چپتر 498: فصل 498
0لکس با همان صدای آرام و خونسردِ همیشگیاش پرسید: «فقطروراست همین کار رو ازتون خواستن؟ رسوندنِ این پیام؟» انگار اینبدم موضوع برایش مسئلهای جزئی بود که توجهِ چندانی به آن نداشت.
جوتون سر تکان داد و گفت: «وظیفهٔ دیگهامچنین این بود که ارزیابی کنم مهمانخانهٔ نیمهشب تا چهنداشتم حد میتونه تو اقدامهای نظامی علیه فوگان کمکحال باشه.»
لکس با کنجکاویِتمامِ واقعی پرسید: «اوه؟دیدم و ارزیابیتون چیه؟»
«پتانسیلِ فوقالعادهای برای کمک داره، اما فعلاً فقط در حدِ همون پتانسیله. تمامِاتفاقی اعضای مهمانخانه که من دیدم کاملاً ضعیفان و نمیتونن تأثیرِ چندانی رو روندِ جنگبدم بذارن. ولی باور دارم که تا پنجاه هزار سالِ آینده، حضورِ قدرتمندی پیدا میکنه.»
لکس خندهای کرد و گفت: «مهمانخانهٔ نیمهشب تو بخشِ مهماننوازیه، نه نظامی. کارکنانِمهمانخانهام من آموزش دیدن که غذا سرو کنن، نه اینکه تو جنگها بجنگن. من فقطقدرتِ میخوام یه مهمانخانهٔ ساده رو بگردونم، نمیدونم چرا بقیه مدام تو کارم دخالت میکنن.»
بدنِ جوتون منقبض شد، هرچند واکنشِ دیگری نشانچنین نداد. اگر مهمانخانهدار ناراضی میشد، هیچ کاری ازمهمانخانهام دستش برای مقابله برنمیآمد، اما چنین اتفاقی نیفتاد.
«اگه بخوام کاملاً روراست باشم، من به چیزی جز مهمانخانهام توجهِ چندانی نداشتم. اما اگه کارهام باعثِ کوتاهی وسالِ غفلتی شده، بدم نمیاد اوضاع رو جبران کنم. از اونجا که خودتون گفتید قدرتِ نظامیِ مهمانخانه برای مشارکت کافی نیست،ساده ولی هنالی به هر حال انتظارِ مشارکت داره، چرا بهجاش رو این تمرکز نکنیم که مهمانخانه چطور میتونه کمکحال باشه؟
«بدونِ شک تا الان متوجهِ مزایای عظیمِ مهمانخانه شدید؛ حتی اگه هیچچیزِچنین دیگهای هم در کار نباشه، همین قابلیتِ تلهپورت به اینجا از هرکوتاهی مکانی خودش مزیتِ بزرگیه. علاوه بر این، مهمانخانه به درگاهِ هنالی هم وصله.
«از نظرِ من، اینجا بینقصترین مکان برای میزبانی از مرکزِ فرماندهیباشم و لجستیکِ عملیات علیه فوگانه. بهعنوانِ بخشی از مشارکتِ خودم، حتی میتونمجبران برای میزبانی از مرکزِ فرماندهی تو مهمانخانه تخفیفِ قابلتوجهی بدم. نظرتون چیه؟»
برادران حالتهای زیادی را برای پیشرویِ این جلسه تصور کرده بودند، اما... اصلاً پیشبینی نمیکردند که همهچیز به یک بازارگرمی برای مهمانخانه تبدیل شود. انصافاً هم ایدهٔ فوقالعادهای بود. حتیقدرتِ اگر هیچ سودِ دیگری هم نداشت، صِرفِ استفاده از مهمانخانه و اتاقِ گیلد بهعنوانِ قطبِ حملونقل، در زمان و هزینهها صرفهجوییِ عظیمی میکرد و صنعتِ جنگ را بهکلی متحول میساخت.درگاهِ اما در عینِ حال، این کار به معنای اعتماد به مهمانخانهدار و مهمانخانه بود و کنترل و نفوذِ مستقیمی بر داراییها و نیروهایشان به او میداد. حرکتی بهشدت پرخطر بود.
جوتون بدونِ اینکهتمامِ خودش تصمیمی بگیرد، گفت:کاملاً «پیشنهادتون رو منتقل میکنم.»
