چپتر 562: فصل ۵۶۲
0لکس روی نیمکتی چوبی در قلهٔ کوهِ نیمهشب نشسته بود و به مهمانخانه نگاه میکرد. در دستش با سلاحی بینهایت مرگبار بازینکردند میکرد که به کشندهترین سمومِ موجود در بازار آغشته بود. نامِ اصلیاش حسابی رعبآور بود، اما خودِ لکس تصمیم گرفت آن را «فیجتهیچچیز اسپینرِ مرگبار» صدا کند، چون، خب، در دستانِ لکس که بریدنشان بینهایت سخت بود، این سلاح چیزی بیشتر از یک فیجت اسپینر نبود.
اگر کسِ دیگری چنین کاری میکرد، انگشتانش قطع میشد! تنها راهِ امن برای استفاده ازانجام این سلاح، به کار بردنِ وسیلهٔ جانبیای بود که همراه با فیجت اسپینرِ مرگبار ارائه میشد؛البته وسیلهای که هم آن را نگه میداشت و هم مثلِ یک قلابسنگ به جلو پرتابش میکرد.
تمامِ خریدهایش را انجام داده بود و حالا فقط منتظر بود تا میراندا ردیاب را به او بدهد. چون کمی وقتِ آزادمادرها داشت، روی این نیمکت نشست و در خاطراتش غرق شد. البته که میتوانست در این زمانِ کوتاه به کارهایش برسد، اما اوبِل هم فقط یک انسان بود. در این لحظه، اصلاً حسوحالِ کار کردن نداشت. پس هیچ کاری نکرد و گذاشت افکارش پرسه بزنند.
افکارش به سمتِ پدر و مادرش کشیده شد. آنها عجیب بودند، این قضیه ردخور نداشت. اما هرگز پدر و مادرِ بدی نبودند. درست است که در خانه به او درس میدادند ومیخواست در سفرهای کاریشان او را با خود همهجا میبردند، و در سالهای نوجوانی که دلش میخواست با دوستانش بگردد، بیش از حد به او میچسبیدند. اما مگر اینها رفتارهای عادیِ پدر وآدمِ مادرها نبود؟ آنها هرگز با او بدرفتاری نکردند یا باعث نشدند احساسِ طردشدگی کند، به همین دلیل، فهمیدنِ اینکه چهبسا رازهایی را از او پنهان کرده باشند، برایش مثلِ یک خیانتِ بزرگ بود.
سپس افکارش به خواهرانش معطوف شد. بِل یک آدمِ خشن بود که هیچچیز را بیشتر از زورگویی بهرفتارهای دیگران و کشتی گرفتن دوست نداشت. بهشدت ترسناک بود و از دعوا راه انداختن با هیچکس، حتی پدربرایش و مادرشان، ابایی نداشت. اما در عین حال، هرگز هم اجازه نمیداد کسی به خواهر و برادرانش زور بگوید.
این یکی از دلایلی بود که اینقدر طول کشید تا حسِ حمایتگریِ لکس نسبت به کارمندانِداده خودش شکل بگیرد. دلیلش این بود که هرگز نیازی به محافظت از خواهرانش ندیده بود، آخرمیتوانست در این دنیای خاکی چه کسی جرئت میکرد با آن خواهرِ دیوانهای که او داشت دربیفتد؟
بعد نوبت به الیزا رسید.سفرهای مثلِ لکس، اسمِ او راسالهای هم بِل انتخاب کرده بود.
لحظهای مکث کرد؛ تازه متوجه شد که حتیمادرش اسمِ کوچکترینشان، مون، را هم بِل انتخاب کردهمادرِ است. پدر و مادرش اصلاً کاری هم کرده بودند؟
سرش را تکان داد و افکارش دوباره به سمتِ الیزا برگشت. در میانِ بچههای خانواده، او از همه درونگراتر بود. مردم فکر میکردند دلیلشنشدند خجالتی بودنِ اوست، اما قضیه این نبود. لکس تظاهر نمیکرد که منطقِ او را میفهمد، اما الیزا در انتخابِ کسانی که وقتش را باکشتی آنها میگذراند، از همه سختگیرتر بود. بهجز خواهر و برادرانش، تقریباً هیچکس نبود که با او احساسِ راحتی کند - حتی پدر و مادرشان!
بعد نوبت به مون رسید. او کوچکترین، لوسترین، محبوبترینمثلِ و برونگراترینِ آنها بود. تعدادِ دوستانش از تعدادِ آشنایانِ لکسمنتظر هم بیشتر بود و یکجا بند شدن برایش غیرممکن بود.
