چپتر 444: بدون عنوان
0به نظر میرسید کلِ مهمانخانه متوجه شده بود که موجودِ کوهستانیِ غولآسا خودبهخود ناپدید شده است. خودِ این ناپدید شدن واکنشهای متفاوتی در پی داشت؛ برخی از مهمانها نفسِ راحتی کشیدندحالی و برخی دیگر ناامید شدند — آنها یا میترسیدند موجود رم کند و همهجا را به هم بریزد، یا منتظرِ فرصتی بودند تا جلوی آن عکس بگیرند. با این حال، برایسرباز بیشترشان اصلاً مهم نبود چه بلایی سرش آمده است، چون دیدنِ موجوداتِ غیرعادی در مهمانخانه را کاملاً طبیعی میدانستند. همین چند وقت پیش بود که یک اژدها در مهمانخانه زندگی میکرد.
اما خودِ آن موجود اصلاً اهمیتی نمیداد مردم دربارهٔ ناپدید شدنش چه فکری میکنند؛ لکس، یعنی همان کسی که او را آنی منتقل کرده بود،بعد هم همینطور. در عوض، تمامِ تمرکزِ موجود روی داستانش بود، در حالی که لکس تمامِ حواسش را جمع کرده بود تا خونسردیاش را از دستباستانی ندهد. وقتی لکس حرفهای موجود را میشنید، لباسِ میزبان یک بارِ دیگر ارزشش را نشان داد و نگذاشت احساساتِ واقعیِ او در چهرهاش نمایان شود.
موجود شروع کرد: «این زندگیِ دومِ منه. تو زندگیِ اولم، فقط یه انسانِ معمولی بودم، یه سرباز که برای کشورش کار میکرد. من زندگی کردم، جنگیدم، من... منمیمردم تو همون کشور مُردم... بدون اینکه هیچوقت چیزِ عجیبی مثلِ... جهان رو تجربه کنم. اما وقتی مُردم من... یادم نمیاد چی شد. تنها چیزی که میدونستم این بود کهمحدودهٔ یه لحظه داشتم میمردم، و لحظهٔ بعد در حالی بیدار شدم که صورتم تو خاک فرو رفته بود. وقتی خودم رو جمعوجور کردم... تبدیل به این هیولا شده بودم.»
«مطمئنید تو زندگیِ قبلیتون هیچ برخوردِ عجیب و غیرقابلتوضیحی نداشتید؟ مثلاً یهمعمولی جور جواهرِ جادویی، یا پیدا کردنِ یه گنجینهٔ باستانی، یا وارد شدن بهچیزِ یه محدودهٔ اقتدارِ عجیب. شاید خوابی دیده باشید که واقعاً شبیهِ خواب نبوده؟»
لکس این سؤال را میپرسید، نه به این خاطر که با تناسخ آشنا بود — که نبود. این چیزی بود که تا پیش از این خیلی جدی به آن فکر نکرده بود، اما حالا، با دانشی که داشت، میدانست همهچیز فقط به حفظ کردنِ روح بستگینگذاشت دارد. خب، احتمالاً چند مرحلهٔ اضافی هم در کار بود که لکس از آنها خبر نداشت، اما در کل آنقدر چیزهای عجیب دیده بود که باورش کند. نه، در عوض، دلیلِ پرسیدنش این بود که بهوضوح به یاد داشت اتفاقِ دریافتِ سیستم برای خودش چقدر بزرگخاک و مهم بود. هر چه نباشد، یک شهاب به معنای واقعی کلمه به او حمله کرده بود. او دنبالِ هرگونه شباهتی با تجربهٔ خودش میگشت تا بفهمد پای یک سیستم در میان است یا نه. این تنها یکی از چندین راهکاری بود که به ذهنش رسیده بود.
«آه، نه، فکر نمیکنم. یعنی، یادم نمیاد. من تو زندگیِ قبلیم... خرافاتی نبودم،جهان برای همین حتی اگه خوابِ عجیبی هم میدیدم، یا با چیزِ غیرعادیای روبهروبیدار میشدم، فکر میکردم کلاهبرداری یا حقهبازیِ یه نفره، و زیاد بهش توجه نمیکردم.»
موجود مکث کرد تا ببیند مهمانخانهدار سؤالِ دیگری دارد یاکشور نه، اما وقتی دید خبری نیست، ادامه داد. تنها مشکل اینیادم بود که نمیدانست چیزی را که میخواهد، چطور به زبان بیاورد.