راستش را بخواهید، او بهشدت به هنالی وفادار بود، چرا که نقشِ بزرگی در رشدش ایفا کرده بودند، اما وفاداریاش کورکورانه نبود. از نگاهِ او، اگرشده هنالی به خود زحمت میداد که شخصاً واردِ عمل شود، دیگر نیازی به تلاشِ اضافهٔ هیچکسِ دیگری نبود. حالا که خودشان آنقدر اهمیت نمیدادند که شخصاًحتی کاری بکنند، او هم دلیلی نمیدید که بیش از حد نگرانِ عملیاتهایشان باشد. هرچه باشد، او هم اهدافِ خودش را داشت که باید رویشان تمرکز میکرد.
لکس که میدید برادرها با نتیجهٔ گفتگو آشکارا نفسِ راحتی کشیدهاند، گفت: «امیدوارم اگه کارتون تموم شده، برای رفتن عجله نکنید. جشنهای بیشتری تو راهه که میتونید ازشون لذت ببرید.کافی حتی اگه علاقهای هم بهشون ندارید، موضوعی هست که جسارتاً میخوام از طرفِ یکی از مهمانهام مطرح کنم. فکر میکنم راگنار آسولف ژنرالی تو یکی از ارتشهای شما باشه. منبینقصترین تو حریمِ خصوصیِ یکی از مهمانهام دخالت نمیکنم، حتی اگه زیردستِ شما باشه، اما باور دارم که هم شما و هم ایشون، از یه... ملاقاتِ محرمانه داخلِ مهمانخانه خیلی نفع میبرید.»
حرفِ مهمانخانهدار گروه را هم گیج کرد و هم نگران. گیج شده بودند چون با اینکه راگنارنداشتم را میشناختند، او نباید با موقعیتِ چنان مهمی روبهرو میشد که شخصاً توجهشان را جلب کند. اینکهنیست مهمانخانهدار برداشتِ دیگری داشت، نشان میداد نقصِ بسیار جدی و بزرگی در جریانِ اطلاعاتِ شبکهٔ آنها وجود دارد.
این نقصِ حیاتی میتوانست خودِ پایههای امپراتوریشان را به خطر بیندازد. هرچه باشد، کنترلِ کهکشانهای مختلف اصلاً کارِ آسانی نبود و جناحهایقدرتمندی زیادی هم بودند که برایشان دردسر میتراشیدند. با این حال، همیشه با کمکِ هنالی توانسته بودند همهچیز را تحتِ کنترل نگه دارند. اماکارم در نهایت، هنالی فقط کمکشان میکرد و قرار نبود امپراتوری را بهجای آنها اداره کند. اگر نقصی وجود داشت، باید بیدرنگ برطرف میشد.
دلیلِ گیجیشان این بود که نمیفهمیدند چرا مهمانخانهدار باید چنین چیزی را به آنها گوشزد کند. هرچند کمیباشم با هم شوخی کرده بودند و جلسه هم نسبتاً خوب پیش رفته بود، اما هنوز نمیشد آنها رامشارکت دوستِ هم دانست. تنها نتیجهٔ منطقیای که به آن رسیدند این بود که... مهمانخانهدار رابطهٔ خوبی با راگنار دارد.
چندان هم از حقیقت دور نبودند. انگیزههای راگنار هرچه که بود، لکس کمکی را که او برای گرفتنِ هستهٔ انتیس کردهنمیاد بود از یاد نمیبرد. گذشته از این، ژنرال هنوز اتاقی در مهمانخانه اجاره داشت و برای روزِ مبادا و مرگِ نابهنگامش،مزایای وسایلی را در آن پنهان کرده بود. او دستورالعملهایی گذاشته بود که در صورتِ وقوعِ چنین اتفاقی، چهکسی باید وسایل را بردارد.
همین که چنین کاری کرده بود نشان میداد انتظارِ دردسری رااگه میکشد. تازه ماجرای آن مأموریتِ ۱ تریلیون امپی هم در میانشده بود. همهچیز نشان میداد که این مرد توی دردسر افتاده است.
با وجود اینکه راگنار درخواستی نکرده بود، لکس بدش نمیآمد کمکیروندِ به او بکند؛ بهخصوص که این کمک به سادگیِ گفتنِ چند کلمهپیدا بود. شاید در ماجرای ژنرال و هستهٔ انتیس هم وضعیت همینطور بوده.
جوتون با لبخندی گفت: «اتفاقاً شاید بهزودی باهاش فامیل بشم، واسهبرنمیآمد همین در هر صورت قصد داشتم ببینمش. و نگران نباش مهمانخانهدار،کارهام عمراً پیش از اینکه دوباره به همسرم برسم، مهمانخانه رو ترک کنم.»
جوتون دوباره داشت چشمک میزد و برادرانشنیفتاد بهسختی جلوی خودشان را گرفته بودند تانداشتم از دستِ او محکم به پیشانیشان نکوبند.