایط، فکر نمیکرد کسی اهمیتی بدهد.
حسِّ روحیاش را برای جستوجوی خانه بیرون فرستاد و داد زد: «آهای، کسی خونه هست؟» بیدرنگ متوجهِ چند جزئیاتِ غیرعادی شد.خودِ مبلمان برایش ناآشنا بود و بخشِ زیادی از چیدمانِ خانه تغییر کرده بود. تعدادِ اتاقخوابها کمتر شده بود و اتاقها در عوضکارِ به انباری تبدیل شده بودند. افزون بر این، متوجهِ جای خالیِ وسایلِ خاصی شد که میدانست خواهرانش هرگز آنها را جا نمیگذارند.
جزئیاتِ کوچکِ دیگری هم بود. اما مهمترینفکر چیزی که متوجه شد این بود کهداشته تنها ساکنانِ خانه دو فردِ بسیار سالخورده بودند!
پیرزنی از جایی در عمقِ خانه داد زد:سفینهٔ «جلو نیا، چاقو دارم!» لکس به حقیقتِ دلهرهآوری پیهرچند برد، هرچند هنوز هم کورسوی امیدی در دل داشت.
لکس با آرامش و آماده برای شنیدنِ خبرِ بد، جلو رفت تا زوجِ پیرباشه بتوانند او را ببینند. پیرمردی نحیف روی ویلچر نشسته بود و زنی ریزنقش وگرفت همسنوسالِ او جلویش ایستاده بود و کاردِ آشپزخانهای را در دستِ لرزانش نگه داشته بود.
پیرزن که سعی میکرد ظاهرِگستردگیِ شجاعانهای به خود بگیرد، گفت:این «جلوتر نیا، ما هیچ پولی نداریم!»
لکس با ملایمت توضیح داد: «من... من قصدِ بدی ندارم.باشه قبلاً کسانی رو که اینجا زندگی میکردن میشناختم، نمیدونستم ازبیشتر اینجا رفتن.» و پرسید: «احیاناً میدونید ممکنه کجا رفته باشن؟»
مدتِ زیادی از آمدنش به زمین میگذشت، بنابراین کاملاً ممکن بود خانوادهاش اسبابکشی کرده باشند. در واقع، این احتمال بسیار زیاد بود، چوناما او تمامِ دورانِ کودکیاش را خانهبهدوش گذرانده بود. بِل حتی به او خبر داده بود که شغلِ دولتیِ جدیدی پیدا کرده که همینبرنامهریزی میتوانست دلیلِ جابهجاییشان باشد. یا شاید هم پدر و مادرش برگشته بودند و تصمیم گرفته بودند برای یک سفرِ اکتشافی به جای دیگری بروند.
شاید اسبابکشیشان حتی به رازشان ربط داشت. واقعاً هیچ راهی نداشت که این را بفهمد. ناگهان احساس کرد عجب احمقیپناهندهها است که برای روبهرو شدن با آنها بر سرِ این موضوع اینقدر دستدست کرده است، اما در دفاع از خودشهمان باید میگفت از کجا باید میدانست قرار است به دنیا حمله شود؟ چنین چیزی پیش از این هرگز اتفاق نیفتاده بود!