موجود دستپاچه شد و ناتوانکرد از بیانِ سؤالی که در سرانسانِ داشت، گفت: «من... چی... اون چیز...»
لکس با ملایمت پرسید: «میخوایوقت بپرسی چطور این اتفاق افتاد؟اما یا شاید چیزی هست که میخوای؟»
«نه، هیچی نمیخوام. نه، یعنی، آره، یه چیزی میخوام، اماچیزِ اون نیست. اصلاً... اصلاً واقعی بود؟ زندگیِ قبلیام، هر چیزیمیدونستم که یادمه، اصلاً اتفاق افتاده؟ میتونم... میتونم یه جوری برگردم؟»
موجود سؤالِ آخر را با تمامِ توانش پرسید،جنگیدم چرا که در قلبش (البته به استعاره، چون قلبیمثلِ در کار نبود) از پیش پاسخی را حدس میزد.
لکس پیش ازشود اینکه حرفی بزند، کلماتشدومِ را با دقت سنجید.
او ابتدا باهمین صدایی آرام اماپیش ملایم پرسید: «اسمی داری؟»
این سؤال موجود را نیز ازمُردم بهت بیرون آورد و به یادش انداختجهان که هنوز خودش را معرفی نکرده است.
«مینگ جیه! یعنی،بودم تو زندگیِ قبلیامکار بهم میگفتن مینگ جیه.»
«خب، مینگ جیه، مطمئنم الان همهچیز برات خیلی متفاوت به نظر میرسه. اما هرچقدر هم که عجیب و خیالانگیز باشه، بعضی چیزها همونطور باقی میمونن. همونطور که مطمئنم از زندگیِ قبلیات میدونی، هیچچیز بیدلیل اتفاق نمیافته.لحظه محصولات اگه بهشون برسی رشد میکنن، و اگه نادیدهشون بگیری از بین میرن. جواهرات و سنگهای قیمتی اگه صیقل بخورن ارزشمند میشن، یا اگه به حالِ خودشون رها بشن، چیزی بیشتر از یه سنگِ قشنگ تو کلکسیونِواقعاً یه بچه نمیشن. با طلوعِ خورشید نور میاد، و با غروبش تاریکی. اگه غذا بخوری گرسنگیات رفع میشه، و اگه نخوری از گشنگی میمیری. بعضی علت و معلولها از مثالهایی که زدم پیچیدهترن، اما اصلِ ماجرا همونه.
«باورت بشه یا نه، با وجودِ اینکه جهان اینقدر پهناوره،اما تناسخ مسئلهٔ به این سادگیها نیست، مخصوصاً با حفظِ خاطراتِهمان گذشته. پس اگه این اتفاق افتاده، تصادفی نبوده. حتماً دلیلی داشته.»
لکس مکث کرد. او داشت برای دومین کاوشش دربارهٔ سیستم زمینهچینیعجیبی میکرد، اما حرفهای خودش باعث شد به درکی از موضوعی کاملاًداشتم بیربط برسد. همهچیز... دلیلی داشت، چه آن را میفهمیدی چه نه.
اما مینگ جیه مکثِ اوکشورش را به این حساب گذاشتکشور که حرفهای مهمانخانهدار تمام شده است.
«داری میگی که من... به یهزندگیِ دلیلی تناسخ پیدا کردم؟ برای انجامِمعمولی یه هدفِ بزرگ؟ نکنه... خواستِ ایزد بوده؟»
«اینکه هدفی در کار هست یا نه رو فقط خودت میتونی تصمیم بگیری. در موردِ ایزدان هم... من زیاد روشون حساب نمیکنم. نه، منظورم این بود که چون سؤالت دربارهٔ تناسخته، برای رسیدن بهخونسردیاش جواب باید بفهمیم چطور تناسخ پیدا کردی. چون همونطور که گفتم، این اصلاً اتفاقِ پیشپاافتادهای نیست. فقط اونموقعه که میتونیم به سؤالهایی مثل اینکه آیا امکانِ برگشتنت به دنیای خودت هست یا نه، جوابکشور بدیم. هرچند متأسفانه یه چیز تقریباً قطعیه. حتی اگه راهی برای برگشتن به دنیای خودت پیدا کنی، نمیتونی به زندگیِ قبلیات برگردی. آخه ما حتی نمیتونیم با اطمینان بگیم از زمانِ مرگت چقدر گذشته.»