با خودش فکر کرد اگر مهمانخانه را میدیدند، چه فکری میکردند؟نوجوانی لکس هیچ برنامهای برای فاش کردنِ هویتش بهعنوانِ مهمانخانهدار نداشت، حتی برایبدرفتاری آنها. اما با این حال، بیاختیار کنجکاو بود بداند چه فکری میکنند.
بِل پوزخند میزد و آن را فضلفروشانه میخواند. الیزاکشیده برای خودش کلبهای جایی دور از جمعیت پیدا میکرد. مون،درست خب، او هر جا که میرفت جمعیت دورش حلقه میزد.
با وجودِ تمامِ حرصی کهخود لکس از دستشان میخورد، دردلش آن لحظه، بیاختیار لبخند زد.
کمی بعد، هولوگرامشجانبیای ظاهر شد. میراندا مکانیابنگه را آماده کرده بود.
عینکِ کلارک کنتِ خود را به چشم زد و به اتاقِ جلسه آنی منتقلدوستانش شد. میراندا با بازویی که در آتلِ موقتی بود کمی بهتر به نظر میرسید،طردشدگی اما از لباسهای نامرتبش پیدا بود که وقتِ چندانی صرفِ کارِ دیگری نکرده است.
میراندا دستگاهی شبیهِافکارش ساعت به اوسمتِ داد و گفت: «همینه.»
«با انرژیِ روحی کار میکنه، برای همین خودت باید بهش انرژی بدی. وقت نداشتم یه باتریِمگر سالم براش درست کنم. اما این باید بتونه تأسیسات رو پیدا کنه. وقتی رسیدی اونجا، هررازهایی کی رو که میفرستی باید شخصی به اسمِ سرگرد گیلبرت رو پیدا کنه؛ اون مسئولِ تأسیساته.»
نامهای راوسیلهٔ روی میز بهارائه سمتش هُل داد.
«باید این نامه رو بهش بدی تا باهات همکاری کنه. اگه نامه رو نداشته باشی، تحویلت نمیگیره و چهبسااینها مقاومت هم بکنه. اما وقتی قانع شد، شما رو میبره پیشِ سرورها. تأسیسات بزرگه و سرورهای زیادی اونجاست. هیچبرایش راهی هم نیست که بفهمیم اطلاعاتِ مربوطه روی کدومشون ذخیره شده، برای همین باید همهشون رو با خودت بیاری.»
لئو نامه و مکانیاب را گرفت و گفت: «فهمیدم.» نامه درونِ النگویش که زیرِ پیراهن پنهانشمادرِ کرده بود، ناپدید شد. اصلاً نمیخواست کسی آن را بشناسد، برای همین همیشه آن را ازمیخواست دید مخفی نگه میداشت. مکانیاب را هم فقط در دست گرفت تا بعداً به خودش ببندد.
«حالا میتونی بهم بگی مهمانخانه چطور قراره کمکمون کنه؟» هرچند زن در ابتدابگردد سعی کرده بود ظاهرِ قدرتمندش را حفظ کند، اما حالا بهسختی خودش راطردشدگی سرِ پا نگه داشته بود. خوشبختانه، لکس دیگر قصدی برای طفره رفتن نداشت.
«راستش خیلی سادهست. بازیهای نیمهشب رو یادت میاد؟میداشت اینکه چطور مهمانخانه تونست بخشهایی از میدانِ نبردداده در وگوس مینیما رو به یک رویداد تبدیل کنه؟»
میراندا تازه متوجهِ ماجرا شد وکاریشان ناگهان باورش نمیشد که چرا زودتردلش این موضوع به ذهنش نرسیده بود!
میراندا که بهسختی میتوانست هیجانِبزنند صدایش را پنهان کند، پرسید: «مهمانخانهعجیب قراره دوباره همون کار رو بکنه؟»
لئو با قاطعیت گفت: «نه! اون فقط یه رویدادِ یکباره بود. مهمانخانه دیگه همچین کاری نمیکنه. با این حال، معنیش این نیستنکردند که خودت نمیتونی میزبانِ همچین رویدادی باشی. یهکم کار میبره، چون باید یه میدانِ نبرد یا حتی چند تا رو مشخص کنی وهیچچیز باید یه مشوق در نظر بگیری تا بقیه رو به جنگیدن تو این نبردها ترغیب کنی. اما مطمئنم میتونی یه راهی پیدا کنی.»